کابوس درد
مهوش گرامی،
داستان شما در نوبت هست و فردا پست می شود. سپاس از وقت ی که گذاشته و کامل برایمان نوشتید.
کاش دوستان دیگر هم با نوشتن چند سطر مبهم سعی نکنند که چنین درد بزرگی را توضیح بدهند.
***
تاکنون کسی نمی دونه بر من چه گذشته. حتا نمی خواستم اینجا هم بنویسم ولی دیدم باید با یکی درباره اش حرف بزنم...
من مادرمو مقصر نمیدونم. مادر من خیلی مواظبم بود، مرا حتا تنها کنار داییم و عموم هم نمیذاشت.
برادر نداشتم. پدرم هم پدر خیلی خوبی بود و هست، یک پدر نمونه که همه آرزوشو دارن. خیلی وقتا برام سواله که اخلاق پدر من به کی رفته!؟ او نه مثل عموهام هست، نه پدرش که به رحمت خدا رفت.
من هیچوقت با عموم هام تنها نبودم. مادرم خیلی مراقب بود و هنوز هم مراقبم هست. ولی کسی که بیماره، کسی که کاری را بخواد انجام بده، موقعیتشو بوجود میاره...
هشت ساله بودم و عموی کوچکم بیست و پنج سالش بود. اون روزا دلش را خاله وسطیم برده بود و به هوای او بیشتر خونه ی ما میومد.
یه بار که خونمون بود به بهانه اینکه منو ببره خرید از مادرم اجازه گرفت. ما خونمون ویلایی بود بیشتر محله ما همینطوره. برای همین کوچه خلوتی داشتیم.
رفتیم خرید.
همیشه عموهام برام خوراکی و عروسک می خریدن. اما اون شب، این مثلن عمو، وقتی از مغازه اومدیم بیرون و رسیدیم به کوچه مون، بهم دست درازی کرد!
اولین بار بود. گریه می کردم... می خواست آرومم کنه... دهنمو گرفت و برد یه دور بزنم. بعد که آروم شدم رفتیم خونه.
به مادرم هیچی نگفتم.
من کلاس دوم بودم، هیچی از روابط زن و مرد نمی دونستم. چی باید می گفتم؟
البته عموی من ناتنی بود یعنی فقط از طرف پدری، مادرشون فرق داشت.
کاش همه چی اینجا تموم می شد...
صبح قرار بود او با پدرم تا یه مسیری به سر کار بره.
خواب بودم، صبح زود بود شاید پنج یا شش... نمی دونم، فقط یادمه که تاریکی هوا را از پنجره می دیدم که بیدار شدم و دیدم می خواد شروع کنه که داد زدم: مامان!
او ترسید و رفت بیرون.
کمی بعد مامانم از اتاقی که داشت صبحانه حاضر می کرد گفت: پاشو عمو داره میره باهاش خداحافظی کن.
عمو همون روز با بابام رفت ولی از اون ببعد هر وقت می اومد، سعی می کردم باهاش تنها نباشم. مامانم هم مواظبم بود!
با اون عموهام بیرون می رفتم، اما با این نه.
یک سال گذشت و مادرم نزدیک زایمانش بود. به هیچکس جز مادر خودش و خونوادش اطمینان نداشت که منو بسپاره دستشون. اونا نزدیک ما زندگی می کردن و من که مدرسه می رفتم، خونه ی مادر مادرم موندم.
مادرم برای زایمان بستری شد و یه روز از مدرسه که برگشتم، بهم گفتن: خواهرت دنیا اومده!
برای اینکه تنها نباشم و جای خالی مادرمو حس نکنم، موندم خونه مامان بزرگم که خاله هام هم بودن. اما کاش خونه خودمون کنار بابام مونده بودم چون یه شب موقع خواب، دوتا خاله هام رفتن اتاقشون. مامان بزرگ و داییم هم همینطور.
در اتاقشون رو بستن و گفتن: کنار پدربزرگ بخواب که صبح بهت صبحانه بده میری مدرسه.
عادت داشتند تا ساعت 10-11 بخوابند!
خواب بودم که حس کردم کسی روی من هست!!!
داییم بود؟! نه!!! عمق فاجعه اینجاست که پدربزرگم بود!
تا دید بیدارشدم، بلند شد و رفت. هنوز هم زنده هست.
مامانم اومد. بازم هیچی نگفتم نمی دونستم باید چی بگم؟
اگه می گفتم نه از کتک خبری بود نه از چیزی... حتی وقتی بعدها غیر مستقیم گفت: آدم همه چی را باید به مامانش بگه.
چند سال دیگه گذشت و من پنجم دبستان بودم. خاله ام نامزد کرده بود و عموم کمتر میومد خونمون. اما یک شب که اومده بود، از بدشانسی من، خواهرم مریض بود و داشت درجه ی تبش بالا می رفت. خطر تشنج داشت، بردنش اورژانس و من با عمو تنها موندم.
کمی گذشت و جلو اومد... می خواست بغلم کنه که زنگ در خونه رو زدن. پدرم بود. گفت امشب باید بیمارستان بمونن و به من نگاه کرد و گفت:
مامان خواسته تو رو ببرم بیمارستان. و رو به عموم کرد و گفت: شب بمون صبح از این جا برو سرکار.
زود حاضر شدم تا با بابام برم بیمارستان و تا صبح همونجا موندم و خوشبختانه دیگه هم با عموم تنها نشدم چون راحت می تونم نگاه حیوونی او رو از نگاه عادی تشخیص بدم.
مامانم مقصر نبود، پدرم مقصر نبود، متآسفانه من گیر موجودات بیمار روانی افتاده بودم.
الان یه دختر بیست و دو ساله و دانشجو هستم. نمی تونم بگم همه چی خوب و آرومه. نه...
یه وقتایی بی دلیل جیغ می زنم، گریه می کنم یا تو دلم فحش میدم و کلن زود عصبی و ناراحت میشم.
هنوز گاهی کابوس می بینم که بازم دارند لمسم می کنن. بیدار میشم... هیچکس جر خودم تو اتاقم نیست.