شکستن زنجیر اعتماد
حس می کنم دارم دیوونه می شم...
فراموش کردن چیزایی که فراموش نمیشن... به یاد اومدن وحشتت... اصلن چیزای قشنگی نیستند.
بذارید زخم ما بدبختا همینجور آروم خون ریزی کنه. می دونم قرار نیست هیچ اتفاق بهتری بیافته بعد از حرف زدن با شما.
من نیاز به کمک دارم، اما به شما هم اعتماد ندارم، به هیچ روانشناسی اعتماد ندارم. فقط می دونم خشم و نفرت سرتا پامو گرفته...
من توی کودکیم هر چهار نوع آزارو تجربه کردم:
هجده سال توسط یکی از محارمم
یک سال تحصیلی توسط معلمم
چهار سال توسط دوستم
یه ترم توسط استادم(با این آخری به شدت برخورد کردم و از کلاس بیرونم انداخت)
گاهی دلم می خواد بمیرم
بعضی اوقات بی هوا اینقدر گریه می کنم تا از حال برم. اما هر وقت به هوش میام، با خودم می گم نذار کسی بفهمه!
کاش شما چند سال قبل این اقدامو کرده بودین... کاش بودن کسایی که قبلن به فکر می افتادن...
من توی مقطع دبیرستان بارها نامه نوشتمو مشکلمو بیان کردم، اما هیچ اقدامی صورت نگرفت! فقط در جواب می نوشتن باید حضوری مراجعه کنید.
الان بیست و هفت سالمه. هیچی از روحم باقی نمونده و اکثرا توی تنهایی می مونم. گاهی پیش میاد که ماه ها از آدما دوری می کنم. دوستی ندارم و به کسایی که دوستم دارن پرخاش می کنم.
صداها مخصوصن صدای نزدیکام اعصابمو به هم می ریزه و وقتی از خونه دورم احساس آرامش می کنم، حتا الانی که عامل شکنجه حضور فیزیکی توی خونه مون نداره.
لعنت به این شب... لعنت به این شبا... لعنت به همه شبایی که من توش زنده بودم...
آخه شما چی می فهمین از اون لحظه ها؟
چه جور می خواین اون روزا رو بهم برگردونین و احساس ویران شدنو ازم بگیرین؟!
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۲ ساعت 1:10 توسط نسرین
|