هیس!
خیلی بچه تر از آن که بفهمم فرق زن با مرد دقیقن چیست، شاید پنج یا نهایتن شش ساله و با خواهرم هم اتاق بودم. عموی مجردی داشتم که هر چند هفته یک بار برای کارهای اداری اش می امد به شهر ما و خانه ی ما. شب ها جایش را می انداختند توی هال، بابا و مامان توی اتاق خودشان و من و خواهرم هم در اتاق دیگری بودیم. خواهرم از من بزرگتر بود.
یادآوری اش هم برایم دردناک است. اما با خواندن وبتان نتوانستم دیگر ساکت بمانم. عمویم اوایل می آمد و بعد از آزارم، راهش را می کشید و می رفت. آخر یک انسان چطور اینقدر پست می شود که بتواند به خواب های شیرین یک کودک سر بکشد؟!
رویاهای شیرین اش را تبدیل به کابوس کند!؟
اصلن نمی فهمیدم دلیل کارش چیست، فقط می دانستم کار درستی نیست که اینهمه یواشکی انجامش می دهد...
چند سالی گذشت و من حتی جرات نداشتم با خواهرم مطرحش کنم!
بزرگتر که شدم، متوجه شدم که شاگرد مغازه، نانوا و خیلی مردهای دیگر هم مرا یواشکی لمس و نوازش می کنند و با یک حال عجیبی نگاه می کنند! زده شدم... ترسیدم... وحشت داشتم... بدم می آمد... تا وقتی که عمویم ازدواج کرد و گفتم خدا را شکر راحت شدم. اما نه! می خواست ادامه بدهد، اما اینبار من بزرگتر شده بودم و نمی خواستم به او اجازه بدهم به من نزدیک بشود.
بدبختی این بود که خواهرم ازدواج کرده و از پیشمان رفته بود و عمو بی حیاتر از قبل احساس آزادی بیشتری می کرد! قفل اتاق خراب بود... چقدر وحشت داشت... چقدر شب ها عذاب آور بود! کم کم با رفتارهایم فهماندم که دست بردار تا آبرویت را نبرم! توی جمع ها به صورت واضح به او بد و بیراه می گفتم و حرمتش را می شکستم. و او از کارهای پست اش دست برداشت. اما ضربه های نقش بسته بر پیکره ی جان من تا به امروز که مادر دو کودکم باقیست.
همسرم مرا بسیار دوست دارد اما من از ارتباط با او هم بیزارم. بیچاره همسرم فکر می کند که اشکال کار از اوست. تا به امروز هیچکس از این ماجرا خبر نداشت. وقتی دختر پنج ساله ام التماس می کند مرا بگذار خانه ی فلانی بخوابم و با برخورد شدید من مواجه می شود، همسرم و اطرافیان تعجب می کنند. انقدر بی اعتماد و عصبی ام که هرگز با بچه ها هم تنهایش نمی گذارم. این ترس و نفرت همیشه با من است. روح من دردهای بدی دارد و ناخواسته اینهمه سرد و رنجور شدم...