قربانیان تجاوزهای جنسی بیشتر دختر هستند یا پسر؟


با تشکر از وکیل گرامی برای در اختیار گذاشتن این مصاحبه ی مفید



حقوق قانونی کودکان آسیب دیده
بهمن کشاورز- وکیل دادگستری
روزنامه قانون

تجاوز به کودکان، موضوعی است که سهم پرداختن به آن در جامعه ما همواره بسیار ناچیز بوده اما با برخی فعالیت‌ها همچون اکران فیلم هیس، فضا برای پرداختن به این موضوع باز‌تر شده و به قول کار‌شناسان، سر این دمل چرکی گشوده شده. برای اولین سوال، آیا در این زمینه آماری در جامعه در دست هست؟

در ابتدا بنده به سهم خودم لازم می‌دانم از سرکار خانم پوران درخشنده تشکر کنم که با ساختن فیلم هیس، فتح باب کردند که یکی از آسیب‌های بسیار جدی موجود در اجتماع که متاسفانه به دلایل گوناگون همگان در مورد آن سکوت می‌کردند، و می‌کنند، به صورت عریان و جدی مطرح شود. البته مواردی از این قبیل در روزنامه‌ها منعکس می‌شود اما مطمئنیم که تمام موارد نیست. تا آنجا که به یاد دارم قریب به ۲ سال قبل یکی از مراجع رسمی آماری داده بود که آمار مذکور بسیار بیشتر از آنچه بود که پنداشته می‌شد، و متاسفانه مجرمین و متهمین و فاعلان این‌گونه اعمال با درصد بالایی، از نزدیکان کودکان قربانی بودند. این آمار البته قابل دسترسی است و گمان می‌کنم هم در پزشکی قانونی، هم در دادسرای تهران و هم در اداره آمار قوه قضاییه و همین‌طور در بهزیستی بتوان به آن دست یافت، البته اگر انتشار آن را جایز بدانند و مشکلی نباشد.
   
قربانیان تجاوزهای جنسی بیشتر دختر هستند یا پسر؟

 آنچه مسلم است مسئله سوء استفاده جنسی و تجاوز به دختران خردسال مسئله‌ای است بسیار جدی و موجود، اما در جوار آن بحث قربانیانی که پسر هستند نیز قابل طرح است که گمان می‌کنم تعداد آن اگر از دختران بیشتر نباشد، کمتر نیست، زیرا به جهات مختلف این بچه‌ها بیشتر در معرض آسیب‌ها هستند به این معنا که خانواده‌ها چنین می‌پندارند که سپردن پسر بچه‌ها به دست خدمتکار، سرایدار، راننده و امثال آن اشکالی ندارد و همین باعث می‌شود که این بچه‌ها بیشتر در معرض خطر باشند. البته از فیلم سرکار خانم درخشنده می‌توان با واسطه به مطلب دیگری نیز که خود، آسیب است رسید و آن‌‌ همان مقوله حفظ آبروست که در بسیاری از موارد باعث می‌شود خانم‌ها و دختران جوان یا مسنی که مورد تجاوز قرار می‌گیرند، قضیه را علنی نکنند. جالب این است که بسیاری از این قربانیان، شاید به لحاظ نحوه موضع گیری خانواده و اجتماع به نوعی، خود را مقصر و گناهکار می‌پندارند، حال آنکه اینگونه موارد تفاوتی با حالتی که خانمی یا دختری -یا حتی پسر و مردی- مورد حمله و هجوم خرس یا گوریل قرار گرفته باشد ندارد. در مورد دوم مطمئنم افراد موضوع را به مسئولان اعلام می‌کنند تا با شکار شدن حیوانات وحشی خطر ایشان رفع شودو دیگران در معرض آسیب قرار نگیرند، اما وقتی مهاجم -لااقل از جهت ظاهر و شکل- انسان است، افراد از شکایت خودداری می‌کنند تا مبادا آبروی آن‌ها و خانواده از بین برود. بنابراین به نظر می‌رسد حال که راه تحقیق و بحث در این مورد باز شده باید موضوع پسران قربانی نیز مورد بحث و بررسی قرار بگیرد.
  
 در مورد پسرانی که قربانی تجاوز جنسی قرار می‌گیرند، آخرین مورد همین چند روز قبل بود که در اسلامشهر توسط نگهبان یک شهرک به ۱۱ پسربچه ۵ تا ۱۲ ساله تجاوز شد اما در میان تمام این خانواده‌ها تنها یک خانواده فهمیده بود که موضوع چیست. با این حال نمی‌توان خانواده را صد در صد مقصر و سهل انگار پنداشت. این خانواده‌ها در جامعه‌ای شکل گرفته‌اند که پیشگیری یا برخورد با چنین مسئله‌ای را هیچ وقت به آن‌ها نیاموخته.

کاملا با شما موافقم. مطلب آموزش نیز مانند موارد دیگر بسیار مهم است و این آموزش نه تنها به پدران و مادران بلکه به خود بچه‌ها نیز باید داده شود. البته در مورد بچه‌ها ‌‌نهایت ظرافت و ریز بینی و احتیاط باید رعایت شود. قدم اول اینکه باید به خصوص مادران را تحت آموزش قرار داد تا به بچه‌ها بیاموزند مناطقی از بدن آن‌ها باید کاملا غیر قابل لمس شناخته شود و چنانچه شخصی حتی برادر، عمو، دایی و حتی پدر، به طور ارادی و بدون ضرورت بهداشتی یا امثال آن، این مناطق را لمس کرد موضوع را فورا به مادر اطلاع دهند. بدیهی است که حساسیت موضوع هر اندازه که فرد لمس کننده نسبت دورتری داشته باشد، بیشتر می‌شود. به نظر می‌رسد مهم‌ترین نقش را در حفاظت از بچه‌ها مادران دارند زیرا به طور معمول بچه‌ها –اعم از دختر و پسر- در بیان مطالب برای مادر راحترند. مادر به محض اینکه در جریان وقوع چنین چیزی قرار گرفت باید با فوریت و در عین حال تدبیر، پدر و سپس مراجع انتظامی و قضایی را آگاه کند. توجه داشته باشیم که موضوع مجازات مرتکب یک مسئله است و موضوع حفاظت از قربانی و ترمیم وضعیت روانی و عصبی و جسمی او یک مسئله دیگر. مورد دوم کم اهمیت‌تر از مورد اول نیست، اگر نگوییم پر اهمیت‌تر است. بدیهی است که تعقیب ومجازات مرتکب اهمیت بسیار دارد نه از این جهت که از او انتقام گرفته شود بلکه به این منظور که آسیبش به دیگران نرسد.
  
 به موضوع تجاوز به کودکان از سوی محارم اشاره کردید. تبعات این موضوع مطمئنا دردناک‌تر است چرا که کودک در صورت مخفی ماندن موضوع، تمام عمر این فرد را می‌بیند و با او در ارتباط است، یا حتی مورد تجاوز‌های مکرر قرار می‌گیرد.

بدون تردید وجود چنین حالتی بسیار خطرناک و دردناک است. به لحاظ نبودن یا کم بودن فاصله بین قربانی و مجرم، و اینکه دیگران احتمال وجود چنین مشکلی را نمی‌دهند، موضوع تکرار می‌شود و در نتیجه اثرات درازمدت و مخرب جبران ناپذیر بر روح و روان طفل باقی می‌گذارد، به طوری‌که حتی در صورت درمان‌های سیستماتیک و صحیح، چنین فردی وضعیت عادی پیدا نمی‌کند. خطر دیگر این است که این‌گونه روابط از دیدگاه قربانی عادی تلقی می‌شود و به نوبه خود بعد‌ها به آن دست می‌زند. البته آسیب‌های دیگری نیز نظیر بروز حالت‌های شدید ضد اجتماعی و پرخاشگری و ارتکاب تجاوز به عنف یا قتل، در قربانیان این تجاوز‌ها دور از ذهن نیست. بررسی سوابق بسیاری از مرتکبان تجاوز و قتل نشان داده است که خود قربانی این‌گونه تجاوز‌ها بوده‌اند. بنابر این باز هم باید گفت که در وهله اول نقش مادران، در مرحله دوم وظیفه پدران و بالاخره تکلیف معلمان در این مورد بسیار مهم و سنگین است.
  
 اما برخی از خانواده‌ها نه تنها چنین تفکری ندارند، بلکه حتی حمایت خود را دریغ می‌کنند. یکی از کار‌شناسان از دختر ۱۴ ساله‌ای می‌گفت که بار‌ها مورد تجاوز شوهر خواهرش قرار گرفته و باردار شده بود. پس از بارداری و فاش شدن موضوع خانواده دختر به جرم طنازی و عشوه‌گری از او شکایت کرده بودند. دختر به کانون اصلاح و تربیت فرستاده شده بود و در آنجا پس از وضع حمل، از کودکش می‌ترسید چرا که این نوزاد حاصل یک رابطه بسیار خشن بود.

متاسفانه جهل و نادانی چیزی است که گاهی با آموزش نیز قابل از بین بردن نیست. اینجاست که نقش مدرسه و معلم و همین‌طور مقامات انتظامی و قضایی پررنگ می‌شود. بنده از خانم مسنی که در یکی از کشور‌های خارجی زندگی می‌کند شنیدم در حالتی که نوه ۵ ساله‌اش را برای بردن به گردش آماده می‌کرد، ناگهان با مراجعه ۳پلیس به خانه مواجه شد که جویا می‌شدند آیا بچه‌ای در این منزل هست؟ عاقبت معلوم شد که در کودکستان، یک افسر پلیس به بچه‌ها آموزش داده که اگر احساس ترس یا خطر کردند با ۹۱۱ تماس بگیرند. این کودک از سر کنجکاوی و شیطنت این کار را کرده بود و صرفا بعد از گفتن الو تماس را قطع کرده بود. اما مخاطب فهمیده بود که یک کودک پشت خط است و بلافاصله با یافتن آدرس، مامور فرستاده بودند. این خانم می‌گفت از پنجره دیدم که دو ماشین پلیس، یک آمبولانس و یک ماشین آتش نشانی جلوی مجتمع ما متوقف شد. این نقش حمایتی پلیس است.
  
 اما این نقش‌های حمایتی، این فوریت‌ها در کشور ما بسیار کم رنگ است. در تمام دنیا موضوع تجاوز به کودکان وجود دارد، با این حال بقیه برای پیشگیری از آن تلاش می‌کنند و ما حتی به وجود آن هم مثل بسیاری دیگر از آسیب‌های اجتماعی معترف نیستیم، با این استنباط که اذهان عمومی نگران می‌شود یا نظم جامعه به هم می‌ریزد؟

این استنباط به کلی مردود است. اطلاع‌رسانی درست باعث می‌شود مردم به هوش باشند. در بسیاری از کشور‌ها وقتی شما قصد خرید خانه یا آپارتمان یا مغازه دارید، می‌توانید به پلیس محلی مراجعه و سوال کنید تعداد سرقت، تجاوز به عنف و امثال این‌ها در محدوده ملک مورد نظر شما چه قدر است؟ از طرفی مقامات محلی هر شهر یا استان سعی می‌کنند برای حفظ آبرو و بالا بردن رونق کسب، در محدوده خود امنیت را برقرار کنند. در موارد بسیاری در کشورمان اگر اطلاع رسانی به موقع انجام می‌شد احتمال ضایعات کاهش می‌یافت. این عبارت مشهور که «دانستن، حق مردم است» -البته اگر به آن معتقد باشیم- شامل این‌گونه آسیب‌ها نیز می‌شود.
 
  آنطور که در فیلم می‌بینیم، قربانی در بزرگسالی به دفاع از کودکی مانند خود می‌پردازد. اما در واقعیت، کمتر پیش می‌آید که این کودکان در دوران بزرگسالی در مقام دفاع برآیند و‌‌ همان طور که گفتید رفتارهای ضد اجتماعی، پرخاشگری و ارتکاب تجاوز به عنف در بزرگسالی این کودکان بیشتر است. فکر می‌کنید احتمال بزهکاری در آینده این افراد چه قدر است؟

بزهکاری این افراد در بزرگسالی ناشی از آن است که به طور کلی با اجتماع مسئله دارند و طبعا یکی از جلوه‌های تهاجم ایشان به اجتماع و اعضای آن مقابله به مثل است، یعنی آنچه را بر ایشان گذشته است با آحاد اجتماع تلافی می‌کنند و‌گاه حتی جلوه‌های حرکات مجرمانه ایشان، تنوع پیدا می‌کند. یعنی اگر مورد تجاوز جنسی قرار گرفته‌اند ممکن است علاوه بر ارتکاب تجاوز به عنف، مرتکب سرقت، سرقت مقرون به آزار، ضرب و جرح و قتل نیز بشوند.
 
  برآیند صحبتتان این است که جامعه ما کودکان خود را به خاطر فقدان آموزش و بازوهای حمایتی از دست می‌دهد، و سال‌ها بعد بی‌آنکه در زمان نیاز حمایتی از آن‌ها کرده باشد، به دلیل ارتکاب اعمال مجرمانه مجازاتشان می‌کند.

متاسفانه چنین است. البته در سایر جرائم نیز اغلب جز این نیست. بررسی سوابق مجرمین و پرونده‌های آن‌ها نشان می‌دهد که در مراحلی از حیات، به حال خود‌‌ رها شده‌اند. به عبارت دیگر با آن سوابق، فرد مورد بحث تنها در شرایط بسیار استثنایی ممکن بود که مجرم و خطا کار نشود.‌‌ همان طور که گفتید زمانی که مجرم این مراحل طولانی را پشت سر می‌گذارد، قوای عمومی و با تعبیر بهتر، ما مردم (البته هریک به سهم خود و از طریق گماشتگان و خادمان خود، یعنی دولت و حکومت) برای او کاری نکرده‌ایم اما پس از ارتکاب جرم مجازاتش می‌کنیم و بدیهی است که این کار آسان‌تر است، هر چند که بهترین نیست.
  
 موضوع حمایت از کودکان آسیب دیده، اغلب در سایه سایر آسیب‌های اجتماعی مهجور مانده. انجمن حمایت از حقوق کودک مدتی قبل در نامه‌ای به دکتر روحانی، گله کرده بود از اینکه چرا در برنامه‌های تبلیغاتی ایشان، هیچ اشاره‌ای به موضوع کودکان و حمایت از آن‌ها نشد. نمی‌دانم پاسخ در این زمینه چه بوده اما از شما می‌پرسم، چرا پرداختن به کودکان در جامعه ما این قدر مهجور است؟

از دیدگاه سیاسی و علمی در مبارزات انتخاباتی، مواردی گفته می‌شود که مخاطبان دارای حق رای را قانع کند و بر آن‌ها تاثیر داشته باشد. کودکان هم چنان که در سایر موارد بی‌دفاع هستند، در این مورد هم نمی‌توانند مخاطب واقع شوند و گمان نمی‌کنم رای‌دهندگان به این علت که کاندیدایی حامی حقوق کودکان است، به او رای مثبت جدی بدهند. اما یک نکته اساسی همواره در برنامه‌های اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی کشورهای مترقی ملحوظ بوده و هست، و آن اینکه کودکان و نوجوانان و جوانان هر کشور به لحاظ آنکه سرمایه‌های اصلی یک کشور هستند باید قویا مورد توجه و حمایت باشند. عدم توجه به این مسئله در میان مدت و دراز مدت منجر به خالی شدن کشور از نیروی کارآمد می‌شود و آثار بروز چنین حالتی از هر بمباران و تخریب و کشتاری بد‌تر خواهد بود.
  
 با توجه به اکران عمومی فیلم هیس، و با در نظر گرفتن اینکه بسیاری از مردم این فیلم را دیدند و تحت تاثیر قرار گرفتند، وضعیت این کودکان و نقش خانواده‌ها در این زمینه را از حالا به بعد در جامعه چطور می‌بینید؟

به گمان من شاید تعداد زیادی از پدران، از همان‌گونه‌ای هستند که شخصیت «حاج آقا منزلتی» در فیلم بود. بنابر این گمان می‌کنم نقش مادران هم چنان که گفتم محکم‌تر و تعیین کننده‌تر است، آنچنان که من پیش از پایان فیلم می‌پنداشتم همسر آقای منزلتی بالاخره اقدامی خواهد کرد، که خود غلط بود آنچه می‌پنداشتم. به گمان من مادران حالا که این فیلم را دیده‌اند، بدانند آنجا که بحث تمامیت روانی و روحی بچه‌هایشان مطرح است و ترجیحا در تمام مواردی که کرامت انسانی آن‌ها، فرزندان و خانواده‌هایشان مطرح است، با هیچ‌کس و هیچ شخصی حتی شوهر و پدرشان نباید تعارف داشته باشند. من قبول دارم که خانم‌های ما عمدتا به دلیل عدم استقلال اقتصادی، محدودیت‌های زیادی دارند اما این حالت باید بالاخره پایان یابد و در بعضی موارد مثل موضوع بچه‌ها و مسائل عمده تربیتی و روحی و فرهنگی آن‌ها حتی این محدودیت اقتصادی نیز نباید مادران را از حرکت بازدارد. این وظیفه دولت و نظام است که با اجرای طرحی مثل بیمه زنان خانه دار، موجباتی فراهم کند که مادران و همسران از انجام وظایف انسانی و اجتماعی خود خودداری نکنند، وا... اعلم. 


آن سوی تلخی ها...

سلام 

بار اولی که از وبلاگ آنا آریان به تجاوز ممنوع رسیدم، بی تعارف دوستش نداشتم. برای من که قربانی آزار جنسی بودم، خواندن قصه ی غصه های دیگران بسیار ناراحت کننده و غم افزا بود. متوجه هستم که خیلی از خوانندگان وبلاگ شما، با خواندن این مطالب بهتر مراقب و گوش به زنگ خواهند بود، و یا شاید خیلی از قربانیان خاموش تجاوزهای خانگی برای اولین بار در این وبلاگ از زخم های پنهانشان حرف بزنند و کمک و همدردی دریافت کنند. اما برای من، این غمنامه ها شوکران مکرر بود. بیشتر از همه سکوت و خاموشی و انفعال دیگران در برابر متجاوز آزارم میداد. چیزی که خود من هم تجربه کرده ام؛ سکوت و سکوت... تا وقتی که دیگر خیلی خیلی دیر هست. 

علت این که سر آخر تصمیم گرفتم حرف بزنم و تجربه ی تلخم را با دیگران تقسیم کنم، فقط یک چیز هست: 

"جای امید و روشنی در سرنوشت بیشتر نگارندگان این متن ها خالی ست." 

احساس تعهد می کنم، چون روزگاری بود که من هم مثل تمام این دوستان ناامید و تاریک و تلخ بوده ام. خودکشی، روابط .... افسارگسیخته، افسردگی شدید، نداشتن عزت نفس و احساس ناامنی... 

سال ها در تاریکی رنج می کشیدم و کسی حرفی از روشنی به گوش من نخواند. دوست دارم زندگی تلخم را روایت کنم، شاید که پایان روشن آن امیدی باشد برای هزاران دختر مثل من.

 

مادر من دختر بلندپروازی بود که به سودای کوچیدن به تهران و زندگی کردن تمام کتابهایی که خوانده بود، با مرد نویسنده ای که همسر و سه فرزند داشت ازدواج کرد. آنها به تهران آمدند و من بعد از هفت سال ازدواج به دنیا آمدم. پدرم، آنطور که بقیه می گفتند معتاد به هروئین بود. من دو ساله بودم که پدرم تهران و ما را ترک کرد. من اینطور فکر می کنم که به زندگی اول خود با همسر و سه پسرش برگشت، و دیگر هرگز سراغی از من نگرفت! 

مادرم بعد از چند سال کشمکش دادگاهی، غیابی طلاق گرفت. حاضر نبود به خانه ی پدری و زیر سلطه ی برادرانش در شهرستان برگردد؛ این بود که با حقوق کارمندی و تایپ، در اتاق های اجاره ای تهران زندگی می کردیم، من و مادرم. فقر بود و سرما و بخاری نفتی و حمام های عمومی؛ اما خوب بود. 

تا این که مادرم تصمیم گرفت ازدواج کند. یکی از دوستانش، مرد پنجاه و چند ساله ای را به او معرفی کرد که زنش را چند سال پیش در حادثه ای از دست داده بود و دو پسر بزرگ داشت.

در قیاس با درامد ناچیز مادرم، او مرد ثروتمندی بود و خانه ی ویلایی بزرگش در برابر اتاق اجاره ای ما به قصر می مانست. از مادرم بیست سال بزرگتر بود و حاضر شده بود اجازه دهد من با مادرم بمانم. من را سه ماهی به خانه ی مادربزرگ بزرگ فرستادند و ازدواج کردند. بعد از سه ماه تابستان به خانه ی مرد آمدم. هفت ساله بودم. یادم هست که چه قدر از او می ترسیدم. او به هر بهانه ای به من سیلی می زد!

 مادرم از زندگی با او، داشتن لباس های گران قیمت و عطرها و زندگی مرفه راضی بود. گاهی خودش مردک را صدا می زد تا مرا ادب کند و مجبورم کرده بود او را بابا خطاب کنم. هنوز هم از این کلمه بیزارم. وقتی سیلی و لگد می خوردم، همیشه از ترس خودم را خیس می کردم و مچاله از ترس، پاهایم را در بغل می گرفتم تا فریادهایش تمام شوند... معمولن به همان حال خواب می رفتم.

 آنوقت ها فکر می کردم سیلی و کتک بدترین چیزهای دنیا هستند. خبر نداشتم که مردک شیطان صفت، بسیار بدتر از این را برای من رقم می زند!

مادرم مجله ی هفتگی بنام "زن روز" می خواند و من همیشه آنها را می خواندم. یک روز مطلبی را که ترجمه ی یک خبر خارجی بود را خواندم که از حال و احوال چندین بچه که مورد آزار قرار گرفته بودند، نام برده بود. برای اولین بار برای کابوس خودم نامی پیدا کردم. "آزار و سوءاستفاده ی جنسی". وحشت زده بودم و اضطراب مداوم آزارم می داد. من شاگرد میانه حالی بودم، اما افسرده و ساکت. منتها به یمن کتاب هایی که می خواندم درس ادبیاتم درخشان بود و با معلم ادبیات صمیمیتی داشتم. شاید تنها معلمی بود که دوستم داشت. چند روز بعد از خواندن مقاله، به یکی از همکلاسی هایم ماجرای سوء استفاده ی ناپدری را گفتم. خیلی زود حرف همه جا پیچید و به معلم ادبیات رسید. او به مادرم زنگ زد و دعوای شدیدی کردند. مادرم به مدرسه آمد و خیلی راحت ماجرا جمع و جور شد. اینطور که مادرم به همه گفت من مشکل روانی دارم و اینها همه حاصل تخیل من بوده است!!! معلم ادبیات را تهدید کرد و معلم دیگر هرگز با من حرف نزد! به اضافه ی اینکه، تنها دوستم را هم از دست دادم!

هشت ساله که بودم مادرم باردار شد. ناپدری بچه را نمی خواست و مادرم ناچار شد سقط جنین کند. خوب یادم هست که یک روز جلوی در مدرسه دیدم ناپدری به جای مادرم ایستاده و گفت مادرت مریض است و من بجای او آمدم که ترا ببرم. در اتوبوس، من را روی پای خود ننشاند. روی صندلی نشست، پاهایش را باز کرد و به من گفت بین پاهایش بنشینم! نشستم. اما خیلی آزار می دیدم و ناراحت بودم. خجالت می کشیدم و مدام خودم را به لبه ی صندلی نزدیک می کردم. زجری بود تا به خانه رسیدیم...

 مادرم چند روز خونریزی داشت و بعد از آن با ناپدری سرد رفتار می کرد. مدتی بعد، آزارهای ناپدری شروع شد.اول نوازش و روی پا نشاندن بود و بعد لمس بدن و ... 

من درکی از آنچه می کرد نداشتم. از دست زدن به او نفرت داشتم و از برهنه بودن احساس شرم می کردم، اما ترس مرا ساکت نگه می داشت. کتک همیشه بود، فقط حالا ابزاری شده بود که مرا به اطاعت خواسته های کثیفش وادار کند. مادرم شاغل بود. وقت هایی هم که در خانه بود یا در طبقه پایین آشپزی می کرد و یا از خستگی خواب بود. اگر می خواست، می توانست خیلی چیزها را ببیند و بفهمد، اما...

دوم راهنمایی که بودم؛ دوباره در مجله ی زن روز مقاله ای در مورد آزار جنسی کودکان خواندم. من بچه ی منزوی و توداری بودم که تنها لذت زندگی ام؛ کتاب و مجله خواندن بود. از هر تکه نوشته ای استفاده می کردم تا به رویا بروم و از حقیقت زهری زندگی ام فرار کنم.

مادرم حالا ماجرا را می دانست. حقیقت عریان جلوی چشمش بود. صحنه ای که قسم می خورم بارها از آن چشم برگردانده بود. از من سوالی نکرد. فقط سرزنش بود. می گفت دختر کثیفی هستم که سعی دارم شوهرش را گول بزنم. میگفت فلانی پدر من است و من روح کثیفی دارم که تهمت می زنم. میگفت دیگران هزار کثافتکاری می کنند و ساکتند و من چند تا نوازش ساده را همه جا فریاد می زنم!!!

 همه چیز مسکوت ماند! ازارها ادامه داشت. این بار با شدت و محدوده ی گسترده تر، چون مادرم عمدن خود را به ندیدن می زد و کنار می کشید. بارها گرسنه می ماندم و غذا جایزه ی ارضای فلان نیاز ناپدری بود. لباس هایم از فرط کهنگی پاره می شد و در مدرسه منفور همه بودم. روی صندلی تکی می نشستم، چون به آنها القا شده بود که افکار مریضی در سر دارم که دخترکان معصوم مردم را منحرف می کرد. همان دخترکانی که در کوچه های پشت مدرسه ارایش می کردند و با پسرهای دبیرستانی بوسه و نامه رد و بدل می کردند. من چنان از تمام مردها بیزار بودم که حتی یکبار هم به فکرم نرسید اینطور باشم. 

در این سالها دچار ریزش شدید مو شدم. وسط سرم کاملا طاس شد و دکتر گفت علتش فشار شدید عصبیست. افسرده بودم، مدام به مرگ فکر می کردم. مادرم همیشه می گفت که ما فقیر هستیم، باید صبر کنیم تا ناپدری بمیرد و خانه و اموالش به ما برسد. نمی خواست ببیند و نمی دید چه به سر من می آید. در طول این همه سال، ناپدری هیچ مرزی برای درخواست هایش قائل نبود. تا بلاخره سال هشتاد و یک، بعد از برآوردن نیازهایش با من، دچار حمله ی قلبی شد و مرد. پسرهایش نگذاشتند چیز چندانی به مادرم برسد. هرچند که در ازای یازده سال عذاب روح و جان من؛ مادرم بارش را بسته بود و دو خانه خریده بود. دوباره من بودم و مادرم که حالا شاکی بود من زندگی اش را ویران کرده ام، و ای کاش که به جای آن مرد خوب من می مُردم!

 فکر می کردم با نبودن ناپدری کابوس تمام می شود. اما نشد... جهنم درون سر من ادامه داشت. افسردگی شدیدی داشتم. مدام به خودکشی فکر می کردم. مدتی به مذهب پناه بردم ولی تمسخر و آزارهای مادرم آن را هم از من گرفت. بعد شروع کردم به خودکشی. می گویم شروع، چون به حساب خودم یازده بار خودکشی کردم. با قرص، با تیغ، حتی به الهام از صادق هدایت با گاز. چند باری کارم به بستری و بیمارستان و بیهوشی چندین روزه کشید. مادرم به توصیه دیگران مرا تحت درمان دکتر اعصاب قرار داد و دکتر اعصاب علاوه بر تجویز داروی ضدافسردگی، مشاوره را پیشنهاد کرد.

طی این سالها تعداد زیادی مشاور و دکتر اعصاب را دیده ام. همه آنها عالی و بی نقص نبودند، اما هر کدامشان به نحوی به من کمک کردند. حرف هایم شنیده شد، فریاد خاموشی که داشت روحم را مثل اسید می خورد را بارها در مطب شان بر سر مادرم فریاد کردم. از هر چیزی که آزارم می داد، گفتم، از نفرین و گله تا تهدید. نمی دانم چطور؛ ولی این شنیده شدن و عریان کردن زخم، گرفتن انگشت اتهام به سمت مادرم جلوی نگاه دیگران، بسیار به من کمک کرد. 

حال بدی داشتم. سه چهار سال بعد از مرگ ناپدری، در اوج افسردگی تن به روابط اشتباه با عوضی ترین مردان ممکن می دادم. از همان روزها که مادرم فاحشه خطابم می کرد... 

احساس گناه می کردم و فکر می کردم باید از این راه خود را نابود کنم. هیچ لذتی در کار نبود، فقط تن سپردن به عذابی بود که سال ها خردم کرده بود؛ منتها این بار در دستان بی رحم و آزمند مردان دیگر. 

دوره ی درمان دارویی حدودن سه سال طول کشید. در این سه سال؛ کارم را رها کردم و از تحصیل در دانشگاه انصراف دادم. داروها وزنم را به شدت بالا بردند ولی روان در هم ریخته ام را شفا دادند. الان حدودن دو سال هست که مصرف دارو به کلی قطع شده؛ ولی هنوز مشاوره رفتن را ادامه می دهم.

 بتازگی؛ مادرم بعد از سال ها در حضور مشاور از من عذرخواهی کرد و پذیرفت که مقصر بوده. سالها مشاوره به هر دوی ما کمک کرد تا آدم های بهتری باشیم.

نوشتن این سطرها برای من خیلی سخت است. هنوز تعریف کردن این دردها حالم را به هم می ریزد. اما احساس تعهد می کنم. احساس دِین به تمام آدم هایی که داستان رنجشان را در این وبلاگ خوانده ام. به تمام آدم هایی که هنوز هم خاموش و ساکت، با خواندن این سطرها اشک می ریزند و از میان تاریکی نور امیدی نمی بینند. 

اما زندگی من تغییر کرد. با مشاوره، با درمان. الآن خوشبخت و شاد هستم. دوستان خوبی دارم. شغل خوبی دارم. ترس هایم با هر جلسه مشاوره کم و کمتر می شوند. اگر قبلا مرده ی متحرکی بودم، الآن دختر شاد و زنده ای هستم که دوست دارد زندگی نرمال و آرامی داشته باشد. کابوسهای شبانه ای که سالها آزارم می داد خیلی خیلی کم شده اند. با مادری که سالها دشمن بودم و از من بیزار بود، به رابطه ی نسبتن دوستانه و حمایتگری رسیده ام.

و مردی در زندگیم هست که دوستم دارد، با دانستن همه چیز. 

دوست دارم ازدواج کنم؛ سفر کنم، زندگی کنم. و دوست دارم شما، تک تک شما، شبهای تاریک درد را پشت سر بگذارید و به روشنی برسید. نباید ناامید شد. نباید ساکت بود. ما تمام نشده ایم و نمرده ایم. با مشاوره و درمان؛ ما هم می توانیم دردها را پشت سر بگذاریم و به آرامش برسیم.

فیلم هیس


با تشکر از وکیل گرامی بخاطر در اختیار گذاشتن این خبر



((هیس))، کودک آزاری و قوانینی که وجود ندارند
مونا رزمی*
روزنامه قانون

فیلم هیس ژانری ملودرام جنایی است كه به بحث كودك آزاری پرداخته. (قانون نانوشته) دقیقاً بحثی كه در هفته‌های آتی به آن خواهیم پرداخت و در این بخش نگاهی اجمالی به فیلم و موضوع آن داریم.هیس داستان تلخ تجاوز به كودكان را دستمایه خود قرار داده و ضعف قوانین را برای حمایت از كودكان به بوته نقد قرار داده است. هرچند این فیلم ضعف‌های حقوقی بسیاری دارد اما با وجود تلخی این داستان حقایقی آشكار می‌شود كه تا به امروز از دید مخاطبان عام پنهان بوده و قشری خاص مانند حقوقدانان  جامعه‌شناسان و روانشناسان با آن سروكار داشته‌اند.  
كودك‌آزاری پدیده‌ای شوم است كه دنیای كودكان این سرزمین را احاطه كرده و در پی قصور و اهمال اجتماع و والدین در كودكی تبدیل به آتش زیر خاكستری می‌شود كه در بزرگسالی نمود پیدا می‌كند. شیرین در این فیلم مصداق بارز جملة بزه دیده بزهكار است، دختری كه در 8 سالگی مورد تعرض كارگر كارگاه قرار می‌گیرد و با وجود اصرار به آگاه كردن مادر و معلم مدرسه مهر سكوت بر لبان او می‌زنند و تبدیل به بزهكاری در بزرگسالی می‌شود كه ریشه این بزه در كودكی است و با فقدان قوانینی در دادگاه مواجه می‌شود كه با وجود نجات جان دختر بچه‌ای (عسل) كه قرار بوده در آینده تبدیل به شیرینی دیگر شود، جان خود را از دست می‌دهد و قصاص می‌شود.چرا به راستی در حوزة كودك آزاری، قوانین مدونی وجود ندارد؟!چرا سكوت قانونگذار بیش از پیش حس می‌شود؟!چرا خانواده قربانیان از ترس آبرو این جرائم را گزارش نمی‌دهند؟ و بعضاً حاضر به شهادت دادن در این رابطه نیز نیستند؟! مگر آبرو چیست؟! چرا خانواده‌ای با اطلاع از رخ دادن این اتفاق برای فرزندش حاضر به حضور در مراجع ذی‌صلاح و پیگیری این موضوع نیست؟ و چراهایی از این قبیل كه تا به امروز هیچ‌كس پاسخی برای آن‌ها نیافته و سبب تكرار هرچه بیشتر و بیشتر این جرم می‌شود و باعث از بین رفتن دنیای كودك در آینده می‌شود.چاره‌جویی برای كودكان و اندیشیدن بر شوربختی چنین بچه‌هایی اكنون در جامعة ما یك فرضیه قانونی است نه تفنن!! كودك آزاری دردی كهنه اما بی‌درمان ابتدا باید این واقعیت تلخ را پذیرفت كه در همه جوامع بشری كودكانی وجود دارند كه با آنان بد رفتاری می‌شود. امروزه تعداد كودكانی كه مورد بدرفتاری بهره‌كشی و ضرب و شتم قرار می‌گیرند یا از خانواده طرد می‌شوند روز به روز افزایش می‌یابد و هیچ بخشی از دنیا از آن مستثنی نیست.
مدت‌هاست كه قانون نانوشته سكوت بر مشكل بد رفتاری با كودكان سرپوش گذاشته است. سؤالی كه مطرح است آیا قوانین ما در حمایت از بزه دیدگی و آزار و اذیت كودكان، مؤثر است؟! پس از بررسی این سؤال و رسیدن به پاسخ صحیح آن، قوانین سایر كشورها را در این زمینه بررسی خواهیم كرد و طی هفته‌های آینده در این ستون به بررسی این گونه مطالب خواهیم پرداخت

*كارشناس ارشد حقوق

یک هشدار خیلی مهم در مورد فرزندانتان!

هشدار! 

   هشدار! 

      هشدار!

وقتی تصمیم می گیرید به کودک یا نوجوانتان اجازه بدهید از اینترنت استفاده کند، به این شرط قبول کنید که باید نظارت داشته باشید!

 

تا آنجایی که می توانید، کامپیوتر را در اتاق خواب فرزندتان نگذارید تا بتوانید به دوست های مجازی او اعتماد کنید. کودکان راحت تر حرف شما را می پذیرند و دلیل به نوجوانان را می توانید "وجود نداشتن وسایل برقی در اتاق خواب موجب می شود خواب بهتری داشته باشی" عنوان کنید. یا صمیمانه و صادقانه به او بگویید: به تو اعتماد دارم اما دوست مجازی ات را نمی شناسم و این تنها شرط من است. حتا گاهی به بهانه ی بردن یک لیوان آب یا میوه برای او به نوشته هایی که می خواند و یا بخصوص گفتگو های او (چت) را کنترل کنید. پسوورد او را شما و همسرتان انتخاب کنید و به خودش ندهید تا هر وقت تنهاست، دسترسی به نت نداشته باشد.

هرچند می تواند به کافی نت مراجعه کند اما شما مسئولیت خودتان را انجام داده اید و در آموزش و تربیت اش کوتاهی نکرده اید. 

حتمن در خبرها می شنوید که بعضی بزرگسالان بیمار، به نام و پوشش یک کودک یا نوجوان، با بچه های شما دوست مجازی می شوند و آنها را به مرور وادار به جواب دادن سوال هایی می کنند که بسیار خصوصی هستند. از جمله، لاغری یا چاق؟ موهایت بلند است یا کوتاه و به ترتیب این سوال ها به درخواست فرستادن عکس می رسد و بتدریج درخواست دیدن آنها در دوربین کامپیوترش می رسد.

مرحله های بعدی آنها مرتب به جلو می رود که عواقب خوبی ندارند و کودک یا نوجوان شما را به بیراهه می برد. روان و ذهن کودکان مثل صفحه ایست پاک و روشن، که می تواند هر چیزی را در خود ثبت کند و گاهی اعتماد بی جای آنها باعث می شود مسائلی را بپذیرند که واقعیتِ پنداری آن، به جز نیرنگ آدم های حقیر نیست!  

آنها همیشه می گویند که کامپیوتر خودشان دوربین ندارد، اما خیلی مایلند چهره ی آن کودک یا نوجوان را ببینند!!!

و بعد به مرور دیدنِ تنها صورت بیگناه فرزند شما برایشان کافی نیست!!!

مراقب باشید: از اینترنت هم مثل خیلی امکانات دیگر، می توان بهترین و بدترین نوع استفاده را کرد!

در پناه حق

 

بیشترین کودک‌ آزاری‌ها

بیشترین کودک‌آزاری‌ها توسط بستگان نزدیک کودک انجام می‌شود!

با تشکر از وکیل محترم که این خبر را در اختیارمان قرار داد.


کارشناس سلامت روان معاونت بهداشتی دانشگاه علوم پزشکی قزوین عنوان کرد: بستگان و سایر مراقبان کودک از جمله کسانی هستند که بیشترین کودک آزاری را مرتکب می‌شوند.


توانمندسازان :

فاطمه نوری با بیان این مطلب و با تأکید بر لزوم مراقبت از کودکان به عنوان قشر آسیب پذیر اجتماع، کودک آزاری جسمی، کودک آزاری عاطفی، کودک آزاری جنسی، غفلت و بی‌توجهی، سوء استفاده صنعتی و کودک آزاری تحصیلی را از انواع کودک آزاری دانست.

وی ادامه داد: وجود والدین خشمگین و پرخاشگر، والدین دارای اختلالات روانی و شخصیتی اختلالات وسواسی، بدبینی، والدینی که در کودکی خود قربانی خشونت والدین خود بوده‌اند، خانواده‌های دارای مشکلات اقتصادی، والدین معتاد، زوجینی که مشکلات عاطفی دارند، خانواده‌های تک سرپرست، خانواده‌های پرجمعیت، کودکان معلول جسمی و ذهنی و کودکان بیش فعال از مهمترین عوامل خطرزا در کودک آزاری هستند.

این کارشناس سلامت روان گفت: در کودک آزاری جسمی فرد آزارگر به عمد یا غیرعمد با استفاده از روش‌هایی مانند نیشگون گرفتن، گاز گرفتن، سیلی زدن، سوزاندن، لگد زدن و پرتاب کردن کودک، چنگ زدن و ایجاد کبودی، صدمات خفیف تا شدیدی را به کودک وارد می‌کند که گاهی ممکن است حتی منجر به مرگ کودک شود.

نوری طرد کردن کودک و نادیده گرفتن او، محدود و منزوی کردن کودک، سرزنش کردن و تحقیر کردن کودک، انتقاد، مقایسه کردن، حمایت بیش از حد، کنترل گری شدید، توهین به وضعیت ظاهری، هوشی، داشتن انتظارات زیاد و سختگیرانه و کمال گرایانه از کودک، ایجاد تبعیض بین کودکان به خاطر جنسیت، زیبایی یا هوش را از جمله موارد کودک آزاری عاطفی دانست و اظهار کرد: در کودک آزاری، مراقبان کودک از تأمین حقوق وی مانند داشتن سرپناه مناسب، پوشاک و تغذیه مناسب، بهره مندی از آموزش و مراقبت‌های بهداشتی سرباز می‌زنند.

این کارشناس سلامت روان، سوء استفاده صنعتی از کودکان را شامل ترغیب آنان به تکدی گری و وادار سازی کودکان به کارکردن دانست و گفت: دادن تکالیف زیاد و دشوار به کودکان، تأکید بر نمره20، تنبیه عاطفی و جسمانی آنان، عدم تسلط معلمان به شیوه‌های نوین درسی، تغییر دائم محتوای کتب درسی و مقایسه کردن دانش آموزان، از موارد کودک آزاری تحصیلی به شمار می‌آید.

وی در پایان بر لزوم آموزش دادن به کودکان توسط والدین برای مراقبت از بدنشان و عدم اجازه به مهاجمان برای لمس قسمت‌های خصوصی بدنشان تأکید کرد و گفت: کودکان باید با روش‌های شایع فریب دادن مهاجمان آشنا شده و به آنان سفارش شود در صورت بروز اتفاقی، موضوع را سریعاً به والدینشان اطلاع دهند.

منبع: ایسنا


پایان خوش یک کابوس

 تصادفی اینجا رو پیدا کردم...

نمی دونم من که سالها یه خاطره تلخ رو دنبال خودم کشیدم هم قربانی کودک آزاری محسوب میشم یا نه؟

تو تمام این سالها درباره ش با کسی حرف نزدم... از وقتی چهار یا پنج سال بیشتر نداشتم و بخاطر اینکه کودکی بیش نبودم، یادم نمیاد چرا اون روز خونه ی عمه رفته بودم و چرا با پسر عمه ام که حداقل ده سال از من بزرگتر بود تنها بودم؟ 

عمه کجا بود؟ مامانم کجا بود؟... هیچی به خاطر نمیارم.

فقط پسر عمه رو یادمه که دستمو گرفت و با خودش برد تو یه اتاق و لباس هامو از تنم درآورد. ازش پرسیدم چرا لباسمو درمی آری!؟ گفت می خوام ببینم بدنت خوشگله؟ و بعد شروع کرد به آزار دادن من!

شاید اونقدر کوچولو بودم که نمی تونست زیاد پیش بره، اما اونقدر اذیتم کرد تا خسته شدم و پا شدم که فرار کنم... مثلن قبول کرد که برم، ولی اون روز چند بار دیگه هم کارشو تکرار کرد!

به کسی چیزی نگفتم. اصلا نمی فهمیدم چه اتفاقی افتاده. تا زمانی که به سن بلوغ برسم و یواش یواش عاقل بشم، چیز زیادی از کار اون روزش نفهمیده بودم. اما کم کم با رسیدن به سن بلوغ و فهمیدن روابط زن و مرد، ازش متنفر شدم.

خیلی وقتا که یادم به اونروز می افتاد، تو تنهایی گریه کردم اما هیچوقت نتونستم ازش چیزی به کسی بگم.

حتا نمی دونستم با اون اذیت کردن ها، آیا ممکنه منو از بکارتم محروم کرده باشه؟

هیچی نمی دونستم و این آزارم می داد...

پیش هیچ دکتری نرفتم اما همیشه از اردواج گریزان بودم و نگران.

نمی دونم بابا چیزی فهمیده بود یا نه؟ اما غیر از اون یه روز، دیگه هیچ وقت اجازه نداد تنها خونه کسی بمونم. هروقت پسرعمه می اومد خونمون، بابا منو می فرستاد تو اتاق و می گفت بیرون نیا!

یا اگه مجبور بودم بیرون بیام بهم می گفت چادر بپوش و بیا.

شاید بابا فقط بخاطر شناختی که از خواهرزاده اش داشته چنین چیزی بهم می گفت و شاید اصلن خبر نداشت که پسر خواهرش چه به سر دخترش آورده، اما به هرحال خیلی مراقبم بود و هرچقدر بزرگتر می شدم مراقبتش هم بیشتر می شد.

تا به سن ازدواج رسیدم اما از ازدواج فراری بودم.

می ترسیدم از اینکه اون پسرعمه بی شرم بهم لطمه ی جبران ناپذیری زده باشه... بهم حق بدید که نگران چنین مسئله ای باشم چون اونقدر فکرم درگیرش بود که نمی تونستم درست و منطقی فکر کنم. گاهی به فکر می افتادم که برم دکتر برای معاینه و خودمو خلاص کنم. اما از تصور اینکه  دکتر بهم پوزخندی بزنه و بگه چیکار کردی!؟ می ترسیدم. دلم نمی خواست با وجود اینکه گناهی نداشتم، کسی (حتا دکترم) درباره ام گمان بد ببره. از طرفی هم من تو شهر کوچکی زندگی می کنم و تو شهرهای کوچک، دختران مجرد معمولا سروکارشون به دکتر زنان نمی افته مگر اینکه با همراهی مادرشون برن و خوب من نمی تونستم به مادرم بگم با من بیا! ... نمی تونستم.

بالاخره پسری به خواستگاریم اومد که اونقدر پاک و نجیب بود که نتونستم مثل بقیه خواستگارام بهش جواب رد بدم.

 حرفهاش، متانت و نجابتش. حتی نگاه کردن و لبخند زدنش. 

همه چیز وجودش از جنسی بود که برام آشنا بود. از جنس پدرم... او مثل بابا مرد بود. پاک و نجیب... مردی که مایه آرامش بود، درست مثل بابا که با حضورش احساس امنیت و آرامش می کردم، اونم همین احساس رو بهم می داد.

بخاطر او تصمیم گرفتم دل به دریا بزنم و برم معاینه... و رفتم! تنها رفتم و تمام مدت دعا کردم و خدا خدا که آشنایی رو نبینم و خدا رو شکر ندیدم.

وقتی جواب مثبت رو از دکتر گرفتم و از مطب بیرون اومدم، احساس سبکی بیش از حدی می کردم و از خوشحالی بغض داشتم.

اومدم خونه و به اندازه تمام سالهایی که بی دلیل رنج کشیده بودم گریه کردم... از شادی آزاد شدن از بار این رنج چندین ساله.

حالا چندساله که از ازدواجم می گذره و با همسرم خوشبختم. اگرچه هنوز هم هیچکس حتی همسرم از اتفاقی که تو بچگی برام افتاده خبر نداره، اما آرامشی که از همسرم گرفتم، اون خاطره رو برام کمرنگ کرده.

هنوز هم دلم نمی خواد پسرعمه ام رو ببینم.

یادمه گاهی ماه ها پشت سرهم یادآوری اون خاطره آزارم می داد و بعد با سختی زیاد و با جون کندن تلاش می کردم از ذهنم بیرونش کنم. چندماهی ازفکرش آزاد بودم و باز دوباره یادم می افتاد و یادش کل ذهنم رو پر می کرد.

نمی دونم چرا هیچ وقت نخواستم که دربارش با خانوادم صحبت کنم... شرم داشتم تو نوجوانی از چیزی حرف بزنم که مخصوص دنیای بزرگسالان بود.

اما با این حال من از هیچ مردی بجز پسرعمه متنفر نشدم و شاید برای همین بود که تونستم سرانجام با یه ازدواج موفق ذهنم رو آزاد کنم.

مردای زندگی من همه خوب بودند. پدرم، عموم، دایی و حتی شوهر عمه و شوهر خاله ام. همه مردای پاک و نجیبی بودن. انگار این وسط فقط پسرعمه وصله ی ناجوری بود.

با این حال بخاطر ترس بی دلیلی که برام ایجاد شده بود، تن به ازدواج نمی دادم. به هر خواستگاری که به در خونمون می اومد جواب رد می دادم. از بیست سالگی خواستگار داشتم اما به هیچ کس جواب مثبت نمی دادم. و اینجوری شد که ازدواجم تا بیست و هشت سالگی به عقب افتاد. خانواده ام نگران شده بودن و هرچقدر باهام صحبت می کردن به نتیجه نمی رسیدن. اما بعدش دیگه روزهای بد من تموم شد، ازدواج کردم و حالا خوشبختم.

من به آرامش رسیدم و اون خاطره رو از ذهنم بیرون و دفن کردم. دیگه بهش فکر نمی کنم. حالا هم بعد از سالها دیدن وبلاگ شما بود که باعث شد برای اولین بار ازش بنویسم.

نمی دونم آیا اون خاطره، مصداق کودک آزاری بود یا نه؟

کابوس درد

مهوش گرامی، 

داستان شما در نوبت هست و فردا پست می شود. سپاس از وقت ی که گذاشته و کامل برایمان نوشتید. 

کاش دوستان دیگر هم با نوشتن چند سطر مبهم سعی نکنند که چنین درد بزرگی را توضیح بدهند. 

 

***

تاکنون کسی نمی دونه بر من چه گذشته. حتا نمی خواستم اینجا هم بنویسم ولی دیدم باید با یکی درباره اش حرف بزنم...

من مادرمو مقصر نمیدونم. مادر من خیلی مواظبم بود، مرا حتا تنها کنار داییم و عموم هم نمیذاشت.

برادر نداشتم. پدرم هم پدر خیلی خوبی بود و هست، یک پدر نمونه که همه آرزوشو دارن. خیلی وقتا برام سواله که اخلاق پدر من به کی رفته!؟ او نه مثل عموهام هست، نه پدرش که به رحمت خدا رفت.

من هیچوقت با عموم هام تنها نبودم. مادرم خیلی مراقب بود و هنوز هم مراقبم هست. ولی کسی که بیماره، کسی که کاری را بخواد انجام بده، موقعیتشو بوجود میاره...

هشت ساله بودم و عموی کوچکم بیست و پنج سالش بود. اون روزا دلش را خاله وسطیم برده بود و به هوای او بیشتر خونه ی ما میومد.

یه بار که خونمون بود به بهانه اینکه منو ببره خرید از مادرم اجازه گرفت. ما خونمون ویلایی بود بیشتر محله ما همینطوره. برای همین کوچه خلوتی داشتیم.

رفتیم خرید.

همیشه عموهام برام خوراکی و عروسک می خریدن. اما اون شب، این مثلن عمو، وقتی از مغازه اومدیم بیرون و رسیدیم به کوچه مون، بهم دست درازی کرد! 

اولین بار بود. گریه می کردم... می خواست آرومم کنه... دهنمو گرفت و برد یه دور بزنم. بعد که آروم شدم رفتیم خونه.

به مادرم هیچی نگفتم. 

من کلاس دوم بودم، هیچی از روابط زن و مرد نمی دونستم. چی باید می گفتم؟

البته عموی من ناتنی بود یعنی فقط از طرف پدری، مادرشون فرق داشت.

کاش همه چی اینجا تموم می شد... 

صبح قرار بود او با پدرم تا یه مسیری به سر کار بره. 

خواب بودم، صبح زود بود شاید پنج یا شش... نمی دونم، فقط یادمه که تاریکی هوا را از پنجره می دیدم که بیدار شدم و دیدم می خواد شروع کنه که داد زدم: مامان!

او ترسید و رفت بیرون.

کمی بعد مامانم از اتاقی که داشت صبحانه حاضر می کرد گفت: پاشو عمو داره میره باهاش خداحافظی کن.

عمو همون روز با بابام رفت ولی از اون ببعد هر وقت می اومد، سعی می کردم باهاش تنها نباشم. مامانم هم مواظبم بود!

با اون عموهام بیرون می رفتم، اما با این نه.

یک سال گذشت و مادرم نزدیک زایمانش بود. به هیچکس جز مادر خودش و خونوادش اطمینان نداشت که منو بسپاره دستشون. اونا نزدیک ما زندگی می کردن و من که مدرسه می رفتم، خونه ی مادر مادرم موندم.

مادرم برای زایمان بستری شد و یه روز از مدرسه که برگشتم، بهم گفتن: خواهرت دنیا اومده!

برای اینکه تنها نباشم و جای خالی مادرمو حس نکنم، موندم خونه مامان بزرگم که خاله هام هم بودن. اما کاش خونه خودمون کنار بابام مونده بودم چون یه شب موقع خواب، دوتا خاله هام رفتن اتاقشون. مامان بزرگ و داییم هم همینطور.

در اتاقشون رو بستن و گفتن: کنار پدربزرگ بخواب که صبح بهت صبحانه بده میری مدرسه.

عادت داشتند تا ساعت 10-11 بخوابند!

خواب بودم که حس کردم کسی روی من هست!!! 

داییم بود؟! نه!!! عمق فاجعه اینجاست که پدربزرگم بود!

تا دید بیدارشدم، بلند شد و رفت. هنوز هم زنده هست.

مامانم اومد. بازم هیچی نگفتم نمی دونستم باید چی بگم؟

اگه می گفتم نه از کتک خبری بود نه از چیزی... حتی وقتی بعدها غیر مستقیم گفت: آدم همه چی را باید به مامانش بگه.

چند سال دیگه گذشت و من پنجم دبستان بودم. خاله ام نامزد کرده بود و عموم کمتر میومد خونمون. اما یک شب که اومده بود، از بدشانسی من، خواهرم مریض بود و داشت درجه ی تبش بالا می رفت. خطر تشنج داشت، بردنش اورژانس و من با عمو تنها موندم.

کمی گذشت و جلو اومد... می خواست بغلم کنه که زنگ در خونه رو زدن. پدرم بود. گفت امشب باید بیمارستان بمونن و به من نگاه کرد و گفت: 

مامان خواسته تو رو ببرم بیمارستان. و رو به عموم کرد و گفت: شب بمون صبح از این جا برو سرکار.

زود حاضر شدم تا با بابام  برم بیمارستان و تا صبح همونجا موندم و خوشبختانه دیگه هم با عموم تنها نشدم چون راحت می تونم نگاه حیوونی او رو از نگاه عادی تشخیص بدم. 

مامانم مقصر نبود، پدرم مقصر نبود، متآسفانه من گیر موجودات بیمار روانی افتاده بودم.

الان یه دختر بیست و دو ساله و دانشجو هستم. نمی تونم بگم همه چی خوب و آرومه. نه...

یه وقتایی بی دلیل جیغ می زنم، گریه می کنم یا تو دلم فحش میدم و کلن زود عصبی و ناراحت میشم.

هنوز گاهی کابوس می بینم که بازم دارند لمسم می کنن. بیدار میشم... هیچکس جر خودم تو اتاقم نیست.

كودك‌آزاری و مسووليت ناديده والدين

كودك‌آزاری و مسووليت ناديده والدين

با تشکر از وکیل گرامی برای در اختیار گذاشتن این مقاله ی تخصصی



بهمن كشاورز*
کد خبر: ۳۳۱۷۶۳
تاریخ انتشار:۲۳ تير ۱۳۹۲ - ۱۱:۲۱
1) ديگر بار با قسمتي از سريال وحشت آور و دردانگيز كودك آزاري مواجه هستيم. اينكه چرا اين‌گونه شده‌ايم و چگونه است كه مادري با فرزند خود چنين مي‌كند سوالي است كه جامعه‌شناسان، روانشناسان، جرم شناسان و اهل حل و عقل بايد به آن پاسخ دهند. آنچه اينك به‌طور فوري مطرح است اين است كه چه بايد كرد؟

2) به موجب قانون حمايت از كودكان و نوجوانان مصوب 1381 كليه اشخاصي كه به سن 18 سال تمام شمسي نرسيده‌اند از حمايت اين قانون برخوردارند و به موجب مواد اين قانون موارد مختلف صدمه و آزار و شكنجه جسمي و روحي كودكان و ناديده گرفتن عمدي سلامت و بهداشت رواني و جسمي و ممانعت از تحصيل آنان و هر اقدامي كه به آنها صدمه رواني يا اخلاقي وارد كند يا جسم و روان‌شان را به مخاطره اندازد ممنوع است و براي آن حبس از سه ماه و يك روز تا شش ماه يا تا ده ميليون ريال جزاي نقدي تعيين شده مگر اينكه عمل ارتكابي مستوجب حد يا مجازات سنگين‌تري باشد كه در اين صورت حسب مورد حد شرعي يا مجازات اشد اعمال خواهد شد.

تنها استثنا مندرج در اين قانون مواردي است كه والدين در حد عرف به تنبيه اطفال خود مي‌پردازند كه به نظر مي‌رسد با توجه به عبارت هر نوع اذيت و آزار كودكان كه موجب صدمه... رواني يا اخلاقي به آنها شود در ماده 2 قانون، اين استثنا را نيز بايد ناديده انگاشت زيرا نمي‌توان حالتي را تصور كرد كه تعرض جسمي يا حتي كلامي به كودكان و نوجوانان باعث صدمه رواني يا اخلاقي به آنان نشود.

نكته ديگر درباره اين قانون اين است كه به شرح ماده 5 آن كودك آزاري از جرايم عمومي است و نياز به شكايت شاكي خصوصي ندارد.

3) به موجب ماده 72 قانون آيين دادرسي كيفري وقتي متضرر از جرم محجور باشد – كه صغير و طفل نيز محجور محسوب مي‌شوند- و ولي يا قيم نداشته يا به اين افراد دسترسي نباشد يا خود ايشان مرتكب جرم شده يا دخالت در آن داشته باشند براي صغير شخص ديگري به عنوان قيم موقت تعيين مي‌شود و شخص دادستان نيز مي‌تواند امر جزايي را تعقيب و اقدامات ضروري را براي حفظ و جمع‌آوري دلايل جرم و جلوگيري از فرار متهم به عمل آورد.

در اين حالت همه عمليات تعقيبي عليه متهمان ميسر خواهد بود و چون عملي كه ايشان كرده‌اند مستوجب قصاص عضو است و چه بسا در مواردي ديه و ارش نيز تعلق مي‌گيرد همه اين اقدامات مي‌تواند براي رسيدن به اين نتايج از جانب قيم موقت يا دادستان تعقيب شود.

4) به قياس تكاليفي كه براي سازمان بهزيستي درباره معلولان در قانون جامع حمايت از حقوق معلولان پيش بيني شده مي‌توان گفت در اين مورد نيز سازمان بهزيستي بايد حمايت از اين طفل را بر عهده گيرد و نظر به اينكه موضوع جنبه قضايي و جزايي دارد به استناد تبصره يك ماده 13 اين قانون و ماده 8 و تبصره يك آن در صورت مراجعه قيم موقت يا اعلام دادستان براي اين كودك وكيل معاضدتي تعيين كند.

5) به هر حال هر چند مساله محدوديت زاد و ولد و كاهش جمعيت اينكه به صورت مساله بلكه معضل مطرح شده است لكن به نظر مي‌رسد اينكه به هر كسي و تحت هر شرايطي امكان و اجازه بچه‌دار شدن داده شود مغاير با سياست‌هاي كلي ناظر به تشويق زاد و ولد براي افزايش جمعيت است. معتادان و افرادي كه به روان نژندي و اشكالات رواني سرشتي مبتلا هستند بايد از زاد و ولد منع شوند زيرا مواردي از اينگونه كه اينك مطرح است نشان مي‌دهد بچه‌دار شدن اين افراد نه بر اصول انساني منطبق است و نه معيارهاي عقلي آن را تاييد مي‌كند. و بچه‌هاي اينگونه افراد از نظر شخصيتي و رواني دچار مشكلاتي خواهند شد كه رفع اين مشكلات اگر هم ممكن باشد – كه بعيد است باشد-مطمئنا به حل تمام پيچيدگي‌ها و ناراحتي‌هاي رواني و روحي آنها منجر نخواهد شد.

والله اعلم

 *وكيل دادگستری و حقوقدان 

منبع: اعتماد
تابناک خبر

کودک آزاری نیاز به شاکی ندارد

hambastegimelli.blogspot.com

کودک آزاری نیاز به شاکی ندارد...


هر روز در مطبوعات اخبار ناگواری از کودک‌آزاری درج می‌شود. این فقط بخش اندکی از این درد است. موارد زیادی از آن در رسانه‌ها اطلاع‌رسانی نمی‌شود یا امکان دسترسی به محاکم یا نهادهای اندک حامی کودک وجود ندارد.


توانمندسازان :

حسین احمدی‌نیاز، وکیل دادگستری در یادداشتی در روزنامه بهار نوشت:

هر روز در مطبوعات اخبار ناگواری از کودک‌آزاری درج می‌شود. این فقط بخش اندکی از این درد است. موارد زیادی از آن در رسانه‌ها اطلاع‌رسانی نمی‌شود یا امکان دسترسی به محاکم یا نهادهای اندک حامی کودک وجود ندارد.

باوجود تاسیس نهاد اورژانس اجتماعی متاسفانه شاهد روند رو به رشد این بیماری و بزهکاری در جامعه هستیم. مساله کودک‌آزاری یا به عبارتی خشونت علیه کودکان به‌عنوان یکی از آسیب‌های اجتماعی از معضلات اصلی این عصر است. متاسفانه خشونت علیه کودکان واقعیت آزاردهنده و غیرقابل انکار در دنیای امروز است. کودک‌آزاری عبارت است از هرگونه فعل یا ترک فعلی که موجب آسیب یا تهدید سلامت جسم و روان یا سعادت و رفاه و بهزیستی کودک و نوجوان زیر 18 سال به دست والدین یا افرادی که نسبت به او مسئول هستند، انجام می‌شود.

بر اساس معیارهایی که سازمان جهانی بهداشت از کودک‌آزاری ارائه کرده است، عبارت است از قرار دادن کودک در مکان‌های ترسناک، محروم کردن کودکان از بازی و تفریح، تنها گذاشتن کودک در منزل، اخراج از منزل و طرد کودک، اجازه گریه نداشتن و کنترل احساسات کودک، عدم ارتباط چشمی و گوش ندادن به کودک، مسخره کردن و ایجاد حس حقارت در کودک، طرد و آزار کودک با جنسیت غیردلخواه، سرزنش و ملامت کودک در حضور دیگران، بی‌توجهی به بهداشت، تغذیه و پوشاک کودک، بهره‌کشی و توقعات نامعقول از کودک، استفاده از کودک برای تحریک جنسی بزرگسالان، محروم کردن کودک از محبت و آغوش گرم، استفاده نادرست از داروهای خواب‌آور برای کودک، مشاجره‌های خانوادگی در حضور کودک، استفاده از الکل و موادمخدر در حضور کودک، کتک زدن و تنبیه جسمی کودک. برای مبارزه با کودک‌آزاری قانون حمایت از کودکان و نـوجــوانان در سال 1381 در 9 ماده به تصویب رسید و عمــلا جرمی به نام کودک‌آزاری با ضمانت اجرای حبس یا جزای نقدی وارد مجموعه قوانین کیفری شد. در ماده یک عملا کودک‌آزاری را تعریف و بیان می‌دارد:

ماده 1: «کلیه اشخاصی که به سن 18 سال تمام هجـری شمسی نرسیده‌اند از حمایت‌های قانونی مذکور در این قانون بهره‌مند می‌شوند.» قانون‌گذار به تقلید از ماده 1 کنوانسیون حقوق کودک (1989) که معیار شناخت کودک را سن زیر 18 سال قرار داده است، در این ماده نیز دامنه حمایت کیفری را شامل افراد زیر 18 سال قرار داده و مقرر کرده است که هر فرد از بدو تولد تا رسیدن به سن 18 سال تمام، مشمول مقررات این قانون می‌شود.

ماده 2: «هر نوع اذیت و آزار کودکان و نوجوانان که موجب می‌شود به آنان صدمه جسمانی یا روانی و اخلاقی وارد شود و سلامت جسم یا روان آنان را به مخاطره اندازد ممنوع است.» ماده 2 قانون حمایت با وجود اعلام ممنوعیت برخی از اقسام کودک‌آزاری، به دلیل عدم پیش‌بینی مجازات برای این قسم از کودک‌آزاری‌ها، از نظر حقوقی واجد ایراد اساسی و محل تامل است. اصولا قانون‌گذار از آوردن چنین ماده‌ای چه هدفی داشته است؟ در حالی‌که مجـــددا در ماده 4 عین این عبارت‌‌ها را البته به همــراه مجازات آورده است. در کل اگر ماده 2 در متن این قانون وجود هم نداشت، چندان خللی به ماهیت و هدف قانون وارد نمی‌کرد.

در مجموع این ماده به لحاظ عدم پیش‌بینی مجازات، از نقطه نظر جزایی، فاقد ارزش استناد برای تعیین مجازات کودک‌آزاری است. ماده 4: «هرگونه صدمه و آزار و اذیت و شکنجه جسمی و روحی کودکان و نادیده گرفتن عمدی سلامت و بهداشت روانی و جسمی و ممانعت از تحصیل کودکان ممنوع و مرتکب به سه ماه و یک روز تا شش ماه یا ده‌میلیون ریال جزای نقدی محکوم می‌گردد.» ماده 5: «کودک‌آزاری از جرایم عمومی بوده و احتیاج به شکایت شاکی خصوصی ندارد.» اما با وجود تصویب این قانون در این عصر، هر روز شاهد کودک‌آزاری و خشونت علیه کودکان هستیم. کودکانی که قرار است آینده جامعه ما را بسازند.

منبع: تابناک

پایان پیام

واکنش اشتباه!

همیشه به این فکر می کنم، آبرویی که اون روز از دختر دایی های من رفت، تقصیر کی بود؟

 من همش شونزده سالم بود، و واقعا با دوتا برادر بزرگتر از خودم باید چیکار می کردم؟ اگر به مادرم نمی گفتم، خیلی وقتها تو این مورد عذاب وجدان داشتم. اما واقعن تو اون شرایط کاری غیر از این از من ساخته نبود... البته نفرین هاش گریبانگیر برادرای من شد! برادر بزرگم با داشتن یه بچه پنج ماهه زنش رو از دست داد و برادر دومم با اون همه هوش و استعدادش، که همه رو صداقت و همه صفات خوبش قسم میخوردن معتاد شد.

حالا با اینکه تو یه شهر زندگی می کنیم، پنج ساله که چشمم بهش نخورده. 

چند وقت پیش دختر دایی بزرگم به من گفت: دیگه برادرات رو نفرین نمی کنم، از این بدتر میخواد چی سرشون بیاد!

تجربه های شخصی من

در پی آنم که مصاحبه ها و مقاله های علمی را برای شما پیدا کنم و با تآیید دو همراه خوب و نیکوکارم، روانشناس عزیز منیژه و وکیل گرامی، شما را در جریان بگذارم. 

اما امروز چند تجربه ی شخصی ام را نیز، به عنوان یک مادر، برایتان خواهم نوشت. راه هایی که با مطالعه، صحبت با دکتر خانواده و گرفته هایم از خواندن روزنامه ها و پای تجربه ی دیگران نشستن بدست آورده ام. 

نقش اول در زمینه ی مبارزه با کودک آزاری به من و شما که پدر و مادریم تعلق می گیرد. از وقتی زن و شوهری تصمیم می گیرند بچه ای داشته باشند، باید مطمئن باشند که می توانند مسئولیت پذیر باشند. این حرف تازه ای نیست که هر کودکی ناخواسته به دنیا می آید و انتخابی در آمدنش ندارد. پس ما بعنوان انتخاب کننده باید از خودگذشتگی مان را صد چندان کنیم و همیشه اول به کودکمان فکر کنیم و رفاه او را در نظر بگیریم. بهترینی که می توانیم برایش (یا برایشان) انجام بدهیم عبارتند از: 

برای اینکه کوچکترین خودخواهی دراین مورد نداشته باشیم، باید به همان اندازه که نگران سیر کردن شکم او هستیم، روح او را نیز تغذیه کنیم.

 عشق خالصی که هر پدر و مادری نسبت به فرزندش دارد، بیشترین نیرویی است که باعث می شود هرگز از خواسته های عاطفی او غافل نشویم و سعی کنیم به او یاد بدهیم که به جسم و روحش احترام بگذارد. کودکان ما باید بشنوند و حس کنند که دوستشان داریم و از داشتن آنها خوشحالیم. کودکان نیاز دارند بدانند که زیر هر سقفی زندگی می کنند، می توانند امنیت را حس کنند. 

عکس العمل های ما زیر ذره بین دست های کوچکی هستند که ما فکر می کنیم بزرگ نمایی ندارند. در صورتیکه ذره بین بچه ها با حساسیت بیشتری بزرگترها را می بیند! می دانید که هرگز نباید فکر کنید: بچه هست و نمی فهمد، این بزرگترین اشتباه است!

بخاطر می آورم که دوازده ساله بودم وقتی مورد آزار پیرمرد همسایه قرار گرفتم. تا به خانه آمدم چادر را با عصبانیت به گوشه ای پرت کردم و با گریه برای مادرم گفتم. مادرم بدون تردید در جواب گفت: تو را جای نوه اش بوسیده، حتمن اشتباه می کنی!

 وقتی این موضوع تکرار شد، به برادرم گفتم که با تهدید کردن او برای ریختن آبرویش کمی آرام شدم.

با حس بدی که به من دست داده بود، دیگر پا به خانه ی همسایه نگذاشتم. اما واکنش مادرم زخم بدی به روحم زد. هرگز نتوانستم بفهمم چرا مادرم حمایتم نکرد، هنوز هم نمی دانم! آیا برایش آسان تر بود که ساکت بماند!؟ فکر می کرد آبروی دخترش می رود نه آن پیرمرد؟!!! چرا فکر نکرد که چون سکوت کرده، آن پیرمرد به کارش ادامه می دهد!؟ 

سال ها گذشت و من فکر می کردم موضوع را فراموش کرده ام. چون دیگر به آن فکر نمی کردم. به این نتیجه رسیده بودم که: مادرم کار دیگری بلد نبود چون آگاهی نداشت. 

سالهای زیادی گذشت و من مادرم را به همان بهانه بخشیده بودم. 

تا زمانی رسید که مجبور شدم از کمک یک روانشناس یاری بگیرم. او از دوران کودکیم پرسید و جالب اینکه آن صحنه ی فرار از حیاط همسایه، همچنان در ذهنم بود. حس اینکه هر چه می دویدم، به در خانه نمی رسیدم. یاد آن که انگار شاخه های گل سرخ باغچه هم می خواست جلوی رسیدنم را به بیرون از آن خانه ی شوم بگیرد و... ناخوادآگاه به همان دوران برگشتم و موقع تعریف کردن برای روانپزشکم، گریه می کردم! خودم را که حالا سی و چند ساله بودم می دیدم که دختر کوچولوی ضعیفی شده ام که بیرون در حیاط او، در پیاده رو ضعف کرده بودم، نفس نفس می زدم و گریه می کردم! من خودم را درون یک چادر مشکی مچاله کرده بودم و می لرزیدم... 

روانشناس از من خواست با وجودیکه بیست و چند سال از موضوع گذشته بود، از مادرم توضیح بخواهم چون "من" هم مثل همه ی مردم ارزش داشتم و مستحق توضیح اینکه چرا مرا جدی نگرفته و گذاشته تا جای زخم، همچنان بر روحم باقی بماند. او مادرم بود و وظیفه داشت تکیه گاه من باشد. مرهم دردهای روحم باشد و نبود... کوتاهی کرده بود و این شایسته ی یک مادر نبود!

متآسفانه طول کشید تا راضی شدم با مادرم صحبت کنم. وقتی آمادگی حرف زدن و رویارویی را در خودم دیدم که شنیدم او به سرطان مبتلا شده و بعد هم از دنیا رفت. من ماندم و حرف های ناگفته و ناتمام به او... 

ناچار باز برگشتم به همان جمله ای که سالها مرا آرام کرده بود: مادرم راه دیگری بلد نبود. آگاهی نداشت... 

اما تصمیم گرفتم مواظب باشم پسر خودم هرگز آزار نبیند و برای این کار با او دوست شدم و صمیمی ماندم و وقتی سن کودکی اش گذشت و دارای مبایل و کامپیوتر شد، گاهی مبایلش را چک می کردم و کامپیوتر را به شرطی برایش خریدم که میزهایمان کنار هم باشد تا مثلن اگر من سوالی داشتم از او بکنم. به این ترتیب همیشه به بهانه ای به صفحه ی کامپیوترش نگاه می کردم.  

 چون با تجربه ی خودم و شنیده هایم در طی سالیان دراز یاد گرفتم که داشتن روابط نزدیک ما با کودکانمان، بهترین روشی است که می توانیم به آنها اطمینان بدهیم که می توانند به ما اعتماد کنند و اگر اتفاقی برایشان افتاد، آن را با ما در میان بگذارند.

آموختم که در صورت اتفاق افتادن جریانی، به او نشان بدهم که بی تفاوت نیستم و مثل کوه پشتش ایستاده ام. چون دروغ گفتن را به او یاد نداده بودم، به او نشان دادم که همیشه به نفع او واکنش نشان خواهم داد. 

ما باید با کسی که فرزندمان را اذیت کرده روبرو بشویم و از او توضیح بخواهیم. در صورت لزوم به پلیس رجوع کنیم و به فامیل و خانواده با افتخار بگوییم که: فلانی به ... دست درازی کرده بود. دختر یا پسرم جریان را با شهامتی که دارد، به من گفت و من به او افتخار می کنم! 

 یادتان باشد، تنها آثار کبودی و سرخی پوست کودک شما مدرک نیست که شما تصمیم بگیرید حرف او را کودکانه بشمارید یا باورش کنید. اولین اثر را می توانید در چشمان و صورت بی گناه او و رفتارش پیدا کنید. گوشه نشینی و سکوت بیشتر از معمول او، در صورت دانش آموز بودنش تغییر نمرات درسی، اعتراض معلم به رفتار غیرمعمول او در مدرسه، ترس، خجالت، بی اشتهایی، پرخوری غیرمعمول، کابوس های شبانه، داد زدن در خواب، ادرار در خواب وقتی قبلن عادت به این کار نداشته، عصبانیت های بی مورد و حتا یک لرزش خفیف می تواند به شما که او را خوب می شناسید نشان بدهد که می توانید حرف او را باور کنید یا باید به حساب تخیلات کودکانه ی او از دیدن یک فیلم کارتنی نامناسب بگذارید!

به کودکتان یاد بدهید که باید ساعت هشت شب بخوابد. بخصوص اگر در توان مالی تان نیست که اتاق خواب او را از خودتان جدا کنید. چون در این صورت، کودکان زودتر از آنچه بدنشان را بشناسند، کنجکاو رابطه ی جنسی می شوند. 

در یک کلام:

با کودک خود صمیمی ترین دوست باشید، به حرف هایش اعتماد کنید و مراقب روان و تن او باشید چون شما مسئولیت بزرگی دارید!

 

بی شک نکاتی را از قلم انداخته ام که بعدها باز هم برایتان خواهم نوشت. اگر هر کدام از عزیزان تجربه ای دارند که ممکن است دیگران نیز از آن استفاده کنند، لطفن از بقیه دریغ نکنند.

در آرزوی قدمی برای ساختن آینده ای بهتر برای کودکان

 

الگوی خراب

سلام.

این وبلاگ رو تازه دیدم. من 32 ساله هستم و یک آقام. واسم جالب بود تابو شکنی. نمی دونم چطوری شروع کنم؟ سه سالگی از جانب یکی از پسر عمه هام و پنج سالگی از طرف برادر ایشون مورد آزار قرار گرفتم. از قبل لکنت زبان داشتم و این کار روند بهبودی منو طولانی تر کرد.

منزوی شدم و در سنین نوجوانی حس نفرت از اجتماع و کشتن آدم ها بهم دست می داد و حتا هشت بار خودکشی کردم که البته بخاطر مسائل عشقی بودند. الآن که بهشون نگاه می کنم، حدس می زنم ضمیر ناخودآگاهم آسب دیده بوده و هست. 

در حال حاضر اگه جایی گیر کنم به اولین چیزی که فکر کنم خودکشی هست! همین کارهای این افراد از من یک دیوونه ساخت. متاسفانه نسبت به خواهرم دید بدی داشتم و شاید چند بار در حد لمس اذیتش کردم و بهش آزار رسوندم...

 نسبت به دوستان خانوادگی و فامیل هم اینجوری بودم. پیش روانشناس و روانکاو هم رفتم ولی توفیری نداشت. احساس می کنم بیمار هستم، چون این حس رو نسبت به انسانهای بی دفاع مثل کودکان داشتم و نه بقیه. ممنون میشم اینو تو وبلاگ ثبت کنید تا کسانی مثل پسر عمه های من به عقوبت کاراشون واقف بشن. اینکه یکی مثل خودشون رو تحویل جامعه میدن!

نباید فکر کنن اگه بچه سنش خیلی کمه نمی فهمه یا یادش نمی مونه و رو زندگیش تآثیر نمیذاره...

 

راهنمایی روانشناس گرامی، منیژه:

به نظرم مهمترین مساله الان میزان و چرایی خودکشی شماست . توصیه ی اکیدم ادامه ی مشاوره هست، ولی نه با این دید که کاری نمی شه انجام داد. من توصیه نمی کنم با خواهرتون الان صحبت کنید چرا که شوکه می شن یا فکر می کنن هر دو فراموش کردید ، هر چند کسی فراموش نمی کنه اگر قرار شد این کار رو انجام بدید با کمک مشاور نه خودتون مستقل برید و حرف بزنید .

 

هیس!

خیلی بچه تر از آن که بفهمم فرق زن با مرد دقیقن چیست، شاید پنج یا نهایتن شش ساله و با خواهرم هم اتاق بودم. عموی مجردی داشتم که هر چند هفته یک بار برای کارهای اداری اش می امد به شهر ما و خانه ی ما. شب ها جایش را می انداختند توی هال، بابا و مامان توی اتاق خودشان و من و خواهرم هم در اتاق دیگری بودیم. خواهرم از من بزرگتر بود. 

یادآوری اش هم برایم دردناک است. اما با خواندن وبتان نتوانستم دیگر ساکت بمانم. عمویم اوایل می آمد و بعد از آزارم، راهش را می کشید و می رفت. آخر یک انسان چطور اینقدر پست می شود که بتواند به خواب های شیرین یک کودک سر بکشد؟! 

رویاهای شیرین اش را تبدیل به کابوس کند!؟

 اصلن نمی فهمیدم دلیل کارش چیست، فقط می دانستم کار درستی نیست که اینهمه یواشکی انجامش می دهد... 

چند سالی گذشت و من حتی جرات نداشتم با خواهرم مطرحش کنم! 

بزرگتر که شدم، متوجه شدم که شاگرد مغازه، نانوا و خیلی مردهای دیگر هم مرا یواشکی لمس و نوازش می کنند و با یک حال عجیبی نگاه می کنند! زده شدم... ترسیدم... وحشت داشتم... بدم می آمد... تا وقتی که عمویم ازدواج کرد و گفتم خدا را شکر راحت شدم. اما نه! می خواست ادامه بدهد، اما اینبار من بزرگتر شده بودم و نمی خواستم به او اجازه بدهم به من نزدیک بشود.

 بدبختی این بود که خواهرم ازدواج کرده و از پیشمان رفته بود و عمو بی حیاتر از قبل احساس آزادی بیشتری می کرد! قفل اتاق خراب بود... چقدر وحشت داشت... چقدر شب ها عذاب آور بود! کم کم با رفتارهایم فهماندم که دست بردار تا آبرویت را نبرم! توی جمع ها به صورت واضح به او بد و بیراه می گفتم و حرمتش را می شکستم. و او  از کارهای پست اش دست برداشت. اما ضربه های نقش بسته بر پیکره ی جان من تا به امروز که مادر دو کودکم باقیست.

همسرم مرا بسیار دوست دارد اما من از ارتباط با او هم بیزارم. بیچاره همسرم فکر می کند که اشکال کار از اوست. تا به امروز هیچکس از این ماجرا خبر نداشت. وقتی دختر پنج ساله ام التماس می کند مرا بگذار خانه ی فلانی بخوابم و با برخورد شدید من مواجه می شود، همسرم و اطرافیان تعجب می کنند. انقدر بی اعتماد و عصبی ام که هرگز با بچه ها هم تنهایش نمی گذارم. این ترس و نفرت همیشه با من است. روح من دردهای بدی دارد و ناخواسته اینهمه سرد و رنجور شدم...

درمان رایگان برای زنان آزار دیده


تجاوز ممنوع


قوانین، سدی در مقابل مزاحمت‌های خیابانی


لمياء رستمی‌تبريزي، عضو هيات علمی‌دانشگاه شهيد بهشتي در گفت‌و‌گو با «قانون» تاکید کرد 

قوانین، سدی در مقابل مزاحمت‌های خیابانی

با سپاس از وکیل گرامی



 گروه قضايي، الهام رستمي

 وضع قوانين براي حفظ حقوق و آزادی‌‌هاي افراد جامعه است و منافع افراد، با احترام به حقوق و آزادی افراد در جامعه محقق خواهد شد. به همین دلیل امروزه قانون وسیله‌ای برای جلوگیری از هرگونه تجاوز به حقوق فردی و اجتماعی است. در اين زمينه يكي از آزادي‌ها نيزآزادی ذهن انسان است. قانونگذار ایجاد مزاحمت نسبت به بانوان در اماکن عمومی‌را به‌عنوان یکی از مصادیق جرائم علیه آزادی روان‌ اشخاص دانسته و در قوانین جزایی براي آن مجازات تعيين كرده است. «قانون»در اين زمينه گفت‌وگويي با لمياء رستمی‌تبريزي استاديار و عضو هيات علمی‌دانشكده حقوق دانشگاه شهيد بهشتي انجام داده ‌است كه از نظرتان مي‌گذرد.
رستمی‌تبريزي با اشاره به نظر قوانين در رابطه با مزاحمت براي زنان اين‌طور بيان كرد: در قانون ايجاد مزاحمت براي بانوان مطرح شده و اين موضوع نشان‌دهنده اين‌است كه قانونگذار به اين مسئله توجه كرده است. اين معضل اجتماعي پديده جديدي نيست و در گذشته نيز وجود داشته است. در قانون مجازات اسلامی‌مصوب سال 1392 در ماده 619 اين موضوع مطرح شده، در اين ماده آمده است: هر کس در اماکن عمومی‌یا معابر متعرض یا مزاحم اطفال یا زنان شود یا با الفاظ و حرکات مخالف شئون و حیثیت به آنان توهین كند به حبس از دو تا شش ماه و تا ۷۴ ضربه شلاق محکوم خواهد شد.
 مزاحمت شامل هر رفتاری است که امنيت و آرامش يك خانم را سلب كند
اين حقوقدان ادامه داد: تعرض و ايجاد مزاحمت مفهوم‌وسیعي دارد و شامل هر رفتاری است که امنيت و آرامش يك خانم را مختل کند و باعث شود كه حق آزادي ترددي كه حق همه افراد جامعه است، سلب شود. مانند آن که فردی به قصد مزاحمت خانمی‌را تعقيب كند، (حتي در مواردي كه هيچ لفظي به كار نبرده باشد) دفعات و مدت زمان مزاحمت تاثیری در تحقق عنوان مجرمانه مزاحمت و تعرض ندارد، بنابر این مزاحمت‌های مکرر، اعم از حضوری و تلفنی را نیز در بر می‌گیرد.
اين استاد دانشگاه به بيان برخي ديگر از مزاحمت بانوان پرداخت و ادامه داد: تعرض به حقوق بانوان، شامل نقض حريم خصوصي بانوان كه نوعي تعرض به حقوق بانوان است نيز مي‌شود. به عنوان مثال وقتي فرد مزاحم از الفاظ ركيك استفاده مي‌كند يا تعرض‌‌هاي منافي عفت انجام دهد مثل آن ‌است كه وارد حریم جسمی‌بانوان شود. كه همه اين موارد از مصادیق قانوني این عنوان مجرمانه است.
 جرم انگاری مزاحمت، به معنای واکنش اجتماعی نمایندگان در برابر جرم است
رستمی‌تبريزي ادامه داد: بنابراين، طيف رفتاری این ماده قانونی متنوع بوده و بسیاری از مزاحمت‌هايي را كه در حال حاضر در جامعه ما اتفاق مي‌افتد در برمي‌گيرد که مورد توجه قانونگذار بوده و جرم انگاری نيز صورت گرفته است.جرم انگاری رفتار، به معنای دربرداشتن واکنش اجتماعی توسط نمایندگان قانونی در قالب کیفر در برابر تحقق عناصر متشکله جرم است.
اين حقوقدان خاطر نشان كرد: میزان محکومیت و حبس به شدت جرم و به تناسب جرمی‌كه اتفاق افتاده بستگي دارد بدین معنی که هر چه جرم شدید تر باشد و تاثیرات آن بر خانمی‌که مورد مزاحمت واقع شده بیشتر باشد، به همان تناسب مجازات شدیدتر خواهد بود. در اين موارد حداكثر و حداقلي را قرار مي‌دهند براي اينكه قاضي با توجه به شرايط و به تناسب جرم واقع شده بتواند مجازات فرد را تعيين كند. بنابر اين اگر مصاديق مزاحمت خفيف باشد، مسلما از حداقل مجازات استفاده مي‌كند اگر موارد شديدتر باشد قاضي اختيار دارد كه فرد را به حداكثر اين مجازات كه 6 ماه حبس است محكوم كند. صدور حکم شلاق هم بستگي به قاضي دارد كه ببيند آيا با اين وضعيت فرد مزاحم قابل اصلاح است يا خير.
 خانم‌ها تمايل چنداني به طرح موضوع مزاحمت در مراجع کیفری ندارند
رستمی‌تبريزي توضيح داد: به لحاظ قانونی نحوه اثبات جرم مزاحمت بسيار مشكل است و اثبات آن راحت نيست. در مورد جرائم مالي يا در مورد جرائمی‌كه بتوان مدارك، اسناد و ادله را به صورت فيزيكي به دست آورد، اثبات جرم بسیار راحت‌تر صورت می‌گیرد، در برابر جرائم مزاحمت که عموما به صرف ادعای زن مطرح مي‌شود، و در برابر، فرد مزاحم آن را انكار می‌کند، اثبات آن مستند به شهادت شهود مي‌شود. به لحاظ اجتماعی، در مواردي كه زن در برابر مزاحمت واكنش نشان ندهد فرد مزاحم ممكن است به كار خود ادامه داده تا زماني كه خسته شود و مزاحمت را ترک کند. اما در مواردي كه زن واكنش نشان مي‌دهد و با ادعاي او و انكار مزاحم و در اين راستا نيز جرمی‌واقع شود و اين جرم ثابت ‌نشود ،تنها راه اثبات ابن جرم شهادت شاهداني هستند كه اين واقعه را ار نزديك مشاهده كرده و به عينه ديده‌اند. در بيشتر موارد، با وجودکثرت پدیده مزاحمت، و شاید به دلیل مشکل در اثبات آن و عدم امیدواری زنان در به نتیجه رساندن امر جزایی، (مگر مواردي كه مزاحمت مکرر باشد، دارای آثار شدید روانی باشد، یا آثاری از آن به جا مانده و قابل اثبات باشد) عموما خانم‌ها تمايل چنداني به طرح موضوع مزاحمت در مراجع کیفری ندارند.
 مشکل مزاحمت با مجازات و حبس حل نمي‌شود
اين استاد دانشگاه با توجه به ماده 619 قانون مجازات كه به دلیل عام بودن می‌تواند اکثر مصادیق مزاحمت را، در برگيرد ادامه داد: كه البته اين قانون از خفيف ترين موارد كه همان تعقيب يك خانم بدون به‌كار بردن هيچ لفظي تا موارد شدیدتر را در بر مي‌گیرد و موارد ديگر كه ممكن است تعرض‌هاي فيزيكي يا الفاظ ركيك تماما مشمول ماده قانوني مذکور است. البته موارد شديدتر و رفتارهای تعرض آمیز تحت سایر عناوین قانونی مانند ضرب و جرح و تجاوز به عنف در سایر مواد قانونی پیش بینی شده است. به نظر می‌رسد که جرم انگاري به ميزان كافي بوده و ميزان مجازات هم كفايت مي‌كند. لیکن در امر و موضوع مزاحمت و تعرض نسبت به زنان، مسائل مهم‌تری قابل طرح است. باید ديد آیا اصولا اين رفتارها با مجازات قابل اصلاح هستند؟ به نظر بنده مشکل چنین رفتارهایی با مجازات و حبس حل نمي‌شود تا زماني كه نسبت به جنس زن به عنوان جنس دوم، و کالای جنسی نگاه شود، هيچ تغيير و تحولي در اين زمينه پيش نخواهد آمد و این رفتارها كماكان ادامه پيدا خواهد کرد. مجازات حبس خيلي تاثير مثبتي در اين زمينه نداشته و ممكن است كه حتی تاثير منفي هم داشته باشد.
 زنان به دلیل آسيب پذیری بیشتر، از این تعرضات در امان نخواهند بود
رستمی‌تبريزي در خاتمه يادآور شد: این موضوع از مقوله‌های فرهنگی بوده، و موضوعي كه اهميت بيشتري دارد، ایجاد تحول در نگرش‌های فرهنگی نسبت به زنان است. زنان به دلیل آسيب‌پذیری بیشتر، از این تعرضات در امان نخواهند بود و همواره از آرامش و امنیت اجتماعی محروم خواهند بود، مگر آن که مردان، زنان را به عنوان موجودی از نوع خود تلقی نكنند و جنس زن را، نه با نگاه جنسیتی، بلکه با رویکردی انسانی در کنار خود، با حقوقی برابر نسبت به حضور خود در اجتماع بنگرند و برای خود حقی به تعرض نسبت به آنان قائل نباشند در غیر این صورت با رویکرد فعلی اجتماعی و قانونی راه حل موثری در برابر توقف پدیده مزاحمت وجود ندارد.


سکوت چندین ساله

 

گروه درمانی رایگان برای ستمدیدگان

 

این اطلاعیه را بخاطر خانمی که پیام خصوصی برای گرفتن کمک مجانی درخواست کرده اند، دوباره می گذارم. امیدوارم مفید واقع بشه: شماره تلفنشون: 44815780 در تهران هست.

 

 "گروه درمانی رایگان برای زنان بازمانده از آزار و اذیت جنسی دوران کودکی" با نظارت آقای دکتر عابدین و خانم ناظمی
آیا زمان آن نرسیده است که در این مورد صحبت بکنید؟ اگر می خواهید تجربیات خود را با زنان دیگری که در موقعیت مشابه قرار دارند، با آنان در میان بگذارید با ما تماس بگیرید:

افق های نوین تحول/ تهران
44815780

با توجه به ظرفیت محدود اولویت با کسانی است که زودتر تماس بگیرند.

از صفحه ی فیس بوک ما هم می تونید دیدن بکنید:

 

https://www.facebook.com/photo.php?fbid=419297901503324&set=a.402172536549194.1073741826.‎‎402119189887862&type=1&theater

 

بعضی دوستان بیش از حد خلاصه ماجرایشان را تعریف می کنند و قابل پست کردن نمی شوند. از جمله "بانو" ی گرامی.

عمری نگران

فقط می توانم بگویم خدا لعنت کند مادرم را که مرا اولین بار با پدر هوسبازم تنها گذاشت و خاطره ای در ذهنم به جا گذاشت که تا آخر عمر با من است.

 هر شب که می خوابم آن را به یاد می آورم و خدا لعنت کند به اصطلاح پدرم را که نه تنها در کودکی مرا آزار جسمی می داد، بلکه در دوران بلوغ با نگاه های دزدکی اش از پشت شیشه ی حمام یا دست درازی هایش به بدنم در هنگام خواب آزارم می داد.

چه موقعیت هایی را از ترس باکره نبودن از دست دادم و زمانی هم که تن به ازدواج با کسی که دوست نداشتم دادم، تازه فهمیدم خیلی از نگرانی و دلهره هایم بی مورد بوده، ولی روحم دیگر باکره نبود! همین باعث شد هرگز از رابطه با همسرم لذت نبرم و خیلی زود پیوند زناشویی مان پایان گرفت.

 اکنون زنی هستم بالای پنجاه سال سن، ولی هرگز از زندگی مشترکم راضی نبودم. 

هرشب از خدا می خواهم که پدر و مادرم را در آتش جهنم بسوزاند که فکر و ذهن و روح و روانم را سوزاندند.

آزار روحی، روانی، احساسی و عاطفی

این نوع کودک آزاری هنگامی صورت می گیرد که رفتار بزرگسال در ارتباط با کودک، به شکل مستمر صورت می گیرد و باعث ترس و وحشت در کودک، احساس شرم، آزردگی و تنهایی او همراه با فروکش کردن احساس ارزشمندی در کودک می گردد.

 این رفتارها شامل:

* انتقادهای مکرر، آزار و مسخره کردن، تحقیر و خُرد کردن کودک

* فریاد و داد زدن های مکرر به کودک

* بی محلی و کم محلی به کودک و از زیر کمک و یاری کودک طفره رفتن

* صدا کردن کودک با نام های تحقیرکننده، و خجالت زده کردن کودک، بخصوص در حضور دیگران

* تهدید به کتک زدن و تنبیه جسمی و تهدید به رها کردن کودک

* مواجه کردن کودک به آزارهای خانگی ( Domestic violence)

* تشویق کودک به کارهای خلاف و غیر قانونی

* بی محلی کردن دائم و عدم نشان دادن مهر و محبت به کودک

* نشان ندادن عشق و علاقه به کودک یا تهدید به نشان ندادن عشق و علاقه به او

 هنگامی که کودکان این رفتار را تجربه می کنند، احساس بی ارزشی و بی قابلیتی در مورد دوست داشته شدن می کنند و دچار کمبود اعتماد بنفس می شوند.

 

بی توجهی، فروگذاری، اهمال و سهل انگاری

 

این نوع کودک آزاری هنگامی رخ می دهد که پدر و مادر ناتوان یا بی علاقه به ایجاد محیطی هستند که کودک بتواند در آن رشد طبیعی داشته باشد. کودکان می توانند به روش های زیر، مورد بی توجهی قرار بگیرند:

* کودک به اندازه ی کافی غذا، لباس، نظافت و محلی برای زندگی نداشته باشد.

* کودک وسائل مورد نیازش را در موارد درمانی، پزشکی، دندانپزشکی و دیگر نیازهایش را برای سلامتی نداشته باشد. این موارد شامل نداشتن دارو برای سلامت و بهداشت نیز می باشد.

* کودک جوان که به حال خود تنها گذاشته شده یا به اندازه ی کافی مورد نظارت و رسیدگی قرار نگرفته باشد.* وسایل خطرناک در دسترس کودک باشند و یا در محل زندگی کودک، بدون نظارت بزرگسالان، در شرایط خطرناک قرار گرفته باشد.

* در مواردی که نیاز کودک به توجه، گوش فرا دادن به نیازها و احساسات او هرگز برآورده نمی شوند و کسی برای کودک وقت نمی گذارد و یا به او گوش نمی سپارد.

* کودک به مدرسه فرستاده نمی شود و یا وسایل آموزش در اختیار او قرار نمی گیرد.

* کودک به حال خود رها شده و نیازهای او برآورده نمی شوند.

 

 

ترجمه: دکتر سوسن قائمی  

 

زنگ خطری دیگر!

 

اگر سرویس دانش آموزی دیر رسید...

با سپاس از "ح" گرامی و خانم اردیبهشتی عزیز بخاطر دادن آدرس خبر

 

  گفته‌های متهم آزار جنسی دختران نوجوان


تاریخ انتشار:۱۵ آبان ۱۳۹۲ - 

 

 

تحقیقات از مردی که به‌عنوان راننده سرویس مدرسه، دختران مدرسه‌ای را می‌ربود و مورد آزار قرار می‌داد همچنان ادامه دارد. این در حالی است که تعداد شاکیان او بیشتر شده است. این متهم 28ساله که «ابوالفضل – م» نام دارد مردی متاهل و پدر یک دختر است. او با شکایت والدین دختربچه‌ای که در خیابان یوسف‌آباد ربوده شده بود، دستگیر شد و اعتراف کرد با دیدن دختربچه جلو رفت و ادعا کرد او به‌جای سرویس همیشگی دنبالش آمده است؛ به این ترتیب دختر را سوار خودرو کرد و مورد آزار جنسی قرار داد.

 

روزنامه شرق نوشت: متهم بعد از دستگیری اعتراف کرد این کار را در سال‌های گذشته نیز انجام داده است. در مجموع پنج‌نفر از شاکیان این مرد شناسایی شدند اما با انتشار خبر دستگیری متهم تعدادی دیگر نیز با مراجعه به اداره شانزدهم پلیس آگاهی علیه این جوان شکایت و او را شناسایی کردند.  شکات جدید در اظهارات مشابه ‌عنوان کردند متهم آنها را تحت عنوان سرویس مدرسه فریب داد و بعد از اینکه سوار خودرو وی شدند مورد آزار و اذیت قرار گرفتند. 

 

 یکی از قربانیان در اظهاراتش به‌کارآگاهان گفت: «ساعت هفت صبح روز حادثه از خانه بیرون آمدم و منتظر سرویس مدرسه بودم که خودرو پژو 405 نقره‌ای‌رنگی به من نزدیک شد و راننده‌اش گفت سرویس مدرسه است. من نیز به تصور اینکه سرویس مدرسه عوض شده، در صندلی عقب ماشین نشستم اما راننده به‌جای حرکت به سمت مدرسه، به طرف خیابان مرزداران حرکت کرد و در خیابانی خلوت مرا مورد آزار و اذیت قرار داد و پس از آن، با سیلی محکمی که به‌ صورتم زد مرا در خیابان پیاده کرد و از محل دور شد.» 

 

دختربچه 11ساله‌ای که حتی با حضور والدینش و کارآگاهان پلیس آگاهی از نزدیک‌شدن به متهم می‌ترسید، پس از شناسایی این مرد در اظهاراتش به‌کارآگاهان گفت: «ساعت 6:35 از خانه بیرون آمدم و 10 دقیقه منتظر سرویس مدرسه ماندم تا اینکه خودرو پژو 405 نقره‌ای‌رنگی که راننده آن پسر جوانی بود به من نزدیک شد و گفت: «از طرف سرویس مدرسه هستم.» من چون سرویس پنج دقیقه دیر کرده بود، به او اعتماد ‌کردم و سوار ماشین پژو شدم اما ناگهان راننده تغییر مسیر داد و به حوالی امیرآباد – شهرک والفجر رفت. او گفت می‌خواهد یکی دیگر از شاگردان مدرسه را سوار کند. وقتی به دیرشدن مدرسه اعتراض کردم، راننده به بهانه پنچرشدن لاستیک توقف کرد و از ماشین پیاده شد. قصد داشتم از ماشین پیاده شوم که متوجه شدم در از داخل باز نمی‌شود، در همین زمان راننده با چاقو، در عقب ماشین را باز کرد و مرا مورد آزار قرار داد.»  

 

سرهنگ آریا حاجی‌زاده، معاون مبارزه با جرایم جنایی پلیس آگاهی تهران درباره این پرونده گفت: «با مراجعه تعداد دیگری از شکات جدید به اداره شانزدهم پلیس آگاهی و شناسایی متهم توسط آنها و همچنین اعترافات جدید متهم و احتمال ارتکاب جرایم مشابه توسط وی، مجوز انتشار بدون پوشش تصویر این شخص از سوی بازپرس شعبه نهم دادسرای امور جنایی تهران صادر شده است. از کلیه شکات که فرزندان آنها قربانی اقدامات مجرمانه متهم شده‌اند درخواست و دعوت می‌شود تا ضمن اعتماد به پلیس، به اداره شانزدهم پلیس آگاهی تهران بزرگ واقع در خیابان وحدت اسلامی مراجعه و اقدام به طرح شکایت کنند.»

 

گفت و گو با متهم

 با چه انگیزه‌ای آزار دختران مدرسه‌ای را شروع کردی؟

همسرم باردار بود و نمی‌توانستم با او ارتباط برقرار کنم. اولین‌بار که این کار را کردم ساعت هفت‌صبح داشتم به محل کارم می‌رفتم دیدم دختری مدرسه‌ای گوشه خیابان ایستاده است. ترمز کردم و گفتم سرویس مدرسه‌اش خراب شده و من امروز به‌جای او آمده‌ام. آن دختر هم سوار شد و من که مسیر را تقریبا می‌شناختم او را به یک جای خلوت بردم و آزار دادم.

 

 انگیزه‌ات را کامل توضیح ندادی.

نمی‌دانم اولین‌بار یک‌دفعه به سرم زد اما دفعات بعد مثل بیماری خوره این کار در جانم افتاد و هرچند وقت یک‌بار این کار را می‌کردم.

 

 یعنی چه بیماری؟ چرا برای درمان اقدام نکردی؟

نمی‌توانستم جلو خودم را بگیرم و نمی‌دانستم پیش چه کسی بروم تا درمانم کند.

 

 از دختران سرقت هم می‌کردی؟  

نه.

 

  اگر دختری حرفت را قبول نمی‌کرد چه می‌کردی؟

سراغ نفر بعدی می‌رفتم. سه‌ یا چهاردختر سوار ماشینم نشدند.

 

  بعد از آزار دختران چه می‌کردی؟

بچه‌ها را تا دو، سه کوچه پایین‌تر می‌رساندم و بعد به سر کارم می‌رفتم.

 

 هر بار که این کار را انجام می‌دادی چقدر زمان می‌برد؟

حدود 20دقیقه تا نیم‌ساعت از وقتی که دختری را سوار می‌کردم تا او را رها می‌کردم زمان می‌برد.

 

 آیا خودت یا اعضای خانواده‌ات در دوران کودکی یا هر زمان دیگری اتفاق مشابهی برایتان رخ داده است؟

نه، هیچ‌وقت.

 

 چند خواهر و برادر داری؟

هفت‌بچه هستیم.

 

 چند سال است ازدواج کرده‌ای؟

شش‌سال است.

 

 آیا همسرت هم از این ماجرا خبر داشت؟

او تازه یکی، دو روز است که ماجرا را می‌داند و در اداره آگاهی فهمید چه شده است.

 

 شغلت چیست؟

کارمند خدماتی یکی از نهادهای دولتی هستم و صبح‌ها که در مسیر رفتن به محل کارم بودم این کار را انجام می‌دادم.

 

 کجا زندگی می‌کنی؟

اسلامشهر.

 

 محل کارت کجاست و در کدام مسیرها طعمه‌هایت را انتخاب می‌کردی؟

محل کارم در خیابان کارگرشمالی است و در همان منطقه، یوسف‌آباد و بزرگراه کردستان سراغ دختران مدرسه‌ای می‌رفتم.

 

 آخرین‌بار کی این کار را انجام دادی؟

حدود دو هفته قبل. چهار روز است در بازداشت آگاهی هستم.

 

 در مدت دو هفته آخر قبل از دستگیری چرا کاری انجام ندادی؟

توبه کرده بودم، چون از خودم خجالت می‌کشیدم.

 

 اگر دستگیر نمی‌شدی هنوز ممکن بود این کار را ادامه بدهی؟

نمی‌دانم اما سعی‌ام را می‌کردم دیگر این کار را تکرار نکنم.

 

 در این مدت چندبار خودروات را عوض کردی، چرا؟

اول پراید داشتم بعد آن را فروختم و پژو 405 گرفتم و بعد از آن هم پژو پرشیا.

 

  آیا چاقو هم داشتی؟ 

نه.

 

 اما دخترهایی که تو را شناسایی کرده‌اند، گفته‌اند با چاقو تهدیدشان کردی!

چاقو نداشتم. فقط می‌گفتم چاقو دارم تا بترسند. من هیچ وقت چاقو همراه خود نمی‌برم.

 

 پس چطور موفق به عملی‌کردن نقشه‌هایت می‌شدی؟

دخترها وقتی می‌فهمیدند من چه کاری می‌خواهم بکنم اول سروصدا می‌کردند اما بعد ساکت می‌شدند.

 

 اولین اتفاقی که بعد از دستگیری در مواجهه با این دختران برایت افتاد چه بود؟

پدر چند نفرشان من را کتک زدند. من هم از این کار خود شرمنده‌ام.

 

 تو خودت یک دختر داری. چند سالش است و اگر برای دختر خودت این اتفاق بیفتد چه می‌کنی؟

دخترم پنج‌ماهه است. اگر این اتفاق برای او بیفتد کاری نمی‌توانم بکنم. ناراحت می‌شوم و متهم را به قانون واگذار می‌کنم.

 

 الان چه انتظاری از خانواده‌های شکات و دختران داری؟

می‌خواهم که مرا ببخشند و اگر می‌توانند به من کمک کنند.

 

 

 

منبع: سایت تابناک

 

تابوی سکوت

هنوز به مدرسه نمی رفتم... شاید کمتر از شش سالم بود، به خونه داییم خیلی علاقه داشتم چون با دخترهاش همبازی بودم. بعلاوه مادر سختگیری داشتم که غیر از بچه های برادرش از بقیه ی بچه ها و همبازی هام متنفر بود و من اجازه بازی با هیچکس رو نداشتم!

 این دایی، یه پسر شونزده - هفده ساله داشت اون روزا. (هشت سال پیش در اثر تومور مغزی مرد و من رو از اونهمه کابوس راحت کرد) خیلی اذیتم می کرد و به بهونه های مختلف آزارم می داد و همیشه هم تهدید می کرد که مبادا بذارم کسی بفهمه، چون اگه به کسی بگم میکشدتم! یه چاقوی کوچیک داشت که خیلی تیز بود و همیشه یواشکی نشونم میداد و منو از اون می ترسوند.

 

یه روز که مادرم و زن داییم مشغول دوخت و دوز بودن، منو با بهونه عروسک جدید خواهرش برد طبقه بالا و آزارم داد... تنها چیزی که یادمه اینه که دست و پا میزدم و اون عوضی هم دستش رو گرفته بود جلوی دهنم که صدام بلند نشه.

 ضجه میزدم که تو رو خدا ولم کن... 

 

 

اون ماجرا یه بار دیگه هم با همین شکل و این دفعه توی خونه خودمون اجرا شد. وقیح تر شده بود و من ترسوتر. همش فکر می کردم این اتفاقیه که باید برای همه بیافته. فکر می کردم خواهرام که از من بزرگترن هم حتمن این ماجرا رو داشتن و همه مجبوریم ساکت باشیم و چیزی به کسی نگیم، چون مامانم همه مون رو میزنه.

بعد از اون ماجرا من دیگه از ترسم کمتر می رفتم خونه داییم. وقتایی که مامان می خواست بره بهونه می آوردم. یش یکی از خواهرام می موندم و ترجیح می دادم با همسن و سالام بازی نکنم.

تقریبا سیزده ساله بودم، کلاس دوم راهنمایی. همیشه از اینکه راز به این بزرگی داشتم و به کسی نگفته بودم وحشت داشتم. همیشه فکر می کردم بالاخره که یه روزی همه میفهمن چرا خودم زودتر نگم. تا اینکه یه روز جمعه که مامانم با سیاست مزخرف خودش مثلن می خواست حرف از زیر زبونم بکشه که چرا خونه دایی نمیام، شروع کرد از پسرداییم گفتن. اینکه اون جوونه و اگه اذیتت کرد حتمن به من بگو. منهم فکر کردم بهترین موقعیته... بهش گفتم او به من "تجاوز" کرده. دقیقن کلمه تجاوز رو به کار بردم. چون تازه از مدرسه شنیده بودم و برام جالب بود!

 

 

چه خوش خیال بودم که فکر می کردم الآن راحت میشم از نگهداری این راز و پناه می برم به آغوش مادرم و همه چیز تموم میشه.

اول که یک کتک تقریبن نیم ساعته که جای سالم تو بدنم نذاشت خوردم از مامان. یعنی اگه خودش از حال نمی رفت حتمن تا حدی میزد که من بمیرم. یادمه انقد گازم گرفته بود که فکش تا چند روز درد می کرد. موهام رو طوری کشیده بود که چند جای سرم کاملا سفید شده بود. آخرش هم دلش طاقت نیاورد و نشست روم. یعنی فقط قصد داشت من رو بکشه. همین.

بعد هم چند تا پیغام آنچنانی برای خونه داییم و بعد هم قلبش گرفت و بستری شد توی سی سی یو. ارتباطش با یه دونه برادرش قطع شده و همه چیز رو از چشم من می دید!

 این وسط به جای آبروداری کردن برای منی که دخترش بودم، در عرض چند روز همه فهمیدن...

کاش همه چیز به همین بی آبرویی و کتک خوردن ختم می شد. بدترین و دردآورترین موردش برای من توی اون سن، این بود که من رو بردن دکتر زنان...

 

 

دکتر زنان رفتن همانا و خودکشی های وقت و بی وقت من همان.

ماجرایی که براتون تعریف کردم (یعنی از زمانی که مادرم فهمید) در سال 67 اتفاق افتاد. من از اون سال دیگه دختر سابق نبودم. هر بار با وسیله ای جدید خودکشی می کردم و هر بار ناموفق.

بالاخره سال 78 نامزد کردم. تا دستش بهم خورد حالت تهوع گرفتم. طوری حالم بد شد که ترسیدم بفهمه جریان چی بوده. خلاصه اون نامزدی بخاطر شباهت هایی که شاید فقط خودم فکر می کردم اون پسر با پسرداییم داشت، بهم خورد.

سال بعدش ازدواج کردم. ازدواجی ناموفق. ازدواجی که از اولش معلوم بود چی میشه. زن دوم شدم فقط بخاطر اینکه نمی تونستم پسرای جوون رو تحمل کنم. (فقط ببینید چه بیچاره ای شده بودم توی طرز فکرم) اون ازدواج هم به سامان نرسید و اون مرد رو هم نتونستم تحمل کنم چون باز هم شباهت های زیادی بین او و پسرداییم بود. (در همین زمان بود که اون ملعون در عرض دوازده روز تشخیص دادن سرطان داره و مرد. تا وقتی که توی مراسم ختمش شرکت نکردم راحت نشدم و به آرامش نرسیدم.) خلاصه زندگی دومم هم نتیجه نداد و از شوهرم طلاق گرفتم.

الان دوباره همه تصمیم دارن شوهرم بدن. در صورتی که من نمی تونم مردی رو تحمل کنم.

 

 

سالهاست که نمیتونم از گناه مادرم چشم پوشی کنم. سالهاست که نمیتونم مادرم رو ببخشم. اگه برخورد درستی داشت من اینهمه سرخورده نمی شدم. یا حتی اگه حواسش بیشتر به من بود نباید این اتفاق برای من بیافته 

سالهاست که نمی تونم به مردها به چشم خوبی نگاه کنم و همه رو کثیف و تجاوزگر می بینم.

اینهمه بدبینی و ناراحتی اعصاب من فقط بخاطر سهل انگاری مادرم و بعد از اون بخاطر کتکیه که به ناحق خوردم.

کتکی که تا یک هفته نمی تونستم مدرسه برم چون لبم پاره شده بود. چشمام کبود و خون مرده بود. صورتم خراشیده شده بود چون منو کشیده بود روی موکت. دستم آتل بسته شده بود...

الان اگه توی یه بیمارستان یه همچین موردی بیارن بلافاصله پیگیری میکنن و خانواده رو بازجویی میکنن که بدونن چی شده ولی من موندم چرا اون موقع که منو فرداش بردن بیمارستان و گفتن از پله افتاده هیچ دکتر عاقلی نپرسید: اگه از پله افتاده چرا تمام بدنش کبوده؟ چرا انقدر جای گاز گرفتگی رو بازوها و کمرشه؟ چرا لبش جر خورده؟ چرا انقدر سردرد داره؟ چرا موهاش کنده شده؟

مادرم منو وحشیانه زد بدون اینکه پشیمون باشه. هنوزه که هنوزه هر وقت یادش بیافته منو نفرین می کنه!!! یکی نیست بهش بگه: احمق این دختر شش سالش بوده... مگه خودش خواسته؟!

 

 

 

قبل از اینکه اون کثافت بمیره، همیشه با خودم می گفتم ازش انتقام می گیرم. انتقام کتک هایی که وقت و بی وقت به ناحق از مادرم و برادرم خوردم. به خاطر همین حقوق خوندم. همیشه منتظر بودم پرونده کثافتکاریاش بیافته دست من تا پدری ازش دربیارم اون سرش ناپیدا. ولی عمرش به انتقام من نرسید.

شنیدم دخترش عقد کرده و پسرش جوونی شده برا خودش. از خدا خواستم همون بلایی رو که سر من آورد روزگار سر بچه هاش بیاره. اگر خدا خدایی کنه من باید توی همین دنیا دلم ذره ای خنک بشه. نگید نفرین نکنم که نمی تونم... نمی تونم ببینم اونی که ضربه خورد من بودم و اونی که راحت زندگیش رو کرد فقط با یه سرطان و یه تومور مغزی مرد.

 

جگری که سالهاست داره می سوزه از بی عدالتی، نباید آروم بگیره؟ سه نمی رفتم... 

شکستن زنجیر اعتماد

 

حس می کنم دارم دیوونه می شم... 

فراموش کردن چیزایی که فراموش نمیشن... به یاد اومدن وحشتت... اصلن چیزای قشنگی نیستند.
بذارید زخم ما بدبختا همینجور آروم خون ریزی کنه. می دونم قرار نیست هیچ اتفاق بهتری بیافته بعد از حرف زدن با شما.
من نیاز به کمک دارم، اما به شما هم اعتماد ندارم، به هیچ روانشناسی اعتماد ندارم. فقط می دونم خشم و نفرت سرتا پامو گرفته...
من توی کودکیم هر چهار نوع آزارو تجربه کردم:
هجده سال توسط یکی از محارمم
یک سال تحصیلی توسط معلمم
چهار سال توسط دوستم
یه ترم توسط استادم(با این آخری به شدت برخورد کردم و از کلاس بیرونم انداخت)

 

 

 

گاهی دلم می خواد بمیرم
بعضی اوقات بی هوا اینقدر گریه می کنم تا از حال برم. اما هر وقت به هوش میام، با خودم می گم نذار کسی بفهمه! 
کاش شما چند سال قبل این اقدامو کرده بودین... کاش بودن کسایی که قبلن به فکر می افتادن...
من توی مقطع دبیرستان بارها نامه نوشتمو مشکلمو بیان کردم، اما هیچ اقدامی صورت نگرفت! فقط در جواب می نوشتن باید حضوری مراجعه کنید.
الان بیست و هفت سالمه. هیچی از روحم باقی نمونده و اکثرا توی تنهایی می مونم. گاهی پیش میاد که ماه ها از آدما دوری می کنم. دوستی ندارم و به کسایی که دوستم دارن پرخاش می کنم.
صداها مخصوصن صدای نزدیکام اعصابمو به هم می ریزه و وقتی از خونه دورم احساس آرامش می کنم، حتا الانی که عامل شکنجه حضور فیزیکی توی خونه مون نداره.
لعنت به این شب... لعنت به این شبا... لعنت به همه شبایی که من توش زنده بودم...
آخه شما چی می فهمین از اون لحظه ها؟
چه جور می خواین اون روزا رو بهم برگردونین و احساس ویران شدنو ازم بگیرین؟!

 

 

 

سپاس

از تمام کسانی که پیام تشکر و تشویق در مورد این وبلاگ می فرستند سپاسگزاریم و امیدواریم بتونیم قدم مثبتی برداریم برای این امر مهم. 

به: "من یک زنم" گرامی:

خانم عزیز مسئله ای که شما درباره اش نوشتید، کودک آزاری محسوب نمی شود. از پست کردن آن معذورم.

اما پیشنهاد می کنم حتماً به یک مشاور مراجعه کنید.

درد یک مرد

به من بگویید چطور به همسرم کمک کنم؟

همسر من نیز قربانی این مسئله بوده. همیشه در زمانی که با هم دوست بودیم و هنوز ازدواج نکرده بودیم یک سوال رو از من می پرسید: "آیا برای تو باکره بودن دختر مهمه؟"
من هم از اونجایی که به پاک بودنش اطمینان داشتم، همیشه با پاسخ "نه" خوشحالش می کردم. تا اینکه قبل از ازدواج یک شب بغضش ترکید و پرده از حقیقت تلخی برداشت و گفت که وقتی بچه بوده توسط یکی از اقوامش مورد تجاوز قرار گرفته... 

خیلی گریه می کرد و این باعث شد که من از اون دیگه هیچی در این مورد نپرسم. حالا مدتهاست ازدواج کردیم و من هیچوقت از او نپرسیدم که چرا باکره نبودی چون برام اصلن مهم نیست. ولی مهم برام سرد بودن او و عدم علاقه اش به روابط .... هست. شاید بتونم بگم مهربون ترین زن دنیاست. همه چی توی زندگی با او کامله! جز یک چیز. اصلن خوشحال نیست و فقط تلاش می کنه خودش رو خوشحال نشون بده.

 این برای من مهم نیست، چون سهم کوچیکی از زندگی زیبای من این مسئله هست! ولی چون خودش خوشحال نیست من ناراحتم. به پدر و مادرش هم به همون دلیلی که هیچ کس نگفته، چیزی نکفته. اگر چه به اونها هم اگر می گفت، فقط خودش مورد بازخواست قرار می گرفت. 

من اون مرد رو می شناسم و هر از چندگاهی می بینمش. دوست دارم بکشمش. چون همسرم رو که خیلی دوستش دارم نابود کرده. ولی همسرم از من می خواد که چیزی نگم. دلم می خواد اون مرد رو با دستام خفه کنم... حس بدیه... درمونده شدم. 

همسرم حاضر نیست برای این مسئله بریم پیش روانکاو. بارها وقت گرفتم اما نیومده. واقعن دلم براش می سوزه. کمکم کنید تا از این حس خارج اش کنم.

 

نفرت جای مهر

من خودم وب نویسم ولی هیچوقت نتونستم در این باره بنویسم...

منهم از طرف برادرم که بالای سی سال داره آزار دیدم، اونم موقعی که فکرش رو نمی کردم. به برادرم خیلی اعتماد داشتم و بهش افتخار می کردم. اگه بهم می گفتن به کی بیشتر همه اعتماد داری، می گفتم برادرم.

یه روز که پدرم مسافرت بود، مادرم تصمیم گرفت بره شهر محل تحصیل خواهرم تا براش یه سری وسایل ببره و برگرده. 

من معمولاً تا ظهر خوابم... اصلاً نمی خوام یادم بیاد چیکار کرد، ولی قسم خوردم اگه یکبار دیگه بهم نزدیک بشه به همه میگم اونم قول داد دیگه هیچوقت اینکار رو تکرار نکنه.

الان ازش متنفرم! آرزو دارم بمیره... وقتی حالش بده اصلاً برام مهم نیست و همش توی دلم میگم کی قراره گورتو از این خونه گم کنی نکبت! هروقت به شوخی انگشت هم بهم میزنه خودم رو جمع می کنم و میگم بهم دست نزن! خر که نیست، مطمئنم میدونه ازش چقدر بدم میاد. خیلی داره سعی می کنه رابطه خواهربرادریمون مثل قبل بشه، ولی امکان نداره... برادری که به خواهرش نگاه بد بکنه که دیگه برادر نیست، چه برسه که کاری هم بکنه.

گشادترین لباسای ممکنه رو توی خونه می پوشم، ولی باز احساس امنیت نمی کنم! همیشه در اتاقم رو می بندم بارها به مادرم گفتم قفل اتاقم رو درست کنه ولی همه ش پشت گوش میندازه... طوری پتوم رو روی خودم میندازم که به هیچ صورتی کنار نره. خودمو توی پتو لوله می می کنم... از چراغ خاموش می ترسم... از هرچی برادر توی دنیاست متنفرم و اگه یه روز بفهمم بچه م پسره سر به نیستش می کنم!

خاک بر سر هر مادری که همچین پسرایی رو تربیت کنه. خاک بر سر هرچی مادر پسر پرسته... پسرا رو موقع تولد باید خفه کرد وگرنه بعد از هجده سالگی باید شوتشون کرد از خونه بیرون...

توی خونه احساس امنیت ندارم. بیرون بیشتر احساس امنیت می کنم تا توی خونه... ایشالا هرچی پسر بی شرف توی دنیا هست که به خواهر خودش چشم داره صاعقه بخوره توی سرش و بمیره...

تازه این دفعه اولی نبود که این اتفاق برام می افتاد. وقتی هشت _ نه سالم بود، بخاطر بی احتیاطی مادر فوق العاده احمقم توسط پدربزرگ دوستم مورد آزار بدنی قرار گرفتم... الان مرده ولی امیدوارم به درک واصل شده باشه و از اونجاش اویزونش کرده باشن!

 

مارگزیده

وقتی اینجا رو دیدم بغضم بعد از سی سال از بین رفت. یادم میاد وقتی هفت ساله بودم، همیشه وقتی می خوابیدم بابام منو می برد سر جام. یه دایی داشتم که از تعطیلات سربازی اومده بود خونه ما. یه شب که من خوابیده بودم به بابام گفت تو خسته ای بذار من ببرمش. خونه ما دو طبقه بود، داییم منو برد بالا. من متوجه شدم که داره منو آزار میده... از ترس نفسم بریده بود. نمیدونستم کی هست؟ بابام هست یا یکی از دو تا دایی هام؟ اون شب گذشت و شب بعد هم این مساله تکرار شد. چشام رو باز کردم و با دیدن داییم شروع کردم به گریه کردن و او فوراً از اتاق بیرون رفت. 

همیشه این زجر و ناراحتی و اینکه مورد آزار کسی قرار گرفتم، با من هست. 

خودش الان سه تا دختر داره. فقط یک لحظه فکر کنه دلش میاد کسی با دخترهاش این کارو بکنه؟

 اینجا اولین جایی بود که تونستم درباره این مساله حرف بزنم. به قدری روحم زخم خورده است که توی این سی سال همیشه خواب می بینم دارن بهم تجاوز می کنن و با وحشت از خواب می پرم. همیشه می ترسیدم دختر نباشم... 

ولی تو این فکرم که چرا مامانم پیش خودش فکر نمی کرد که چرا برادر من پایین نمیاد؟ چرا آنقدر طول کشیده؟! الان که می بینمش حالم ازش به هم می خوره. من برای دخترهاش بد نمیخوام اما این تجربه باعث شده که هرگز نذارم دخترم باهیچ مردی تنها باشه. دخترم چند ماه بیشتر نداره اما من هرگز از جلوی چشمم دورش نمی کنم. هرگز... 

دلم سبک شد... بلاخره تونستم دربارش حرف بزنم.

توصیه و تذکرهای حقوقی

موارد و مطالب حقوقي اي وجود دارد كه عمومي است و در همه حال بايد در مراجعه به قوانين مد نظر داشت تا گمراه نشد.

عالَم حقوق بوسيله قواعد و اصول استنباط قابل ترجمه و دريافت هست. بعنوان مثال يكي از اين قواعد نسخ هست. يعني قانوني توسط قانون جديدتر از قابليت استناد افتاده باشد. گاهي نسخ عملي است. يعني ماده قانوني يكبار هم بدلايلي اجرا نشده و مطرود گشته است.

 قاعده ديگر تخصيص است. يعني مثلاً قانونگذار در سال ١٣٩١ در قانون مدني بگويد هر كسي مختار است در منزل خود هرگونه تعميراتي انجام دهد، بعد در سال ١٣٩٢ در قانون شهرداري قانونگذار بگويد تعميرات پس از كسب مجوز از شهرداري محل و تنها بر اساس معماري مصوب وزارت مسكن مُجاز است. ماده دوم ماده قبلي را تخصيص زد! شما بعنوان فردي كه متخصص حقوق نيست، براي مسأله اي كه درگيرش شديد، از طريق جستجوي اينترنتي و يا خريد قانون مرتبط با مشكلتان قصد در بررسي موضوع مي نماييد.

 فرض مي كنيم براي مسأله خانوادگي به قانون مدني، بخش خانواده مراجعه مي كنيد و ماده قانوني مرتبط را مطالعه مي كنيد. حال شما از كجا مطلع مي شويد كه هشتاد سال بعد در قانون ديگري مثلاً قانون حمايت از خانواده آن ماده نسخ شده يا تخصيص خورده است؟! و به گمان اينكه شما حكم فلان موضوع قانوني را فهميده ايد اتخاذ تصميم كرده و پيش مي رويد و در دادگاه متوجه اشتباهتان مي گرديد كه بسيار دير است و در مواقعي غيرقابل جبران! پس همواره در همه امور چه حقوقي و چه غير حقوقي مراجعه به متخصص و مشاور ضروري است و اولين قدم شما بايد باشد.

 

در اينجا ذكر چند نكته لازم مي آيد:

 

*نخست اينكه در قانون ما قوانين با گذشت پانزده روز از انتشار در روزنامه رسمي اجرايي شده و فرض بر اين است كه همه افراد جامعه از آن مطلع هستند و ادعاي جهل و بي خبري در دادگاه پذيرفته نخواهد شد! ( بهمين دليل و دلايل ديگر از جمله لزوم عقلي مراجعه به متخصص است كه در جوامع توسعه يافته، تك تك افراد وكيل خانوادگي دارند.)

*دوم اينكه براي مطالعه قوانين بايد از جديدترين قوانين مصوّب و اصلاحات آگاه باشيد ( كه بازهم كار متخصص هست) و از منابع معتبر قوانين را دريافت داريد. در نتيجه قوانين در روزنامه رسمي قوه قضائيه ج.ا. ايران منتشر مي شود كه از طريق سايت هم در دسترس است و مي توانيد به سايت مركز پژوهش هاي مجلس شوراي اسلامي نيز براي جستجوي قوانين يا تهيه نرم افزار قوانين ايران مراجعه كنيد. ( قوانين در مجلس تصويب مي گردند و پس از تاييد شوراي نگهبان قانون اساسي رسماً قانون شده و از طريق رئيس جمهور براي ابلاغ در روزنامه رسمي منتشر مي شوند )

بسياري از كتب موجود در بازار يا تغييرات جديد در آن ها اِعمال نشده يا غلط هاي چاپي دارند كه كلمه اي حقوقي به اشتباه بصورت كلمه اي مشابه كه تصادفاً در زبان فارسي وجود دارد و داراي معني خاص خود است اما ربطي به واژه قانون ندارد چاپ شده و براي غير متخصص فهم اينكه اشتباه شده ممكن نيست!

 

*نكته ديگر وجود بسياري از باورهاي غلط حقوقي در جامعه هست و اشتباهات فاحش حقوقي در سريال ها و فيلم ها كه مردم به چشم مطالب صحيح به آن مي نگرند!

از باورهاي غلط جامعه مي توان تصادف با وسيله نقليه بدون داشتن گواهينامه رانندگي را مثال زد كه بسياري به غلط آن را قتل عمد مي دانند! يا در سريالي چون دختري از پسر مورد علاقه نه شنيد و از خودروي وي بيرون رفت و خود را از پل به پايين انداخت و خودكشي كرد، پسر قاتل و مستحق قصاص نشان داده شد!!! چون جواب ردّ او دليل خودكشي دختر بود! در صورتي كه در اينجا هيچ اتهامي متوجه پسر نیست!

 

مسأله ديگر اينكه براي جلوگيري از سوء استفاده هاي احتمالي و نيافتادن در دام كلاهبردارها، براي پيدا كردن وكيل و مشاور حقوقي و يا اطمينان از وكيل بودن فردي كه بعنوان وكيل بشما معرفي شده مي توانيد به سايت كانون هاي وكلاي ايران مراجعه كرده و از منوي جستجوي وكيل استفاده نماييد، نشاني وبسايت كانون هاي وكلاي ساير كانون ها(استان ها) در سايت اتحاديه كانون هاي وكلاي دادگستري ايران( اسكودا) موجود است.

 

وبسايت هاي ضروري:

 

روزنامه رسمي كشور:

http://www.rooznamehrasmi.ir

 

مركز پژوهش هاي مجلس، بخش قوانين:

http://rc.majlis.ir/fa/law

 

كانون وكلاي دادگستري مركز:

http://www.icbar.ir

 

اتحاديه كانون هاي وكلاي دادگستري ايران:

http://www.scoda.ir

 

روزنامه قانون ( در صفحه ٥ مقالات مفيد حقوقي معمولاً منتشر مي گردد)

http://www.ghanoondaily.ir

 

روزنامه حمايت ( صاحب امتياز آن سازمان زندان ها مي باشد و اكثراً مطالب مفيد عملي در مسائل حقوقي منتشر مي نمايد)

http://www.hemayat.net

سوال یک پسر

سلام.

من این مطلب رو مینویسم شاید تغییری در زندگیم ایجاد شد... 

من برخلاف بقیه هیچگاه به خواهر یا مادر یا اعضای خانواده ام حتی دختران خاله یا عمه و... دید بدی نداشتم. اما اگر دختر یا زنی را در خیابان یا هرجای دیگری ببینم به او نگاه می کنم. فکر می کنم به این کار من می گویند چشم هیزی یا چشم چرانی نمی دانم. من از این کار خیلی لذت می برم.

 احساس می کنم که آنها احساس ناخوشایندی دارند اما برایم اهمیتی ندارد! اصلن به همین بهانه از خانه خارج می شوم. امکان ندارد دختری یا زنی را ببینم و به او نگاه نکنم و... 

 اگر طرف چادری هم باشد من با نگاه کردن به صورتش وارد تخیلات ذهن خودم می شوم. این نگاه کردن ها و این تخیل سازی ها مرا اذیت می کند... البته هر وقت این کار را می کنم برای مدتی نه تنها این کار را دوست ندارم، بلکه از کارم متنفر می شوم، اما بعد از چند روز دوباره روز از نو روزی از نو!

دوست ندارم این کار را ترک کنم، آیا این کار من تجاوز است؟

 

منیژه:

بله این کار هم نوعی تجاوز هست. ولی فرقش این است که در ذهن شما انجام می شود و یقین بدونید در صورت متاهل شدنتون همسرتون متوجه موضوع میشه و کمتر زنی یک چنین مساله ای رو می پذیره. اگر دوست ندارید دست از این کار بردارید، منتظر عواقبش هم باید باشید. یکی از این عواقب از بین رفتن زندگی شما خواهد بود.

 

 

تجاوز ممنوع!

با سپاس از نسرینا رضایی که نوشته: 

برای من نوشتنش سخت است...

با تو کاری ندارم. با تویی که از یادآوری چنین تجربه ای حالت جنون بهت دست می دهد. با تویی که تجربه اش کرده ای. با تو کاری ندارم. با تویی که می دانم حتا بعد از گذشت سالها، حتا حالا که خودت انسان بالغی شده ای، باز هم یادآوری آن تجربه چه جنون سنگینی را به جانت می اندازد. با تو کاری ندارم!

روی سخنم با توست! با تویی که شاید تا حالا آن قدر پیر شده باشی که حتا مرگ هم رغبتی به لمس تو نداشته باشد. روی سخنم با توست! با تویی که اگر یک بار، حتا یک بار، به تن کودکی، به شخصیت کودکی، به آرامش کودکی، به خلوت کودکی، دست درازی کرده ای و با انجام کاری که در ذهنت گمان می کنی خیلی پیش پا افتاده و کم اهمیت بوده، کاری کرده ای که یک انسان تا انتهای مرگ هم نتواند روی آرامش و حریم شخصی و اعتماد و خلوت را تجربه کند، روی سخنم با توست! اگر داری اینجا را می خوانی... روی سخنم با توست :


 کاش کمی بیاندیشی... فقط کمی...

 

آزار کودکان در دنیا و راه های پیشگیری از آن

آموزش مسائل جنسی به کودکان توسط والدین:

 کودکان همواره با نگاه پاک و معصوم خود به دنیا نگاه می کنند اما دنیای امروز گاه آنقدر بی رحم است که

 والدین ترجیح می دهند خیلی زود آنها را از حوادث و خطراتی که ممکن است برایشان پیش بیاید، آگاه کنند.

بچه هایی که مورد آزار قرار گرفته اند، آسیب دیده اند و حتی کشته شده اند. این مشکل در تمام کشورهای دنیا 

مشاهده می شود. اما مثل هر مشکل دیگری راهکارهایی برای جلوگیری از آن وجود دارد. کتایون خوشابی،

 روانشپزشک کودک و حیکیمه قادری، روانشناس و مشاور خانواده، درباره ی راه های پیشگیری و درمان

 آزار جنسی در میان کودکان توضیح می دهند:

بگذارید کودک‌تان از شما سؤال جنسی بپرسد!

کنجکاوی جنسی کودکان بسته به هوش و روابط اجتماعی آنها از ۳ تا ۶ سالگی شروع می‌شود. آنچه مهم است این است که بچه‌ها شوق و هیجان زیادی در کشف جنسیت خودشان دارند. دنیای ذهن کودک بسیار پاک و معصوم است و اگر سوالات جنسی می‌پرسد، والدین نباید احساس شرم، ناراحتی یا عصبانیت پیدا ‌کنند و  نگاه‌شان باید همسو با نگاه کودک باشد. او با دنیای خودش و از دنیای پاک و معصوم خود از والدین سؤال می‌کند.

بنابراین اگر والدین دربرابر هر سؤال جنسی به هر نوعی در مقابل بچه‌ها قرار گرفتند نباید شرم و حیا نشان دهند، در غیر این صورت نمی‌توانند به او کمک کنند. اگر والدین سؤالات ابتدایی بچه‌ها را دربرابر مسائل جنسی به این شیوه پاسخ دهند اثرات منفی دارد. اول اینکه کودک از این به بعد در این مورد از آنها مشورت نمی‌گیرد. دوم اینکه منبع آگاهی‌شان را همسن و سالان خودشان یا منابع نامطمئن بیرونی قرار می‌دهند و بیشتر در معرض خطر قرار می‌گیرند و بالاخره اینکه ناراحتی و عصبانیت آنها از سؤال کودک به او احساس گناه و شرم غیرضروری می‌دهد. بنابراین اگر بعدها مشکلی برایش پیش بیاید و خطری او را تهدید کند به والدین نمی‌گوید.

 چگونه مسائل جنسی را به کودکان خود آموزش دهیم؟

درست است که سن آموزش مسائل جنسی به کودکان از ۳سالگی شروع می‌شود اما والدین باید بدانند که تنها در صورتی که کودک از آنها سوال جنسی کرد باید پاسخ دهند نه اینکه خودشان بی‌مقدمه برای کودک توضیح دهند. ممکن است والدین در کودک رفتاری ببینند که احساس کنند او آمادگی آموزش مسائل جنسی را دارد، مثلا وقتی که کودک اندام جنسی‌اش را نمی‌پوشاند.

والدین باید به خاطر داشته باشند که سؤالات کودک را به صورت کلی و متناسب با سن او پاسخ دهند. مثلا اگر کودک می‌پرسد: «مامان من از کجا اومدم» مادر پاسخ می‌دهد «از شکمم» و اگر چرایی این مسئله را پرسید مادر می‌گوید: «بچه باید جایی رشد کنه که گرم و آروم باشه و کسی به اون صدمه نزنه و اینجا بهترین جاست.» هرچه سن کودک بالاتر می‌رود پاسخ‌ها می‌تواند بسط بیشتری پیدا کند. در آموزش به کودک خصوصی کردن و شخصی نشان دادن اندام‌های جنسی به بچه‌ها مهم است زیرا یاد می‌گیرند که از خودشان مراقبت کنند. نکته مهم آن است که در این آموزش جنسی نباید کودکان به خاطر اندام جنسی‌شان شرمسار شوند.

به عنوان مثال می‌توان درآموزش جنسی به کودک گفت:

«کسی اجازه نداره به چشم و گوش تو دست بزنه و حتی خودت هم نمی‌تونی و باید مراقب باشی. بعضی از اندام‌ها مثل چشم و گوش ماست و خیلی خصوصی است و هرکسی نباید به آن دست بزند. همون‌طور که اگر کسی به چشم و گوشت دست زد میای به من میگی، درباره این قسمت هم اگر کسی دست زد میای به من میگی و از من کمک می‌گیری.»

به این ترتیب کودک اول از همه مراقبت از خود را یاد می‌گیرد و دوم اینکه اگر تعرضی پیش آمد بلافاصله والدین را مطلع می‌کند. اگر والدین پیام عیب است و زشت است به کودک بدهند، اگر تعرضی پیش بیاید شرم و اضطرابی پیدا می‌کند که آن را بازگو نمی‌کند.

 

خیال کودکتان را راحت کنید!
اگر والدین در مورد آزار و تعارض جنسی کودک حرفی نزنند و موضوع را نادیده بگیرند، کودک فکر می‌کند گناهی انجام داده. بدترین کار این است که به او حمله کنید. در این صورت مشکلات او بیشتر خواهد شد. بهترین راه این است که در مورد تجربه تلخی که داشته گفت‌وگو شود. اگر کودک به والدین بگوید و والدین نیز با او هم‌دردی کنند و به راه‌حل هم برسند می‌توانند از  اضطراب دور شوند و آگاهانه زندگی عادی‌شان را داشته باشند.

 

پاسخ به سوالات جنسی کودکان یک ضرورت است!

بهتر است به کودک گفته شود« ما درباره این موضوع حرف زدیم و راه‌حل دادیم و بهتر است زندگی‌مان را داشته باشیم اما اگر سؤالی داشتی می‌توانی هر وقت خواستی از ما بپرسی.» به این ترتیب موضوع را به خود کودک واگذار می‌کنید تا هروقت لازم دید با شما صحبت کند. حتی اگر والدین از ترس آبرو روی این مسئله سرپوش می‌گذارند باید بدانند که دست‌کم بین خودشان این مسئله باید حل شود و امنیت و همدلی به کودک داده شود. به او اطمینان دهند که خداوند ناظر همه ماست و فردی که کار زشتی با او انجام داده یا او را آزار داده جزا خواهد شد.

 

به  عوارض تعرض جنسی دقت کنید!

کودکی که مورد تعرض قرار می‌گیرد به خصوص اگر با خشونت همراه باشد دچار پدیده PTSD یا استرس پس از حادثه می‌شود. یعنی اتفاق بدی برای او پیش آمده و تمام شده ولی حجم احساس منفی و هیجان در او مانده است. عزت نفس و حرمت نفس در این موضوع به شدت در معرض خطر است. کودک با به یادآوری موضوع دچار حمله اضطرابی می‌شود. حتی اگر خودش را کنترل کند حمله اضطرابی تبدیل به اضطراب انتشاری در موضوعات دیگر می‌شود مثلا اینکه از فضای بسته و از صدای بلند می‌ترسد و به اصطلاح دامنه ترس‌هایش افزایش پیدا می‌کند. ضمن آنکه ممکن است افکار وسواسی پیدا ‌کند و با کوچک‌ترین صدا عصبی ‌شود.

فرار و انکار محیط‌های اجتماعی از دیگر عوارض این اتفاق است که حل کردنش کار یک متخصص است. کودک ممکن است دیگر خودش را دوست نداشته باشد و از خودش متنفر باشد. هراس اجتماعی کودک می‌تواند تبدیل به تنفر اجتماعی شده و او شخصیت ضداجتماعی پیدا کند.

 

علائم زودرس و دیر رس آزارجنسی کودکان:

بررسی آثار و عواقب سوءاستفاده جنسی بسته به سن کودک و تعداد دفعات آزار جنسی متفاوت است. والدین باید توجه داشته باشند که تعرض جنسی به کودک لزوما یک رابطه جنسی با کودک تعریف نمی‌شود. کودک ۳ ساله پیش‌بینی و توقع این را ندارد که کسی به او دست بزند، بنابراین آزار جنسی از لمس کردن شروع می‌شود و می‌تواند تا یک رابطه کامل جنسی هم ادامه یابد.

آزار جنسی تبعات روانشناختی متعددی تا پایان عمر باقی می‌گذارد. عوارض کوتاه مدت بلافاصله بعد از انجام آزار جنسی شامل شب ادراری، گوشه‌گیری، علائم اضطرابی شدید و ترس شدید می‌تواند بروز کند. او ممکن است در حضور دیگران احساس وحشت داشته باشد و بارگناه روی دوشش می‌ماند و به نوعی این حس به او دست بدهد که همه بزرگسالان آن جنس ممکن است آزارگر باشند و قصد آزار رساندن به او را داشته باشند. در عوارض بلند مدت در بسیاری از مواردممکن است در نوجوانی یا بزرگسالی فرد قربانی دچار افسردگی شود و گاهی اقدام به خودکشی کند!

 

 واکنش خانواده‌ها تعیین‌کننده است!

اگر خانواده به موقع از اتفاق آزار جنسی ناگوار مطلع و متوجه شود که کودکش یک یا چندبار مورد آزار قرار گرفته، مداخلات روانشناختی زود هنگام می‌تواند از بروز تبعات دراز مدت تا حدودی جلوگیری کند.

به خانواده‌ها توصیه می‌شود حتما مراقبت کافی از فرزندان‌شان داشته باشند و آنها را تنها در کنار یک فرد بزرگسال که حتی ممکن است کاملا آشنا هم باشند قرار ندهند و تماس‌ها طوری باشد که خودشان نقش نظارتی داشته باشند.

کودکانی که آموزش‌های لازم را می‌بینند و اطلاعات و آگاهی بهتری دارند، میزان آسیب‌پذیری‌شان نسبت به کودکانی که هیچ آموزش جنسی ندیده‌اند و هیچ آشنایی درباره بدن شان و آزارهای جنسی ندارند کمتر است؛ پس همیشه تاکید بر پیشگیری است.

 

با سپاس و برگرفته شده از سایت عصر جمعه

آدرس این سایت مفید، در لینک های آدرس های وبلاگ موجود است!

http://www.asriran.com/fa/news/299134

لب های خاموش

 هیچ وقت فکر نمی کردم جایی باشه و زمانی برسه که بخوام فکرم رو بیان کنم یا حتی بنویسم. اما امشب اتفاقی اینجا رو پیدا کردم. نمی دونم با گفتنش چه چیزی حل می شه. شاید با گفتنش فراموشی ای رو که در این مورد به خودم تحمیل کردم از بین بره، اما نمی خوام این اتفاق بیافته...می خوام واقعاً فراموش کنم که گذشته با من چه کرد...

وقتی یه دختر دبیرستانی بودم با یه عالمه آرزو و فکر و انرژی در موقعیتی قرار می گرفتم که هیچ کس به جز من و بابا خونه نبود. یه دختر اول دبیرستانی سر به هوا که با دو بار بغل کردن بابا و بوسه هاش نفهمید چه اتفاقی داره میافته. بابایی که همه تاییدش می کنن. بابایی که همه براش احترام قائلن، حتا خودم. بابایی که هیچوقت کسی خطایی ازش ندیده. یه آدم بافرهنگ و عاقل...  اما از دفعه ی سوم و چهارم ببعد دیگه فهمیدم این بغل کردنا داره محکم تر می شه و شبیه به حس پدر و فرزندی نیست! البته اتفاقی به جز یه بغل و بوسه ی ساده نمی افتاد، اما شاید اگر زود نفهمیده بودم به جاهایی دیگه ختم می شد.

و بعد رسید به وقت هایی که حمام می رفتم و بابا به زور می خواست وارد حمام بشه و منو نگاه کنه و می گفتمن باباتم عیبی نداره فقط می خوام ببینمت!!!

 چند بار کار به تهدید و عصبانیتش کشید! با صدای آروم وقتی حتا مامان خونه بود و من رو راست بهش می گفتم اگه نری جیغ می زنم، می رفت. اما یه عقده و عصبانیتی تو چشاش بود که فقط من می دیدم و تو تنهایی خودم گریه می کردم. به خاطر بدبختی خودم. بخاطر اینکه حتا نمی تونستم به مامان چیزی بگم که غصه نخوره. به خاطر بدبختی مامانم که نمی دونه چی تو زندگیش می گذره...

دعا کردم دانشگاه قبول شم یا شوهر کنم، با اینکه از شوهر متنفر بودم. تا اینکه دانشگاه یه شهر دیگه قبول شدم و بخاطر عدم اعتماد مامان به خوابگاه به خونه ی خاله رفتم که اونجا هم مواجه شدم با یه پسرخاله ی دو سال از من کوچیک تر که نگاهش برادرانه نبود... یه شب که خواب بودم بوسه ش رو گونه ام حس کردم اما قبل از اینکه بخوام حتی حرفی بزنم از اتاقم فرار کرد و از روزای بعد چقدر بد به چشمام نگاه می کرد و یه بار که تنها بودیم بهم گفت من دو سال دیر به دنیا اومدم وگرنه تو مال من بودی...

اما باز اینجا هم خودمو زدم به ندیدن و نفهمیدن و مامانو مجاب کردم که برم خوابگاه. البته نه با گفتن حقیقت، بلکه با دروغ گفتن در مورد بد رفتاری خاله با من!

تا اینکه درسم تموم شد و دوباره به خونه برگشتم. سعی می کردم از بابا دور باشم ولی او مدام با رفتار و حرفاش آزارم می داد.

ازش متنفر بودم. دعا کردم ازدواج کنم و گورمو از اون خونه گم کنم. بخاطرش خودمو انداختم تو غربت...تو خونه ی مردی که اعصاب درست حسابی نداره و مدام اذیتم می کنه... الان پنج ساله!

یه آدم تحصیلکرده روشنفکر مآب مثل بابام که همه بهش احترام میذارن. یه‌ آدم اجتماعی باهوش و خوش تیپ که یه بار بهم خیانت کرد. البته مجازی... اما برای من حقیقی بود.

دارم اذیت میشم اما با این حال حاضر نیستم برگردم به اون خونه. به خونه ای که مامان طلاق گرفتن دختر رو منوط به برگشت به خونه ی بابا می دونه. طلاق گرفتن مساوی با حل شدن دوباره تو خونه ی پدریه.... 

دیگه نمی خوام برگردم.

اخلاق تند شوهرم و سایه ی شک همیشگی توی دلم که حاصل همه ی این رنج هاست رو تحمل می کنم ولی برنمی گردم... حتا سعی می کنم تظاهر کنم از بودن با او خوشحالم در صورتیکه اصلن تمایلی بهش ندارم.

می دونم همتون به بابام لعن می فرستین. اما از شما می خوام براش دعا کنین. دعا کنین خدا گناهانشو ببخشه و دعا کنین که پدری در حق فرزندش چنین گناهی رو مرتکب نشه... مردهای زندگی من به من خیانت کردند ولی من دعا می کنم خدا گناهان شون رو ببخشه...

راستش رو بخواین بعد از نوشتن این چیزا بغض گلومو گرفته... 

احساس تنهایی عجیبی دارم... مثه یه جزیره وسط اقیانوس که هیچ چیز جز بلعیدن آب نمی تونه نجاتش بده.

برام دعا کنید...

دیشب وبلاگ شما رو خوندم و تصمیم گرفتم دردم رو بنویسم.

من در مورد خودم باید بگم که هیچ احساس گناهی ندارم چون کاری انجام ندادم که مستحق این احساس باشه.

نمی تونم بگم از پدرم نفرت دارم، اما شاید تو این چند ساله هیچ وقت دلم براش تنگ نشده. اگه احساسی هم بوده احساس دلسوزی بوده.

اینکه نمی تونم مثه بقیه پدرمو دوست داشته باشم و با عشق ازش یاد کنم آزارم میده. اینکه نمی تونم به عنوان یه تکیه گاه بهش نگاه کنم آزارم میده.....اینکه حتی بدترین لطمه ها رو بخوری و نتونی و نخوای برگردی خونه خیلی سخته... این چیزیه که دیگه قابل درمان نیست!

از خدا تشکر می کنم که با وجود زیباییم و با وجود این همه غصه و سرخوردگی، بهم ایمان هدیه کرد... ممنونم که گوش شنوایی بودین برای راز های مگویی که در مورد مردهای زندگیم تا ابد تو سینه ام باقی می مونه...