همیشه به این فکر می کنم، آبرویی که اون روز از دختر دایی های من رفت، تقصیر کی بود؟

 من همش شونزده سالم بود، و واقعا با دوتا برادر بزرگتر از خودم باید چیکار می کردم؟ اگر به مادرم نمی گفتم، خیلی وقتها تو این مورد عذاب وجدان داشتم. اما واقعن تو اون شرایط کاری غیر از این از من ساخته نبود... البته نفرین هاش گریبانگیر برادرای من شد! برادر بزرگم با داشتن یه بچه پنج ماهه زنش رو از دست داد و برادر دومم با اون همه هوش و استعدادش، که همه رو صداقت و همه صفات خوبش قسم میخوردن معتاد شد.

حالا با اینکه تو یه شهر زندگی می کنیم، پنج ساله که چشمم بهش نخورده. 

چند وقت پیش دختر دایی بزرگم به من گفت: دیگه برادرات رو نفرین نمی کنم، از این بدتر میخواد چی سرشون بیاد!