پایان خوش یک کابوس
تصادفی اینجا رو پیدا کردم...
نمی دونم من که سالها یه خاطره تلخ رو دنبال خودم کشیدم هم قربانی کودک آزاری محسوب میشم یا نه؟
تو تمام این سالها درباره ش با کسی حرف نزدم... از وقتی چهار یا پنج سال بیشتر نداشتم و بخاطر اینکه کودکی بیش نبودم، یادم نمیاد چرا اون روز خونه ی عمه رفته بودم و چرا با پسر عمه ام که حداقل ده سال از من بزرگتر بود تنها بودم؟
عمه کجا بود؟ مامانم کجا بود؟... هیچی به خاطر نمیارم.
فقط پسر عمه رو یادمه که دستمو گرفت و با خودش برد تو یه اتاق و لباس هامو از تنم درآورد. ازش پرسیدم چرا لباسمو درمی آری!؟ گفت می خوام ببینم بدنت خوشگله؟ و بعد شروع کرد به آزار دادن من!
شاید اونقدر کوچولو بودم که نمی تونست زیاد پیش بره، اما اونقدر اذیتم کرد تا خسته شدم و پا شدم که فرار کنم... مثلن قبول کرد که برم، ولی اون روز چند بار دیگه هم کارشو تکرار کرد!
به کسی چیزی نگفتم. اصلا نمی فهمیدم چه اتفاقی افتاده. تا زمانی که به سن بلوغ برسم و یواش یواش عاقل بشم، چیز زیادی از کار اون روزش نفهمیده بودم. اما کم کم با رسیدن به سن بلوغ و فهمیدن روابط زن و مرد، ازش متنفر شدم.
خیلی وقتا که یادم به اونروز می افتاد، تو تنهایی گریه کردم اما هیچوقت نتونستم ازش چیزی به کسی بگم.
حتا نمی دونستم با اون اذیت کردن ها، آیا ممکنه منو از بکارتم محروم کرده باشه؟
هیچی نمی دونستم و این آزارم می داد...
پیش هیچ دکتری نرفتم اما همیشه از اردواج گریزان بودم و نگران.
نمی دونم بابا چیزی فهمیده بود یا نه؟ اما غیر از اون یه روز، دیگه هیچ وقت اجازه نداد تنها خونه کسی بمونم. هروقت پسرعمه می اومد خونمون، بابا منو می فرستاد تو اتاق و می گفت بیرون نیا!
یا اگه مجبور بودم بیرون بیام بهم می گفت چادر بپوش و بیا.
شاید بابا فقط بخاطر شناختی که از خواهرزاده اش داشته چنین چیزی بهم می گفت و شاید اصلن خبر نداشت که پسر خواهرش چه به سر دخترش آورده، اما به هرحال خیلی مراقبم بود و هرچقدر بزرگتر می شدم مراقبتش هم بیشتر می شد.
تا به سن ازدواج رسیدم اما از ازدواج فراری بودم.
می ترسیدم از اینکه اون پسرعمه بی شرم بهم لطمه ی جبران ناپذیری زده باشه... بهم حق بدید که نگران چنین مسئله ای باشم چون اونقدر فکرم درگیرش بود که نمی تونستم درست و منطقی فکر کنم. گاهی به فکر می افتادم که برم دکتر برای معاینه و خودمو خلاص کنم. اما از تصور اینکه دکتر بهم پوزخندی بزنه و بگه چیکار کردی!؟ می ترسیدم. دلم نمی خواست با وجود اینکه گناهی نداشتم، کسی (حتا دکترم) درباره ام گمان بد ببره. از طرفی هم من تو شهر کوچکی زندگی می کنم و تو شهرهای کوچک، دختران مجرد معمولا سروکارشون به دکتر زنان نمی افته مگر اینکه با همراهی مادرشون برن و خوب من نمی تونستم به مادرم بگم با من بیا! ... نمی تونستم.
بالاخره پسری به خواستگاریم اومد که اونقدر پاک و نجیب بود که نتونستم مثل بقیه خواستگارام بهش جواب رد بدم.
حرفهاش، متانت و نجابتش. حتی نگاه کردن و لبخند زدنش.
همه چیز وجودش از جنسی بود که برام آشنا بود. از جنس پدرم... او مثل بابا مرد بود. پاک و نجیب... مردی که مایه آرامش بود، درست مثل بابا که با حضورش احساس امنیت و آرامش می کردم، اونم همین احساس رو بهم می داد.
بخاطر او تصمیم گرفتم دل به دریا بزنم و برم معاینه... و رفتم! تنها رفتم و تمام مدت دعا کردم و خدا خدا که آشنایی رو نبینم و خدا رو شکر ندیدم.
وقتی جواب مثبت رو از دکتر گرفتم و از مطب بیرون اومدم، احساس سبکی بیش از حدی می کردم و از خوشحالی بغض داشتم.
اومدم خونه و به اندازه تمام سالهایی که بی دلیل رنج کشیده بودم گریه کردم... از شادی آزاد شدن از بار این رنج چندین ساله.
حالا چندساله که از ازدواجم می گذره و با همسرم خوشبختم. اگرچه هنوز هم هیچکس حتی همسرم از اتفاقی که تو بچگی برام افتاده خبر نداره، اما آرامشی که از همسرم گرفتم، اون خاطره رو برام کمرنگ کرده.
هنوز هم دلم نمی خواد پسرعمه ام رو ببینم.
یادمه گاهی ماه ها پشت سرهم یادآوری اون خاطره آزارم می داد و بعد با سختی زیاد و با جون کندن تلاش می کردم از ذهنم بیرونش کنم. چندماهی ازفکرش آزاد بودم و باز دوباره یادم می افتاد و یادش کل ذهنم رو پر می کرد.
نمی دونم چرا هیچ وقت نخواستم که دربارش با خانوادم صحبت کنم... شرم داشتم تو نوجوانی از چیزی حرف بزنم که مخصوص دنیای بزرگسالان بود.
اما با این حال من از هیچ مردی بجز پسرعمه متنفر نشدم و شاید برای همین بود که تونستم سرانجام با یه ازدواج موفق ذهنم رو آزاد کنم.
مردای زندگی من همه خوب بودند. پدرم، عموم، دایی و حتی شوهر عمه و شوهر خاله ام. همه مردای پاک و نجیبی بودن. انگار این وسط فقط پسرعمه وصله ی ناجوری بود.
با این حال بخاطر ترس بی دلیلی که برام ایجاد شده بود، تن به ازدواج نمی دادم. به هر خواستگاری که به در خونمون می اومد جواب رد می دادم. از بیست سالگی خواستگار داشتم اما به هیچ کس جواب مثبت نمی دادم. و اینجوری شد که ازدواجم تا بیست و هشت سالگی به عقب افتاد. خانواده ام نگران شده بودن و هرچقدر باهام صحبت می کردن به نتیجه نمی رسیدن. اما بعدش دیگه روزهای بد من تموم شد، ازدواج کردم و حالا خوشبختم.
من به آرامش رسیدم و اون خاطره رو از ذهنم بیرون و دفن کردم. دیگه بهش فکر نمی کنم. حالا هم بعد از سالها دیدن وبلاگ شما بود که باعث شد برای اولین بار ازش بنویسم.
نمی دونم آیا اون خاطره، مصداق کودک آزاری بود یا نه؟