الگوی خراب
سلام.
این وبلاگ رو تازه دیدم. من 32 ساله هستم و یک آقام. واسم جالب بود تابو شکنی. نمی دونم چطوری شروع کنم؟ سه سالگی از جانب یکی از پسر عمه هام و پنج سالگی از طرف برادر ایشون مورد آزار قرار گرفتم. از قبل لکنت زبان داشتم و این کار روند بهبودی منو طولانی تر کرد.
منزوی شدم و در سنین نوجوانی حس نفرت از اجتماع و کشتن آدم ها بهم دست می داد و حتا هشت بار خودکشی کردم که البته بخاطر مسائل عشقی بودند. الآن که بهشون نگاه می کنم، حدس می زنم ضمیر ناخودآگاهم آسب دیده بوده و هست.
در حال حاضر اگه جایی گیر کنم به اولین چیزی که فکر کنم خودکشی هست! همین کارهای این افراد از من یک دیوونه ساخت. متاسفانه نسبت به خواهرم دید بدی داشتم و شاید چند بار در حد لمس اذیتش کردم و بهش آزار رسوندم...
نسبت به دوستان خانوادگی و فامیل هم اینجوری بودم. پیش روانشناس و روانکاو هم رفتم ولی توفیری نداشت. احساس می کنم بیمار هستم، چون این حس رو نسبت به انسانهای بی دفاع مثل کودکان داشتم و نه بقیه. ممنون میشم اینو تو وبلاگ ثبت کنید تا کسانی مثل پسر عمه های من به عقوبت کاراشون واقف بشن. اینکه یکی مثل خودشون رو تحویل جامعه میدن!
نباید فکر کنن اگه بچه سنش خیلی کمه نمی فهمه یا یادش نمی مونه و رو زندگیش تآثیر نمیذاره...
راهنمایی روانشناس گرامی، منیژه:
به نظرم مهمترین مساله الان میزان و چرایی خودکشی شماست . توصیه ی اکیدم ادامه ی مشاوره هست، ولی نه با این دید که کاری نمی شه انجام داد. من توصیه نمی کنم با خواهرتون الان صحبت کنید چرا که شوکه می شن یا فکر می کنن هر دو فراموش کردید ، هر چند کسی فراموش نمی کنه اگر قرار شد این کار رو انجام بدید با کمک مشاور نه خودتون مستقل برید و حرف بزنید .