وای به روزی که بگندد نمک!
سلام
ممنون بابت وبلاگ خوبتون و مطالب مفیدی که در اختیار خوانندگان قرار میدید. راستش نمی دونم مورد هایی که برای من پیش اومده مصادیقی از کودک ازاری باشه یا نه، چون توسط اعضای فامیل نبوده... اما فکر کردم بیان کردنش حداقل میتونه برای آگاه شدن والدین و خود افراد مفید باشه.
چند وقت پیش، وقتی فیلم هیس دختران فریاد نمی زنند رو دیدیم، مادرم رو به من و خواهرم گفت من همیشه خیلی مراقب شما بودم... تا کسی بغلتون می کرد، چند دقیقه بعد می گرفتمتون. خیلی حواسم بود که کسی آزاری بهتون نرسونه..
راست می گفت. پدر و مادر من، از این نظر بی نظیر بودند. طوری بود که من و خواهرم خیلی راحت می تونستیم اعتماد کنیم و حرفمون رو بزنیم. حتا پیش میومد که حرفی رو به مادرم روم نشه بگم، اما به پدرم می گفتم. برادرم هم همینطور. حواسش خیلی به ما بود.
اما متاسفانه جامعه پر شده از افراد مریض و بیمار. اولین بار وقتی برای رسیدن به کلاس زبان، با عجله سوار تاکسی شدم، اواسط راه متوجه شدم مردی که کنارم در تاکسی نشسته، دستش رو تا بین پاهای من پیش برده! نمی دونم چطور به آرامی این کار رو انجام داده بود که من هیچ چیزی حس نکرده بودم! و فقط یک آن سنگینی دستش روی پا رو حس کردم که بلافاصله عکس العمل نشون دادم و اون مرد از ترس دستش رو پس کشید. اما باور کنید حس بدی رو که داشتم هی چطوری نمی تونم توصیف کنم. همون یک لمس کافی بود تا من مثل آدم هایی که دچار تیک عصبی شدن، چند دقیقه یک بار دستم رو روی پام بکشم و به خیال خودم سعی کنم جای دستش رو از روی پام پاک کنم! تا مدت ها همین حالت رو داشتم و توی تاکسی دیگه حواسم بود که مردی عقب ماشین نباشه..
بار دوم، دبیر یکی از درس های دبیرستانمون بود. با اینکه متاهل بود و فرزند داشت، با اینکه زن و بچه ش داخل خونه بودند، اما از هر فرصتی استفاده می کرد تا به دخترها، علی الخصوص دخترهای ساده تر و مظلوم تر، نزدیک بشه! این رو بعد از اینکه به من دست زد و لمسم کرد، فهمیدم. که حتی یه دختر رو با حیله ی"قصد ازدواج داشتن" سعی داشته فریب بده.. من با اون آقا توی یک کلاس گروهی درس داشتم. اما یک روز به دلیل غیبتم، و برای جبران عقب افتادگیم از درسها، مجبور شدم تکی سر کلاس برم و اوم هم از همون یک جلسه استفاده کرد و سعی کرد به من نزدیک بشه..
حرف هایی که اینجور مواقع می زنند: تو خیلی خوشگلی، مظلوم و معصومی، از همون روز اول که دیدمت خیلی توی دلم نشستی، و...
البته من بلافاصله تا رسیدم خونه، توی اتاق پدرم رفتم و تمام ماجرا رو مو به مو براش شرح دادم! و پدرم هم برخورد خیلی خوبی با من کرد، نه دعوا و نه حرف تندی... چون می دونست که مقصر من نبودم. بلکه اون مرد مریض مقصره. و بعد هم پدرم موضوع رو با مدیر مدرسه در میان گذاشت. اما متاسفانه مدیر، تنها حرفی که زده بود این بود که دخترهاتون رو تنها جایی نفرستید!!!
.
.
خواهش من از تمام دوستان اینه که همیشه مراقب باشید، در برابر اعمال پلید آدم های کثیف، سکوت نکنید و واکنش نشون بدید. تنها چیزی که این آدم ها رو می ترسونه و وادار به عقب نشینی می کنه، عدم سکوت شماست. مردها و یا حتا زن هایی که از این نظر مشکل دارند، همیشه در وهله ی اول به سمت کسایی میرن که حس می کنند حرفی نخواهند زد. شاید به همین دلیل باشه که خیلی ها قربانیان خودشون رو از بین کودک ها انتخاب می کنند. چون می دونند که کودک احتمال اینکه حرف بزنه کمتره...
برای همه آرزوی توفیق و سلامتی روح و جسم می کنم و از مدیریت این وبلاگ هم بسیار تشکر می کنم.
امیدوارم روزی برسه که همه یاد بگیریم سکوت ما، فقط یک مجوز و فرصت هست برای ادامه ی این آزار ها و اعمال کثیف غیرانسانی توسط افراد مریض و مشکل دار...