وقتی اینجا رو دیدم بغضم بعد از سی سال از بین رفت. یادم میاد وقتی هفت ساله بودم، همیشه وقتی می خوابیدم بابام منو می برد سر جام. یه دایی داشتم که از تعطیلات سربازی اومده بود خونه ما. یه شب که من خوابیده بودم به بابام گفت تو خسته ای بذار من ببرمش. خونه ما دو طبقه بود، داییم منو برد بالا. من متوجه شدم که داره منو آزار میده... از ترس نفسم بریده بود. نمیدونستم کی هست؟ بابام هست یا یکی از دو تا دایی هام؟ اون شب گذشت و شب بعد هم این مساله تکرار شد. چشام رو باز کردم و با دیدن داییم شروع کردم به گریه کردن و او فوراً از اتاق بیرون رفت. 

همیشه این زجر و ناراحتی و اینکه مورد آزار کسی قرار گرفتم، با من هست. 

خودش الان سه تا دختر داره. فقط یک لحظه فکر کنه دلش میاد کسی با دخترهاش این کارو بکنه؟

 اینجا اولین جایی بود که تونستم درباره این مساله حرف بزنم. به قدری روحم زخم خورده است که توی این سی سال همیشه خواب می بینم دارن بهم تجاوز می کنن و با وحشت از خواب می پرم. همیشه می ترسیدم دختر نباشم... 

ولی تو این فکرم که چرا مامانم پیش خودش فکر نمی کرد که چرا برادر من پایین نمیاد؟ چرا آنقدر طول کشیده؟! الان که می بینمش حالم ازش به هم می خوره. من برای دخترهاش بد نمیخوام اما این تجربه باعث شده که هرگز نذارم دخترم باهیچ مردی تنها باشه. دخترم چند ماه بیشتر نداره اما من هرگز از جلوی چشمم دورش نمی کنم. هرگز... 

دلم سبک شد... بلاخره تونستم دربارش حرف بزنم.