هشت رفتار که احساسات فرزندتان را به طور قطع نابود می کند!


در اینجا به هشت رفتاری از شما اشاره می‌کنیم که موجب می‌شود فرزندتان دچار مشکل سلامت ذهنی، روابط خانوادگی ضعیف، روابط ضعیف با همسالان، اعتمادبه‌نفس پایین و مشکلات احساسی مزمن شود.

۱. به فرزندتان می‌گویید هیچ احساساتی از خود بروز ندهد.

اگر فرزندتان عصبانیت، ناراحتی یا ترس از خود نشان دهد، مسخره‌اش می‌کنید و به او می‌گویید که نباید هیچیک از احساسات خود را نشان دهد. یک راه دیگر هم این است که احساساتی شدیداً بیشتر از آنها نشان دهید، طوریکه بچه مجبور شود احساسات خود را فراموش کرده و برای آرام کردن شما وضعیت روحی خود را تغییر دهد.

۲. قوانینی متناقض می‌گذارید.

هیچوقت درمورد انتظاری که از رفتار فرزندتان دارید به طور واضح صحبت نمی‌کنید. طوری برخورد می‌کنید که فرزندتان باید حدس بزند که چه توقعی از او دارید. قوانینی که برای او می‌گذارید را هم مدام تغییر می‌دهید. درمورد عواقب کارهایش و تنبیهات هم کاملاً غیرقابل‌پیش‌بینی عمل می‌کنید.

۳. از فرزندتان می‌خواهید مشکلتان را حل کند.

همه نگرانی‌ها، دغدغه‌ها و مشکلات ارتباطی‌تان را به طور روزانه با فرزندتان مطرح می‌کنید. از او کمک می‌خواهید و جلو او خودتان را ناتوان از حل مشکلاتتان درمورد پول، کار و روابط نشان می‌دهید. 

طوری جلو فرزندتان رفتار می‌کنید که حتی از پس مراقبت از خودتان و مشکلاتتان هم برنمی‌آیید. 

۴. همسرتان را تحقیر می‌کنید.

هیچوقت در مقابل فرزندتان به همسرتان محبتی نشان نمی‌دهید و درعوض مدام از او انتقاد می‌کنید. رفتارتان با همسرتان در مقابل بچه‌ها یا سرد و بی‌تفاوت است و یا با دعوا و جنگ و جدال همراه است. به طور مداوم همدیگر را به طلاق تهدید می‌کنید طوریکه فرزندتان با اضطرابی مزمن زندگی می‌کند.

اگر از هم طلاق گرفته باشید هم رابطه‌ای سرد، تلخ و عصبانی دارید و همیشه همسر سابقتان را مقصر مشکلات زندگی‌تان معرفی می‌کنید. خیلی وقت‌ها هم فرزندتان را مسبب و دلیل جدایی‌ از همسرتان قلمداد می‌کنید. 

۵. او را برای مستقل شدن تنبیه می‌کنید.

فرزندتان چه دو ساله باشد، چه دوازده ساله یا هجده ساله، وقتی افکار، احساسات یا خواسته‌هایی از خود را مطرح می‌کند که متفاوت با شماست، دچار عصبانیت و ناراحتی می‌شوید. 

اگر نشانه‌هایی از علاقه به کشف چیزهای نو، ملاقات با افراد جدید یا ابراز هر فکر یا احساسی که متفاوت با شماست نشان دهد، با این جمله به او پاسخ می‌دهید، «چطور میتونی اینکارو با من بکنی؟»

۶. ارزش خودتان را بر عملکرد فرزندتان وابسته می‌کنید.

اعتمادبه‌نفس خودتان را به ظاهر، رفتار، وضعیت درسی و تعداد دوستان فرزندتان وابسته می‌کنید. به آنها یادآور می‌شوید که عملکرد آنها به شما برمی‌گردد و شکست آنها باعث می‌شود احساس کنید پدر/مادر بدی بوده‌اید. فشار شدیدی به آنها وارد می‌کنید تا در همه کار بهترین باشند.

۷. وارد روابط فرزندتان می‌شوید.

تمام رفتارهای فرزندتان در روابط خود را هدف قرار می‌دهید. اگر در مدرسه دچار مشکل می‌شود، بلافاصله برای حرف زدن با معلم او به آنجا می‌روید. با بزرگ‌تر شدن فرزندتان شدیداً درگیر دوستی‌های او و روابط عاشقانه‌اش می‌شوید.

اگر بیشتر از یک فرزند داشته باشید، با مقایسه کردن مداوم آنها با همدیگر، حتی وارد روابط خواهر و برادری آنها می‌شوید.

۸. از فرزندتان انتظار دارید آرزوهای برآورده‌نشده شما را به انجام برسانند.

فرزندتان را مجبور به انجام کارهایی می‌کنید که آرزو داشتید وقتی کودک یا نوجوان بودید انجام می‌دادید. اگر همیشه آرزو داشتید یک رقصنده حرفه‌ای شوید، از دو سالگی فرزندتان را در کلاس رقص ثبت‌نام می‌کنید. اگر یک روز بخواهد آن را کنار بگذارد، به طرز عصبی به گریه می‌افتید و حداقل یک هفته با او قهر می‌کنید.

اگر همیشه می‌خواستید یک بسکتبالیست حرفه‌ای شوید، پسرتان را مجبور می‌کنید در همه زمان‌ها یک توپ بسکتبال همراه خود داشته باشد و از هر موقعیتی برای تمرین استفاده کند. به او می‌گویید که اگر نتواند وارد یک تیم خوب بسکتبال شود، به کلی از او ناامید خواهید شد.

اگر احساس می‌کنید مطالبی که در این مقاله ذکر شد، به وضعیت خانواده شما نزدیک است، حتماً باید به دنبال روان‌درمانی برای به دست آوردن بینش احساسی، بالا بردن مهارت‌هایتان بعنوان والدین یا حل مسائل مربوط به کودکی و نوجوانی خودتان باشید

منبع: سلامت نیوز


نکته!


دکتر فرهنگ هلاکویی:

حادثه ديروز را نمي توان پاك كرد ولي مي توان آن را جبران كرد.


پرده ی سکوت

من ملیحه 26 سالمه و 2 ساله که ازدواج کردم.

از 7 تا 12 سالگی مورد تجاوز و دست درازی برادر بزرگم، پسر عموم و پسر خاله م قرار گرفتم و نمی دونم چرا هیچ وقت به هیچکس هیچی نگفتم. شاید ترس از آ برو، شاید نا آگاهی و شاید هم بی عقلی محض...

خب من چیزی نمی دونستم... خنگ به تمام معنا بودم  و خانوادم هم هیچ وقت در این مورد آگاهم نکردن. حتی وقتی ازدواج کردم هم هیچکس هیچی رو برام توضیح نداد، هرچی می دونستم از جمع دوستام بود. چه درست، چه غلط! هرچی بود این مساله رو تا الان با هیشکی مطرح نکردم.

اینجا رو که دیدم و خوندم فهمیدم میشه تا حدودی به آدماش اعتماد کرد... 

از اون زمان ِ لعنتی تا الان از مردها می ترسم. از تنها بودن باهاشون حتا با برادر کوچکترم هم می ترسم.

توی تاکسی که می شینم، همش دستم رو دستگیره ی دره و منتظر کوچکترین عملی از طرف کناریم هستم تا درو باز کنم و خودمو پرت کنم بیرون!!

کم کم شوهرم داره به رفتارام شک می کنه و تو خونه بعضی وقتا از لفظ دیوونه برام استفاده می کنه.

آخه نمی تونم تحمل کنم که تو بغلش بگیرتم! اونقدری که تو بغل پسر داییم و پسر خالم دست و پا زدم که ولم کنن...

الان وقتی همسرم منو می گیره تو بغلش، همون احساس لعنتی برام زنده میشه...

داد می زنم، جیغ می کشم، گریه می کنم... اونقدری که می ترسه و ولم می کنه.

حتی چن بار نزدیک بوده تو استخر غرق بشم چون غریق نجات منو گرفته تو بغلش که بکشتم بیرون از آب، ولی اونقدر زیر آب داد زدم و آب خوردم که در حالت نیمه خفگی از آب کشیدنم بیرون...

از تاریکی می ترسم! همش احساس می کنم یکی پشت سرمه می خواد دستشو بندازه دور گردنم.

شبی نیست که با جیغ از خواب نپرم و یه خواب وحشتناک با هر موضوعی نبینم!

اونقدر استرس دارم که چن وقتیه به سیگار رو آوردم ولی اونم دیگه آرومم نمی کنه... دیگه خسته شدم از این طرز زندگی... زندگی که نه! زنده بودن!

توروخدا کمکم کنید. راهنماییم کنید چکار کنم؟

کاش پسرا می فهمیدن به خاطر یه لحظه شادی و خوش گذرونی خودشون، یه عمر یه دخترو بدبخت میکنن و زندگیش رو به بازی میگیرن...

راهنمایی روانشناس:

دوست عزیز من نمی دونم مسائل دیگه ای هم تو زندگی مشترکتون هست که شما رو از شوهرتون دلزده کنه تا میلی بهشون نداشته باشید یا تداعی مسائل گذشته هست؟ این که این اتفاق ها بر شما افتاده یک طرف قضیه است و این که شما الان می خواهید با موضوع چه کنید هم طرف دیگه ی قضیه. ملاقات شما با یک س ک س تراپ خیلی کمک کننده خواهد بود، شما باید از خشم و هیجان منفی اتفاق ها و از تنفر و ترسی که حمل می کنید ابتدا رها شید و بعد برای این که الان و اکنون با موضوع و رابطه تون با همسرتون چه باید بکنید هم آموزش ببینید. پس بهترین و اولین توصیه اینه اجازه ندید این زخم کهنه تر شه و هر چه سریعتر به درمان بپردازید.

خانه ی امن

مقاله ای از سایت خانه ی امن:

مقررات ناظر بر سرپرستی فرزند 

خشونت خانگی و قوانین خانواده:

سرپرستی فرزند و مسئله خشونت!
خشونت خانگی و حقوق
۰

IMG_4429

غلامحسین رئیسی – وکیل و پژوهشگر

مسئله سرپرستی کودکان از دوجهت در ایجاد خشونت اهمیت زیادی دارد، نخست قراردادن کودک در موقعیت خشونت بار است. پدیده فرزند طلاق یک پدیده اچتناب ناپذیر است، اما مدیریت کردن ارتباط فرزند در این شرایط با پدر و مادر خود بدون تنش، امری سخت و دشوار خواهد بود. نتیجه انحلال پیمان زناشویی امنیت روانی را از کودک سلب می سازد. سپس مهمتر از آن فراهم آوردن موقعیت نابرابر حقوقی بین مردان و زنان برای استفاده از حق زندگی با کودک خود در شرایط عدم بقای رابطه زناشویی و ایفای نقش در پرورش کودک است!

از آنجایی که انحلال پیمان زناشویی، کودک را در موقعیت عدم امنیت روانی قرار می دهد، شایسته است تا قوانین و مقررات مربوط به خانواده همه جوانب حاکم بر موضوع را ببیند و به قانون گذاری، مطابق با نیازهای سرپرستی واقعی کودک اقدام نماید.

سرپرستی حق یا مسئولیت

از دیدگاه حقوق کودک اگر به موضوع سرپرستی کودکان بنگرم، این موضوع یک مسئولیت مهم است که در درجه نخست اهمیت قرار دارد و بر عهده پدر و مادر کودک و یا سایر سرپرستان قانونی قرارداده شده است!

کمتر روزی می شد تا در حوالی دادگاه خانواده عبور کنید، اما شاهد درگیری و یا مشاجره زنان و مردانی برای حفظ موقعیت خود در سرپرستی کودکان نباشید! نمی شود وکیل دادگستری بود و بارها و بارها شاهد اینگونه صحنه ها نباشید!

یکی از روزهای معمول برای انجام کار به دادگاه خانواده رفته بودم، در حالی که با قاضی دادگاه در باره وضعیت موکلم گفتگو می کردم خانم جوانی وارد دادگاه شد و نوزادی را که در بغل داشت روی میز بزرگ جلو قاضی قرارداد  و پشت سر او خانم دیگری و یک جوان نیز وارد دادگاه شدند! بین آنها مشاجرات سنگینی در حضور قاضی رخ داد، قاضی که فردی با تجربه و در شرف باز نشستگی بود، با خونسردی گاهی به این وگاهی دیگری نگاه می کرد. من همه آنها و از جمله حرکات قاضی را زیر نظر داشتم.

کودک دوماهه روز میز قاضی گاهی به اطراف خیره بود و گاهی گریه می کرد، همه دعواها بخاطر او بود، اما خودش بی خبر از همه چیز فقط می توانست واکنش طبیعی گریه و یا قدری نگاه داشته باشد!

ظاهر دو جوان نشان ازتازه گی زندگی آنها داشت! شکایت و اختلاف شان در باره سرپرستی و مخارج کودک بود!  شش ماه بیشتر از آغاز زندگی کودک آنها نمی گذشت، که زن منزل مشترک را ترک کرده و برای مخارج کودک عرض حالی به دادگاه تقدیم کرده بود. دادگاه مرد را مکلف به پرداخت مخارج کودک کرد، اما زن مدعی بود که این میزان بودجه برای تامین همه مخارج کودک کافی نیست! زن مبلغ بیشتری طلب می کرد کودک را در دادگاه گاهی روی میز رها می کرد و می گفت نمی توانم از او نگهداری کنم! مرد مدعی بود که بیشتر از مبلغ تعیین شده را نمی توانم بپردازم! کودک رها بود و خانمی دست مادر نوزاد را می کشید که برویم او می داند با فرزندش!

دادگاه مادر را مکلف به نگهداری از کودک و پدر را مکلف به پرداخت هزینه های او کرد، قاضی به مادر گفت چاره ای ندارید، باید کودک را نگهداری کنید، مادرمی گفت من امروز از او نگهداری می کنم، اما بعد از چند سال پدر صاحب او است و من یک نگهداری کننده صرف هستم! بهتر است از امروز با او زیاد نزدیک نباشم!

هر دو طرف این دعوا نسبت به کودک حقوق و مسئولیت هایی دارند، کودک نیز حقوقی دارد! اما صحنه دادگاه برای من تداعی کارکرد ضعیف حقوق در حفظ حقوق کودک داشت! اگر چه بخشی از مقررات حقوقی در ماده ۴۵ قانون حمایت خانواده جدید به این موضوع توجه کرده است و می گوید:” رعایت غبطه و مصلحت کودکان و نوجوانان در کلیه تصمیمات دادگاه ها و مقامات اجرائی الزامی است” قانون در این ماده و در ماده ۴۰ همین قانون، سعی داشته تا مانع اتفاقی که من با چشم خودم در دادگاه مشاهده کردم شود! اما این تغییرات اگر چه مفید است، به دلیل ساحت حقوقی ناقص و ناهمگون مشکل را حل نخواهد ساخت، در ادامه ناهمگونی حقوقی را می بینیم. مشکل درابعاد مختلف باید دیده شود، آنچه در اینجا مورد نظر است، منشاء خشونت زایی قانون است!

برای آگاهی بیشتر از موضع قانون دراین باره به بخش هایی از مقررات مربوط به امور سرپرستی کودک خواهیم پرداخت.

 ۱- قانون مدنی

باب دوم از کتاب هشتم قانون مدنی مصوب ۱۳۱۳ مواد ۱۱۶۸ تا ۱۱۷۹ مقررات مربوط به نگهداری کودک را برشمرده است. اگر چه در این بخش مقررات مهمی درباره مسئولیت نگهداری کودک را شاهد هستیم، به نحوی که در ماده ۱۱۶۸ آمده، نگاهداری اطفال را هم حق و هم تکلیف ابوین است.

دلیل بیان حکم تکلیفی در کنارحق والدین، همانا توجه به شرایط کودک است، چون قانون گذار فرض نموده است، که برخی از والدین ممکن است مایل نباشند از این حق خود استفاده نمایند، در این شرایط کودک بدون سرپرست رها می شود، اما توجه به این نکته نیز ضروری است که وضع قاعده سنتی “تکلیف” و “الزام” که امروز در حقوق مدرن همان “مسئولیت” شناخته می شود، برای والدین می تواند تالی فاسد در اعمال خشونت نسبت به کودک بدنبال داشته باشد.

نباید فراموش کرد، مادران و یا پدرانی که برای ایفای حق مسئولیت خود ناچار می شوند در شرایط سخت و یا بدون تمایل به هر دلیل از کودک خود مراقبت و یا نگهداری نمایند. برای این منظور قطعا مخارجی باید صرف کنند، این شرایط ممکن است رفتارهایی توام با خشونت نسبت به کودک در بر داشته باشد. انتظار می رود قوانین موضوعه از جمله قانون حمایت خانواده مشکلات سرپرستان کودکان در اعمال حق ویا مسئولیت سرپرستی را مورد توجه قرار دهد.

در این شرایط  قانون گذار ایران محل اختلاف و کانونی که می تواند به بحران و خشونت برای ادامه سرپرستی و نگهداری کودک منجر شود را دیده، اما به همه جوانب آن توجه کافی نداشته است. فرض سومی که نه پدر و نه مادر قادر نیستند و یا تمایل ندارند کودک را نگهداری کنند، از دید قانون گذار ایران حذف شده است! این در حالیست که عمده کودکان آسیب دیده از خانواده های بحرانی می آیند.

یکی دیگر از کانون های قانونی که در نگهداری کودک می تواند سبب اعمال خشونت نسبت به کودک و در برخی موارد نسبت به مادر شود، عدم برابری پدر و مادر در اعمال حق بر نگهداری و در نتیجه ایفای نقش در تربیت کودک است.

ماده ۱۱۶۹ قانون مدنی مصوب ۱۳۱۳ حق مادر را برای نگهداری کودک دختر تا ۷سال و کودک پسر را تا ۲ سال در نظر گرفته بود، این ماده در اصلاحی در سال ۱۳۸۲ پس از دخالت مجمع تشخیص مصلحت نظام  تغییر کرد و حق اولویت مادر در نگهداری کودک پسرو دختر را صرفا” تا هفت سالگی تعیین نمود.

نابرابری موضوع این قانون همواره نزاع و درگیری شبیه آنچه در مطالعه موردی بیان کردیم را به همراه خواهد داشت! مادری که اطمینان ندارد بعد از هفت سالگی می تواند در نگهداری و به خصوص تربیت کودک نقش داشته باشد، بی علاقگی و عدم ترغیب او   در اعمال حق محدود و تخصیص خورده خود، امری طبیعی خواهد بود.

قانون مدنی اصولی را با خود در این باره مطرح می کند که در تعارض با حقوق شهروندی و مغایر با منافع عالیه کودک است، ماندن در این شرایط به منافع کودک و حق او در برخورداری از شرایط و محیطی آرام برای رشد و شکوفایی را محدود می سازد، و البته مادر را با تنش سنگین در روابط خود با پدرکودک روبرو خواهد ساخت. این شیوه معمولا به انباشت خشونت درروابط زن و مرد منجر می شود.عمده این شرایط در برداشت فقهی از مقررات سنتی حاصل شده است و با استانداردهای امروزی تربیتی و انسانی سازگاری ندارد.

نکته مهمی که در اینجا باید مورد تاکید قرار داد، این است که برخلاف تکلیف محوری موجود در قانون، باید موضوع سرپرستی را در قالب حق پدر و مادر وهمچنین حق کودک در نظر داشت، و در ورد آن قانون وضع شود. از این رو تکلیف دانستن سرپرستی مناسب برای کودک نیست، بلکه این حق کودک است که متناظر با آن مسئولیت پدر و مادر و سایر سرپرستان قانونی ایجاد می شود. این نگاه می تواند مانع خشونت گسترده در بستر عمومی سرپرستی کودکان شود.

 ۲- قانون حمایت خانواده

علی رغم اینکه قانون حمایت خانواده مصوب اسفند ماه ۱۳۹۱تازگی دارد، انتظار می رفت تا تغییرات مشخص و مهمی در روابط حقوقی بین زن و مرد ایجاد نماید، و حداقل در محدوده ای که به حقوق کودک مربوط می گردد، با گشاده دستی برخورد نماید، تا در تامین منافع عالیه کودک موثر واقع شود.

در حالیکه فصل پنجم قانون حمایت خانواده در مواد ۴۰ لغایت ۴۷ موضوع حضانت و نگهداری کودک را در عنوان خود دارد، اما اصول مندرج در قانون مدنی که پیشتر مورد اشاره قرار گرفت را هیچ تغییری نداده است. برخی حواشی و متفرعات امر حضانت و سرپرستی مانند الزام طرفین به استرداد کودک به ذی حق در صورت فراهم بودن شرایط قانونی( ماده ۴۰) و یا الزام دادگاه ها به رعایت غبطه و صلاح کودک در تصمیات خود( ماده ۴۵) است.

این شیوه قانون گذاری عجیب می نماید، مثلا کدام دادگاه می تواند نگهداری کودک بعد از سن هفت سالگی را حق مادر بداند در حالی که پدر با مانع جدی و حقوقی روبرو نیست! طبیعی است، دادگاه چنین غبطه ای برای کودک در قوانین نمی یابد و ناچار است حق نگهداری کودک بعد از هفت سالگی را از او سلب نماید، و به اصل قانون ( حق مطلق پدر برای ولایت، نگهداری و تربیت بعد از هفت سالگی) در این باره رجوع کند.

سکوت قانون جدید حمایت خانواده در قبال حق ولایت انحصاری و قهری در نظر گرفته شده برای پدر کودک و در غیاب او جدی پدری و استمرار این حق به صورت نابرابر تنها برای پدر، منشاء نزاع های احتمالی خواهد بود، چون از یک طرف این حق پدران را مجبور به پرداخت تمام مخارج کودکان خواهد ساخت، و از طرفی دیگر بعد از هفت سالگی پدران تمایلی به پرداخت مخارج کودک به مادر او در حالی که با او زندگی نمی کنند، و یا در اثر نزاع و کشمکش جدا شده اند نخواهند داشت. در این شرایط بسیار معمول است که برخی پدران، کودک را از مادران جدا می سازند، و در شرایط سخت خود و یا بواسطه بستگان خود مبادرت به نگهداری از کودک می نمایند. درضمن برخی مادران نیزمانع مداخله  پدران برای تربیت کودک تا هفت سالگی می شوند، و پس از آن نیز پدران مانع دخالت مادران در امر تربیت و آموزش کودک می گردند.

مجموع این شرایط بستری برای زور آزمایی پدران و مادران در مناسبات خود در باره کودک می شود و درشرایطی که پدر و مادر هر دو شایستگی لازم برای نگهداری کودک ندارند و یا اینکه پدر بواسطه فوت، مفقود و یا بیماری قادر به دخالت در امور کودک نیست، و دراین شرایط  اگر به هر دلیل مادر نیز نتواند نقش تربیتی مناسب در باره کودک ایفاء نماید، آیا خانه های امن برای نگهداری مناسب کودکان فراهم است؟ تصور سپردن کودک به مراکز نگهداری سازمان بهزیستی برای خانواده ها یادآور شرایط نامطلوب است.

با ملاحظه دقیق قانون حمایت خانواده می توان نتیجه گرفت که مسئله سرپرستی کودکان برای قانون گذار مهم بوده است، اما قالب های ایدئولوژیک بطورکامل بر روابط  زن و مرد و در قوانین خانواده سیطره خود را حفظ کرده است. استمرار روش نا برابر، به کشمکش های مختلفی بین زنان و مردان دامن می زند. این کشمکش ها شرایط را ازحالت معمول خود خارج می سازد.در نتیجه کودک قربانی شرایط نابرابر و خشونت هایی است که در بستر قانونی نسبت به او اعمال می شود.

بهای گزاف یک کفش

زمستان را داشت از سوراخ کف ِ کفشش باور می کرد. برف سنگین و بی سابقهء شهر، سرما را تا مغز استخوانهایش منتقل می کرد و انگار دندان هایش خیال از لرزش ایستادن را نداشتند.

مریم از روی دلسوزی پرسید:

- چرا به مامانت نمیگی که کفشت سوراخ شده! اگه او بدونه حتماً برات کفش زمستونی می خره و از شر این سرما راحت می شی.

نرگس جواب داد: شاید بگم، ولی میدونم پول نداره و نمی تونه... می دونم!

پدر نرگس ورشکسته شده و در حال حاضر از دست بدهکاران فراری بود و مادرش بسختی جور او و بقیهء خواهر و برادرهایش را می کشید. تنها راه معاش آنها، پول هفتگی بود که شوهر عمه اش بعد از پنهان شدن پدر، با اداره کردن مغازهء خوار و بار فروشی آنها، در اختیار مادرش می گذاشت و بقیه را بین بدهکاران تقسیم می کرد. حالا نرگس سوراخ بودن کفشش را از مادر پنهان می کرد چون با دیدن شرایط می دانست که مادرش قدرت خرید کفش را ندارد. بخاطر همین، هر روز صبح قبل از رفتن به مدرسه، تکه مقوایی را در پلاستیکی می پیچید و در کف آن می گذاشت. اما تنها سوراخ کف کفش نبود که برف و سرما را بدرون کفش تابستانی راه می داد، بلکه دور تا دور آن تقریباً کاملآ باز بود.

آن روز وقتی نرگس به خانه رسید، بوی غذای گرم و متفاوت، آنچنان سرمستش کرد که وقتی با در آوردن کفش، خونی که از کنار ناخن شَست پایش بیرون زد را نادیده گرفت و مشغول شُستن دستهایش شد.

بعد از خوردن غذای نذری همسایه شان که به نیکوکاری از احترام همهء اهل کوچه برخوردار بودند،نرگس پتویی برداشت و کنار بخاری روی زمین دراز کشید. اما کرختی پاهایش، نه تنها مانع بخواب رفتن او می شد، بلکه از دیدن خون و بی حسی پاهایش می ترسید. پس تصمیم گرفت موضوع را به مادرش بگوید.

مادر با دلسوزی نگاهی به پای او کرد و بفکر فرو رفت. در همین هنگام معتمد پیر همسایه که تقریباً کور بود، دست در دست یکی از پسران همسایه ( همیشه برای اینکه بجایی برود، یکی باید دستش را می گرفت و با خود می برد )، وارد حیاط آنها شدند. مادر چادرش را بسر کرد و به پیشواز پیرمرد رفت و آنها را به اتاق راهنمایی کرد.

پیرمرد طبق معمول همیشه زیر لب دعا می خواند و برای درست شدن کار پدر نرگس از خدا یاری می طلبید. مادر نرگس چای را جلو او گذاشت و قضیه کفش و پای نرگس را به او گفت. پیرمرد گفت:

- پول همرام نیس، عصر بفرستش خونهء ما تا بهش بدم... فقط یادت باشه سر ساعت سه روونه اش کنی، نمی خوام کسی خونه باشه و با دونستن اونا، کار خیر من بی اجر خدا بمونه و خدای نکرده شما سر بزیر!

مادر نرگس هم بخاطر اعتماد و احترامی که به پیرمرد داشت، دخترش را سر ساعت سه، با چادر مشکی خودش، بزور روانهء خانهء او کرد. به نرگس برخورده بود که یک غریبه باید برایش با پول صدقه کفش بخرد. ولی وقتی مادرش به او گفت که می ترسد اگر یکبار دیگر پاهایش سرما زده بشوند، دکتر انگشتهای پایش را قطع کند، چاره ای ندید و رفت.

وقتی به در خانهء آخوند رسید، در باز بود. با این حال تک زنگی زد و وارد شد. پیرمرد منتظرش نشسته بود. صدایش کرد که:

ـ نرگس تویی؟

ـ سلام، بله.

- بیا جلو. من از اون فاصله درست نمی بینمت.

نرگس چادر را که برایش خیلی بلند و بزرگ بود، با زحمت جمع کرد و با دستهای کوچکش، محکم آن را دور خودش گرفت و به پیرمرد نزدیک شد. پیرمرد مشغول شمردن پول در دستهای همیشه لرزانش بود. بعد آن را به طرف نرگس دراز کرد و پرسید:

ـ وقتی اومدی کسی بجز من تو خونه نبود؟

نرگس جواب داد: نه.

پیرمرد لبخند چندش آوری زد و گفت:

- بیا یه بوس بمن بده و پولتو بگیر!

نرگس خشکش زده بود! بی اختیار گفت:

- من باید برم.

پیرمرد دست دخترک را در هوا قاپید و بطرف خودش کشید. محکم صورت کوچکش را در میان دستانش گرفت و لبهای او را بزور بوسید...

نرگس خودش را بیرون کشید... چادر از سرش افتاده بود و نمی خواست بدون آن بیرون برود. نمی خواست یکبار دیگر بخاطر چادر مادرش به این خانه برگردد. چادر را از زمین برمی داشت که پیرمرد به او گفت:

- پول رو بگیر، وگرنه مادرت مجبوره دوباره تو رو بفرسته اینجا!

داشت عبایش را روی دوش صاف می کرد که نرگس پول را از دست او با غیظ و نفرت کشید و در حالی که از خشم و بغض می لرزید و در حالیکه با پشت دستش لب هایش را پاک می کرد بطرف در خانه دوید... حیاط را گویی هزار برابر کرده بودند و به آخر نمی رسید! شاخه های درختهای باغچه انگار دست هایی شده بودند که بطرف او کشیده می شدند تا او را بگیرند و نگذارند او به ته حیاط برسد. چرا در ورودی خانه آنهمه دور شده بود؟! چرا قدم هایش از همیشه کوچکترند؟ چرا به کوچه نمی رسد؟

از خانه که خارج شد، در را با تمام قدرتش بهم زد و پشت در مچاله شد... گریه امانش را بریده بود و تمام بدنش می لرزید. از همهء مردها بدش گرفته بود! چادر و پول را در هم پیچید، انگار آن پول کثیف بود و او نمی خواست دست های کوچکش آلوده بشوند. هیچکس در آن اطراف نبود، او نمی خواست هم که کسی باشد.

از اتفاقی که پیش آمده بود خجالت می کشید بدون آنکه سهمی در آن داشته باشد. سرش را انگار به جستجوی خدا به طرف آسمان کرد و با بیاد آوردن حال روحی و دست درازی که به او شده بود زجه زد: خدااا...

و چقدر آسمان به او نزدیک شده بود!

درختهای کنار خیابان، گویی به او نزدیک تر می شدند و راه نفسش را می بستند. دلش مثل دل یک گنجشک می تپید. سرش گیج اتفاقی بود که اصلآ تصورش را هم نمی کرد و همچنان می لرزید.

فکر رفتن به خانه، تنها چیزی بود که کمی او را آرام کرد. خانه و آغوش مادر... به او خواهد گفت که آن پیرمرد قابل اعتماد نیست، بلکه یک پیرمرد کثیف و ابله بیشتر نیست که همسایه ها به او اعتبار بیموردی را بسته اند ، خمس و ذکاتشان را به دست او می سپارند، و او هم نیازمندان را دنبال خودش می کشد. می گوید و مادرش او را در آغوشش می گیرد و می گوید: آرام باش،حسابش را کف دستش خواهم گذاشت!

بالاخره، با تمام خیال دور بودن راه، دوان دوان بخانه رسید و با دیدن مادرش، چادر مچاله شده را بطرفی پرت کرد و مشت هایش را با خشم جمع کرد و یکی را بطرف پشت سرش برد و فریاد زد:

ـ اون پیرمرد خرِ کثافت منو بوسید!

و در حالی که زار می زد، منتظر واکنش و حمایت مادر شد. مادر نگاهی به چادر کرد و با ناباوری گفت:

ـ حتمآ جای نوه اش تو رو بوسیده، او یه پاش لب گوره!

دخترک مشتهایش را روی گونه های گداخته اش گذاشت و زجه زد:

ـ پیرسگه، پیرسگ! کدوم پدر بزرگ لبای نوه ش رو می بوسه؟!

ـ حالا آروم بگیر و به کسی چیزی نگو تا ببینم چه باید کرد... پول نداد؟

دخترک که فکر می کرد مادرش حساب آن پیرمرد لعنتی را کف دستش خواهد گذاشت، آرام گفت که پول لای چادر است. مادر پول را پیدا کرد و شمرد و با عصبانیت گفت:

ـ با این پول که نمی شه یه لنگه کفش هم خرید، چه خواسته یه جفت!

***

چند ساعت بعد پسرکی از طرف پیرمرد به خانهء آنها آمد و به مادر گفت:

ـ آقا گفتند نرگس را فردا بفرستین تا بقیهء امانتیو بهش بدم.

نرگس بعد از رفتن پسرک، به مادرش گفت:

- من حاضر نیستم دیگه پا به اون خونه بذارم.

- با اون پولی که به تو داده که نمی تونیم کفش بخریم... مجبوری یه بار دیگه بری.

نرگس شروع به گریه کرد که برادرش از سر کار به خانه برگشت. مادر برای آوردن غذا به آشپزخانه رفت و او از نرگس پرسید:

- چرا گریه می کنی؟

نرگس شک داشت که جریان را به او بگوید، چون مادرش سفارش کرده بود که به کسی چیزی از آن ماجرا نگوید. اما او نگاهی به چشمان صادق برادر کرد و گفت:

ـ باید بین خودمون بمونه.

او قول داد و نرگس تمام ماجرا را برای او با شرم و گریهء آرامی بازگو کرد. برادر آهی کشید و گفت:

ـ گه خورد... خودم ادبش می کنم!

آن شب تنها شبی نبود که نرگس از آن ببعد، تا صبح در کابوسی بود که در حال فرار از دست آن پیرمرد بود که می خواست او را ببوسد.

عصر فردای آن روز به اصرار مادر، نرگس دوباره به خانهء پیرمرد رفت. دختر و عروسش در نشیمن خانه مشغول سبزی پاک کردن بودند که نرگس سلام کرد و گفت که برای گرفتن امانتی از آقا آمده است. عروس آقا با نگاهی پر معنی و دلسوزانه به او نگاه کرد و بدون آنکه لازم باشد، او را به اتاق پدر شوهرش راهنمایی کرد و گفت:

- اینجا هستن.

نرگس با پاهای لرزان وارد اتاق شد و سلام کوتاهی کرد و با نگاهی پر التماس برگشت تا به عروس خانه نگاه کند، او کنار دیوار آشپزخانه، طوری که دید کامل به اتاق پیرمرد داشت تکیه داده و مانده بود! نرگس خجالت کشید اما خوشحال بود... آقا با صدای بلند، طوری که دختر و عروسش بشنوند، گفت:

ـ بیا جلو... چشمای من نمی بینن، با این کلید در این گنجه را باز کن تا امانتیتو از اونجا بردارم.

دخترک در دلش فریاد می زد: پول نمی خوام، کفش نمی خوام، بذار انگشتام رو قطع کنن... صدای چندش آور پیرمرد او را بخود آورد که:

- پس چرا معطلی دختر؟

نرگس جلو رفت و کلید را در حالی که سعی می کرد دستش به دست پیرمرد نخورَد از او گرفت و در جای کلید چرخاند و در را باز کرد. پیرمرد به او نزدیک شد و آرام پرسید:

ـ عروسم هنوز اینجاست؟

نرگس بطرف در برگشت، هیچکس آنجا نبود. اما او گفت: بله!

از دروغی که گفت راضی بود! پیرمرد چند اسکناس ریز را بنا به تشخیص رنگ آنها، از پولهایش جدا کرد و به او داد. نرگس بلافاصله با گفتن خداحافظی از اتاق بیرون رفت و با لبخندی پر سپاس از وجود عروس خانه، خداحافظی کرد و رفت.

به خانه که رسید، پول را بمادرش داد و گفت:

- حتی اگه پول واسه یک کفش پلاستیکی هم کافیه، همونو بخر. چون دیگه نمی تونی منو به اونجا بفرستی.

***

جمعه نرگس صاحب کفش ارزانی شد و پیرمرد که بوسیلهء برادر او به جایی راهنمایی می شد، گویا اتفاقی در جوی پر لجنی افتاد و قشنگترین لبخند دنیا بر روی لبهای نرگس نقش بست و شنبه، یک عالمه حرف برای دوستش مریم داشت!

اما تا هرگز آن خاطره ی تلخ را از یاد نبرد.

پایان؟

2010.8.10

خبر امروز ۲۶ آذر خبرگزاری ایسنا

با اشاره به پیش‌نویس منشور حقوق شهروندی


الوندی: نظراتمان را درباره حقوق کودکان در منشور ارائه کنیم... 

با تشکر از وکیل گرامی بخاطر در اختیار گذاشتن خبر


» سرویس: معارف و حقوق - حقوقي و قضايي
erfan khoshkhoo (1 of 4).jpg

دبیر مرجع ملی کنوانسیون حقوق کودک، گفت: فرصت خوبی است که ما در مرجع ملی کنوانسیون حقوق کودک نظرات خودمان را درباره پیش‌نویس منشور حقوق شهروندی ارائه کنیم.

به گزارش خبرنگار حقوقی خبرگزاری دانشجویان ایران(ایسنا)، الوندی طیسخنانی در هفتمین جلسه شورای هماهنگی مرجع ملی کنواسیون حقوق کودک، گفت: حساسیت موضوع کودک در همین ایام باعث شد که وزارت محترم تعاون، کار و رفاه اجتماعی به فکر بیفتد و بحث ساماندهی کودکان خیابانی را مجددا شروع کنند.

وی افزود: اولین جلسه در رابطه با این موضوع با حضور وزیر محترم تشکیل شد و ایشان خیلی مصمم بودند که آیین‌نامه مربوطه را اجرایی کنند.

الوندی با اشاره به گزارش‌های ادواری مرجع ملی کنوانسیون حقوق کودک، گفت: ما در حال فراهم کردن زمینه‌ها و مقدمات گزارش‌های تکمیلی و ملی هستیم و کارگروه پالایش و ارزیابی دارد روی آن کار می‌کند تا بتوانیم این گزارش‌ها را تقدیم مسئولان کنیم.

دبیر مرجع ملی کنوانسیون حقوق کودک با اشاره به منتشر شدن پیش‌نویس منشور حقوق شهروندی در سایت ریاست جمهوری گفت: این منشور یک سند غیررسمی است که مباحث متعددی در آن مطرح شده و در بخشی از آن به حقوق کودکان پرداخته شده است.

وی گفت: من فکر می‌کنم فرصت خوبی است که ما در مرجع ملی کنوانسیون حقوق کودک نظرات خودمان را درباره پیش‌نویس منشور حقوق شهروندی ارائه کنیم، البته وزارت دادگستری هم به طور خاص یک کارگروه تشکیل داده است که در رابطه با ایرادات شکلی و موارد محتوایی منشور، مباحثی داشته باشند و من فکر می‌کنم باید در این بخش فعال عمل کنیم؛ زیرا منشور حقوق شهروندی هم می‌تواند به عنوان یک سند بالادستی برای ما مورد استناد قرار گیرد.

الوندی با اشاره به سالروز تصویب کنواسیون حقوق کودک گفت: یکی از کارهای خوبی که در این مقطع انجام شد شروع به کار آموزش برای ترویج مفاد کنواسیون بود. ما با آموزش و پرورش و نهادهای دیگری که بتوانند کنواسیون را آموزش و ترویج دهند همکاری می‌کنیم.

وی با اشاره به ضرورت اهمیت دادن به حقوق کودک توسط مجلس، گفت که فراکسیون حمایت از حقوق کودکان در مجلس در 5 آذر و با حضور 30 نفر از نمایندگان تشکیل شده است.

به گزارش ایسنا، پس از صحبت‌های الوندی، رؤسای کارگروه‌های مرجع ملی کنوانسیون حقوق کودک به ارائه گزارشاتی پرداختند.

نکته!

با تشکر از رویا نوری عزیز برای در اختیار گذاشتن گفته های خوب دکتر هلاکویی:

شاهد جنایت در کودکی، قربانی جنایت است. یعنی، آسیبی که شاهد ماجرا می بیند خیلی خیلی بیشتر از کسی است که آن اتفاق بد برایش افتاده است.


 دکتر فرهنگ هلاکویی

متن روزنامه ی امروز قانون


قاچاق کودک معضلی فراملی

از خاطره شهبازی

با تشکر از وکیل گرامی بخاطر در اختیار گذاشتن این مطلب.

قاچاق کودکان به‌عنوان یکی از جلوه های نوین بزهکاری در دنیای مدرن و از جمله جرائم ناقض كرامت بشری، با مقاصدی نظیر بهره‌برداری تجاری جنسی کودک ، کاراجباری، تکدی گری، خرید و فروش اعضای بدن کودک و پرنوگرافی همراه است.
بدین ترتیب مبارزه با این معضل جهانی به‌عنوان چالش قرن حاضر وجهه همت بسياري از كشورها و سازمان‌ های غیردولتی قرارگرفته است. لذا تبعات دردآور و غیر قابل جبران آلام جسمی و روحی قاچاق، نیازمند حمایت گسترده قانونی و اجتماعی از بزه دیده این جرم برای کاهش تنها درصدی از آن رنج و درداست. قاچاقچیان، نیز مانند عاملان هر جرم دیگری چون تهاجم یا قتل، باید به دست عدالت سپرده شوند. لذا دولت تنها نهادی است که می‌تواند قوانین داخلی را تصویب و اجرا کند. اما به مجازات رساندن متخلفان کافی نیست و حقوق تضییع شده باید اعاده شود. از آنجا که این جرم به اساسی‌ترین حقوق بشر لطمه می‌زند، خدمات حمایتی باید به همان اندازه تحقیقات از متخلفان و پیگرد آنها مهم تلقی شوند.
 پیامدهای سوء این بزه از قبیل خشونت علیه قربانی، محبوس بودن، تعرض، تجاوز، نقض حقوق کودک قربانی، ابتلاي قربانی به بیماری‌های مقاربتی در سنین کودکی و شیوع آن، ضرورت جرم انگاری قاچاق کودک و لزوم اتخاذ تدابیر ملی و بين‌المللي و اقدامات حمایتی و بازپرورانه را براي حمایت و قبول قربانی در اجتماع توجیه می‌کند که این مسئله همکاری گسترده بين‌المللي را در پاسخ به قاچاق کودک طلب می‌کند.
 به همین خاطر از سال 1904 با تصویب اولین سند بين‌المللي راجع به قاچاق انسان و معاهداتی نظیر قرارداد بين‌المللي الغاء ‌خرید و فروش نسوان و کودکان مصوب 30 سپتامبر 1921، کنوانسیون ملل متحد علیه جنایات سازمان یافته فراملی و پروتکل پیشگیری، سرکوب و مبارزه علیه قاچاق انسان به‌ ویژه زنان و کودکان مصوب دسامبر 2000این تلاش‌ها در سطح جهانی تا دستیابی به دنیایی امن برای کودکان ادامه دارد.
 بُعد جهانی و گسترده این جرم، ازجمله دلایلی است که جامعه جهانی را به سمت و سوی خیزشی عظیم در راستای مقابله با این جرم و حفاظت از کودکان هدایت کرده است. رشد بی‌سابقه قاچاق کودک در چند سال اخیر، از جمله معضلاتی است که مدلول عوامل متعددي است که یکی از مهم‌ترین آنها عدم وجود قوانين مناسب و كارآمد براي برخورد با قاچاقچیان است. مطابق دومین گزارش برآورد جهانی سازمان بين‌المللي کار در 1 ژوئن 2012 برآورد می‌شود که هم اکنون 9/20 میلیون نفر قربانی برده‌داری امروزی هستند. مطابق این گزارش زنان و کودکان دختر 98 درصد از قربانیان قاچاق انسان برای بهره‌برداری جنسی را تشکیل می‌دهند. لذا منافع مالی بی‌شماری که قاچاق کودک در پی‌دارد از یک سو، از سوی دیگر نبود قوانین و مقررات حقوقی جامع در برخورد با این معضل در بسیاری از کشورها و نیز کم بودن میزان مجازات و عدم اجرای آن در کشورهایی که در این خصوص جرم‌انگاری كرده‌اند، يا همکاری نزدیک متصدیان مهاجرت، مسئولان دولتی، نیروهای امنیتی و مرزبان‌ها با قاچاقچیان را نیز از جمله دلایل گسترش قاچاق کودک می‌توان برشمرد. مسائل مربوط به کفایت و اجرای قوانین علیه تجارت غیرقانونی کودکان، مربوط به محدوده جغرافیايی و فرهنگي کشورها نمی‌شود. با این حال حتی وقتی قانون به موضوع تجارت غیرقانونی می‌پردازد، مجازات تعیین شده، اغلب نمی‌تواند اهمیت جرم را منعکس کند.
متن كامل يادداشت را در قانون آنلاين بخوانيد
*کارشناس ارشد حقوق بین الملل،
عضو کمیته حقوقی انجمن حمایت از حقوق کودکان

رنج مینو

من الآن دختر بیست و پنج ساله ای هستم اما وقتی بچه ی پنج ساله ای بودم، پسرخاله ام که شش سال ازم بزرگتر بود، هروقت که تنها می شدیم به بدن من دست درازی می کرد. درست بوضوح بیاد ندارم که دقیقن باهام چیکار می  کرد (شاید عکس العمل بدنم به این قضیه این بوده که جزییات واقعه رو محو کنه)

 من هنر می خونم اون موقع ها خیلی نقاشی می کشیدم. او برای تمام شخصیتهای من که بیشتر موجود بودن و جنسیت مشخصی نداشتن، جنسیت زن و مرد می کشید. من به خانواده ام نشون دادم، ولی کسی واکنش نشون نداد و قضیه فراموش شد!

 مسئله الآن اینه که من از اون سن یه جورایی به بلوغ جنسی زودرس رسیدم و متاسفانه به دیدن تصاویر وفیلمای نامناسب روی آوردم.

ازسن هجده سالگی تاالان سه رابطه ناموفق رو تجربه کردم و جالبیش اینه که خودمم عطشم برای داشتن رابطه تنانه زیاد بود و بازم بگم طرفای من آدمای بدی نبودن و داشتن رابطه عاطفیو مهمتر از رابطه تنی میدونستن.. اما خب اشتباهن آدمایی که بهم نمی خوردنو انتخاب کردم. 

درحال حاضر یکساله که با مردی هیچ ارتباط خاصی ندارم اما بازم شبا خواب ... می بینم و این مسئله اذیتم می کنه. درضمن وسواس شدید شستن هم دارم و کلن هر وقت غلیان میکنم یا استرس می گیرم، ساعت ها دست وپامو می شورم. می دونم خیلی پراکنده نوشتم، اما لطفن کمکم کنید.پاسخ روانشناس گرامی، منیژه:

 

پاسخ: 

 

 

فکر می کنم سه ـ چهار مورد مطرح شده، یکی ابیوز ، یکی رابطه های ناموفق و

 

 

 دیگری نیاز بالای ج ن سی و در آخر وسواس! 

همه شون به نوعی با هم ربط دارن و بخصوص ابیوز و وسواس از همه مهمتر و مشکل آفرین ترند. تنها چیزی که اینجا و بدون بررسی می تونم بگم برای کم کردن از فشار جن سی تا می تونی باید سرت رو گرم کنی و اونقدر خسته باشی که فکرت پَرشی به این سمت نداشته باشه. 

در مورد باقی مواردت باید جزئیات رو دونست و مشاوره های طولانی می خواد. برو و حتما کمک حرفه ای بگیر وگرنه عمق و تعداد مشکلاتت بیشتر می شه. 

موفق باشی

 

 

یک پیام دوستانه برای "زنی مثل مادرم"

 تو یه درد مشترکی...

 

خیلی دلم می خواد حرفی بزنم تا فقط برای یک ثانیه بهت آرامش بده. میدونی؟ تو شجاعت داری تو یه درد مشترکی بین همه ی بچه های بزرگ شده... بین تمام ما، همه ی ما که توی حرفه امون یه نکته رو هرگز یادآوری نکردیم (تخیلات و داستانسراییهای بد کودکانه)

همه ی این تخیلات بد در ذهن همه ی بچه ها، از سه سال به بالا هست. بدون استثنا... بخصوص بچه هایی که شاهد خیلی اتفاقات از این دست باشن. مثلن خود من از سه چهار سالگی که شاهد ختنه شدن برادرم که دو سه سال از خودم بزرگتره بودم، برام صحنه ی ترسناک لذت آوری بود و مدام در ذهنم تداعیش می کردم و بهش شاخ و برگ می دادم!

 تا پایان دوره ی دبستان به این داستانسرایی ها و تخیلات بدم ادامه می دادم و از درد و شکنجه ی شخصیت های داستانم لذت می بردم! خیلی از اتفاقات زندگیت انگار زندگی من بود. مثل برادری که از هر فرصتی استفاده می کرد... حتی با وجودی که مادرت فقط یه کف دست باهات فاصله داشت... تک تک جمله هات اشک به چشمام آورد اما روحم رو سبک کرد... 

یادم میاد یه روز دوره ی دبستان بودم و خیلی این موضوع خیالپردازی های بد کودکی برام عذاب آور شده بود. اونقدر که خودمو خیلی گناهکار می دونستم. تا اینکه دو تا از همکلاسی های بد رو دیدم که در مسیر خونه سرنگ کثیفی به دست دارن و از آمپول بازیهاشون حرف می زدن! اینکه در اتاق رو قفل می کنن و به هم آمپول می زنن با تعجب فقط نگاشون می کردم که چطور می تونن رویاهای وحشت آوری رو که من فقط در ذهن دارم اینقدر راحت عملی کنن!!!

 

و چقدر دیدن رفتار اونا برام چندش آور بود و باعث شد زشتی رفتار خودمو بهتر ببینم. از اون روز به خودم قول دادم و قسم خوردم دیگه هیچ وقت چنین افکاری توی ذهنم نداشته باشم که موفق هم شدم.

 تا دوره ی اول دبیرستان رسید. ساعت بیکاری با دوستام یه گوشه مدرسه جمع شده بودیم و هرکس مطلب خنده داری می گفت. بعد یکی از بچه ها با خنده تعریف کرد دوره ی بچگی با دختر خاله اش دکتربازی می کرده و دخترخاله ی احمقش در حین بازی می گفته حیف اگه رضا (برادر دوستم) بود خیلی بیشتر حال می داد و همه شروع می کردن به خنده!

 من از اینهمه رک گویی و صراحتش تعجب کردم. خیلی از بچه ها هم تایید می کردن که چنین کارهایی ازشون سر زده بود. تصور می کنم این موضوع یه پدیده ی طبیعیه ولی باید کنترلش کرد. 

پیشنهاد می کنم داستان دل کور از اسماعیل فصیح  رو بخونید با خوندن داستان زندگیتون به یاد سرگذشت شخصیت های این کتاب افتادم. 

برات آرزوی دنیایی پر از آرامش و خوشبختی می کنم.

 

زینب

 

 

زنی مثل مادرم!

با هزاران تشکر از کاری که می کنید، ببخشید اگر خاطراتم طولانی هست...

 

بارها تصمیم داشتم بیایم و داستان زندگیم را بنویسم و هر بار به بهانه های مختلف از زیرش در می رفتم. اما هر بار جرقه ای باعث می شد روی تصمیمم مصمم تر شوم. وقتی این وبلاگ را باز می کردم و خاطرات مشابه خودم را می خواندم، فکر می کردم خب، من تنها که نبودم؛ خودم آن اتفاق را توی ذهنم بزرگ کرده ام، حتمن خودم از پسش برخواهم آمد، حتا اگر ده سال دیگر باشد!

 ولی علی رقم تمام این دلداری ها چیزی هست که مجبورم می کند ماجرای زندگیم را بنویسم

داستانم کمی متفاوت تر از داستان هایی است که تا حالا شنیده اید. از جایی متفاوت تر شروع می شود. از جایی که باعث شد سکوت کنم، اما نه... اول ببنید چه شد که آن دختر پر شر و شور و بی دغدغه، به دختری ترسو و خجالتی تبدیل شد که وقتی باید فریاد میزد، صدایش در حلقش خفه شد
از یک خانواده ی شش نفری بودم، با سه خواهر ( دو خواهر تنی و یک ناتنی ) و برادری بزرگتر از خود ( تنی). پدرم مرد عصبی ای بود که اثر سال های جنگ و اسارت را به دوش می کشید (هرچقدر هم که بعدها خوب شده بود کافی نبود. جنگ زخمش را به زندگی من زده بود زمانی که لازم بود اعتماد کردن را بیاموزم اما نتوانستم اعتماد کنم)

دبستان می رفتم. به خاطر خطاهای کوچکی که مرتکب می شدم، درس نخواندن وبازی گوشی های بچگانه تنبیه می شدم. مادرم وقتی من کتک می خوردم کجا بود!؟ نمی دانم... شاید از عذاب شنیدن صدای هق هق بچه اش در انتهایی ترین نقطه ی خانه خزیده بود. هیچ وقت روی مادرم به عنوان حامی حساب نکردم، در ذهن کودکانه ی من زنی شکست خورده بود که لیاقتش بیشتر از زندگی با پدرم و بعضن، کتک هایی بود که می خورد. اگر خطایی می کردیم، مادرم به پدرنمی گفت تا تنبیه نشویم، زن باهوشی بود... خودش همه چیز را تا جایی که میتوانست، رفع و رجوع می کرد
یک سال به خاطر مسئله ای که ترجیح می دهم به دلیل حفظ هویتم عنوانش نکنم، بعد از مدرسه وقتی به خانه رسیدم مادرم مرا به گوشه ی اتاق برد و برایم حرف زد. از زشتی کاری که کرده بودم و در خیالات بچه گانه ام خطایی مرتکب نشده بودم، فقط می دانستم نباید دروغ بگویم! نمی دانستم دزدی چیست؟ شاید تقریباً یک ساعت حرف زد، گریه می کردم؛ حس می کردم رها شده ام...

 تنها بودم. در ذهن کودکانه ام مادرم هم دیگه دوستم نداشت من به دزدی متهم شده بودم (هرچند مادرم مستقیم نگفت چون دزدی نکرده بودم فقط چیزی که قرض داده بودم را برداشته بودم بدون گفتن به قرض گیرنده و در هزار لفافه پیچید و تحویلم داد که کارم زشت بوده ولی چیزی فراتر از حرف های مادرانه بود. در ذهن کودکانه ام: زنی بالغ بودم، بی خاصیت و درس نخوان که دیگر حتی مادرش هم دوستش نداشت چون دزد بود!

 همه چیز روی سر دنیای کودکانه ام خراب شده بود، حس می کردم تنها در اتاقی تاریک رها شده ام. از مادرم دور شدم...

هربار که دعوا می کردیم، هردو مقصر بودیم و تنبیه می شدیم. مهم نبود حق با چه کسی بود هر دو متهم بودیم. اگر با غریبه ها دعوا می کردیم حتما تنبیه می شدیم و اگر بچه های فامیل بودند باز هم ما مقصر بودیم. دختر بودنم هم مزید علت بود!

 شر و شور بودم و سر بی درد داشتم... روی پا بند نبودم، یواشکی با پسرها بازی می کردم و پدرم دل خوشی از بازی کردن های من نداشت. دنیای من در خاله بازی و عروسک و بازی های دخترانه خلاصه نمی شد، برخلاف خواهر هایم پر شور بودم روی دیوار بالای بام و توی کوچه می شد پیدایم کرد. با بلوز و شلواری پسرانه چون دختر بودنم آزارم می داد

هر بار که از خودم می خواستم دفاع می کردم که حقم را بگیرم. قبل از تنبیه شدن می شنیدم :

 " باید سکوت می کردی بعد به ما می گفتی!" ، 

" به من می گفتی من دعواش می کردم" ، "دختر که داد نمیزنه" ، "دختر که دعوا نمی کنه" ، و این دختر

 بودنم بود که روی سرم خراب میشد ، بارها در دلم آرزو می کردم کاش پسر بودم. آرزو می کردم کاش همانطور که پدر و مادرم قبل از تولد برایم اسم پسرانه انتخاب کرده بودند، پسر می شدم. از جنسیتم بیزار بودم... از زن بودنم از سرنوشتی که برای خودم در ذهنم ساخته بودم: زنی مثل مادرم

***

دیگر پدر و مادرم محرم رازم نبودند. حتی خواهرها و برادرم. یادم هست یک هفته در مدرسه معلمم به شدت تنبیهم کرد (چون در حین نوشتن تکالیف مدرسه خوابم برده بودم کتک خوردم!!!) و تا آخر هفته هر بار که در کلاس باز می شد، توی تخیلات کودکی ام، مادرم را تصور می کردم که پشت در است و متوجه شده که تنبیه شده ام و بعد توی ذهنم به خاطر مقصر بودنم سرزنش می شدم!...  و چه درد داشت! همان یکبار سرزنش مادرم ( که هنوز هم بعد از سالها که زنی بالغم اثرش در جانم باقی است)، حس می کردم بی پناه ترین موجود روی عالم هستم. نامه ی بلند بالای پر از پوزش و عذر خواهی نوشتم و با واسطه به معلم بیرحم رساندم و بعد از یک هفته کابوسم به پایان رسید.

سال های آخر راهنمایی بودم که بی دلیل گریه می کردم! چرا؟ هیچ کس نمی دانست. خودم هم علت گریه هایم را نمی دانستم. با هر حرف یا تشر کوچکی اشک هایم روی صورتم سرازیر می شدند. انگار یک مخزن بزرگ اشک پشت چشم هایم ذخیره کرده باشند. کم کم پدر و مادرم نگران می شدند، می شناندنم جلوی خودشان و ازم می خواستند برایشان حرف بزنم که چه اتفاقی افتاده و آیا کسی اذیتم کرده؟ 
دلیلی نداشتم، حتی خودم هم نمی دانستم چرا گریه می کنم. فقط می دانستم که با تمام وجود دوست داشتم در اشک هایم محو شوم. گاه در خیال فکر می کردم از اشک ریختن زیاد مرده ام... گاهی در سرما پنجره های اتاقم را باز می گذاشتم تا مثل دختر کبریت فروش در سرما یخ بزنم و همه چیز تمام شود و زهی خیال باطل که اینها داستانی بیش نبود...
از دست خودم کلافه بودم و از گریه های مداوم و بی دلیل خسته شده بودم. دعواهای گاه و بی گاه پدر و مادرم هم مزید علت شده بود. به خ.ا ذهنی روی آوردم. چیزی که در تمام آن داستان ها مشترک بود، تجاوز بود و خشونت. شخصیت های داستان هایم بارها مورد تجاوز قرار می گرفتند و در تمامی داستان ها به شدت کتک خورده و مورد ظلم بودن قرار می گرفتم! داستان ها توی ذهنم تکرار می شد و من از تصور جزئیات لذت می بردم. ذهن خلاقی داشتم برای خودم داستان های عجیب می ساختم. وقایعی شبیه کتاب های تخیلی با داستان اصلی مشترک و تکراری. خشونت، تجاوز و در آخر، کودکی که تنها می ماند از هیچ رشد می کرد و قوی می شد و روزی انتقام می گرفت!
اجازه ی خواندن کتاب غیر از کتاب های مدرسه را نداشتم و تنها سرگرمی ام در کامپیوتر بود و فقط چند بازی ساده داشتم. نمی دانستم چه آسیبی به خودم وارد کرده ام و حتی نام این کار را هم نمی دانستم
گذشت و دبیرستان تمام شد

برادرم به من شوخی های بدنی می کرد و اذیت می شدم. با اعتراض پدرم و مادرم روبرو می شد، ولی ادامه می داد! نمی دانستم چرا اینقدر از گرمای دستهای مردانه بیزارم ولی وقتی دست مردی را روی کمرم حس می کردم، انگار دریک قفس بزرگ و تاریک اسیر شد ه ام. بدون راه فرار حتی تحمل دست های پدرم را هم نداشتم و آن بینوا فکر می کرد از او بیزارم. نمی دانست چه بر دخترش گذشته که حتی تحمل دستهای حمایت گر او را هم ندارد!

گاهی وقت ها که در جمع ها از خاطرات بچگیمان می گفتند، متوجه می شدم چیزی کم است. چیزی که من از آن خاطره ای نداشتم. فکر می کردم چون غرق کودکی بوده ام فراموش کرده ام که  چه بر خانواده ام آن سالها گذشته است. هزاران خاطره از جمله بیماری مادر و بیمارستان که هر دختر بچه ای که حتا اندازه ی کف دست به مادرش وابسته باشد، از خاطرش تا سالها پاک نمی شود

چندین سال بعد به دلیل دعوای سختی که با خانوادم داشتم و تا مرز خودکشی رفته بودم، تصمیم گرفتم پنهانی پیش مشاور بروم. رفتم... دیگر به خانوادم اعتمادی نداشتم، کل جلساتم سه جلسه بیشتر نشد.

 قرار شد خانواده ام هم به مشاوره بروند که نیامدند و همه چیز مختومه اعلام شد! جلسه ی اول متوجه شدم چقدر از خودم بیزارم موقع خدافظی به مشاور گفتم که چند سال از خاطراتم رو فراموش کرده ام ؛ گفت:

 "فکر نکنم مشکلی باشه و احتمالاً اتفاقی افتاده که دوست نداری یاد آوریش کنی

مدتی گذشت، دیگر پیش مشاور نرفتم ولی هنوز همه چیز ادامه داشت. یک شب به خاطر پسر بچه ای که ده سال از خودم کوچکتر بود و من را غافل گیر و بدنم را لمس کرده بود، به شدت عصبی بودم. از بچه های اقوام بود و نمی توانستم برخورد شدیدی داشته باشم. نگاهش برایم آشنا بود! از نگاه کردنش می ترسیدم، از اینکه نزدیکش بشوم فرار می کردم. هر بار که یادم می آمد چطور مغلوب یک پسر بچه شده ام و عین یک چوب، وحشت زده فقط نگاهش کرده ام، از خودم خجالت می کشیدم! تا واکنش نشان دهم چند دقیقه طول کشیده بود و من درست عمل نکرده بودم!

 از اتهام می ترسیدم. فرار کرده بودم؛ شاید توی یک مهمانی چند ساعته مسیر پذیرایی تا آشپزخانه را بارها می رفتم تا رد نگاهش نتواند دنبالم کند. کنار ظرف شویی می ماندم و فقط ظرف می شستم تا مهمانی تمام شود. می ترسیدم... من مقصر بودم!

 من زن جوانی حساب می شدم و او یک پسر بچه! همان شب وارد وبلاگی شدم که مشاوره ی جنسی می داد، موضوع را مطرح کردم و راه حل گرفتم. خوابم نمی برد عصبی بودم...

شروع کردم به خواندن باقی وبلاگ بخش خ.ا وبلاگ را که خواندم فهمیدم چه بر سر خودم آورده ام! هشت سال تمام، مدت کمی نبود...

 تا یک هفته خواب از چشمانم پر زده بود عذاب گناه این هشت سال مثل بختک روی سینه ام سنگینی می کرد. نفسم را گرفته بود، علائمی که مدت ها ذهنم را مشغول کرده بود که برای چیست و گاهی فکر می کردم کم خون هستم. علت تمام سرگیجه ها و سیاهی رفتن های چشمم را فهمیده بودم... علت همه چیز من بودم و نادانیم. توبه کردم و سعی کردم که پاک بمانم. بدتر از همه ی اینها فکر می کردم مبتلا به انحرافات جنسی هم هستم وگرنه فکر تجاوز و لذت از آن از کجا وارد ذهنم شده بود؟

خواهر بزرگترم معمولا در هیچ کاری دخالت نمی کرد. به هیچ چیز کاری نداشت. برای خودش زندگی می کرد و البته حق هم داشت، خیلی از ما بزرگتر بود و اصلاً از زن دیگری بود و ما را جزو آدم حساب نمی کرد و غریبه می دانست.

 با خواهر کوچک ترم صمیمی تر بودم... چند سالی از فوت پدرم می گذشت که یک روز خواهرکوچک و برادرم دعوای سختی کردند. هرچی که از ابتدای زندگی از فحش و ناسزا آموخته بودند برای هم دیکته کردند، برای پایان یافتن دعوا خواهرم را بردم در اتاق که به خیال خودم آرامش کنم، که کبریت رو انداخت توی انبار کاه من " اگه برادر بود که به خواهر های خودش دست درازی نمی کرد، پسر های مردم هر غلطی هم می خوان بکنن با خواهر خودشون نمی کنن و مراقب خواهر خودشونن اونوقت..."

آتش گرفته بودم! انگار یک پروژکتور نور گرفته باشند روی انبار تاریک ذهنم... صحنه هایی از خاطرات بچگی ام جلوی چشمانم رژه رفتند و همه چیز یادم امد

حالا می دانستم چه برمن گذشته؟ انگار سالها روی پرده را ببینی و یکباره بفهمی چه دستی پشت صحنه، کارگردان همه چیز بوده است. سعی کردم زمان ها را به خاطر بیاورم... تاریخ ها را پس و پیش کردم و بلاخره شب چه سالی این اتفاق افتاده... سال های اول راهنمایی بودم... 

چند وقت قبل رفتم پیش مشاور و خواستم حضوری کمک بگیرم، ولی نتوانستم. حس عذاب و ترس از اتهام و قضاوت عذابم می داد. با خودم کلنجار رفتم و آنلاین از یک سایت کمک خواستم. ازم پرسیدند "هنوز دخترم یا نه" وقتی گفتم "فکر می کنم و هنوز چیزی به خاطرم نیامده که متضاد دختر بودنم باشد " گفتند "خداروشکر و دچار وسواس فکری هستم و دچار حس مظلوم نمایی" شده ام

برایم سنگین بود بعد از بیشتر از سیزده سال یادت بیاید چه اتفاقی برایت افتاده، نصف عمر بی هیچ دلیلی از مردهای عالم بیزار باشی، از قیافه ی برادرت، از دست های مردانه...

از سایت دیگری کمک خواستم گفتند مسائل را بزرگ کرده ام و اکثر بچه ها مورد آزار و اذیت قرار می گیرند! و باید خیلی ساده از کنارش بگذرم
دلم نمی خواست هیچ وقت دیگربرای کسی بگویم که چرا دلم نمی خواهد هیچ وقت بچه ای داشته باشم در حالیکه جانم از بدنم بیرون میرود برای بچه. دلم نمی خواست کسی بداند... اما در کامنت ها دیدم چند مادر اینجا را می خوانند و این جرقه ای بود برای نوشتنم.

 تا اینجای خاطراتم، چیزهایی بود که می دانستم و اکثراً معلوم، اما مجهولات اینجاست که می گویم خاطراتی که سالها پاک می کردم و درگوشه ی ذهنم مخفی میکردم تصویر بارها آزار و اذیت از سمت برادرم بود چند باری که تا الان به دلیل موقعیت هایی که در آنها قرار گرفتم به حافظه ام برگشته را بازگو می کنم، شاید حداقل یک مادر بیشتر از قبل حواسش به دختر بچه اش باشد.

به فاصله ی یک وجب دست با مادرم فاصله داشتم! دقیقاً یک وجب دست فاصله؛ زیر پای مادرم نشسته بودم و تکالیف مدرسه ام را می نوشتم، برادرم به سراغم امد همانجا کارش را کرد. خوب به خاطر دارم از ترس بیدار شدن مادرم که خوابی بس سبک داشت، صدایم در نیامد! انگار من بودم که جرمی مرتکب می شدم!

 چند بار دیگرش هم مواقعی بود که مادرم در خانه مشغول آشپزی بود. یا چند بار  برای برداشتن وسیله به اتاقی رفته بودم و پشت سرم آمده بود و گیر افتاده بودم
خوب به خاطر دارم ترس و التماس از چشمانم می بارید و این جملات که حالا می دانم مشترک است، مثل ترس و دلهره ای که برما وارد می شود، این جملات هم بر زبان آنها جاری است "ما محرمیم" و "اشکالی نداره من بدنتو ببینم" و "به هیچکی نگی ها" و ... 

به خاطر دارم از ترسی که از او داشتم، وقیح تر شده بود. آنقدر وقیح که وقتی در مهمانی ها با بچه ها گروهی بازی می کردیم هم گروه من می شد و مرا آزار می داد... من حتی نمی توانستم مقاومت کنم. حتی هم گروه دیگری انتخاب کنم یا بگویم می خواهم با دیگری باشم. انگار دهانم بسته شده بو،د لمس شده بودم و بی حس، بی رمق

ضعیف بودم ( بدنی و روحی) و از پدر و مادرم فرسنگ ها فاصله داشتم. حس می کردم کسی را ندارم که حامی ام باشد که فریاد بزنم و کمک بخواهم که حتی بروم در گوشش بگویم و خلاص شوم از شر آنهمه عذاب.

هر چه با او اتفاق می افتاد را فراموش می کردم... انگار خواب دیده باشم و هر بار که صدایم می کرد، باز در تله می افتادم! چند بار در روز بود را نمی دانم

بعد از چند ماه، مادرم مشکوک شد. از من پرس و جو می کرد و من گفتم که هیچ اتفاقی نیافتاده است
بعد ها با جرقه ی دیگری یادم آمد در همان سالها بود که مرد غریبه ای با من سوار آسانسور شد و به من دست درازی کرد. یادم هست که از در ورودی خانه تا اتاقم دویدم و چند دقیقه پشت در اتاقم نشستم تا فهمیدم چه خبر شده است. اما باز مُهر سکوت بود که از ترس انگشت اتهام برلبانم نقش بست. از ترس اینکه محدود تر از قبل بشوم و مادرم هر روز و همه جا همراهیم کند
حالا فقط ترس آن سالها با من مانده و حس تنفر و زجری که در پشت دست های گرم و گاهی حمایت گر برادرم حس می کنم

ترس از داشتن بچه... فکر می کردم بعد از نوشتن این متن سبک می شوم، از تمام خاطرات آن سالها رها می شوم، اما انگار سنگین تر شده ام...

 راهنمایی مشاور گرامی برای نویسنده ی این خاطرات:

سلام

دوست عزیز اونقدر مسموم شدی که اگر بارها و بارها با زجر هم استفراغ کنی و همه ی لباس و زندگیت رو کثیف کنی بازهم جا داری برای استفراغ های بعدی ! یکی از کارهایی که باید بکنی نوشتن به کرات و یادآوری هر آنچه پس زدی و سرکوب کردی که شاید آرامشی برای خودت درست کنی . پس بنویس و بنویس و اگر برات امکان داشته باشه برو مشاور رو ببین ،  نه از طریق سایت و ... باید حضوری اقدام کنی.

 

منیژه

 

 

 

 

 

گفته هایی از دکتر فرهنگ هلاکویی


 مقایسه ی درددل زنانه با رفتن پیش مشاور:

 

 وقتی می‌خواهید راجع به چیزی فکر نکنید ولی نمیتوانید، دلیلش این است که پرونده ی آن موضوع را به درستی در ذهنتان نبسته‌اید !

آن را به درستی ارزیابی نکرده‌ و تجزیه و تحلیل نکرده‌اید. تکلیف خوب و بد و اشتباه و خطا را در آن مشخص نکرده‌اید... یعنی مثل پرونده‌ دادگاهی است که باز است و تکلیف طرفین هنوز معلوم نیست. به عنون مثال در ارتباط با رابطه باید آن را بشکافید که چگونه آغاز شد؟ چرا بیخودی یا باخودی ادامه پیدا کرد؟ چه عواملی موجب بهتر شدن یا بدتر شدن آن شد؟ اشتباه‌ها کجا بودند؟

و اینکه هر کسی‌، کجا و چه اشتباهی کرد؟ درنهایت: 

 

"چگونه با این موضوع باید برخورد کنم ؟"

مثلن اگر حرفتان این است که "چرا او با من چنین کرد؟" پاسخی وجود ندارد! چرا که سؤالی را باز کرده‌اید که چه بسا نه شما و نه آن شخص هم پاسخ‌اش را نمی‌دانید.

پس چون سؤال بیخودی را طرح کرده‌اید، منتظر پاسخی هستید که اصلن وجود ندارد.

در نتیجه موضوع در ذهن شما می‌ماند و چون در صحنه ذهن حاضر است، به این دلیل در فکرتان هم همیشه حاضر است! 

دوم اینکه اگر فکر همچنان در ذهنتان باقی است، به این دلیل است که در حال حاضر زندگی شما خالی است، وقت آزاد دارید و ذهن سر وقت آنها می رود.

سوم اینکه عادت کرده‌اید که دور مطالب بچرخید و این حالت روانی شما از نوع توصیفی است که دائمن به دنبال موضوعی می گردد که همۀ حواشی و زوایای آن بدون آنکه فرقی یا فایده‌ای داشته باشد، به ذهنتان بیاورد. 

این پرونده برای شما مانند کتابی است با فصول مختلف. و چون باز است، زمانی که غمگین هستید فصل غم آن را باز می کنید و وقتی شاد هستید فصل شادی‌اش را و الی‌ آخر...

این همان چیزی است که خیلی‌ها از طریق درد دل کردن های‌ زنانه، به نوعی موضوع‌های ناتمام را در ذهنشان باقی می‌گذارند و مرتب نشخوار می‌کنند! ولی‌ اگر این درد دل های زنانه با یک متخصص روانشناس و روان درمانگر باشد، فقط در روی زبان و توی ذهن باقی‌ نمی مانند، بلکه با کمک متخصص و بوسیله فقط خود شما، بطور واقعی‌، علمی‌، عملی و منطقی برسی شده و راه حل درستی برای شخص شما پیدا می شود. 

پس، پرونده را باید به درستی و براساس واقعیت بررسی کرد و درباره‌اش تصمیم قطعی و نهایی را گرفت.

 

حس انتقام

 

 پدر و مادرم هیچ تقصیری نداشتند. اونا همه ی سعی شون رو می کردن تا ما درست تربیت بشیم و هیچ اتفاق ناگواری برامون نیافته. ولی یه اشتباه کردن اونم این بود که بجای اینکه به من یاد بدن در صورت قرار گرفتن در چنین شرایط هایی باید چه عکس العملی نشون بدم، همیشه سعی می کردن نذارند یه همچین جو کثیفی به وجود بیاد. اما نمی دونستن که انسان های کثیف برای خودشون راه زیاد دارن تا برسن به طعمه شون و ازش سوئ استفاده کنند. مهمتر از همه اینکه خانواده من اصلن انتظار یه همچین اتفاقی رو نداشتن. آخه فامیل های ما هیچکدوم اهل این جور کارها نبودن و به غیرت و محافظت از خانواده هاشون زبانزد بودند.

 

اما متاسفانه با همه ی دور اندیشی ها و سخت گیری ها، من هم وقتی کودکی هشت ساله بودم مورد آزار پسرخاله ام قرار گرفتم.

تابستون بود و پسر خاله ام بخاطر روابط دوستانه خیلی به منزل ما رفت و آمد می کرد. او به مرور سعی کرد اعتماد خانواده  ی من رو جلب کنه که خیلی خوب تونست این کار رو هم انجام بده. بعد مدتی اون من رو بغل می کرد و نوازش می کرد... 

از این کارش نفرت داشتم، اما نمی دونم چرا نمی تونستم از دستش فرار کنم یا اینکه داد و جیغ را ه بندازم و از دستش فرار کنم! بعدش به بهانه بازی بهم دست درازی می کرد و من احمق اصلن نمی فهمیدم این کارها یعنی چی. 

یه روز به بهانه ی بازی قایم موشک می خواست منو تنها گیر بیاره، به طوری که فقط خودم باشم و خودش! واسه همین تو کمد تشک و ملحفه ها قایم شد تا من پیداش کنم و همونجا به خواسته اش برسه. اما من داخل کمد نرفتم... اون اومد بیرون دست هام رو گرفت و برد سمت بدنش اما من دستم رو محکم کشیدم عقب و نذاشتم که دستم برخوردی داشته باشه.

 با وقاحت تموم ازم خواست که باهاش کارهای زشتی انجام بدم اما من بلافاصله از اتاق اومدم بیرون و مدت زیادی طول نکشید که سر یه قضیه ای همه چیو به مامان گفتم. مامانم ناراحتی اعصاب داشت همیشه! از اونجای که نتونست تحمل کنه اونم بلافاصله به پدرم گفت. بعدش جنگی به پا شد که تا یک عمر بیچارمون کرد! پدرم اصلاً انتظار یه همچین کاری از پسری که تو خونه ما بزرگ شده بود رو نداشت. او کلن آدم شکاکی بود و بد دل. با همه ی تلاشش برای رفع یه همچین اتفاق هایی، متاسفانه دچار اشتباهی شد که اصلا فکرش رو نمی کرد. به این ترتیب که بعد از این قضیه، وقت و بی وقت با یه تلنگری داستان ننگ پسرخالم رو علم می کرد و با داد و بیداد هاش به سر من و برادر کوچکترم (آخه اون عوضی حتی به داداش پنج ساله من هم رحم نکرد)، به شدت می ترسوند... جهنمی به پا می شد که بیا و ببین! فشاری که من و برادرم متحمل می شدیم غیر قابل وصف بود.

 

 

پدرم همه کنترلش رو روی اعصابش از دست داده بود و تا مدتها نتونست با این قضیه کنار بیاد. 

بعد از اون، او سختگیرتر و شکاک تر شد! اجازه نمی داد با پسرهای فامیل و آشنا زیاد حرف بزنم و صمیمی بشم، خودم بودم و اتاقی که با حضور هر مردی می رفتم داخلش و بیرون هم نمی اومدم تا اونا برن...

حتی پدرم بارها من رو پیش پسرهای فامیل ضایع کرد و سرم داد زد... بهم می گفت: برو تو یه اتاق دیگه!

این باعث شد که هیچ وقت با پدرم جایی نرم (البته ما زیاد بیرون نمی فتیم همیشه تو خونه بودیم) چون احتمال داشت منو ضایع کنه و من به شدت عذاب می کشیدم و خجالت می کشیدم.

به مرور از همه ی مردها متنفر شدم. اما وقتی می دیدم دخترخاله ها و پسرخاله ها و دخترعمو و پسر عمو هام اینقدر با هم صمیمی اند و میگن و میخندن، من فقط نگاه می کردم و یه کلمه هم حرف نمی زدم اما بهشون حسودیم می شد. 

 

 

گوشه گیریم باعث شد یواش یواش با دخترها هم غریبه باشم و با هیچ کدوم از دختر های فامیل هم روابطی نداشته باشم فقط در حد یه سلام و علیک! در صورتی که از ته قلبم می خواستم باهاشون روابط خوب و درست داشته باشم اما راهش رو بلد نبودم .

بعد از ماه ها هضم این قضیه برام بهتر شد اما سر سختی پدر و برادر بزرگترم هرگز کمتر نشد... با برادر کوچکترم رفتار ملایم تری داشتن تا من. من شده بودم یه مایع ننگ!

 

 

از این اتفاق فقط خانواده من و خانواده پسرخالم خبر داشتند و ما این اتفاق رو به هیچ کسی نگفتیم، اما چه فایده؟ با اینکه پدر و مادرم چند بار پسر خاله رو زیر کتک گرفته بودند اما دردی از من دوا نشد، زندگیم و روابط اجتماعیم بعد از اون اتفاق به تباه کشیده شد خیلی از موقعیت ها رو از دست دادم، حرف زدن یادم رفت، نمی تونستم خیلی راحت با مردم حرف بزنم و...

همه ی دردها رو تو دلم نگه داشتم. با وجود اینکه مادر و پدرم خیلی سعی کردن همه چی بره رو غلطک زندگی اما من متوقف بودم و ادای راه رفتن رو در می آوردم. نمی دونم این ظلمی که در حقم کرد رو چطوری ادا کنم؟ خانواده ام فکر می کنند من یه دختر قوی هستم که می تونم با مشکلاتم مقابله کنم اما در واقع نمی تونم، اون اتفاق شوم همه زندگی من رو در خفا ی خودش تحت تاثیر قرار داد و من یه جورایی تو همه عرصه ها قربانی شدم به معنای واقعی کلمه...

 

با اینکه روابط ما با خاله ام بعد از سالها به حال قبل برگشت و خانوادم با این قضیه با همه سختی ها کنار اومدن و پسرخاله رو بخشیدن اما من هرگز نتونستم ببخشم. 

همیشه از خدا میخواستم این پسرخاله صاحب یه دختر بشه بعدش پسر بچه های خواهرش همین بلا رو سرش بیارن انوقت بیاد به پام بیفته و بگه منو ببخش این اتفاق تاوانی هوسی بود که در حق تو انجام دادم! 

راستش اوایل دلم میخواست خودش بمیره اما نمرد، الانم که ازدواج کرد و یه پسر داره، پسری که مثل یه مادر تر و خشکش میکنه 

درست بچه اش دختر نشد اما دلم می خواد سر پسرش یه همچین اتفاقی بیفته!

اونم توسط بچه ای خواهر برادرش...

باید زجری که من و خانواده ام کشیدیم رو بچشه. 

 

باید همه جهنمی که ما تو خونه داشتیم و آتیشی که اون به پا کرده بود سر خودش هم بیاد...

 

راهنمایی روانشناس وبلاگ، منیژه ی عزیز: 

 

 نمی دونم در زندگی فعلی اوضاع چطوره . ولی یک مساله ی کلی در مورد افرادی که دچار این مشکل می شن باید آگاهانه ببینن این مساله چطور و کجاهای زندگیشون تاثیر گذاشته و با یک مشاور شروع به درمان کنن . نمی دونم شما باز این پسرخاله ی نفرت انگیزتونو می بینید یا نه ولی در درمان به جایی می رسید که رودر روی این پسر خاله ایستاده و همه ی نفرت و ناراحتی تونو می گید .

 

خبری از روزنامه قانون


پیامدهای آزار جنسی در کودکان

با تشکر از وکیل گرامی برای در اختیار گذاشتن این مطلب

سارای عزیز

شما مجبور نیستید داستانتو برای ما بنویسی، هرچند میلیونها سارا وجود داره و حتا می تونی به اسم مستعار یا بی نام بنویسی. به شماره تلفنی که چند روز پیش گذاشتیم زنگ بزنید و ازشون کمک بخواید. سرسری از دردتون نگذرید و برای خودتون اهمیتی بیشتر از این قایل بشید. 

بهرحال تابوی سکوت رو بشکنید.


***


حنیفه نوحه خوان*
در موضوع انحرافات و جرائم جنسی، سنت و عقلانیت از دیرباز در کشمکش با یکدیگر بوده‌اند. حیا و شرم در این میان سعی در کتمان این واقعیت دارد. اغلب مردم چنین تصور می‌کنند که با کتمان کردن این معضل بر رفع آن اقدام كرده‌اند . درحالی که با بازگو نکردن مشکلات باعث رشد صعودی، عوارض و پیامدهای آن‌ها می‌شوند. در علم جرم‌شناسی و روانشناسی آزار جنسی کودکان زیرمجموعه‌ای از جرائم جنسی است، نه انحرافات جنسی. لیکن با نپرداختن به این موضوع و عدم چاره اندیشی در این خصوص، راه را برای مرتکبانش هموار خواهیم ساخت. آزارگران جنسی کودکان برای ارتکاب فعل پس از اغواگری اولیة خویش به زور متوسل می‌شوند؛ گاهی نیز با تهدیدهای شفاهی یا آزارهای جسمی- خفیف یا شدید-  کودکان را مورد تجاوز قرار می‌دهند.  آزار جنسی شاید زمان زیادی به خود اختصاص ندهد، اما آثار ویرانگر روانی آن تا پایان زندگی گریبانگیر فرد خواهد بود.
در این نوشتار خشونت جنسی علیه کودکان به دو قسمت تقسیم می‌شود.
 الف) ازدواج اجباری کودکان
 ب) تجاوز جنسی به کودکان بدون در نظرگرفتن جنسیت
قانون مدنی ایران در ماده 1041 ازدواج کودکان نابالغ را منوط به اذن ولی و تایید دادگاه، کرده است و ضمانت اجرای عدم رعایت این مهم، در مادة 646(872) قانون مجازات اسلامی‌مصوب 1/2/1392 پیش بینی شده است.در این ماده ازدواج نابالغ بدون اذن ولی ممنوع اعلام شده و برای خاطی حبس تعزیری از 6 ماه تا 2 سال تعیین شده است. به نظر می‌رسد در این ماده به رضایت طرفین عقد توجه نشده است. باوجود اینکه قانونگذار اذنِ ولی کودک را معتبر ندانسته و این اذن را منوط به تشخیص دادگاه دانسته است، هیچ ضمانت اجرایی برای عدم اخذ مجوز قانونی ذکر نشده است. این خلأقانونی حاکی از سهل انگاری قانونگذار در برابر حقوق کودکان است و نگاه نه چندان علمی‌آن مرجع را نشان می‌دهد.

  آسیب‌های حاصل از تجاوزهای جنسی کودکان
در کل این عوارض به 2 بخش عمدة پیامدهای مرگبار و غیر مرگبار تقسیم می‌شود.پیامدهای غیرمرگبار خود سه عارضه ازجمله الف) عوارض روانی – اجتماعی، ب) عوارض مقاربتی و باروری، ج) عوارض حاد و مزمن جسمی‌را شامل می‌شود.
1.پیامدهای مرگبار
قتل، خودکشی، مرگ ناشی از ایدز،مرگ حین زایمان، فرزندکشی یا سقط جنین.
برخی از مرتکبان این جرم،قربانیان خود را با فجیع‌ترین حالت به قتل می‌رسانند.یا قربانی احتمال دارد بدلیل انگ اجتماعی و سرزنش دست به خودکشی بزند.
2.پیامدهای غیر مرگبار
الف) عوارض روانی و اجتماعی: پیامدهای روانیِ هر فعل مجرمانه ای معمولا دور از انظار می‌ماند در حالی که غیر قابل جبران ترین عوارض را دربرمی‌گیرد و شامل موارد زیر می‌شود: استرس پس از حادثه، افسردگی، ترس و اضطراب، عصبانیت، احساس شرمساری و عدم امنیت، تنفر از خود و سرزنش خود، بیماری روانی، تمایل به خودکشی، کاهش عزت نفس، سرزنش زبانی از دیگران، از دست دادن نقش و کارکرد در جامعه، فرار از خانه، کاهش کارکرد آموزش، انگ اجتماعی( به قربانی انگ می‌زنند) و طرد اجتماعی و منزوی شدن. ترس،شایع‌ترین عارضة اولیه پس از آزار جنسی کودک است که این وضعیت از 45 تا 83 درصد موارد در 6ماه ابتدای آزار ملاحظه می‌شود. افسردگی ، گوشه‌گیری و خودکشی در نزدیک به نیمی‌از دختربچه‌هایی که مورد آزار جنسی قرار گرفته اند ملاحظه می‌شود. برخی از قربانیان کودک آزاری جنسی به وسیله معطوف کردن خشم و پرخاشگری خود به بیرون واکنش نشان می‌دهند. این واکنش در نوجوانان آزار دیده شایع‌تر است.
 نزدیک به 60درصد آزار دیدگان جنسی دچار احساس حقارت می‌شوند، هر چه سن آزار دیدگان کمتر باشد این احساس هم کمتر است.
ب) عوارض مقاربتی و باروری: این مشکل در کودکان دختر به چشم می‌خورد؛که از جمله می‌توان به، عوارض مقاربتی و باروری، سقط جنین، ناباروری به‌دلیل سقط جنین یا عفونت‌های زنانگی، اختلال در قاعدگی، بیماری‌های زنان، عفونت‌های واگیردار و اختلالات و رفتارهای نامناسب جنسی اشاره کرد.
ج)عوارض حاد و مزمن جسمی: جراحت، بیماری، عفونت‌های مزمن، دردهای مزمن، اختلال در تغذیه، اختلال در خواب، مصرف موادمخدر و الکل ازجمله آثار جسمی‌این رفتار ضداجتماعی است. طبق یک بررسی، یک سوم از قربانیان در عرض 9 ماه دچار مشکلات خواب و در حدود یک پنجم آنان دچار بی اختیاری ادرار و مدفوع شده بودند. در تاریخچه زندگی بیمارانی که مشکلات روانپزشکی دارند احتمال یافت شدن آزار جنسی تا سه برابر کل جمعیت است.  با تمام این اوصاف خلأهای قانونی و عدم آگاهی خانواده‌ها باعث می‌شود که قربانی علاوه بر تحمل آثار جسمی، بار روانی بیشتری را به دوش بکشد. امید است،مسئولان درجهت حمایت از آسیب دیدگان و رفع نگاه سوء جامعه به این افراد فرهنگ سازی كرده و خانواده‌ها را در راستای پیشگیری آگاه سازد.

*وکیل دادگستری، عضو کمیته حقوقی
 انجمن حمایت از حقوق کودکان

مثل قصه های مادر بزرگ

خیلی کوچیک بودم. یادم نیست چند ساله ولی تمام صحنه های اون روزا رو یادمه! خونه ی ما تو یه کوچه ی بن بست کنار یه آتشکده که عبادتگاه زرتشتیان بود قرار داشت. همسایه های ما اغلب زرتشتی بودند، فقط تک و توکی مسلمان.

 یه بعداز ظهر تابستون بود که کوچه رنگ و بوی دیگه ای داشت. خونه ی یکی از همسایه ها رو چراغونی کرده بودن کنار خونه. یه گوسفند بسته بودن به درخت و برو و بیایی بود... چشمای گوسفنده هنوز یادمه انگار می دونست باید قربونی بشه... از بچگی از قربونی کردن بدم میومد...

عروسی دختر همسایمون بود و بوی اسفند و کندر تو هوا پخش. خانوما با لباسای توری آبی و سفید و مردا هم با کت و شلوارای شسته و اطو کشیده و کفشایی که یا نو بودن یا با روغن نباتی نو نماشون کرده بودن حاضر و آماده صحنه رو پر می کردند.

همه هیجانزده منتظر ماشین عروس و داماد بودن که انتظار به پایان رسید و عروس اومد. آرایش کردن اون زمان متفاوت بود، ولی عروس ها زیبا میشدن. شاید چون قبلش ارایش نمی کردن.

 گوسفند بیچاره قربونی شد و عروس به داخل خونه رفت من که در اون لحظه تنها ارزوم رفتن به داخل اون خونه بود و شرکت در عروسی اما هرگز اجازه همچین کارایی رو پدرم به ما نمی داد. مراسم بزن و بکوب برپا بود تا نمیدونم کی که من با افکار رنگی و زیبا به خواب رفتم. ولی فردا صبحش با صدای داد و فریاد از خواب بیدار شدم! به داخل کوچه دویدم که دیدم همه همسایه ها اونجا جمعند و پیکر نیمه جون عروس دیشبو به داخل یه تاکسی نارنجی می چپوندن و داد و بیدادی بود که نگو و نپرس! 

حرف هایی بین مادر عروس و داماد رد و بدل می شد که من معنی شونو نمی فهمیدم. تلاشم برای سر در آوردن واقعه بی فایده بود ولی تنها جمله هایی که می شنیدم، حرفای خاله م بود که از مامانم می پرسید:

ـ  این که مثل گل بود، چطور دختر نبود؟!

 و من با خودم فکر می کردم که بخدا دختر بود! من خودم باهاش مدرسه می رفتم آخه... اگر پسر بود حتمن می فهمیدم!

جرات پرسیدن از مامانم رو نداشتم ولی فضولی هم ولم نمی کرد. به خواهرم متوسل شدم که بزرگتر از من بود و اطلاعاتش بیشتر که اونم با اطلاعات ناقص اش، بر مجهولات من افزود! فقط یادمه که با توضیحات خواهرم به یاد پرده مخمل پذیراییمون افتادم...

 کار به کلانتری و نهایتن طلاق کشید و اون خانواده محترم و متدین دیگه روی اینکه بیان تو کوچه رو نداشتند و بعد هم معلوم شد که دخترک بیگناه وقتی نُه ساله بوده مورد تجاوز پسر داییش قرار می گیره و این داغ ننگو تا اخر عمر بدوش کشید. چون چند سال پیش در یک تصادف کشته شد.

 

خبری از سایت عصر ایران


با تشکر دوباره از وکیل گرامی بخاطر در اختیار گذاشتن خبر


 آمار 66 درصدی خشونت زنان در ایران از ابتدای زندگی، بالابودن خشونت علیه زنان در کردستان، معرفی اهواز به عنوان خشن ترین شهر در نوع خشونتها، غفلت مسئولان وزارت بهداشت نسبت به خشونت، فقر ایران در موضع مددکاری و ... از مهمترین محورهای کارگاه آموزشی اورژانسهای درمانی در کار با قربانیان همسرآزاری بود.

به گزارش خبرنگار مهر، کارگاه آموزشی اورژانسهای درمانی و کار با قربانیان همسر آزاری همزمان با روز جهانی امحاء خشونت علیه زنان از سوی سازمان دفاع از قربانیان خشونت ظهر دوشنبه برگزار شد. در این کارگاه دکتر جعفر بوالهری روانپزشک و رئیس دانشکده علوم رفتاری و سلامت روان از بالا بودن خشونت خانواده در کردستان خبر داد و گفت: در تحقیقات انجام شده میزان خشونت در میان خانواده‌های کردی به 88 درصد می رسد که این خشونتها علیه زنان است.

وی با بیان اینکه برخی از این خشونت ها برگرفته از فرهنگ های قومی و قبیله است افزود: برخلاف تصور تهران نیز از جمله شهرهایی است که میزان خشونت هم در خانواده و هم علیه زنان بسیار زیاد است.

بوالهری از اهواز به عنوان خشن ترین شهر  نام برد  و گفت:  در نوع خشونت شهر اهواز در مصداق های خشونت علیه زنان به عنوان خشن ترین شهر شناخته شده است. خشونت هایی که گاه منجر به قتل و یا نقص عضو می شود.

آمار قربانیان مرد در خشونت بیشتر از زنان است

رئیس انستیتو روانپزشکی تهران همچنین اشاره کرد که خشونتهای منجر به قتل در میان مردان بسیار بیشتر از زنان است.

وی ادامه داد: در بررسی ها و تحقیقات انجام شده 80 تا 90 درصد آقایان قربانی خشونت زنان و خیانت می شوند.

به گفته او تلاش ها از سوی تیم روانپزشکی ابتدا در موضوع بهداشت آغاز شد به این معنی که هر فردی که مراجعه به مراکز درمانی می کرد تحقیقات مربوط به خشونت از آنها نیز انجام می شد اما در این میان یکی از مشکلات جدی ما عدم آگاهی کافی کارکنان بهداشت وی سلامت راجع به خشونت بود که در برخی از استانها همچون تهران، ایلام، کهگیلویه و بویراحمد آموزش های لازم را به شکل پایلوت آغاز کردیم.

وی با بیان اینکه غربالگری خشونت علیه زنان کار بزرگ اما در عین حال ساده است تصریح کرد: نخستین گام در مراکز درمانی  و بهداشتی آن است در موضوع خشونت در خانواده یا زنان از خود آنها و خانواده هایشان سوال شود. این کنترل اولیه نقش بسزایی در ارتباط بین خشم و پرخاشگری و کاهش آن دارد.

وی ادامه داد: یکی از مشکلات جدی در بحث خشونت علیه زنان نبود آگاهی زنان نسبت به نوع خشونت ها است. بسیاری از زنان در واکنش به سوالاتی که ما از آنها می پرسیدیم معتقد بودند که هیچ خشونتی آنها را تهدید نمی کند برخی از آنها نیز کتک زدن همسر را حق یک مرد نسبت به زن می دانند. تمامی این موارد باید شهر به شهر و روستا به روستا آموزش داده شود که آموزشهای ما در گام نخست با پوستر و بروشور آغاز شد.

بوالهری توضیح داد که قوه قضائیه و پلیس و همچنین سازمان بهزیستی همه به ما گفته اند که روانشناسان نقش قابل توجهی در کاهش خشونت علیه زنان دارند و حتی از ما خواسته اند آموزش و اقداماتی انجام شود که برای حل مشکلات  خانوادگی نیازی به حضور پلیس و قوه قضائیه نباشد.

66 درصدی زنان در طول زندگی قربانی خشونت هستند

در ادامه این کارگاه امیرحسین جلالی عضو هیات علمی دانشگاه علوم پزشکی با اعلام اینکه طرح ملی شیوع خشونت در استان ها 10 سال طول کشید، گفت: دامنه و پیامدهای منفی خشونت تنها به شخص خشونت دیده بر نمی گردد بلکه همه افراد خانواده و جامعه را در بر می گیرد.  بر اساس اعلام سازمان جهانی بهداشت کاهش خشونت خانگی از جمله اولویت ها است و کشورها باید برای آن  برنامه داشته باشند. همچنین برنامه ریزی به معنی اختصاص بودجه، آموزش و افزایش آگاهی عمومی است.

وی با اشاره به تعریف خشونت در ابعاد جهانی تصریح کرد: تهدید، تمایل یا اقدام علیه خود یا دیگری، گروه یا جامعه که نتیجه اش آسیب جسمانی یا روانی برای فرد شود خشونت تلقی می شود. همچنین سازمان ملل هر نوع اعمال خشونت بر اساس جنسیت که منجر به آسیب جسمی و روانی زن و یا تهدید زن شود  و یا آن که زن از استقلال و حقوق مادی و معنوی اش محروم شود، خشونت تلقی خواهد شد.

وی با اشاره به این که قربانی های خشونت تنها محدود به زن نمی شود ادامه داد: اما آمارهای جهانی بیشتر قربانیان خشونت را زن و کودک اعلام می کند.

مردهای ایرانی قربانی خشونتهای روانی می شوند

این عضو هیات علمی دانشگاه علوم پزشکی به تحقیقات انجام شده در ایران اشاره کرد و گفت: خشونت های فیزیکی در ایران بیشتر شامل کودکان و زنان می شود و مردها بیشتر قربانی خشونت های روانی می شوند به این معنی که زن مثلاً به آنها اجازه رفت و آمد با خانواده اش را نمی دهد.

جلالی تصریح کرد: در تحقیق و طرح ملی که در سال 83 در میان 12 هزار و 600 زن در 28 مرکز استان انجام شد نشان داد که 66.3 درصد از زنان از ابتدای زندگی درگیر خشونت هستند که از این مان 10.5 درصد خشونت های آنها بسیار شدید بوده است. در این تحقیقات 53 درصد از زنان خشونت را در یک سال ابتدایی ازدواج تجربه کرده اند.

به گفته وی از میان زنان تحقیق شده 28.2  درصد خشونت فیزیک داشتند و 19.2 درصد خشونت های فیزیکی آنها مربوط به یک سال اول بوده است. همچنین برخلاف تصور که میزان خشونت در سال اول میزان بعد از تولد فرزند و دوره بارداری باید کم باشد اما در این زنان تحقیق شده خشونت در این دوره ها خارج از انتظار بوده است. نکته چجالب توجه این است که این زنان همسر، خود، خانواده همسر و خانواده خود را از مهمترین عوامل خشونت عنوان می کردند.

هر 11 ثانیه یک زن مورد آزار قرار می گیرد

جلالی به آمار سازمان جهانی بهداشت به خشونت علیه زنان اشاره کرد و گفت: در دنیا هر 11 ثانیه یک زن مورد آزار قرار می گیرد و حتی بارداری نیز برای آنها مصونیت ندارد. در آمریکا 33 تا 35 درصد زنان مورد خشونت قرار می گیرند.

وی یکی از دلایل افزایش خشونت علیه زنان را این گونه بیان کرد: خشونت  امری پنهان است که حتی دولتمردان اجازه اشاعه آن را نمی دهند. وقتی زن با خشونت جنسی و تجاوز به ویژه در کشورهای آسیایی و جهان سوم مواجه می شود سکوت اختیار کرده و منزوی می شود، حتی در مواردی فرد تجاوز کننده با او ازدواج می کند که خشونت ناشی از تجاوز در زندگی پس از ازدواج شان تاثیر بسیار زیادی دارد.

وی درباره راهکارهای کاهش خشونت علیه زنان گفت: تجربه جهانی نشان داده است افرادی که برای کنترل سلامت جسمی خود به مراکز درمانی مراجعه می کنند باید مورد سوال درباره خشونت خود و یا خانواده قرار گیرند. این پرسش ها  می تواند به صورت مستقیم و یا غیرمستقیم باشد. البته تمام متخصصان مراکز درمانی نمی توانند راهنمایی برای زنان و کودکان باشند بلکه آنها باید تنها غربالگری کرده و زنان را به سمت مراکز تخصصی برای حل مشکلات شان راهنمایی کنند

به گفته این عضو هیات علمی دانشگاه علوم پزشکی، کتک زدن، خفه کردن، کشیدن مو، سوزاندن، تهدید با هر نوع سلاح سرد و گرم، تجاوز و سیلی زدن مصداق های خشونت جسمی است. البته در این میان خشونت جنسی بین همسران که فرد به زور تن به رابطه جنسی می دهد هم منجر به خشونت جسمی و هم روحی می شود.

وی به خشونت علیه زنان در ایران اشاره کرد و گفت:  مشکلی که در  ایران وجود دارد آن است که بسیاری از خانم ها نسبت به مصداق های خشونت آگاهی ندارند و تنها آزار جسمی را و یا کتک زدن را خشونت می دانند در حالی که در حال حاضر عمده خشونت های زنان روانی و جنسی است. حتی والدین و معلم برخی خشونت ها نسبت به کودک خود را برای تربیت و یادگیری مشروع می دانند که این برخلاف قوانین بین المللی است.

میزان خشونت فیزیکی در زنان بالاتر از مردان است

مریم رسولیان روانپزشک و عضو هیات علمی دانشگاه علوم پزشکی ایران با بیان اینکه بسیاری از زنان ضعف در بیان مشکلات و خشونت های خود دارند گفت: باید به زن فرصت حرف زدن داده شود چرا که  اکثر افرادی که مورد خشونت قرار می گیرند علاقمند به صحبت کردن با کسی بوده و دلشان می خواهد حس همدلی ایجاد شود بنابراین روانشناس باید  به صورت کامل به زنان مراجعه کننده گوش فرا دهد.

وی ادامه داد: موضوع خشونت باید علنی و افشا شود چرا که اگر این موضوع از سوی زن بیان نشود اعتماد به نفس زن ضعیف شده و هر روز تحقیر و تحقیرتر می شود اما اگر خشونت های روا شده به خود را اعلام و مراحل درمانش طی شود می تواند قوی تر از زندگی گذشته اش به جامعه باز گردد.

رسولیان ادامه داد: وقتی آمار خشونت در ایران بالاست به این معنی است که رفتارهای خشونت آمیز در حال تبدیل شدن به یک رفتار طبیعی است. بنابراین باید به هر نحو  جلوی آن گرفته شود.

وی با بیان اینکه در سقز و  میناب بیشترین خشونت های روا شده به زنان در رابطه جنسی است اما مردان بیشتر اسیر خشونت روانی می شوند، تصریح کرد: زنان ما اگر خشونت فیزیکی نبینند خود را قربانی خشونت نمی دانند پس لازم است در گام نخست آگاهی زنان را بالا برده و آنها را به حقوق خود آشنا کنیم. البته برخی از زنان ممکن است تنها یک بار خشونت را در نزدگی شان تجربه کنند که این نباید عمومیت پیدا کند.

وی با راهکارهای خود را برای افزایش آگاهی زنان این گونه بیان کرد: وقتی فرد به روانشناس مراجعه می کند روانشناس باید به صحبت های زن کامل گوش دهد، شکایت زن را نادیده نگیرد، احساس گناه را از روی دوش زن بردارد و با برخی کلمات با او همدلی کند.

رسولیان تصریح کرد: تحقیقات نشان می دهد خشونت فیزیکی زنان نسبت به مردان بیشتر بوده اما از دیگر سو خشونت روانی مردان با توجه به محدودیت های اعمال شده از سوی زنان بیشتر است. البته باید به این نکته توجه کرد که خشونت خانگی یک چرخه است و اگر یک بار مرد پس از خشونت عذرخواهی کرده و دوباره دست به خشونت زند مطمئناً ً باید این خانواده در چرخه درمان قرار بگیرند.

وی به برخی باروهای غلط در ارتباط با خشونت زنان اشاره کرد و گفت: زنان زیادی درگیر خشونت نیستند. سوء مصرف الکل و مواد دخانی، لحظه ای بودن عصبانیت در کتک زدن و ... همه و همه باورهای  غلطی است در ارتباط با خشونت علیه زنان. این باور فرهنگی که مرد باید به زن تسلط داشته باشد از دیگر عوامل افزایش خشونت علیه زنان است.

وی ادامه داد: برخی معتقدند از نظر شرعی زن نباید بدون اجازه همسر خانه را ترک کند اما براساس ماده 1115 قانون مدنی زن اگر از نظر جسمی، روحی و مادی در معرض خطر قرار گیرد می تواند خانه خود را ترک کند.


با تشکر از صفای عزیز بخاطر لینک آدرس



روی "بچه های خیابان" کلیک کنید.

بدبین

من بیست و پنج ساله و مثل خیلی از زنهای دیگه طعم این بدبختی رو کشیدم.

 

 از همون بچگی... یادم نیست چند سالم بود شاید هفت یا هشت.... یه شب از خواب پریدم و داییم که شش سال از من بزرگتره رو بالای سرم دیدم. اونقدر بچه بودم که بهم لواشک داد و به کارش ادامه داد!

 اون شب پدرم سفر بود و داییم اومده بود پیش ما بمونه تا تنها نباشیم. مامانم هم رفته بود بیرون برای نیم ساعتی. هیچی حالیم نبود حتی نمی فهمیدم که داره چیکار می کنه. از اون به بعد به کارش ادمه می داد. ینی مجبورم می کرد.حالم ازش به هم میخوره کثافت به تمام معنا. برام فیلم های خیلی نامناسب می آورد و می گفت نگاه کن! و خیلی کثافت کاریهای دیگه.

همیشه سهم من گریه بود از زندگی. دبیرستان می رفتم که ازدواج کرد. خیلی خوشحال بودم، گفتم دیگه راحت شدم. ولی اون عوضی هنوز مهر عقد نامش خشک نشده دوباره می خواست اذیتم کنه. اینبار دیگه نذاشتم! جسور تر شده بودم! البته خیلی وقتا مقابله میکردم باهاش حتی با چاقو ولی زورم بهش نمیرسید میترسیدم که به کسی چیزی بگم آبروی خودم هم بره.

این یه زخم کهنه و قدیمیه برای من. حتی دیگه اشک هم نمی ریزم. حالم از همه مردا به هم می خوره. از اینکه با مردی جایی تنها باشم می ترسم. هیچ وقت تو تاکسی کنار یه مرد نمی شینم.

 بماند که چه اتفاقاتی بیرون از خونه برام افتاده. با اینکه الان رابطم باهاش خوبه ولی هرگز نمی بخشمش. هیچ وقت هم ازم معذرت خواهی نکرده. پر رو بعضی وقتا بهم میگه یادش بخیر چه روزایی بود، وقتی همسرم نیست و میاد بهم سر بزنه، غصه ی عالم میاد تو دلم. ولی خدا رو شکر همسرم یه مرد به تمام معناست پاک و نجیب. 

آیا من هم گناهکارم به خاطر اتفاقی که برام افتاده؟؟

 

 

 

نوشته ی دیگری از سایت تابناک

سلطـه‌گري‌ سياه جوان فوتباليست بر دختران دانش‌آموز


لینک خبر

تاوان دیگران

بچه که بودم بخاطر معصومیتی که داشتم یا نمی دونم شاید ترس و یا شاید هم آگاهی نداشتن وقتی توسط برادر بزرگم، پسر عمو؛ و پسر دایی م بهم دست درازی شد.

به هیچکس نگفتم و همش رو ریختم تو دلم...

حالا دارم اثراتش رو می بینم! شدم مث دیوونه ها.

الان دو ساله که ازدواج کردم اما هربار که شوهرم بهم دست میزنه یا منو تو بغلش میگیره جیغ میزنم، دست و پا می زنم تا خودمو خلاص کنم.

اوایل فکر می کرد خودمو براش لوس میکنم، ولی واقعن نمی تونم... هربار همون احساس برام زنده میشه و آرامش ندارم.

سر همین قضیه و اینکه اونقد تو خودم ریختم و خود خوری کردم میگرن حاد گرفتم... 

کاش یه عده فقط به فکر خوشی و لذت چند لحظه ی خودشون نبودن تا یک عمر با زندگی و آرامش یه دختر بازی نکنن!

خسته شدم از زندگی

کمکم کنید.

 

 

پاسخ روانشناس محترم، منیژه:

 

 سلام . دوست عزیز اگر پاسخ کامنت هایی شبیه به موضوع خودتونو خونده باشید دید که اعلام شده اگر این مساله پی گیری نشه و دنبال درمان نباشی با عرض معذرت مشکل رو تا گور با خودتون حمل می کنید . درمان این موضوع مراحل خاصی داره که امکان توضیحش و یا اجراش در اینجا امکان پذیر نیست پس حتما به یه درمانپر مراجعه کنید . شما همچنان غم سنگین این موضوع رو با خودتون حمل می کنید باید از حملش دست بردارید .

در حمایت از کودکان

اما و اگرها در حمایت از کودکان...

 با تشکر از وکیل گرامی برای در اختیار گذاشتن این خبر جدید از روزنامه ی قانون



افروز فلاحی*
 مجلس شورای اسلامی‌در آذرماه سال 1388 قانونی تحت عنوان «لایحه حمایت ازکودکان ونوجوانان»را به تصویب رساند که نخستین گام برجسته درجهت ایجاد یک مجموعه قوانین منسجم درباره‌ حمایت از اطفال به عنوان بخشی از افراد آسیب پذیر درجامعه بود. این اقدام نوعی نوآوری دراین زمینه و مهر تاییدی بر«سیاست افتراقی کیفری» است. این لایحه برای اولین بار واژه‌ «کودک آزاری» را به ادبیات حقوقی کشور وارد ساخت. درپیش‌نویس، مسائلی عنوان شده بود که هم با تعهدات بین المللی ما تطبیق داشت هم با بیان مسائلی نوین، به جدّ انقلابی در فضای حمایت‌های قانونی به وجود می‌آورد ولی مسائلی ازسوی برخی سنت گرایان مطرح گشت که درنهایت به حذف موادی منتهی شد.
 اول آنکه به دلیل آمار و ارقام سال‌های اخیر که اکثر کودک آزاری‌ها مربوط به درون خانواده بوده است لایحه مطرح کرد که حتی والدین اگر این اقدام را علیه کودک مرتکب شوند مجازات خواهند شد اما عده‌ای با استثنا کردن والدین از شمول کودک آزاری، تحت این توجیه که آنها درحوزه تربیتی مختار هستند به جز در مواردی که قانون اجازه نداده است، هدف طراحان لایحه را که کاهش خشونت‌های خانگی بود با تنظیم ماده 7 قانون عقیم گذاشتند.
 مورد دوم عبارت بود ازاینکه اگر آزار و اذیت توسط پدر انجام بگیرد این امکان وجود داشته باشد که مادر گزارش کامل را به مقامات مسئول بدهند اما با توجه به نظریاتی که این مسئله سبب می‌شود اقتدار ریاست خانواده متزلزل شده و فرزند سالاری شکل بگیرد و هراقدامی‌توسط پدر مصداق گزارش‌دهی باشد این امکان را ردکردند ودر نهایت ماده 6 تنظیم شد. 
 مورد آخر اینکه سازمان بهزیستی به عنوان یکی از مهم‌ترین سازمان‌های بخش دولتی است که می‌توانست در زمینه کودک آزاری به عنوان طرح‌ کننده شکایت مورد توجه باشد درلایحه مطرح شد. ليکن شورای محترم نگهبان براساس اصول 57 و156 قانون اساسی و خلاف شرع دانستن این مورد، به مخالفت با آن پرداخت و آن را منوط به کسب اجازه مجلس از سازمان بهزیستی كرد.
 در بررسی این ایراد شاهد این هستیم که اشاره‌ ماده 57به استقلال سه قوه است و کسب اجازه مجلس ازیک نهاد اجرایی دون شأن آن خواهد بود. حال به فرض وارد دانستن ایراد شورای محترم نگهبان، مجلس دو انتخاب داشته است اول، اینکه مطابق نظر شورای محترم نگهبان عمل كند و دوم اینکه تبصره را حذف کند. 
بر ما هنوز پنهان است که آِیا مجلس شورای اسلامی ‌درصدد کسب اجازه از سازمان بهزیستی برآمده است یا خیر. لکن حذف تبصره با تمام انتقادی که به آن وارد بود رخ داد. اکنون به ذکر چند نکته درباره قانون پیش رو بسنده می‌کنیم. 
از طرفی این امکان وجود داشت که قانون مصوب بیشتر به کنوانسیون حقوق کودک وتعهدات بین المللی نزدیک باشد اما به دلایلی این مسئله حاصل نشد و از طرف دیگر کمتر به حضور نهادهای مدنی درمورد پیگیری پرونده‌ها وگزارشات مربوط به کودک آزاری اشاره شده است و مهم‌ترین چالش پیش روی ما بحث عدم پیش بینی تشدید مجازات مرتکبین جرائم علیه اطفال دراین لایحه است که به نوعی گویای عدم توجه به وضعیت خاص طفل می‌باشد. از آن جایی که هدف اولیه مطرح شدن چنین لایحه‌ای درسال 81 حفظ و ارتقاي مصالح عالیه کودک و حمایت‌های قانونی تفکیک شده از بزرگسالان و نهایتآ ایجاد سیستم دوگانه پیشگیرانه و حمایت‌گر بعد از وقوع جرائم علیه کودکان و نوجوانان بوده است به دلیل عدم جامعیت قانون در این سال نهایتا درسال 88 لایحه ای مطرح شد که تا حدود زیادی نقص‌های لایحه گذشته را رفع کند.
  این لایحه به دقت فهرستی از موقعیت‌ها را که کودک ممکن است درصورت قرار گرفتن در آن دچار آسیب شود، به تفصیل درفصل اول مطرح کرده است.
 مطلب بعدی درخصوص مسئله‌ مطرح شده از سوی افرادی است که والدین را در اصول تربیتی آزاد می‌انگاشتند تا جایی که قانون منع وردعی نداشته باشد که بر همین اساس ماده‌ای که در قانون سال 81 والدین را از شمول مرتکبین کودک آزاری استثنا می‌کرد در لایحه جدید حذف وتاکید شد: کودک جزو مایملک والدین نیست که به هرشکلی با او رفتاربکنند.
 مورد بعدی این که در این لایحه علاوه بر سازمان بهزیستی نهاد‌های دیگر عهده‌دار مسئولیت‌هایی دراین حوزه شده‌اند. همچنین پیش‌بینی حق شکایت برای کودکان دراین لایحه دستاورد شگفتی است. بحث تشدید مجازات مرتکبین تا حدود زیادی مرتفع شد، اینکه علاوه برمجازات مخصوص یک جرم درتعیین مجازات عوامل تشدید نیز درنظر گرفته می‌شود و با بیان اینکه همه افراد زیر 18 سال از حمایت‌های قانونی مختص کودکان برخوردار می‌شوند ابهامات زیادی را برطرف ساخت.ولی هنوز مسئله مربوط به ازدواج از لحاظ تعیین سن تغییری
 نکرده است.  دراین اثنا عده‌ای عنوان داشته‌اند که خلا قانونی در این زمینه وجود ندارد و صرفا عدم اجرای مناسب قوانین موجود، باعث نارسایی‌های مختلف شده است.
در این میان اظهار‌نظر«مرکز پژوهش‌های مجلس» حائز اهمیت است. این مرکز بیان کرده است که هر آنچه که در لایحه 88 جرم انگاری شده از قبل سابقه داشته است ونیازی به بازگویی دوباره نیست. همچنین در مورد تشدید مجازات این دید را دارد که اساسا اگر این تشدید مد‌ نظر است در قالب ماده واحده‌ای نیل به این مقصود میسر خواهد بود.اما به نظر نگارنده موارد مطروحه در این لایحه به نوعی در جهت تصحیح و تکمیل قواعد پراکنده موجود و قواعد سال 81 است و به خوبی سیستم دوگانه پیشگیرانه وحمایت گرقانونی را نشان می‌دهد. بنابراین امید است درآینده‌ای نه چندان دور این لایحه در دستور کار مجلس قرار بگیرد و تصمیم مقتضی در این‌باره اتخاذ شود.

 *کارشناس حقوقی و عضو کمیته حقوقی انجمن حمایت از حقوق کودکان


درج پژوهشی در سایت عصر ایران

منبع خبر: عصر ایران 

با تشکر از وکیل گرامی برای در اختیار گذاشتن این مقاله


در روز جهانی منع خشونت علیه زنان، سازمان ملل با انتشار گزارشی از برخی آمارهای تکان دهنده درباره خشونت جنسی و فیزیکی علیه زنان خبر داد...

به گزارش عصر ایران به نقل از سی ان ان بر اساس گزارش برنامه توسعه ملل متحد (UNDP) سالانه بیش از 2 میلیون زن در سرتاسر جهان مجبور یا به تن فروشی می شوند یا به سمت فحشا سوق داده می شوند که این کار عمدتا از کانال گروه های مافیایی تجارت انسان و به صورت سازمان یافته صورت می گیرد.

همچنین بر اساس این گزارش 60 درصد از زنان جهان در طول عمر خود شاهد خشونت های فیزیکی یا جنسی بوده اند.

این گزارش می افزاید هنوز در 35 کشور جهان تجاوز به زنان جرم محسوب نمی شود و بیش از 603 میلیون زن در کشورهایی زندگی می کنند که خشونت های خانوادگی علیه زنان در آن کشورها جرم محسوب نمی شود.

در این گزارش از دولت های جهان خواسته شده قدم های بزرگ تری در راه رسیده به جهانی عاری از خشونت علیه زنان بردارند.

هلن کلارک رییس برنامه توسعه ملل متحد در مصاحبه ای اعلام کرد که دولت ها باید به منظور کاستن از آمار خشونت علیه زنان قوانین خاصی تصویب کرده و علاوه بر این ضمانت های  مناسب برای اجرای این قوانین وضع کنند.

از سال 1981 روز 25 نوامبر از سوی سازمان ملل به عنوان روز جهانی منع خشونت علیه زنان انتخاب شده است.


یک سوال مهم از طرف مهسا

خواهر من تو سن دوازده ـ سیزده سالگی توسط دایی کثافتم اذیت شد و حالا که خواهرم یه زن سی و پنج ساله است و مادر یه بچه هنوز عذاب میکشه .خوشبختانه شوهر خیلی ماهی داره و با اینکه چند ساله پیش این موضوع رو بهش گفته اون خیلی حمایتش کرده و خیلی همراهیش کرده تا خواهرم خوب شده.اخیرا طی یک دعوای خانوادگی که رخ داد خواهرم تو اوج عصبانیت این موضوع رو بر ملا کرد....اما چیزی که منو تا حد مرگ اذیت میکنه و ازار میده واکنش پدرو مادرم هستش که تازه طلبکار هم شدن که چرا حالا بعد از بیست سال این قضیه رو بر ملا کرده ...با هاشون صحبت هم کردم ولی فایده ای نداره این واکنش اونا منو داغون کرده چه برسه خواهرم...اما من تا جایی که بتونم از خواهرم حمایت می کنم تا اون جایی که کلیه روابطم رو با او دایی منحوس قطع کردم و همه جا هم طرفداری خواهرم رو میکنم اما با پدر و مادرم نمی دونم چکار کنم تا بفهمن کوتاهی اونا باعث این قضیه شده...منتظر جوابتون هستم .یه دنیا سپاسگزارم


پاسخ روانشناس عزیز، منیژه:


 مهسای عزیز شما همچنان به حمایت خودتون از خواهر ادامه بدید و در صدد قانع کردن مادر و پدر نباشید ، اجازه بدید زمان بگذره حتم داشته باشید اونا هم عذاب می کشن ولی متاسفانه گاه برخورد درست رو نمی شناسند . 


وای به روزی که بگندد نمک!

سلام

ممنون بابت وبلاگ خوبتون و مطالب مفیدی که در اختیار خوانندگان قرار میدید. راستش نمی دونم مورد هایی که برای من پیش اومده مصادیقی از کودک ازاری باشه یا نه، چون توسط اعضای فامیل نبوده... اما فکر کردم بیان کردنش حداقل میتونه برای آگاه شدن والدین و خود افراد مفید باشه.

چند وقت پیش، وقتی فیلم هیس دختران فریاد نمی زنند رو دیدیم، مادرم رو به من و خواهرم گفت من همیشه خیلی مراقب شما بودم... تا کسی بغلتون می کرد، چند دقیقه بعد می گرفتمتون. خیلی حواسم بود که کسی آزاری بهتون نرسونه..

راست می گفت. پدر و مادر من، از این نظر بی نظیر بودند. طوری بود که من و خواهرم خیلی راحت می تونستیم اعتماد کنیم و حرفمون رو بزنیم. حتا پیش میومد که حرفی رو به مادرم روم نشه بگم، اما به پدرم می گفتم. برادرم هم همینطور. حواسش خیلی به ما بود. 

اما متاسفانه جامعه پر شده از افراد مریض و بیمار. اولین بار وقتی برای رسیدن به کلاس زبان، با عجله سوار تاکسی شدم، اواسط راه متوجه شدم مردی که کنارم در تاکسی نشسته، دستش رو تا بین پاهای من پیش برده! نمی دونم چطور به آرامی این کار رو انجام داده بود که من هیچ چیزی حس نکرده بودم! و فقط یک آن سنگینی دستش روی پا رو حس کردم که بلافاصله عکس العمل نشون دادم و اون مرد از ترس دستش رو پس کشید. اما باور کنید حس بدی رو که داشتم هی چطوری نمی تونم توصیف کنم. همون یک لمس کافی بود تا من مثل آدم هایی که دچار تیک عصبی شدن، چند دقیقه یک بار دستم رو روی پام بکشم و به خیال خودم سعی کنم جای دستش رو از روی پام پاک کنم! تا مدت ها همین حالت رو داشتم و توی تاکسی دیگه حواسم بود که مردی عقب ماشین نباشه..

بار دوم، دبیر یکی از درس های دبیرستانمون بود. با اینکه متاهل بود و فرزند داشت، با اینکه زن و بچه ش داخل خونه بودند، اما از هر فرصتی استفاده می کرد تا به دخترها، علی الخصوص دخترهای ساده تر و مظلوم تر، نزدیک بشه! این رو بعد از اینکه به من دست زد و لمسم کرد، فهمیدم. که حتی یه دختر رو با حیله ی"قصد ازدواج داشتن" سعی داشته فریب بده.. من با اون آقا توی یک کلاس گروهی درس داشتم. اما یک روز به دلیل غیبتم، و برای جبران عقب افتادگیم از درسها، مجبور شدم تکی سر کلاس برم و اوم هم از همون یک جلسه استفاده کرد و سعی کرد به من نزدیک بشه..

حرف هایی که اینجور مواقع می زنند: تو خیلی خوشگلی، مظلوم و معصومی، از همون روز اول که دیدمت خیلی توی دلم نشستی، و...

البته من بلافاصله تا رسیدم خونه، توی اتاق پدرم رفتم و تمام ماجرا رو مو به مو براش شرح دادم! و پدرم هم برخورد خیلی خوبی با من کرد، نه دعوا و نه حرف تندی... چون می دونست که مقصر من نبودم. بلکه اون مرد مریض مقصره. و بعد هم پدرم موضوع رو با مدیر مدرسه در میان گذاشت. اما متاسفانه مدیر، تنها حرفی که زده بود این بود که دخترهاتون رو تنها جایی نفرستید!!!

.

.

خواهش من از تمام دوستان اینه که همیشه مراقب باشید، در برابر اعمال پلید آدم های کثیف، سکوت نکنید و واکنش نشون بدید. تنها چیزی که این آدم ها رو می ترسونه و وادار به عقب نشینی می کنه، عدم سکوت شماست. مردها و یا حتا زن هایی که از این نظر مشکل دارند، همیشه در وهله ی اول به سمت کسایی میرن که حس می کنند حرفی نخواهند زد. شاید به همین دلیل باشه که خیلی ها قربانیان خودشون رو از بین کودک ها انتخاب می کنند. چون می دونند که کودک احتمال اینکه حرف بزنه کمتره...

 

برای همه آرزوی توفیق و سلامتی روح و جسم می کنم و از مدیریت این وبلاگ هم بسیار تشکر می کنم.

امیدوارم روزی برسه که همه یاد بگیریم سکوت ما، فقط یک مجوز و فرصت هست برای ادامه ی این آزار ها و اعمال کثیف غیرانسانی توسط افراد مریض و مشکل دار...

 

با خشونت علیه کودکان مقابله کنیم!

خبرگزاری ایسنا

دبیر مرجع ملی حقوق کودک: با خشونت علیه کودکان مقابله کنیم...


با تشکر از همراه خوبمان وکیل گرامی بخاطر در اختیار گذاشتن خبر

دبیر مرجع ملی حقوق کودک:

با خشونت علیه کودکان مقابله کنیم

» سرویس: معارف و حقوق - حقوقي و قضايي
IMAGE6349781185242265281.jpg

دبیر مرجع ملی حقوق کودک با اشاره به بیست و چهارمین سالروز تصویب پیمان‌نامه حقوق کودک گفت: 20 نوامبر از سوی سازمان ملل و یونیسف به عنوان مقابله با خشونت علیه کودکان و پیشگیری از کودک‌آزاری نامگذاری شده است.

مظفر الوندی در گفت‌وگو با خبرنگار حقوقی خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، اظهار کرد: کارگاه‌های آموزشی بی‌شماری در راستای تصویب پیمان‌نامه حقوق کودک برگزار شده است تا کشورها نسبت به مفاد کنوانسیون حقوق کودک حساس شوند.

وی با بیان این که در کنوانسیون حقوق کودک مباحث مربوط به سلامت و مصالح کودک بسیار پررنگ دیده شده است، ادامه داد: یکی از خطراتی که کودکان را تهدید می‌کند، خشونت است که متاسفانه در اشکال مختلف از تنبیه ساده خانوادگی تا خشونت‌های فجیع آن‌ها را تهدید می‌کند و همانطور که به سلامت کودکان در کنوانسیون حقوق کودک توجه ویژه شده است باید با خشونت علیه کودکان مقابله کنیم.

دبیر مرجع ملی کنوانسیون حقوق کودک افزود: آمارهای جهانی در زمینه خشونت علیه کودکان نگران‌ کننده است و بسیاری از کودکان در کشورهای مختلف در درگیری‌های قومی و قبیله‌ای و جرایم سازمان‌یافته مورد خشونت قرار می‌گیرند، از این رو سازمان ملل کشورها را در این زمینه حساس کرده تا اقدامات موثری برای جلوگیری از کودک‌آزاری انجام دهند.

الوندی با بیان این که در مرجع ملی حقوق کودک، کارگروه ویژه‌ای برای مقابله با خشونت تشکیل شده است، اظهار کرد: این کارگروه متشکل از سازمان‌های متولی است و بخشی از هزینه آن را یونیسف بر عهده گرفته است. اکنون این کارگروه تشکیل شده و ما گزارش‌های مربوط به خشونت را از طریق این کار گروه دریافت کرده و به سازمان‌های متولی اعلام می‌کنیم تا اقدامات لازم را برای مقابله با خشونت علیه کودکان انجام دهند.

زخم روح من

 به من هم تجاوز شد.به جسمم نه بلکه به روحم.خاله ام در کودکی برایم داستان هایی که مناسب سنم نبود و مخصوص روابط زن و مردها بود تعریف می کرد. 

 پدر و مادرم هم با اشتباه فاحش دیگری، آشنایی با این مسایل را سرعت بخشیدند.

آنها با من و خواهرهایم در یک اتاق می خوابیدند و وقتی رابطه داشتند، من می دیدم و باعث شد که در درونم نیاز به روابط نزدیک، خیلی زود بیدار شود. همه اینها باعث شد من با خواهرم با هم روابط...

دردی که من می کشم و کشیدم درد بسیار بزرگی است. خواهش می کنم، تمنا می کنم یادداشت مرا هم منتشر کنید. شاید حداقل یک زوج آن را بخواند و حواسش به رفتارش با همسرش، در حضور بچه ها باشد. 

 

 

کودک آزاری و مسوولیت نادیده ی والدین

چه باید کرد؟

با تشکر از وکیل گرامی بخاطر در اختیار گذاشتن این نوشتار مفید



بهمن کشاورز-وکیل دادگستری
روزنامه اعتماد

    1) دیگر بار با قسمتی از سریال وحشت آور و دردانگیز كودك آزاری مواجه هستیم. اینكه چرا این گونه شده ایم و چگونه است كه مادری با فرزند خود چنین می كند سوالی است كه جامعه شناسان، روانشناسان، جرم شناسان و اهل حل و عقد باید به آن پاسخ دهند. آنچه اینك به طور فوری مطرح است این است كه چه باید كرد؟
    
    2) به موجب قانون حمایت از كودكان و نوجوانان مصوب 1381 كلیه اشخاصی كه به سن 18 سال تمام شمسی نرسیده اند از حمایت این قانون برخوردارند و به موجب مواد این قانون موارد مختلف صدمه و آزار و شكنجه جسمی و روحی كودكان و نادیده گرفتن عمدی سلامت و بهداشت روانی و جسمی و ممانعت از تحصیل آنان و هر اقدامی كه به آنها صدمه روانی یا اخلاقی وارد كند یا جسم و روان شان را به مخاطره اندازد ممنوع است و برای آن حبس از سه ماه و یك روز تا شش ماه یا تا ده میلیون ریال جزای نقدی تعیین شده مگر اینكه عمل ارتكابی مستوجب حد یا مجازات سنگین تری باشد كه در این صورت حسب مورد حد شرعی یا مجازات اشد اعمال خواهد شد.
    
    تنها استثنا مندرج در این قانون مواردی است كه والدین در حد عرف به تنبیه اطفال خود می پردازند كه به نظر می رسد با توجه به عبارت هر نوع اذیت و آزار كودكان كه موجب صدمه... روانی یا اخلاقی به آنها شود در ماده 2 قانون، این استثنا را نیز باید نادیده انگاشت زیرا نمی توان حالتی را تصور كرد كه تعرض جسمی یا حتی كلامی به كودكان و نوجوانان باعث صدمه روانی یا اخلاقی به آنان نشود.
    
    نكته دیگر درباره این قانون این است كه به شرح ماده 5 آن كودك آزاری از جرایم عمومی است و نیاز به شكایت شاكی خصوصی ندارد.
    
    3) به موجب ماده 72 قانون آیین دادرسی كیفری وقتی متضرر از جرم محجور باشد – كه صغیر و طفل نیز محجور محسوب می شوند- و ولی یا قیم نداشته یا به این افراد دسترسی نباشد یا خود ایشان مرتكب جرم شده یا دخالت در آن داشته باشند برای صغیر شخص دیگری به عنوان قیم موقت تعیین می شود و شخص دادستان نیز می تواند امر جزایی را تعقیب و اقدامات ضروری را برای حفظ و جمع آوری دلایل جرم و جلوگیری از فرار متهم به عمل آورد.
    
    در این حالت همه عملیات تعقیبی علیه متهمان میسر خواهد بود و چون عملی كه ایشان كرده اند مستوجب قصاص عضو است و چه بسا در مواردی دیه و ارش نیز تعلق می گیرد همه این اقدامات می تواند برای رسیدن به این نتایج از جانب قیم موقت یا دادستان تعقیب شود.
    
    4) به قیاس تكالیفی كه برای سازمان بهزیستی درباره معلولان در قانون جامع حمایت از حقوق معلولان پیش بینی شده می توان گفت در این مورد نیز سازمان بهزیستی باید حمایت از این طفل را بر عهده گیرد و نظر به اینكه موضوع جنبه قضایی و جزایی دارد به استناد تبصره یك ماده 13 این قانون و ماده 8 و تبصره یك آن در صورت مراجعه قیم موقت یا اعلام دادستان برای این كودك وكیل معاضدتی تعیین كند.
    

    5) به هر حال هر چند مساله محدودیت زاد و ولد و كاهش جمعیت اینكه به صورت مساله بلكه معضل مطرح شده است لكن به نظر می رسد اینكه به هر كسی و تحت هر شرایطی امكان و اجازه بچه دار شدن داده شود مغایر با سیاست های كلی ناظر به تشویق زاد و ولد برای افزایش جمعیت است. معتادان و افرادی كه به روان نژندی و اشكالات روانی سرشتی مبتلاهستند باید از زاد و ولد منع شوند زیرا مواردی از اینگونه كه اینك مطرح است نشان می دهد بچه دار شدن این افراد نه بر اصول انسانی منطبق است و نه معیارهای عقلی آن را تایید می كند. و بچه های اینگونه افراد از نظر شخصیتی و روانی دچار مشكلاتی خواهند شد كه رفع این مشكلات اگر هم ممكن باشد – كه بعید است باشد-مطمئنا به حل تمام پیچیدگی ها و ناراحتی های روانی و روحی آنها منجر نخواهد شد.  والله اعلم.

پیچک ها...

می دونید به من کجا تجاوز شد؟ محل کار مامانم... درست اتاق کنار اتاق مامانم و توسط همکارش که هرروز می دیدش. 

وقتی خندید و گفت هوا گرمه اتاق ما کولر داره بیاد اتاق ما ...

من فقط هشت سالم بود و تا الان سکوت کردم. هیچوقت دیگه سرکارش نرفتم و همیشه می ترسیدم اون همکار با مادرم هم همین کار را بکنه.

نوزده سال بعدش وقتی یه پسر بهم پیشنهاد دوستی داد فکر می کردم انقدر بزرگ شدم که خوب و بد را تشخیص بدم. اما نشده بودم چون در من دختر هشت ساله ای بود که هیچوقت نخواست مردها را بشناسه و همین باعث شد که نتونم انتخاب درستی داشته باشم.

 وقتی اون پسر در سومین دیدار توی سالن سینما از من خواسته ی نابجایی تقاضا کرد، خودمو همون دختر هشت ساله ای دیدم که داشت دنبال راه در رو می گشت. و خوشبختانه وقتی بخودم اومدم که سه تا خیابان را دویده بودم!

 

تا حالا پرسیدین چرا دخترهایی که بهشون تجاوز میشه هیچوقت نمی تونن انتخاب های درستی داشته باشن؟!

 

 

ترک عادت موجب مرض است!

یکی از ویژگی های عادت ما ایرانی ها، توضیح دادن های با جا و گاهی بیجا به مردم است...

چند کلام از وکیل گرامی


با سلام 

 خانم مهربانو گرامي، كامنت بجاي شما باعث شد موضوعي را مطرح كنم. متشكرم كه به يادم آورديد. 

مقصر تك تك ما افراد جامعه هستيم كه عرف هايي خلاف قانون و خلاف شرع بوجود آورديم! و اين عرف ها دست و پاي مردم را در دفاع از حقيقت بسته! مثال عرض مي كنم:

 ترس خانواده اين است كه: "وقتي علني بشود خيلي ها مي فهمند كه با فرزندشان..." ، در حالیکه چند سال بعد براي دختر خواستگار مي آید. خواستگار خودش هزاران دوست دختر و رابطه و... داشته اما توقع دارد دختر مورد علاقه اش آفتاب مهتاب نديده باشد! آنچه را براي خود مي پسندد، براي ديگران نمي پسندد و بالعكس! رطب مي خورد ولي منع رطب مي كند!

پدر و مادر هم از اين مسائل مي ترسند، ديگر ضربه هاي رواني كودك يا ادامه كار آن فرد با كودكان ديگر برايش اهميت ندارد يا به ذهنش نمي رسد.

 كلاً در جامعه ما روان افراد در درجه چند اهميت است؟! خيلي ها براي سرماخوردگي سريع به پزشك مراجعه مي كنند اما از هزاران گرفتاري ذهني و روحي رنج مي برند، اما به روانشناس و روانپزشك مراجعه نمي كنند! اگر فردي خداي ناكرده سرطان بگيرد همه او را بيمار و شايسته مراقبت و درك مي دانند اما اگر فردي افسردگي حاد هم دارد ممكن است از ديد خانواده اش حتا، بيماري مهمی نداشته باشد!!

 افراد از برچسب خوردن مي ترسند و اين برچسب ها را نه قانون مي زند نه شرع، بلكه ( ببخشيد) خاله زنك ها مي زنند! و تبديلش كرده اند به عرف و فرهنگ( از نوع غلطش). در پرونده هاي تجاوز وقتي شاكي شكايتي طرح مي كند، هميشه ده ها قرباني وجود دارند كه توسط همان يك شخص مورد تجاوز قرار گرفته اند اما مثلاً در ٣٢ قرباني، فقط١٠ نفر حاضر به شكايت مي شوند! دليل يكي اين است كه: 

اگر شوهرم بفهمد بمن تجاوز شده طلاقم ميدهد! آن يكي مي گويد: 

نامزدم به هم مي زند!... 

در حاليكه قرار شده بود در سختي ها و خوشي ها با هم باشند نه فقط در خوشي، و اين زن گناه و تقصيري نداشته. 

ريشه ها فرهنگي است و نه سابقه ديني دارد نه قانوني و نه اخلاقي، بلكه متآسفانه حاصل همين رفتارهاي ناصحيح افراد جوامع جهان سومي است. 

كاش جامعه بفهمد قضاوت فقط حق خداست و از طرف او قاضي واجد شرايط رسمي. من وكيل در مورد موكل خودم قضاوت نمي كنم، چون نمي دانم حقيقت چيست؟ فقط دلايل و مدارك فراهم مي كنم تا قاضي دادگاه بهتر و درست تر تصميم بگيرد اما يك آدم معمولي و كم سواد در كوچه و محله براحتي من و شما را قضاوت مي كند!!!

موفق باشيد