آن سوی تلخی ها...
سلام
بار اولی که از وبلاگ آنا آریان به تجاوز ممنوع رسیدم، بی تعارف دوستش نداشتم. برای من که قربانی آزار جنسی بودم، خواندن قصه ی غصه های دیگران بسیار ناراحت کننده و غم افزا بود. متوجه هستم که خیلی از خوانندگان وبلاگ شما، با خواندن این مطالب بهتر مراقب و گوش به زنگ خواهند بود، و یا شاید خیلی از قربانیان خاموش تجاوزهای خانگی برای اولین بار در این وبلاگ از زخم های پنهانشان حرف بزنند و کمک و همدردی دریافت کنند. اما برای من، این غمنامه ها شوکران مکرر بود. بیشتر از همه سکوت و خاموشی و انفعال دیگران در برابر متجاوز آزارم میداد. چیزی که خود من هم تجربه کرده ام؛ سکوت و سکوت... تا وقتی که دیگر خیلی خیلی دیر هست.
علت این که سر آخر تصمیم گرفتم حرف بزنم و تجربه ی تلخم را با دیگران تقسیم کنم، فقط یک چیز هست:
"جای امید و روشنی در سرنوشت بیشتر نگارندگان این متن ها خالی ست."
احساس تعهد می کنم، چون روزگاری بود که من هم مثل تمام این دوستان ناامید و تاریک و تلخ بوده ام. خودکشی، روابط .... افسارگسیخته، افسردگی شدید، نداشتن عزت نفس و احساس ناامنی...
سال ها در تاریکی رنج می کشیدم و کسی حرفی از روشنی به گوش من نخواند. دوست دارم زندگی تلخم را روایت کنم، شاید که پایان روشن آن امیدی باشد برای هزاران دختر مثل من.
مادر من دختر بلندپروازی بود که به سودای کوچیدن به تهران و زندگی کردن تمام کتابهایی که خوانده بود، با مرد نویسنده ای که همسر و سه فرزند داشت ازدواج کرد. آنها به تهران آمدند و من بعد از هفت سال ازدواج به دنیا آمدم. پدرم، آنطور که بقیه می گفتند معتاد به هروئین بود. من دو ساله بودم که پدرم تهران و ما را ترک کرد. من اینطور فکر می کنم که به زندگی اول خود با همسر و سه پسرش برگشت، و دیگر هرگز سراغی از من نگرفت!
مادرم بعد از چند سال کشمکش دادگاهی، غیابی طلاق گرفت. حاضر نبود به خانه ی پدری و زیر سلطه ی برادرانش در شهرستان برگردد؛ این بود که با حقوق کارمندی و تایپ، در اتاق های اجاره ای تهران زندگی می کردیم، من و مادرم. فقر بود و سرما و بخاری نفتی و حمام های عمومی؛ اما خوب بود.
تا این که مادرم تصمیم گرفت ازدواج کند. یکی از دوستانش، مرد پنجاه و چند ساله ای را به او معرفی کرد که زنش را چند سال پیش در حادثه ای از دست داده بود و دو پسر بزرگ داشت.
در قیاس با درامد ناچیز مادرم، او مرد ثروتمندی بود و خانه ی ویلایی بزرگش در برابر اتاق اجاره ای ما به قصر می مانست. از مادرم بیست سال بزرگتر بود و حاضر شده بود اجازه دهد من با مادرم بمانم. من را سه ماهی به خانه ی مادربزرگ بزرگ فرستادند و ازدواج کردند. بعد از سه ماه تابستان به خانه ی مرد آمدم. هفت ساله بودم. یادم هست که چه قدر از او می ترسیدم. او به هر بهانه ای به من سیلی می زد!
مادرم از زندگی با او، داشتن لباس های گران قیمت و عطرها و زندگی مرفه راضی بود. گاهی خودش مردک را صدا می زد تا مرا ادب کند و مجبورم کرده بود او را بابا خطاب کنم. هنوز هم از این کلمه بیزارم. وقتی سیلی و لگد می خوردم، همیشه از ترس خودم را خیس می کردم و مچاله از ترس، پاهایم را در بغل می گرفتم تا فریادهایش تمام شوند... معمولن به همان حال خواب می رفتم.
آنوقت ها فکر می کردم سیلی و کتک بدترین چیزهای دنیا هستند. خبر نداشتم که مردک شیطان صفت، بسیار بدتر از این را برای من رقم می زند!
مادرم مجله ی هفتگی بنام "زن روز" می خواند و من همیشه آنها را می خواندم. یک روز مطلبی را که ترجمه ی یک خبر خارجی بود را خواندم که از حال و احوال چندین بچه که مورد آزار قرار گرفته بودند، نام برده بود. برای اولین بار برای کابوس خودم نامی پیدا کردم. "آزار و سوءاستفاده ی جنسی". وحشت زده بودم و اضطراب مداوم آزارم می داد. من شاگرد میانه حالی بودم، اما افسرده و ساکت. منتها به یمن کتاب هایی که می خواندم درس ادبیاتم درخشان بود و با معلم ادبیات صمیمیتی داشتم. شاید تنها معلمی بود که دوستم داشت. چند روز بعد از خواندن مقاله، به یکی از همکلاسی هایم ماجرای سوء استفاده ی ناپدری را گفتم. خیلی زود حرف همه جا پیچید و به معلم ادبیات رسید. او به مادرم زنگ زد و دعوای شدیدی کردند. مادرم به مدرسه آمد و خیلی راحت ماجرا جمع و جور شد. اینطور که مادرم به همه گفت من مشکل روانی دارم و اینها همه حاصل تخیل من بوده است!!! معلم ادبیات را تهدید کرد و معلم دیگر هرگز با من حرف نزد! به اضافه ی اینکه، تنها دوستم را هم از دست دادم!
هشت ساله که بودم مادرم باردار شد. ناپدری بچه را نمی خواست و مادرم ناچار شد سقط جنین کند. خوب یادم هست که یک روز جلوی در مدرسه دیدم ناپدری به جای مادرم ایستاده و گفت مادرت مریض است و من بجای او آمدم که ترا ببرم. در اتوبوس، من را روی پای خود ننشاند. روی صندلی نشست، پاهایش را باز کرد و به من گفت بین پاهایش بنشینم! نشستم. اما خیلی آزار می دیدم و ناراحت بودم. خجالت می کشیدم و مدام خودم را به لبه ی صندلی نزدیک می کردم. زجری بود تا به خانه رسیدیم...
مادرم چند روز خونریزی داشت و بعد از آن با ناپدری سرد رفتار می کرد. مدتی بعد، آزارهای ناپدری شروع شد.اول نوازش و روی پا نشاندن بود و بعد لمس بدن و ...
من درکی از آنچه می کرد نداشتم. از دست زدن به او نفرت داشتم و از برهنه بودن احساس شرم می کردم، اما ترس مرا ساکت نگه می داشت. کتک همیشه بود، فقط حالا ابزاری شده بود که مرا به اطاعت خواسته های کثیفش وادار کند. مادرم شاغل بود. وقت هایی هم که در خانه بود یا در طبقه پایین آشپزی می کرد و یا از خستگی خواب بود. اگر می خواست، می توانست خیلی چیزها را ببیند و بفهمد، اما...
دوم راهنمایی که بودم؛ دوباره در مجله ی زن روز مقاله ای در مورد آزار جنسی کودکان خواندم. من بچه ی منزوی و توداری بودم که تنها لذت زندگی ام؛ کتاب و مجله خواندن بود. از هر تکه نوشته ای استفاده می کردم تا به رویا بروم و از حقیقت زهری زندگی ام فرار کنم.
مادرم حالا ماجرا را می دانست. حقیقت عریان جلوی چشمش بود. صحنه ای که قسم می خورم بارها از آن چشم برگردانده بود. از من سوالی نکرد. فقط سرزنش بود. می گفت دختر کثیفی هستم که سعی دارم شوهرش را گول بزنم. میگفت فلانی پدر من است و من روح کثیفی دارم که تهمت می زنم. میگفت دیگران هزار کثافتکاری می کنند و ساکتند و من چند تا نوازش ساده را همه جا فریاد می زنم!!!
همه چیز مسکوت ماند! ازارها ادامه داشت. این بار با شدت و محدوده ی گسترده تر، چون مادرم عمدن خود را به ندیدن می زد و کنار می کشید. بارها گرسنه می ماندم و غذا جایزه ی ارضای فلان نیاز ناپدری بود. لباس هایم از فرط کهنگی پاره می شد و در مدرسه منفور همه بودم. روی صندلی تکی می نشستم، چون به آنها القا شده بود که افکار مریضی در سر دارم که دخترکان معصوم مردم را منحرف می کرد. همان دخترکانی که در کوچه های پشت مدرسه ارایش می کردند و با پسرهای دبیرستانی بوسه و نامه رد و بدل می کردند. من چنان از تمام مردها بیزار بودم که حتی یکبار هم به فکرم نرسید اینطور باشم.
در این سالها دچار ریزش شدید مو شدم. وسط سرم کاملا طاس شد و دکتر گفت علتش فشار شدید عصبیست. افسرده بودم، مدام به مرگ فکر می کردم. مادرم همیشه می گفت که ما فقیر هستیم، باید صبر کنیم تا ناپدری بمیرد و خانه و اموالش به ما برسد. نمی خواست ببیند و نمی دید چه به سر من می آید. در طول این همه سال، ناپدری هیچ مرزی برای درخواست هایش قائل نبود. تا بلاخره سال هشتاد و یک، بعد از برآوردن نیازهایش با من، دچار حمله ی قلبی شد و مرد. پسرهایش نگذاشتند چیز چندانی به مادرم برسد. هرچند که در ازای یازده سال عذاب روح و جان من؛ مادرم بارش را بسته بود و دو خانه خریده بود. دوباره من بودم و مادرم که حالا شاکی بود من زندگی اش را ویران کرده ام، و ای کاش که به جای آن مرد خوب من می مُردم!
فکر می کردم با نبودن ناپدری کابوس تمام می شود. اما نشد... جهنم درون سر من ادامه داشت. افسردگی شدیدی داشتم. مدام به خودکشی فکر می کردم. مدتی به مذهب پناه بردم ولی تمسخر و آزارهای مادرم آن را هم از من گرفت. بعد شروع کردم به خودکشی. می گویم شروع، چون به حساب خودم یازده بار خودکشی کردم. با قرص، با تیغ، حتی به الهام از صادق هدایت با گاز. چند باری کارم به بستری و بیمارستان و بیهوشی چندین روزه کشید. مادرم به توصیه دیگران مرا تحت درمان دکتر اعصاب قرار داد و دکتر اعصاب علاوه بر تجویز داروی ضدافسردگی، مشاوره را پیشنهاد کرد.
طی این سالها تعداد زیادی مشاور و دکتر اعصاب را دیده ام. همه آنها عالی و بی نقص نبودند، اما هر کدامشان به نحوی به من کمک کردند. حرف هایم شنیده شد، فریاد خاموشی که داشت روحم را مثل اسید می خورد را بارها در مطب شان بر سر مادرم فریاد کردم. از هر چیزی که آزارم می داد، گفتم، از نفرین و گله تا تهدید. نمی دانم چطور؛ ولی این شنیده شدن و عریان کردن زخم، گرفتن انگشت اتهام به سمت مادرم جلوی نگاه دیگران، بسیار به من کمک کرد.
حال بدی داشتم. سه چهار سال بعد از مرگ ناپدری، در اوج افسردگی تن به روابط اشتباه با عوضی ترین مردان ممکن می دادم. از همان روزها که مادرم فاحشه خطابم می کرد...
احساس گناه می کردم و فکر می کردم باید از این راه خود را نابود کنم. هیچ لذتی در کار نبود، فقط تن سپردن به عذابی بود که سال ها خردم کرده بود؛ منتها این بار در دستان بی رحم و آزمند مردان دیگر.
دوره ی درمان دارویی حدودن سه سال طول کشید. در این سه سال؛ کارم را رها کردم و از تحصیل در دانشگاه انصراف دادم. داروها وزنم را به شدت بالا بردند ولی روان در هم ریخته ام را شفا دادند. الان حدودن دو سال هست که مصرف دارو به کلی قطع شده؛ ولی هنوز مشاوره رفتن را ادامه می دهم.
بتازگی؛ مادرم بعد از سال ها در حضور مشاور از من عذرخواهی کرد و پذیرفت که مقصر بوده. سالها مشاوره به هر دوی ما کمک کرد تا آدم های بهتری باشیم.
نوشتن این سطرها برای من خیلی سخت است. هنوز تعریف کردن این دردها حالم را به هم می ریزد. اما احساس تعهد می کنم. احساس دِین به تمام آدم هایی که داستان رنجشان را در این وبلاگ خوانده ام. به تمام آدم هایی که هنوز هم خاموش و ساکت، با خواندن این سطرها اشک می ریزند و از میان تاریکی نور امیدی نمی بینند.
اما زندگی من تغییر کرد. با مشاوره، با درمان. الآن خوشبخت و شاد هستم. دوستان خوبی دارم. شغل خوبی دارم. ترس هایم با هر جلسه مشاوره کم و کمتر می شوند. اگر قبلا مرده ی متحرکی بودم، الآن دختر شاد و زنده ای هستم که دوست دارد زندگی نرمال و آرامی داشته باشد. کابوسهای شبانه ای که سالها آزارم می داد خیلی خیلی کم شده اند. با مادری که سالها دشمن بودم و از من بیزار بود، به رابطه ی نسبتن دوستانه و حمایتگری رسیده ام.
و مردی در زندگیم هست که دوستم دارد، با دانستن همه چیز.
دوست دارم ازدواج کنم؛ سفر کنم، زندگی کنم. و دوست دارم شما، تک تک شما، شبهای تاریک درد را پشت سر بگذارید و به روشنی برسید. نباید ناامید شد. نباید ساکت بود. ما تمام نشده ایم و نمرده ایم. با مشاوره و درمان؛ ما هم می توانیم دردها را پشت سر بگذاریم و به آرامش برسیم.