به من بگویید چطور به همسرم کمک کنم؟

همسر من نیز قربانی این مسئله بوده. همیشه در زمانی که با هم دوست بودیم و هنوز ازدواج نکرده بودیم یک سوال رو از من می پرسید: "آیا برای تو باکره بودن دختر مهمه؟"
من هم از اونجایی که به پاک بودنش اطمینان داشتم، همیشه با پاسخ "نه" خوشحالش می کردم. تا اینکه قبل از ازدواج یک شب بغضش ترکید و پرده از حقیقت تلخی برداشت و گفت که وقتی بچه بوده توسط یکی از اقوامش مورد تجاوز قرار گرفته... 

خیلی گریه می کرد و این باعث شد که من از اون دیگه هیچی در این مورد نپرسم. حالا مدتهاست ازدواج کردیم و من هیچوقت از او نپرسیدم که چرا باکره نبودی چون برام اصلن مهم نیست. ولی مهم برام سرد بودن او و عدم علاقه اش به روابط .... هست. شاید بتونم بگم مهربون ترین زن دنیاست. همه چی توی زندگی با او کامله! جز یک چیز. اصلن خوشحال نیست و فقط تلاش می کنه خودش رو خوشحال نشون بده.

 این برای من مهم نیست، چون سهم کوچیکی از زندگی زیبای من این مسئله هست! ولی چون خودش خوشحال نیست من ناراحتم. به پدر و مادرش هم به همون دلیلی که هیچ کس نگفته، چیزی نکفته. اگر چه به اونها هم اگر می گفت، فقط خودش مورد بازخواست قرار می گرفت. 

من اون مرد رو می شناسم و هر از چندگاهی می بینمش. دوست دارم بکشمش. چون همسرم رو که خیلی دوستش دارم نابود کرده. ولی همسرم از من می خواد که چیزی نگم. دلم می خواد اون مرد رو با دستام خفه کنم... حس بدیه... درمونده شدم. 

همسرم حاضر نیست برای این مسئله بریم پیش روانکاو. بارها وقت گرفتم اما نیومده. واقعن دلم براش می سوزه. کمکم کنید تا از این حس خارج اش کنم.