زمستان را داشت از سوراخ کف ِ کفشش باور می کرد. برف سنگین و بی سابقهء شهر، سرما را تا مغز استخوانهایش منتقل می کرد و انگار دندان هایش خیال از لرزش ایستادن را نداشتند.

مریم از روی دلسوزی پرسید:

- چرا به مامانت نمیگی که کفشت سوراخ شده! اگه او بدونه حتماً برات کفش زمستونی می خره و از شر این سرما راحت می شی.

نرگس جواب داد: شاید بگم، ولی میدونم پول نداره و نمی تونه... می دونم!

پدر نرگس ورشکسته شده و در حال حاضر از دست بدهکاران فراری بود و مادرش بسختی جور او و بقیهء خواهر و برادرهایش را می کشید. تنها راه معاش آنها، پول هفتگی بود که شوهر عمه اش بعد از پنهان شدن پدر، با اداره کردن مغازهء خوار و بار فروشی آنها، در اختیار مادرش می گذاشت و بقیه را بین بدهکاران تقسیم می کرد. حالا نرگس سوراخ بودن کفشش را از مادر پنهان می کرد چون با دیدن شرایط می دانست که مادرش قدرت خرید کفش را ندارد. بخاطر همین، هر روز صبح قبل از رفتن به مدرسه، تکه مقوایی را در پلاستیکی می پیچید و در کف آن می گذاشت. اما تنها سوراخ کف کفش نبود که برف و سرما را بدرون کفش تابستانی راه می داد، بلکه دور تا دور آن تقریباً کاملآ باز بود.

آن روز وقتی نرگس به خانه رسید، بوی غذای گرم و متفاوت، آنچنان سرمستش کرد که وقتی با در آوردن کفش، خونی که از کنار ناخن شَست پایش بیرون زد را نادیده گرفت و مشغول شُستن دستهایش شد.

بعد از خوردن غذای نذری همسایه شان که به نیکوکاری از احترام همهء اهل کوچه برخوردار بودند،نرگس پتویی برداشت و کنار بخاری روی زمین دراز کشید. اما کرختی پاهایش، نه تنها مانع بخواب رفتن او می شد، بلکه از دیدن خون و بی حسی پاهایش می ترسید. پس تصمیم گرفت موضوع را به مادرش بگوید.

مادر با دلسوزی نگاهی به پای او کرد و بفکر فرو رفت. در همین هنگام معتمد پیر همسایه که تقریباً کور بود، دست در دست یکی از پسران همسایه ( همیشه برای اینکه بجایی برود، یکی باید دستش را می گرفت و با خود می برد )، وارد حیاط آنها شدند. مادر چادرش را بسر کرد و به پیشواز پیرمرد رفت و آنها را به اتاق راهنمایی کرد.

پیرمرد طبق معمول همیشه زیر لب دعا می خواند و برای درست شدن کار پدر نرگس از خدا یاری می طلبید. مادر نرگس چای را جلو او گذاشت و قضیه کفش و پای نرگس را به او گفت. پیرمرد گفت:

- پول همرام نیس، عصر بفرستش خونهء ما تا بهش بدم... فقط یادت باشه سر ساعت سه روونه اش کنی، نمی خوام کسی خونه باشه و با دونستن اونا، کار خیر من بی اجر خدا بمونه و خدای نکرده شما سر بزیر!

مادر نرگس هم بخاطر اعتماد و احترامی که به پیرمرد داشت، دخترش را سر ساعت سه، با چادر مشکی خودش، بزور روانهء خانهء او کرد. به نرگس برخورده بود که یک غریبه باید برایش با پول صدقه کفش بخرد. ولی وقتی مادرش به او گفت که می ترسد اگر یکبار دیگر پاهایش سرما زده بشوند، دکتر انگشتهای پایش را قطع کند، چاره ای ندید و رفت.

وقتی به در خانهء آخوند رسید، در باز بود. با این حال تک زنگی زد و وارد شد. پیرمرد منتظرش نشسته بود. صدایش کرد که:

ـ نرگس تویی؟

ـ سلام، بله.

- بیا جلو. من از اون فاصله درست نمی بینمت.

نرگس چادر را که برایش خیلی بلند و بزرگ بود، با زحمت جمع کرد و با دستهای کوچکش، محکم آن را دور خودش گرفت و به پیرمرد نزدیک شد. پیرمرد مشغول شمردن پول در دستهای همیشه لرزانش بود. بعد آن را به طرف نرگس دراز کرد و پرسید:

ـ وقتی اومدی کسی بجز من تو خونه نبود؟

نرگس جواب داد: نه.

پیرمرد لبخند چندش آوری زد و گفت:

- بیا یه بوس بمن بده و پولتو بگیر!

نرگس خشکش زده بود! بی اختیار گفت:

- من باید برم.

پیرمرد دست دخترک را در هوا قاپید و بطرف خودش کشید. محکم صورت کوچکش را در میان دستانش گرفت و لبهای او را بزور بوسید...

نرگس خودش را بیرون کشید... چادر از سرش افتاده بود و نمی خواست بدون آن بیرون برود. نمی خواست یکبار دیگر بخاطر چادر مادرش به این خانه برگردد. چادر را از زمین برمی داشت که پیرمرد به او گفت:

- پول رو بگیر، وگرنه مادرت مجبوره دوباره تو رو بفرسته اینجا!

داشت عبایش را روی دوش صاف می کرد که نرگس پول را از دست او با غیظ و نفرت کشید و در حالی که از خشم و بغض می لرزید و در حالیکه با پشت دستش لب هایش را پاک می کرد بطرف در خانه دوید... حیاط را گویی هزار برابر کرده بودند و به آخر نمی رسید! شاخه های درختهای باغچه انگار دست هایی شده بودند که بطرف او کشیده می شدند تا او را بگیرند و نگذارند او به ته حیاط برسد. چرا در ورودی خانه آنهمه دور شده بود؟! چرا قدم هایش از همیشه کوچکترند؟ چرا به کوچه نمی رسد؟

از خانه که خارج شد، در را با تمام قدرتش بهم زد و پشت در مچاله شد... گریه امانش را بریده بود و تمام بدنش می لرزید. از همهء مردها بدش گرفته بود! چادر و پول را در هم پیچید، انگار آن پول کثیف بود و او نمی خواست دست های کوچکش آلوده بشوند. هیچکس در آن اطراف نبود، او نمی خواست هم که کسی باشد.

از اتفاقی که پیش آمده بود خجالت می کشید بدون آنکه سهمی در آن داشته باشد. سرش را انگار به جستجوی خدا به طرف آسمان کرد و با بیاد آوردن حال روحی و دست درازی که به او شده بود زجه زد: خدااا...

و چقدر آسمان به او نزدیک شده بود!

درختهای کنار خیابان، گویی به او نزدیک تر می شدند و راه نفسش را می بستند. دلش مثل دل یک گنجشک می تپید. سرش گیج اتفاقی بود که اصلآ تصورش را هم نمی کرد و همچنان می لرزید.

فکر رفتن به خانه، تنها چیزی بود که کمی او را آرام کرد. خانه و آغوش مادر... به او خواهد گفت که آن پیرمرد قابل اعتماد نیست، بلکه یک پیرمرد کثیف و ابله بیشتر نیست که همسایه ها به او اعتبار بیموردی را بسته اند ، خمس و ذکاتشان را به دست او می سپارند، و او هم نیازمندان را دنبال خودش می کشد. می گوید و مادرش او را در آغوشش می گیرد و می گوید: آرام باش،حسابش را کف دستش خواهم گذاشت!

بالاخره، با تمام خیال دور بودن راه، دوان دوان بخانه رسید و با دیدن مادرش، چادر مچاله شده را بطرفی پرت کرد و مشت هایش را با خشم جمع کرد و یکی را بطرف پشت سرش برد و فریاد زد:

ـ اون پیرمرد خرِ کثافت منو بوسید!

و در حالی که زار می زد، منتظر واکنش و حمایت مادر شد. مادر نگاهی به چادر کرد و با ناباوری گفت:

ـ حتمآ جای نوه اش تو رو بوسیده، او یه پاش لب گوره!

دخترک مشتهایش را روی گونه های گداخته اش گذاشت و زجه زد:

ـ پیرسگه، پیرسگ! کدوم پدر بزرگ لبای نوه ش رو می بوسه؟!

ـ حالا آروم بگیر و به کسی چیزی نگو تا ببینم چه باید کرد... پول نداد؟

دخترک که فکر می کرد مادرش حساب آن پیرمرد لعنتی را کف دستش خواهد گذاشت، آرام گفت که پول لای چادر است. مادر پول را پیدا کرد و شمرد و با عصبانیت گفت:

ـ با این پول که نمی شه یه لنگه کفش هم خرید، چه خواسته یه جفت!

***

چند ساعت بعد پسرکی از طرف پیرمرد به خانهء آنها آمد و به مادر گفت:

ـ آقا گفتند نرگس را فردا بفرستین تا بقیهء امانتیو بهش بدم.

نرگس بعد از رفتن پسرک، به مادرش گفت:

- من حاضر نیستم دیگه پا به اون خونه بذارم.

- با اون پولی که به تو داده که نمی تونیم کفش بخریم... مجبوری یه بار دیگه بری.

نرگس شروع به گریه کرد که برادرش از سر کار به خانه برگشت. مادر برای آوردن غذا به آشپزخانه رفت و او از نرگس پرسید:

- چرا گریه می کنی؟

نرگس شک داشت که جریان را به او بگوید، چون مادرش سفارش کرده بود که به کسی چیزی از آن ماجرا نگوید. اما او نگاهی به چشمان صادق برادر کرد و گفت:

ـ باید بین خودمون بمونه.

او قول داد و نرگس تمام ماجرا را برای او با شرم و گریهء آرامی بازگو کرد. برادر آهی کشید و گفت:

ـ گه خورد... خودم ادبش می کنم!

آن شب تنها شبی نبود که نرگس از آن ببعد، تا صبح در کابوسی بود که در حال فرار از دست آن پیرمرد بود که می خواست او را ببوسد.

عصر فردای آن روز به اصرار مادر، نرگس دوباره به خانهء پیرمرد رفت. دختر و عروسش در نشیمن خانه مشغول سبزی پاک کردن بودند که نرگس سلام کرد و گفت که برای گرفتن امانتی از آقا آمده است. عروس آقا با نگاهی پر معنی و دلسوزانه به او نگاه کرد و بدون آنکه لازم باشد، او را به اتاق پدر شوهرش راهنمایی کرد و گفت:

- اینجا هستن.

نرگس با پاهای لرزان وارد اتاق شد و سلام کوتاهی کرد و با نگاهی پر التماس برگشت تا به عروس خانه نگاه کند، او کنار دیوار آشپزخانه، طوری که دید کامل به اتاق پیرمرد داشت تکیه داده و مانده بود! نرگس خجالت کشید اما خوشحال بود... آقا با صدای بلند، طوری که دختر و عروسش بشنوند، گفت:

ـ بیا جلو... چشمای من نمی بینن، با این کلید در این گنجه را باز کن تا امانتیتو از اونجا بردارم.

دخترک در دلش فریاد می زد: پول نمی خوام، کفش نمی خوام، بذار انگشتام رو قطع کنن... صدای چندش آور پیرمرد او را بخود آورد که:

- پس چرا معطلی دختر؟

نرگس جلو رفت و کلید را در حالی که سعی می کرد دستش به دست پیرمرد نخورَد از او گرفت و در جای کلید چرخاند و در را باز کرد. پیرمرد به او نزدیک شد و آرام پرسید:

ـ عروسم هنوز اینجاست؟

نرگس بطرف در برگشت، هیچکس آنجا نبود. اما او گفت: بله!

از دروغی که گفت راضی بود! پیرمرد چند اسکناس ریز را بنا به تشخیص رنگ آنها، از پولهایش جدا کرد و به او داد. نرگس بلافاصله با گفتن خداحافظی از اتاق بیرون رفت و با لبخندی پر سپاس از وجود عروس خانه، خداحافظی کرد و رفت.

به خانه که رسید، پول را بمادرش داد و گفت:

- حتی اگه پول واسه یک کفش پلاستیکی هم کافیه، همونو بخر. چون دیگه نمی تونی منو به اونجا بفرستی.

***

جمعه نرگس صاحب کفش ارزانی شد و پیرمرد که بوسیلهء برادر او به جایی راهنمایی می شد، گویا اتفاقی در جوی پر لجنی افتاد و قشنگترین لبخند دنیا بر روی لبهای نرگس نقش بست و شنبه، یک عالمه حرف برای دوستش مریم داشت!

اما تا هرگز آن خاطره ی تلخ را از یاد نبرد.

پایان؟

2010.8.10