با هزاران تشکر از کاری که می کنید، ببخشید اگر خاطراتم طولانی هست...

 

بارها تصمیم داشتم بیایم و داستان زندگیم را بنویسم و هر بار به بهانه های مختلف از زیرش در می رفتم. اما هر بار جرقه ای باعث می شد روی تصمیمم مصمم تر شوم. وقتی این وبلاگ را باز می کردم و خاطرات مشابه خودم را می خواندم، فکر می کردم خب، من تنها که نبودم؛ خودم آن اتفاق را توی ذهنم بزرگ کرده ام، حتمن خودم از پسش برخواهم آمد، حتا اگر ده سال دیگر باشد!

 ولی علی رقم تمام این دلداری ها چیزی هست که مجبورم می کند ماجرای زندگیم را بنویسم

داستانم کمی متفاوت تر از داستان هایی است که تا حالا شنیده اید. از جایی متفاوت تر شروع می شود. از جایی که باعث شد سکوت کنم، اما نه... اول ببنید چه شد که آن دختر پر شر و شور و بی دغدغه، به دختری ترسو و خجالتی تبدیل شد که وقتی باید فریاد میزد، صدایش در حلقش خفه شد
از یک خانواده ی شش نفری بودم، با سه خواهر ( دو خواهر تنی و یک ناتنی ) و برادری بزرگتر از خود ( تنی). پدرم مرد عصبی ای بود که اثر سال های جنگ و اسارت را به دوش می کشید (هرچقدر هم که بعدها خوب شده بود کافی نبود. جنگ زخمش را به زندگی من زده بود زمانی که لازم بود اعتماد کردن را بیاموزم اما نتوانستم اعتماد کنم)

دبستان می رفتم. به خاطر خطاهای کوچکی که مرتکب می شدم، درس نخواندن وبازی گوشی های بچگانه تنبیه می شدم. مادرم وقتی من کتک می خوردم کجا بود!؟ نمی دانم... شاید از عذاب شنیدن صدای هق هق بچه اش در انتهایی ترین نقطه ی خانه خزیده بود. هیچ وقت روی مادرم به عنوان حامی حساب نکردم، در ذهن کودکانه ی من زنی شکست خورده بود که لیاقتش بیشتر از زندگی با پدرم و بعضن، کتک هایی بود که می خورد. اگر خطایی می کردیم، مادرم به پدرنمی گفت تا تنبیه نشویم، زن باهوشی بود... خودش همه چیز را تا جایی که میتوانست، رفع و رجوع می کرد
یک سال به خاطر مسئله ای که ترجیح می دهم به دلیل حفظ هویتم عنوانش نکنم، بعد از مدرسه وقتی به خانه رسیدم مادرم مرا به گوشه ی اتاق برد و برایم حرف زد. از زشتی کاری که کرده بودم و در خیالات بچه گانه ام خطایی مرتکب نشده بودم، فقط می دانستم نباید دروغ بگویم! نمی دانستم دزدی چیست؟ شاید تقریباً یک ساعت حرف زد، گریه می کردم؛ حس می کردم رها شده ام...

 تنها بودم. در ذهن کودکانه ام مادرم هم دیگه دوستم نداشت من به دزدی متهم شده بودم (هرچند مادرم مستقیم نگفت چون دزدی نکرده بودم فقط چیزی که قرض داده بودم را برداشته بودم بدون گفتن به قرض گیرنده و در هزار لفافه پیچید و تحویلم داد که کارم زشت بوده ولی چیزی فراتر از حرف های مادرانه بود. در ذهن کودکانه ام: زنی بالغ بودم، بی خاصیت و درس نخوان که دیگر حتی مادرش هم دوستش نداشت چون دزد بود!

 همه چیز روی سر دنیای کودکانه ام خراب شده بود، حس می کردم تنها در اتاقی تاریک رها شده ام. از مادرم دور شدم...

هربار که دعوا می کردیم، هردو مقصر بودیم و تنبیه می شدیم. مهم نبود حق با چه کسی بود هر دو متهم بودیم. اگر با غریبه ها دعوا می کردیم حتما تنبیه می شدیم و اگر بچه های فامیل بودند باز هم ما مقصر بودیم. دختر بودنم هم مزید علت بود!

 شر و شور بودم و سر بی درد داشتم... روی پا بند نبودم، یواشکی با پسرها بازی می کردم و پدرم دل خوشی از بازی کردن های من نداشت. دنیای من در خاله بازی و عروسک و بازی های دخترانه خلاصه نمی شد، برخلاف خواهر هایم پر شور بودم روی دیوار بالای بام و توی کوچه می شد پیدایم کرد. با بلوز و شلواری پسرانه چون دختر بودنم آزارم می داد

هر بار که از خودم می خواستم دفاع می کردم که حقم را بگیرم. قبل از تنبیه شدن می شنیدم :

 " باید سکوت می کردی بعد به ما می گفتی!" ، 

" به من می گفتی من دعواش می کردم" ، "دختر که داد نمیزنه" ، "دختر که دعوا نمی کنه" ، و این دختر

 بودنم بود که روی سرم خراب میشد ، بارها در دلم آرزو می کردم کاش پسر بودم. آرزو می کردم کاش همانطور که پدر و مادرم قبل از تولد برایم اسم پسرانه انتخاب کرده بودند، پسر می شدم. از جنسیتم بیزار بودم... از زن بودنم از سرنوشتی که برای خودم در ذهنم ساخته بودم: زنی مثل مادرم

***

دیگر پدر و مادرم محرم رازم نبودند. حتی خواهرها و برادرم. یادم هست یک هفته در مدرسه معلمم به شدت تنبیهم کرد (چون در حین نوشتن تکالیف مدرسه خوابم برده بودم کتک خوردم!!!) و تا آخر هفته هر بار که در کلاس باز می شد، توی تخیلات کودکی ام، مادرم را تصور می کردم که پشت در است و متوجه شده که تنبیه شده ام و بعد توی ذهنم به خاطر مقصر بودنم سرزنش می شدم!...  و چه درد داشت! همان یکبار سرزنش مادرم ( که هنوز هم بعد از سالها که زنی بالغم اثرش در جانم باقی است)، حس می کردم بی پناه ترین موجود روی عالم هستم. نامه ی بلند بالای پر از پوزش و عذر خواهی نوشتم و با واسطه به معلم بیرحم رساندم و بعد از یک هفته کابوسم به پایان رسید.

سال های آخر راهنمایی بودم که بی دلیل گریه می کردم! چرا؟ هیچ کس نمی دانست. خودم هم علت گریه هایم را نمی دانستم. با هر حرف یا تشر کوچکی اشک هایم روی صورتم سرازیر می شدند. انگار یک مخزن بزرگ اشک پشت چشم هایم ذخیره کرده باشند. کم کم پدر و مادرم نگران می شدند، می شناندنم جلوی خودشان و ازم می خواستند برایشان حرف بزنم که چه اتفاقی افتاده و آیا کسی اذیتم کرده؟ 
دلیلی نداشتم، حتی خودم هم نمی دانستم چرا گریه می کنم. فقط می دانستم که با تمام وجود دوست داشتم در اشک هایم محو شوم. گاه در خیال فکر می کردم از اشک ریختن زیاد مرده ام... گاهی در سرما پنجره های اتاقم را باز می گذاشتم تا مثل دختر کبریت فروش در سرما یخ بزنم و همه چیز تمام شود و زهی خیال باطل که اینها داستانی بیش نبود...
از دست خودم کلافه بودم و از گریه های مداوم و بی دلیل خسته شده بودم. دعواهای گاه و بی گاه پدر و مادرم هم مزید علت شده بود. به خ.ا ذهنی روی آوردم. چیزی که در تمام آن داستان ها مشترک بود، تجاوز بود و خشونت. شخصیت های داستان هایم بارها مورد تجاوز قرار می گرفتند و در تمامی داستان ها به شدت کتک خورده و مورد ظلم بودن قرار می گرفتم! داستان ها توی ذهنم تکرار می شد و من از تصور جزئیات لذت می بردم. ذهن خلاقی داشتم برای خودم داستان های عجیب می ساختم. وقایعی شبیه کتاب های تخیلی با داستان اصلی مشترک و تکراری. خشونت، تجاوز و در آخر، کودکی که تنها می ماند از هیچ رشد می کرد و قوی می شد و روزی انتقام می گرفت!
اجازه ی خواندن کتاب غیر از کتاب های مدرسه را نداشتم و تنها سرگرمی ام در کامپیوتر بود و فقط چند بازی ساده داشتم. نمی دانستم چه آسیبی به خودم وارد کرده ام و حتی نام این کار را هم نمی دانستم
گذشت و دبیرستان تمام شد

برادرم به من شوخی های بدنی می کرد و اذیت می شدم. با اعتراض پدرم و مادرم روبرو می شد، ولی ادامه می داد! نمی دانستم چرا اینقدر از گرمای دستهای مردانه بیزارم ولی وقتی دست مردی را روی کمرم حس می کردم، انگار دریک قفس بزرگ و تاریک اسیر شد ه ام. بدون راه فرار حتی تحمل دست های پدرم را هم نداشتم و آن بینوا فکر می کرد از او بیزارم. نمی دانست چه بر دخترش گذشته که حتی تحمل دستهای حمایت گر او را هم ندارد!

گاهی وقت ها که در جمع ها از خاطرات بچگیمان می گفتند، متوجه می شدم چیزی کم است. چیزی که من از آن خاطره ای نداشتم. فکر می کردم چون غرق کودکی بوده ام فراموش کرده ام که  چه بر خانواده ام آن سالها گذشته است. هزاران خاطره از جمله بیماری مادر و بیمارستان که هر دختر بچه ای که حتا اندازه ی کف دست به مادرش وابسته باشد، از خاطرش تا سالها پاک نمی شود

چندین سال بعد به دلیل دعوای سختی که با خانوادم داشتم و تا مرز خودکشی رفته بودم، تصمیم گرفتم پنهانی پیش مشاور بروم. رفتم... دیگر به خانوادم اعتمادی نداشتم، کل جلساتم سه جلسه بیشتر نشد.

 قرار شد خانواده ام هم به مشاوره بروند که نیامدند و همه چیز مختومه اعلام شد! جلسه ی اول متوجه شدم چقدر از خودم بیزارم موقع خدافظی به مشاور گفتم که چند سال از خاطراتم رو فراموش کرده ام ؛ گفت:

 "فکر نکنم مشکلی باشه و احتمالاً اتفاقی افتاده که دوست نداری یاد آوریش کنی

مدتی گذشت، دیگر پیش مشاور نرفتم ولی هنوز همه چیز ادامه داشت. یک شب به خاطر پسر بچه ای که ده سال از خودم کوچکتر بود و من را غافل گیر و بدنم را لمس کرده بود، به شدت عصبی بودم. از بچه های اقوام بود و نمی توانستم برخورد شدیدی داشته باشم. نگاهش برایم آشنا بود! از نگاه کردنش می ترسیدم، از اینکه نزدیکش بشوم فرار می کردم. هر بار که یادم می آمد چطور مغلوب یک پسر بچه شده ام و عین یک چوب، وحشت زده فقط نگاهش کرده ام، از خودم خجالت می کشیدم! تا واکنش نشان دهم چند دقیقه طول کشیده بود و من درست عمل نکرده بودم!

 از اتهام می ترسیدم. فرار کرده بودم؛ شاید توی یک مهمانی چند ساعته مسیر پذیرایی تا آشپزخانه را بارها می رفتم تا رد نگاهش نتواند دنبالم کند. کنار ظرف شویی می ماندم و فقط ظرف می شستم تا مهمانی تمام شود. می ترسیدم... من مقصر بودم!

 من زن جوانی حساب می شدم و او یک پسر بچه! همان شب وارد وبلاگی شدم که مشاوره ی جنسی می داد، موضوع را مطرح کردم و راه حل گرفتم. خوابم نمی برد عصبی بودم...

شروع کردم به خواندن باقی وبلاگ بخش خ.ا وبلاگ را که خواندم فهمیدم چه بر سر خودم آورده ام! هشت سال تمام، مدت کمی نبود...

 تا یک هفته خواب از چشمانم پر زده بود عذاب گناه این هشت سال مثل بختک روی سینه ام سنگینی می کرد. نفسم را گرفته بود، علائمی که مدت ها ذهنم را مشغول کرده بود که برای چیست و گاهی فکر می کردم کم خون هستم. علت تمام سرگیجه ها و سیاهی رفتن های چشمم را فهمیده بودم... علت همه چیز من بودم و نادانیم. توبه کردم و سعی کردم که پاک بمانم. بدتر از همه ی اینها فکر می کردم مبتلا به انحرافات جنسی هم هستم وگرنه فکر تجاوز و لذت از آن از کجا وارد ذهنم شده بود؟

خواهر بزرگترم معمولا در هیچ کاری دخالت نمی کرد. به هیچ چیز کاری نداشت. برای خودش زندگی می کرد و البته حق هم داشت، خیلی از ما بزرگتر بود و اصلاً از زن دیگری بود و ما را جزو آدم حساب نمی کرد و غریبه می دانست.

 با خواهر کوچک ترم صمیمی تر بودم... چند سالی از فوت پدرم می گذشت که یک روز خواهرکوچک و برادرم دعوای سختی کردند. هرچی که از ابتدای زندگی از فحش و ناسزا آموخته بودند برای هم دیکته کردند، برای پایان یافتن دعوا خواهرم را بردم در اتاق که به خیال خودم آرامش کنم، که کبریت رو انداخت توی انبار کاه من " اگه برادر بود که به خواهر های خودش دست درازی نمی کرد، پسر های مردم هر غلطی هم می خوان بکنن با خواهر خودشون نمی کنن و مراقب خواهر خودشونن اونوقت..."

آتش گرفته بودم! انگار یک پروژکتور نور گرفته باشند روی انبار تاریک ذهنم... صحنه هایی از خاطرات بچگی ام جلوی چشمانم رژه رفتند و همه چیز یادم امد

حالا می دانستم چه برمن گذشته؟ انگار سالها روی پرده را ببینی و یکباره بفهمی چه دستی پشت صحنه، کارگردان همه چیز بوده است. سعی کردم زمان ها را به خاطر بیاورم... تاریخ ها را پس و پیش کردم و بلاخره شب چه سالی این اتفاق افتاده... سال های اول راهنمایی بودم... 

چند وقت قبل رفتم پیش مشاور و خواستم حضوری کمک بگیرم، ولی نتوانستم. حس عذاب و ترس از اتهام و قضاوت عذابم می داد. با خودم کلنجار رفتم و آنلاین از یک سایت کمک خواستم. ازم پرسیدند "هنوز دخترم یا نه" وقتی گفتم "فکر می کنم و هنوز چیزی به خاطرم نیامده که متضاد دختر بودنم باشد " گفتند "خداروشکر و دچار وسواس فکری هستم و دچار حس مظلوم نمایی" شده ام

برایم سنگین بود بعد از بیشتر از سیزده سال یادت بیاید چه اتفاقی برایت افتاده، نصف عمر بی هیچ دلیلی از مردهای عالم بیزار باشی، از قیافه ی برادرت، از دست های مردانه...

از سایت دیگری کمک خواستم گفتند مسائل را بزرگ کرده ام و اکثر بچه ها مورد آزار و اذیت قرار می گیرند! و باید خیلی ساده از کنارش بگذرم
دلم نمی خواست هیچ وقت دیگربرای کسی بگویم که چرا دلم نمی خواهد هیچ وقت بچه ای داشته باشم در حالیکه جانم از بدنم بیرون میرود برای بچه. دلم نمی خواست کسی بداند... اما در کامنت ها دیدم چند مادر اینجا را می خوانند و این جرقه ای بود برای نوشتنم.

 تا اینجای خاطراتم، چیزهایی بود که می دانستم و اکثراً معلوم، اما مجهولات اینجاست که می گویم خاطراتی که سالها پاک می کردم و درگوشه ی ذهنم مخفی میکردم تصویر بارها آزار و اذیت از سمت برادرم بود چند باری که تا الان به دلیل موقعیت هایی که در آنها قرار گرفتم به حافظه ام برگشته را بازگو می کنم، شاید حداقل یک مادر بیشتر از قبل حواسش به دختر بچه اش باشد.

به فاصله ی یک وجب دست با مادرم فاصله داشتم! دقیقاً یک وجب دست فاصله؛ زیر پای مادرم نشسته بودم و تکالیف مدرسه ام را می نوشتم، برادرم به سراغم امد همانجا کارش را کرد. خوب به خاطر دارم از ترس بیدار شدن مادرم که خوابی بس سبک داشت، صدایم در نیامد! انگار من بودم که جرمی مرتکب می شدم!

 چند بار دیگرش هم مواقعی بود که مادرم در خانه مشغول آشپزی بود. یا چند بار  برای برداشتن وسیله به اتاقی رفته بودم و پشت سرم آمده بود و گیر افتاده بودم
خوب به خاطر دارم ترس و التماس از چشمانم می بارید و این جملات که حالا می دانم مشترک است، مثل ترس و دلهره ای که برما وارد می شود، این جملات هم بر زبان آنها جاری است "ما محرمیم" و "اشکالی نداره من بدنتو ببینم" و "به هیچکی نگی ها" و ... 

به خاطر دارم از ترسی که از او داشتم، وقیح تر شده بود. آنقدر وقیح که وقتی در مهمانی ها با بچه ها گروهی بازی می کردیم هم گروه من می شد و مرا آزار می داد... من حتی نمی توانستم مقاومت کنم. حتی هم گروه دیگری انتخاب کنم یا بگویم می خواهم با دیگری باشم. انگار دهانم بسته شده بو،د لمس شده بودم و بی حس، بی رمق

ضعیف بودم ( بدنی و روحی) و از پدر و مادرم فرسنگ ها فاصله داشتم. حس می کردم کسی را ندارم که حامی ام باشد که فریاد بزنم و کمک بخواهم که حتی بروم در گوشش بگویم و خلاص شوم از شر آنهمه عذاب.

هر چه با او اتفاق می افتاد را فراموش می کردم... انگار خواب دیده باشم و هر بار که صدایم می کرد، باز در تله می افتادم! چند بار در روز بود را نمی دانم

بعد از چند ماه، مادرم مشکوک شد. از من پرس و جو می کرد و من گفتم که هیچ اتفاقی نیافتاده است
بعد ها با جرقه ی دیگری یادم آمد در همان سالها بود که مرد غریبه ای با من سوار آسانسور شد و به من دست درازی کرد. یادم هست که از در ورودی خانه تا اتاقم دویدم و چند دقیقه پشت در اتاقم نشستم تا فهمیدم چه خبر شده است. اما باز مُهر سکوت بود که از ترس انگشت اتهام برلبانم نقش بست. از ترس اینکه محدود تر از قبل بشوم و مادرم هر روز و همه جا همراهیم کند
حالا فقط ترس آن سالها با من مانده و حس تنفر و زجری که در پشت دست های گرم و گاهی حمایت گر برادرم حس می کنم

ترس از داشتن بچه... فکر می کردم بعد از نوشتن این متن سبک می شوم، از تمام خاطرات آن سالها رها می شوم، اما انگار سنگین تر شده ام...

 راهنمایی مشاور گرامی برای نویسنده ی این خاطرات:

سلام

دوست عزیز اونقدر مسموم شدی که اگر بارها و بارها با زجر هم استفراغ کنی و همه ی لباس و زندگیت رو کثیف کنی بازهم جا داری برای استفراغ های بعدی ! یکی از کارهایی که باید بکنی نوشتن به کرات و یادآوری هر آنچه پس زدی و سرکوب کردی که شاید آرامشی برای خودت درست کنی . پس بنویس و بنویس و اگر برات امکان داشته باشه برو مشاور رو ببین ،  نه از طریق سایت و ... باید حضوری اقدام کنی.

 

منیژه