تو یه درد مشترکی...

 

خیلی دلم می خواد حرفی بزنم تا فقط برای یک ثانیه بهت آرامش بده. میدونی؟ تو شجاعت داری تو یه درد مشترکی بین همه ی بچه های بزرگ شده... بین تمام ما، همه ی ما که توی حرفه امون یه نکته رو هرگز یادآوری نکردیم (تخیلات و داستانسراییهای بد کودکانه)

همه ی این تخیلات بد در ذهن همه ی بچه ها، از سه سال به بالا هست. بدون استثنا... بخصوص بچه هایی که شاهد خیلی اتفاقات از این دست باشن. مثلن خود من از سه چهار سالگی که شاهد ختنه شدن برادرم که دو سه سال از خودم بزرگتره بودم، برام صحنه ی ترسناک لذت آوری بود و مدام در ذهنم تداعیش می کردم و بهش شاخ و برگ می دادم!

 تا پایان دوره ی دبستان به این داستانسرایی ها و تخیلات بدم ادامه می دادم و از درد و شکنجه ی شخصیت های داستانم لذت می بردم! خیلی از اتفاقات زندگیت انگار زندگی من بود. مثل برادری که از هر فرصتی استفاده می کرد... حتی با وجودی که مادرت فقط یه کف دست باهات فاصله داشت... تک تک جمله هات اشک به چشمام آورد اما روحم رو سبک کرد... 

یادم میاد یه روز دوره ی دبستان بودم و خیلی این موضوع خیالپردازی های بد کودکی برام عذاب آور شده بود. اونقدر که خودمو خیلی گناهکار می دونستم. تا اینکه دو تا از همکلاسی های بد رو دیدم که در مسیر خونه سرنگ کثیفی به دست دارن و از آمپول بازیهاشون حرف می زدن! اینکه در اتاق رو قفل می کنن و به هم آمپول می زنن با تعجب فقط نگاشون می کردم که چطور می تونن رویاهای وحشت آوری رو که من فقط در ذهن دارم اینقدر راحت عملی کنن!!!

 

و چقدر دیدن رفتار اونا برام چندش آور بود و باعث شد زشتی رفتار خودمو بهتر ببینم. از اون روز به خودم قول دادم و قسم خوردم دیگه هیچ وقت چنین افکاری توی ذهنم نداشته باشم که موفق هم شدم.

 تا دوره ی اول دبیرستان رسید. ساعت بیکاری با دوستام یه گوشه مدرسه جمع شده بودیم و هرکس مطلب خنده داری می گفت. بعد یکی از بچه ها با خنده تعریف کرد دوره ی بچگی با دختر خاله اش دکتربازی می کرده و دخترخاله ی احمقش در حین بازی می گفته حیف اگه رضا (برادر دوستم) بود خیلی بیشتر حال می داد و همه شروع می کردن به خنده!

 من از اینهمه رک گویی و صراحتش تعجب کردم. خیلی از بچه ها هم تایید می کردن که چنین کارهایی ازشون سر زده بود. تصور می کنم این موضوع یه پدیده ی طبیعیه ولی باید کنترلش کرد. 

پیشنهاد می کنم داستان دل کور از اسماعیل فصیح  رو بخونید با خوندن داستان زندگیتون به یاد سرگذشت شخصیت های این کتاب افتادم. 

برات آرزوی دنیایی پر از آرامش و خوشبختی می کنم.

 

زینب