نفرت جای مهر
من خودم وب نویسم ولی هیچوقت نتونستم در این باره بنویسم...
منهم از طرف برادرم که بالای سی سال داره آزار دیدم، اونم موقعی که فکرش رو نمی کردم. به برادرم خیلی اعتماد داشتم و بهش افتخار می کردم. اگه بهم می گفتن به کی بیشتر همه اعتماد داری، می گفتم برادرم.
یه روز که پدرم مسافرت بود، مادرم تصمیم گرفت بره شهر محل تحصیل خواهرم تا براش یه سری وسایل ببره و برگرده.
من معمولاً تا ظهر خوابم... اصلاً نمی خوام یادم بیاد چیکار کرد، ولی قسم خوردم اگه یکبار دیگه بهم نزدیک بشه به همه میگم اونم قول داد دیگه هیچوقت اینکار رو تکرار نکنه.
الان ازش متنفرم! آرزو دارم بمیره... وقتی حالش بده اصلاً برام مهم نیست و همش توی دلم میگم کی قراره گورتو از این خونه گم کنی نکبت! هروقت به شوخی انگشت هم بهم میزنه خودم رو جمع می کنم و میگم بهم دست نزن! خر که نیست، مطمئنم میدونه ازش چقدر بدم میاد. خیلی داره سعی می کنه رابطه خواهربرادریمون مثل قبل بشه، ولی امکان نداره... برادری که به خواهرش نگاه بد بکنه که دیگه برادر نیست، چه برسه که کاری هم بکنه.
گشادترین لباسای ممکنه رو توی خونه می پوشم، ولی باز احساس امنیت نمی کنم! همیشه در اتاقم رو می بندم بارها به مادرم گفتم قفل اتاقم رو درست کنه ولی همه ش پشت گوش میندازه... طوری پتوم رو روی خودم میندازم که به هیچ صورتی کنار نره. خودمو توی پتو لوله می می کنم... از چراغ خاموش می ترسم... از هرچی برادر توی دنیاست متنفرم و اگه یه روز بفهمم بچه م پسره سر به نیستش می کنم!
خاک بر سر هر مادری که همچین پسرایی رو تربیت کنه. خاک بر سر هرچی مادر پسر پرسته... پسرا رو موقع تولد باید خفه کرد وگرنه بعد از هجده سالگی باید شوتشون کرد از خونه بیرون...
توی خونه احساس امنیت ندارم. بیرون بیشتر احساس امنیت می کنم تا توی خونه... ایشالا هرچی پسر بی شرف توی دنیا هست که به خواهر خودش چشم داره صاعقه بخوره توی سرش و بمیره...
تازه این دفعه اولی نبود که این اتفاق برام می افتاد. وقتی هشت _ نه سالم بود، بخاطر بی احتیاطی مادر فوق العاده احمقم توسط پدربزرگ دوستم مورد آزار بدنی قرار گرفتم... الان مرده ولی امیدوارم به درک واصل شده باشه و از اونجاش اویزونش کرده باشن!