اگر پدر و مادر نیستید هم این مطلب را بخوانید! (1)

منبع: روزنامه ایران

اگر پدر و مادر نیستید هم این مطلب را بخوانید!

گفت و گو با «یاسمن اشکی» مؤسس سازمان کنترل سلامت درباره نشانه‌های تجاوز جنسی در کودکان

 

فریبا خان احمدی

آتنا اصلانی آخرین قربانی مرگ و کودک آزاری جنسی نبود اما داستان مرگ دردناک او جامعه را تکان داد. پدر و مادرها چطور باید بفهمند کودک‌شان مورد تجاوز قرار گرفته؟ این موضوع چه نشانه‌هایی دارد؟ برای یافتن پاسخ‌های کارشناسی و صریح سراغ «یاسمن اشکی» از مؤسسان سازمان مردم نهاد کنترل سلامت(کنترل اس) و مدرس آموزش سلامت جنسی و بیماری‌های آمیزشی رفتیم.

در این مصاحبه با او درباره نشانه‌های کودکانی که تجربه آزار جنسی داشته‌اند حرف زده‌ایم و از او خواسته‌ایم به پدر و مادرها بگوید با دیدن این نشانه‌ها باید چه کنند. یاسمن اشکی تجربه برگزاری کارآگاه‌های آموزشی برای زنان، مادران و پدران در شهرها و روستاهای ایران را در کارنامه کاری‌اش دارد.

سازمان مردم نهاد «کنترل سلامت» مسیر آموزش و آگاهی‌رسانی علمی با هدف پیشگیری از کودک آزاری جنسی را نه در کارگاه‌های آموزشی که در فضای مجازی نیز با طرح «قایم‌باشک» هموار کرده است.

متأسفانه اغلب پدر و مادرها فکر می‌کنند کودک آنها گزینه قربانی تجاوز جنسی نیست. از این رو بهتر است پیش از آنکه وارد مداخلات درمانی شویم بگویید چرا متجاوز موفق می‌شود کودکان را مورد آزار جنسی قرار دهد؟
به گزارش سازمان بهداشت جهانی یکی ازهر 5 دختر و یکی از هر 13 پسر مورد آزار جنسی قرار می‌گیرند. به هر حال این عدد در ایران هم تکان دهنده است. این خیلی فاجعه بزرگی است و هیچ کس نمی‌خواهد اتفاق بیفتد اما چرا متجاوز موفق می‌شود که یکی از هر 5 دختر بچه را مورد آزار قرار دهد؟

انجمن‌های حقوقی در تمام جوامع معتقدند؛

دلیل اصلی موفقیت متجاوز، سکوت است. یعنی بخاطر تابوها در موردش حرف نمی‌زنیم. کسی به ما آموزش نداده ما هم به بچه مان آموزش نمی‌دهیم.

دومین علت، سکوت فردی است که مورد تجاوز قرار گرفته یعنی متجاوز همیشه به بچه می‌گوید این راز است و به دلایل متفاوتی بیشتر بچه‌ها آن راز را نگه می‌دارند چون متجاوز، بچه را می‌ترساند و می‌گوید اگر این راز را به کسی بگویی می‌کشمت بنابراین بچه آزار جنسی دیده و ترسیده، سکوت می‌کند.

دلیل بعدی این است که می‌گویند اگر پدر و مادرت بفهمند؛ تو را می‌کشند، بیرونت می‌اندازند، دوستت ندارند، تو دیگر آلوده‌ای، همه بفهمند مسخره‌ات می‌کنند، تو گناه کردی، خدا دیگر تو را دوست ندارد در نتیجه بچه به‌طور غریزی و حسی می‌گوید این کار اشتباه است.

همه اینها باعث می‌شود بچه در موردش سکوت کند. نکته بعدی که خیلی مهم است توجه کنیم؛ گاهی بچه‌ها دوست دارند راز داشته باشند مثلاً متجاوز به آنها القا می‌کند؛ تو دوست منی یا می‌خواهم بعداً باهات ازدواج کنم. این احساس خوبی است از اینکه راز داشته باشد یعنی دلایل خوبی دارد که بچه در موردش صحبت نمی‌کند.
پدر و مادر باید چگونه متوجه سکوت مرموز فرزندشان شوند؟ یعنی مواردی اتفاق می‌افتد که کودک تمام سال‌های کودکی‌اش مورد آزار قرار می‌گیرد اما کسی هم نمی‌داند؟
واقعیت این است که نه نمی‌شود. اما یکسری نشانه‌هایی وجود دارد که مثل نقشه راهنما به پدر و مادرها کمک کند و خیلی مهم‌اند.درصد زیادی از مواردی که در همه جای دنیا گزارش می‌شود، معلم گزارش می‌دهد. چون دانش‌آموز را هر روز می‌بیند و او را با بقیه و با خودش مقایسه می‌کند.

دسته اول؛ نشانه‌های غیر قابل انکار است یعنی اگر این نشانه‌ها دیده شد قطعاً بچه آزار جنسی می‌بیند. مثل بیماری‌های آمیزشی مخصوصا اگر بچه اچ ای وی مثبت شود و از مادر مبتلا به‌دنیا نیامده باشد. اگر بچه سیفلیس و ویروس هرپس بگیرد قطعاً تجربه جنسی داشته است یا حاملگی‌های ناخواسته در دختران بسیار کوچک که ازدواج نکرده‌اند و رابطه‌ای نداشته‌اند و یکدفعه خانواده متوجه حاملگی فرزندش می‌شود. نشانه سوم؛ سوزش و کبودی در نواحی تناسلی است یعنی به‌طور طبیعی آناتومی بدن انسان طوری است که اندام‌های خصوصی مثل زیر بغل به جایی نمی‌خورد هر چقدر هم بچه شیطنت کند کبودی دیده نمی‌شود مگر اینکه نشانه آزار  فرد متجاوز باشد البته در لباس زیر بچه هم می‌تواند نشانه‌ای باشد که البته گاهی دلایل پزشکی هم دارد.


نشانه‌های شایع کدامند که بگوییم اگر اینها را در کودک دیدیم حتماً باید نگران آزار جنسی در کودک‌مان باشیم؟


اولین و شایع‌ترین نشانه‌ای که در بچه‌ها وجود دارد، تغییر خلق و خو، گریه خیلی زیاد و بدقلقی است. یعنی بچه به زبان بی‌زبانی فریاد می‌زند من کمک لازم دارم و به من توجه کنید. مثلاً پیش می‌آید یک نفر از در وارد می‌شود و بچه به ناگهان گریه می‌کند یا بچه جایی می‌رود و برآشفته می‌شود.

البته این را باید در نظر داشت که اگر الزاماً یک نفر از در وارد می‌شود معنی‌اش این نیست آن یک نفر حتماً متجاوز است. ممکن است شباهت ظاهری داشته باشد مثلاً ممکن است متجاوز سبیل داشته باشد یا به بچه در زیر زمین تجاوز کرده‌اند بچه تا پله می‌بیند گریه می‌کند.

نشانه خیلی واضح دیگر کم اشتهایی است و تقریباً شایع‌ترین نشانه در بچه‌ها است. کم‌اشتهایی در کودکان دلایل مختلفی دارد یکی از دلایلش استرس است و دلیل دیگرش فریاد خاموش است اینجوری پیغام می‌دهد من احتیاج به کمک دارم. این بچه‌ها معمولاً اعتصاب غذا می‌کنند در واقع بچه در سن کم هم اتفاق حیات و خوردن را درک می‌کند و فکر می‌کند اگر نخورد می‌میرد و تمام می‌شود. بچه‌هایی که تجاوز مقعدی دارند و دفع مدفوع‌شان دردناک است، می‌فهمند هر چه کمتر غذا بخورند با فاصله بیشتری نیاز به دفع پیدا می‌کنند. بچه‌هایی که مورد تجاوز جنسی دهانی قرار می‌گیرند به محض اینکه شیء خارجی در دهان‌شان احساس کنند بصورت تنش و غذا نخوردن نشان می‌دهند.

ادامه دارد...

 

کودکان، بهزیستی را دوست ندارند

می‌زنی بزن ولی من رو از مادرم جدا نکن، این جمله پاسخ کودک کاری است که همین چند روز پیش به مکانی که نمی‌دانم کجاست منتقل شد. ظاهرا او هم محتوای برنامه بهزیستی را به نقل از ریاست این اداره، انوشیروان محسنی بندپی، شنیده است و متوجه شده، چنانچه ۳ بار توسط ماموران این سازمان دستگیر شود برای همیشه در بهزیستی نگهداری خواهد شد.
مثل مجرم، سر چهارراه، غافلگیر و با شخصی روبرو می‌شود که این توانایی را دارد که بگوید مامورم و معذور و با تمام توان مچ دست پسر بچه ده دوازده ساله را بگیرد تا مبادا فرار کند.

قصه تعقیب و گریز کودکانِ کارِ خیابان به امروز و دیروز ختم نمی‌شود، کسی نمی‌داند که چه میزان از استرس را تحمل می‌کند. کسی نمی‌داند که چطور ممکن است که حواس کودک به همه چیز باشد. به آنها که از ترس کثیف‌شدن شیشه اتومبیل خود لیچار بارشان می‌کنند. به آنها که کلا زورشان به هر کسی برسد لگدی به سمتش پرت می‌کنند. به رفقای زورگویشان، به ساندویچی محل که هر عابری اجازه دارد از روشویی مغازه‌اش استفاده کند غیر از کودک کار، به اجاره‌ ماه‌های عقب‌مانده اتاقشان، به گریه‌های مادرشان و خیلی مسائل دیگری که اینجا نمی‌توان گفت ولی جای تعجب است که حواسش به پشت سرش هم هست تا او را به جایی مثل مرکز یاسر بهزیستی نبرند.

اما وقتی با او از ترس‌هایش حرف می‌زنی؛ در بین لیست بلند‌بالایش نام شهرداری و بهزیستی است که شما را متاثر می‌کند. نمی‌خواهی بپذیری که ارگان‌هایی که باید به رفاه و آرامش او توجه خاص داشته باشند در لیست کسانی هستند که موجب وحشت و آزارش می‌شوند. برایت قابل هضم نیست که در نقاشی که با موضوع ترس‌هایش کشیده، مردی باشد که او را مامور بهزیستی معرفی می‌کند.

همه این‌ها ریشه در راهکارهای غیر اصولی و برخوردهای سلبی با کودکانِ کارِ خیابان دارد. از دلایل اصلی پیدایش کار کودک، مشکلات اقتصادیِ دامنگیرِ کشور است. با توجه به عدم حل مشکلات خانواده که بیکاری و عدم رسیدگی به وضعیت معیشتی کارگران بیش از دلایل دیگر خود را نشان می‌دهد، انتظار حل مسئله بی‌مورد است. البته می‌توان گفت تا روزی که مسئولین بدون شناخت صحیح نسبت به مسائل اجتماعی و با نگاه از بالا به پایین با محرومین مواجه می‌شوند بدیهی است که راهکاری برای حل یا مدیریت وضع موجود پیدا نمی‌کنند و طبعا فراموش می‌کنند که دولت هم مسئولیتی در قبال اشتغال‌زائی و تامین حداقل‌ها برای مردم به عهده دارد.

این‌گونه است که می‌توانند همه تقصیرها را به گردن خانواده بیاندازند و از آنجا که نمی‌شود مبلمان شهری با کودک کار آراسته شود می‌گویند آنها که کودکانشان را برای کار به چهار‌راه‌ها می‌فرستند مجرم هستند و اگر این جرم ۳ بار تکرار شود حضانت کودک از خانواده سلب می‌شود و کودک برای همیشه در بهزیستی خواهد ماند و این‌گونه مسئله به جای حل، پاک می‌شود.

گواه عدم شناخت مسئله و نگاه بالا به پایین مسئولین هم در نامه‌های اداری و متون منتشر شده آنها در جراید رویت می‌شود. برای کودکان کار یا دست‌فروشان و متکدیان از اصطلاحات خودساخته‌ای نظیر؛ طرح ضربتی جمع‌آوری کودکان کار یا رهاسازی کودکان جمع‌آوری شده به کرات استفاده شده است.

پذیرفتنی نیست که به جای مرهم بر زخم فرودستان چنان از طرح ضربتی حرف بزنیم که اگر متن را کامل نخوانی فکر می‌کنی قرار است به خاکریز دشمن متجاوز حمله شود یا چنان کرامت انسانی فراموش شود که در مورد کودک بی‌گناه از واژه‌هایی نظیر جمع‌آوری یا رهاسازی استفاده می‌کنند.

بی‌شک ادبیات استفاده شده توسط مسئولین، مقدمه‌ای برای برخوردها با کودکان در چهار‌راه‌هاست. با تاسف باید گفت؛ سر گذشت کودک و تصویر ذهنی‌اش از کسانی که باید پناهگاه و آخرین امیدش باشند دردناک است.

برخورد متناقض بهزیستی با پدیده کار کودک این فرض را اثبات می‌کند که دغدغه این ماموریت، لغو کار کودک نیست بلکه آراستن مبلمان شهری است. چرا که اگر فرض بر مقابله با کار کودک است چرا این طرح در خصوص کودکانی که در کارگاه‌های زیرزمینی مشغول کار هستند و مورد ظلم و بهره‌کشی و حتی تجاوز قرار گرفته‌اند اجرا نمی‌شود؟ محاسبه‌ای ساده اثبات می‌کند که بهزیستی بودجه کافی برای پرداخت به خانواده‌های پرتعداد و پرجمعیتِ کودکان کار یا حتی کارِ خیابان را به منظور حمایت‌های اجتماعی ندارد و این ادعا که می‌تواند با پرداخت کمک هزینه به حل مسئله کار کودک کمک کند به شوخی شباهت دارد.

خصوصا که همواره در موضوع حمایت از مهاجرین، این سیاست حاکم بوده، که اگر از مهاجرین حمایت کنیم موجبات مهاجرت بیشتر به کشور را فراهم آورده‌ایم. امکانات کنونی بهزیستی برای نگهداری از کودکان بی‌سرپرست، کافی و استاندارد نیست چه برسد به کودکانِ بدسرپرست و کودکانِ کار، از این گذشته سازمان‌های مردم‌نهاد برای معرفی کودکان بی‌سرپرست به بهزیستی باید از هفت‌خوان رستم بگذرند.

از طرفی مراکز نگهداری (خوابگاه‌ها) هم با مشکلات بسیاری مواجه هستند، بر فرض مثال مجتبی پسربچه بی‌سرپرستی است که با مشکلات زیادی در بهزیستی مواجه بود. مسئولین مرکزی که مجتبی در آن ساکن بود بدون درنظرگرفتن فشارهای روحی که ممکن است به مجتبی تحمیل کنند به او اعلام کردند که دروغ می‌گویی و دیگر بزرگسالی و ما مسئولیتی در قبال بزرگسالان نداریم.

مجتبی روزهای سختی را پشت سر گذاشت و اگر پافشاری مددکار جمعیت دفاع نبود، کار به آزمایش دی‌ان‌ای مجدد و اثبات سن‌و‌سال کم او نمی‌کشید و کودک آواره می شد. با تعجب باید گفت برگه مربوط به آزمایش تشخیص سن کودک که سال پیش از این اتفاق ضمیمه پرونده شده بود در زمان این ادعا در پرونده وجود نداشت. غیر از این خبرهایی از بد رفتاری و در موردی، تجاوز به کودکان در مراکز بهزیستی رسانه‌ای می‌شود و بهزیستی تکذیب می‌کند. ولی مسئولین مرکزی که اخبارش به بیرون رسیده تغییر می‌کنند. با همه این موارد چطور انتظار داشته باشیم بهزیستی آغوشی گرم‌تر از آغوش مادری داشته باشد که مشکلات مالی، کودکش را روانه خیابان کرده است.
حاصل اجرای طرح مذکور، ترس خانواده‌ها از سلب حضانت پس از دستگیری کودکانشان در خیابان است. در نتیجه محل کار کودک از ملاءعام به کارگاه‌های زیرزمینی و… منتقل می‌شود.

گفتنی است؛ آنچه به کودک در کارهای پنهان می‌گذرد به مراتب مخرب‌تر از آنچه در خیابان تحمل می‌کند است. البته به دور از چشم مردمی که امروز کار کودک را بر نمی‌تابند و به نسبت هر بی‌توجهی در این خصوص موضع‌گیری می‌کنند. بهزیستی موفق می‌شود تا با اجرای این طرح به آراستن مبلمان شهری بپردازد. بماند که تا چه حد به رسالت خود در خدمات اجتماعی پرداخته‌اند.

 

منبع: سایت الفبا

دخترک ۴ ساله و ماجرای زندگی‌اش در پمپ بنزین

دخترک ۴ ساله و ماجرای زندگی‌اش در پمپ بنزین
 
 
sad adorable little girl crying at home
 

Photo: zoeytoja/bigstockphoto.com

 

نگار دخترک ۴ ساله ای است که پس از اذیت و آزار توسط ناپدری از خانه بیرون انداخته شد و بیش از ۳ شبانه روز را در کنار یک پمپ بنزین زندگی کرده است.

به گزارش مهرخانه، به نقل از فارس، آینده نامعلوم نگار، گمشده در دنیای تاریک مادر معتاد است.

خیلی وقت است که برق زرورق، سوی چشمانش را برده و جز طعم تلخ نئشگی هیچ چیز را نمی فهمد؛ حتی گریه های گاه و بیگاه دختر ۴ ساله اش را که سایه پدر را در حجم سنگین خماری گم کرده است و جسم نحیفش، اسیر کتک های ناپدری معتاد است.

همه چیز برایش در فویل تا خورده ای خلاصه می شود که همیشه در جیب لباسش قرار می دهد. چشم هایش را باز کرده و نکرده، می رود سراغ افیونی که سال هاست به عنوان مسکن برای رهایی از دردهای بی شمارش انتخاب کرده است و روز به روز سردرگم ترش می کند.

فندک اتمی را که برای مصرف هروئین زیر فویل می گیرد، رد لاک سرخی که بر دست های آفتاب سوخته اش نشانده است خودنمایی می کند.

دست هایی که با تمام زمختی که در خیابان خوابی پیدا کرده است هنوز به یک زن تعلق دارد، زنی که این روزها در مرداب اعتیاد دست و پا می زند و بعید نیست پای این بلای خانمان سوز را به سرنوشت نامعلوم دختر کوچک خود باز کند.

دست هایی که می تواند مهر مادری را با نوازش های وقت خواب به نگار ۴ ساله ببخشد و در حال حاضر اما، حس تلخ و دردناک خماری فرصت پروانگی و سرودن لالایی های مادرانه را از او گرفته است.

دست های ظریفی که می تواند شانه کند موهای نگار دختر ۴ ساله اش را اما امروز جز، رقصاندن هروئین روی فویل نیم سوخته چیزی نمی داند.

موهای دخترک پریشان است و حال روحی اش آشفته تر از خرمن موهایی که هیچگاه دست نوازشی را به حجم سنگین تنهایی اش حس نکرده است و این روزها در بهزیستی به سر می برد.

نگار ۳ روز در پمپ بنزین زندگی کرد

نگار دختر ۴ ساله ای است که فرزند پدر و مادری معتاد است. پدری که پس از اطلاع از بارداری همسر معتاد خود، او را رها کرد و نگار در حالی پا به دنیا نهاد که نه تنها از حضور پر مهر پدر محروم بود، بلکه از مهر مادری و قربان صدقه های دلنشین این فرشته آسمانی هم چیزی درک نکرده است.

فرشته خواجویی مددکار اجتماعی موسسه مهرآفرین گفت: مادر نگار زنی ۳۵ ساله است که پس از به دنیا آمدن او، با مرد دیگری در یکی از شهرستان های استان گلستان، همخانه شده است. مردی که به گفته خود کودک، نگار را مورد اذیت و آزار قرار می دهد و به مصرف مخدر شیشه اعتیاد دارد.

وی افزود: نگار طی روزهای گذشته توسط ناپدری از خانه بیرون شده است و بیش از ۳ شبانه روز را خارج از خانه و در پمپ بنزین زندگی کرده است و با تماس مردم و مداخله مددکار مهرآفرین تحویل مقامات انتظامی شده و سپس به بهزیستی منتقل شده است.

این مددکار اجتماعی اظهار داشت: این سومین باری است که نگار طی چند ماه گذشته، توسط مادر و ناپدری خود مورد اذیت و آزار قرار گرفته و هر بار برای چند روز به بهزیستی منتقل شده است.

خواجویی خاطرنشان کرد: در هر دو بار قبلی پس از انتقال این دختر بچه ۴ ساله به بهزیستی، مادر او برای بازگشت بچه اقدام کرده است و از قضا علی رغم اعتیاد او به هروئین، توانسته است فرزند خود را از عوامل سازمان بهزیستی تحویل بگیرد.

وی اشاره کرد: در حال حاضر نگار در بهزیستی به سر می برد و مددکار او به مادر معتاد این کودک گفته است که بلافاصله پس از ترک اعتیاد می تواند دخترش را نزد خود برگرداند. این در حالی است که هیچ گونه تضمینی برای ثبات پاکی این مادر و تکرار نشدن اذیت و آزار و کتک های ناپدری معتاد او وجود ندارد.

طبق گفته خواجویی ، وضعیت این کودکان در شهرستان ها نسبت به تهران از نظر دقت نظر و حساسیت در مداخله بهزیستی ، بدتر است بدلیل شرایط بومی منطقه ، بهزیستی مقاومت زیادی را مقابل در خواست خانواده کودک آزار نداشته و این وضعیت در مورد رای صادره از سوی قضات نیز وجود دارد و قضات سریع حکم به بازگشت کودک می دهند در مورد نگار هم این نگرانی وجود دارد که مجدد با دستور قاضی نزد والدین کودک آزار بر گردد . ضعف قوانین فعلی و اینکه قوانین به گونه ای است که خیلی وابسته به تشخیص وسلیقه قاضی است لذا ضرورت بازنگری قوانین و محکم کردن آنها و همچنین پیش بینی همه این خلا ها در لایحه حمایت از کودک پیش از بیش احساس می شود .

آنچه مسلم است توجه به این موضوع است که سریال زنجیره ای کودک آزاری تا اقدام و عمل اساسی مقامات قضایی و اجرای قاطع احکام صادره در این حوزه و همچنین تصویب لایحه حمایت از حقوق کودکان ادامه خواهد داشت.

در چنین شرایطی نگار اولین و آخرین کودک قربانی اعتیاد و کودک آزاری مادر معتاد و ناپدری خود نیست و هر روز تیتر خبرها و گزارش‌ها از وقوع حوادث تلخ و تامل برانگیز انواع کودک آزاری حکایت دارد. و نگرانی بیشتر اینکه انعکاس این اخبار، عادی شده و این رویداد تلخ در نظر مسئولین و نمایندگان مجلس بصورت رویداد عادی جلوه گر شده و همتی برای تغییر و اصلاح قانون در آنها نبینیم.

منبع: مهرخانه

هر هفته یک کودک رهاشده

معاون امور اجتماعي بهزيستي اصفهان:

هر هفته یک کودک رهاشده در شیرخوارگاه‌های اصفهان پذیرش می‌شود

 
هر هفته یک کودک رهاشده در شیرخوارگاه‌های اصفهان پذیرش می‌شود

سلامت نیوز:معاون امور اجتماعي بهزيستي استان اصفهان گفت: هر هفته يك كودك رها شده در شيرخوارگاه‌هاي بهزيستي پذيرش مي‌شود.

به گزارش سلامت نیوز به نقل از ایسنا،مرضيه فرشاد با اشاره به شرايط جسماني نوزاد رها شده در زرين شهر اصفهان گفت: نوزاد چهار روزه و در مقابل بهزيستي شهر لنجان رها شده است و در حال حاضر شرايط جسمي او بسيار خوب است.

وي با بيان اينكه نوزاد رها شده به شيرخوارگاه بهزيستي تحويل داده شده است، افزود: هر هفته يك كودك رها شده در شيرخوارگاه‌هاي بهزيستي پذيرش مي‌شود كه ممكن است در خيابان رها شده باشد يا حاصل يك كودك آزاري باشد و با توجه به گزارش‌هايي كه داده مي‌شود و يا حكم قاضي سرپرستي كودك به بهزيستي واگذار مي‌شود.

معاون امور اجتماعي بهزيستي استان اصفهان ادامه داد: حدود 50 كودك در شيرخوارگاه بهزيستي استان نگهداري مي‌شوند كه شامل كودكان بي سرپرست، ‌بدسرپرست و يا مجهول الهويه است و همه آن‌ها يا به نوعي رها شده‌اند و يا شرايط نگهداري آن‌ها توسط والدين وجود نداشته است.


سلامت نیوزهر هفته یک کودک رهاشده در شیرخوارگاه‌های اصفهان پذیرش می‌شود

 

سرپناهی به جای خانه

خانه امن:

مژگان میراشرافی – مددکار اجتماعی

«کودک کاملا شوکه شده و با کسی حرف نمی زند. نیروی انتظامی  دختر را تحویل بهزیستی داده است. در مرکز قرنطینه دختر هیچ گونه ارتباط کلامی و غیرکلامی با دیگران برقرار نمی کند و روزهاست که مات، نگاهش  به دوردست ها خیره شده است.»

برطبق گزارش نیروی انتظامی به واحد پذیرش مرکز بهزیستی[۱] ؛ پدر براثر سوختگی در بیمارستان و مادر به اتهام سوزاندن پدر با روغن داغ بازداشت شده و کودک تنها شاهد ماجراست.

آنها خانواده ای ایلامی هستند که به اطراف تهران مهاجرت کرده اند. پدر کارگری می کند. مادر متوجه می شود که شوهرش با زنان دیگری هم رابطه جنسی دارد و به سوزاک مبتلا شده است.

بعد از مدتی  زن متوجه ارتباط شوهرش با دختر همسایه می شود اما این رابطه با روابط دیگر مرد فرق داشت و پای عشق در میان بود به طوری که پس از چندی مرد از زن می خواهد که برای ازدواج دوم رضایت نامه بدهد. زن زیر بار نمی رود و دلش مثل سیر و سرکه می جوشید.

بالاخره مرد یک روز با کشیدن نقشه ای به زن اتهام رابطه با مرد دیگری را می زند و به این بهانه او را به باد کتک و شکنجه می گیرد و از او می خواهد اعتراف کند تا از کتک خلاص شود. زن برای رهایی جمله ای می گوید و به اتاقی پناه می برد در حالی که مرد صدای او را ضبط کرده بود. چند روز بعد مرد به زن می گوید یا رضایت نامه ازدواج دوم را بدهد یا صدای ضبط شده اش را برای خانواده زن به ایلام می فرستد.

زن در زندان، حادثه را اینطور تعریف می کند که ظهر روز حادثه مرد و بچه ها در خانه خوابیده بوند. من در حال جوشاندن روغنی بودم که داخلش حشره رفته بود و همسایه ها گفته بودند اگر روغن را بجوشانم تمیز می شود. یک باره چشمم به صورت شوهرم افتاد. خشمگین و دیوانه شدم. همه کارهایش مثل فیلم از جلوی چشمم می گذشت. کنترلم را از دست دادم. تحمل هوو را نداشتم. رفتم سراغ روغن که می جوشید. آن را برداشتم و روی صورتش پرت کردم. شوهرم از شدت درد و سوزش از جا پرید و روی بچه ها افتاد. چشم من هیچ کجا را نمی دید.»

در مقابل خانواده سالم، خانواده آسیب زا وجود دارد. یعنی خانواده ای که اعضای آن تعاملی با هم ندارند و عناصراصلی آن از حمایت احساسی متقابل نسبت به یکدیگر محرومند. فرزندان در این خانواده ها هرچند ظاهرا با پدر و مادرشان زیر یک سقف زندگی می کنند اما در واقع خوشبخت نبوده و الگوی مناسبی برای جامعه پذیری ندارند.

کانون خانواده یا کانون تحقیر

تعداد زیادی از کودکان حتی  با وجود حضور فیزیکی والدین، یکی یا هر دو، گاهی در شرایط بدسرپرستی و یا بی سرپرستی قرار می گیرند. زمانی که پدر و مادر نسبت به رشد و بهبود سطح کیفی زندگی کودک بی تفاوت بوده و یا فاقد صلاحیت لازم برای تربیت و پرورش کودک هستند؛ براثر اختلافات، خانواده را به کانونی از نامهربانی ها و خشونت تبدیل می کنند. بطوری که کودک در این شرایط  پیوسته در معرض فشارهای روانی قرار می گیرد. این گروه از کودکان در عین حال که سرپرست دارند، بی سرپرست هستند. (بابایی، باقر،۱۳۶۹)

بر اساس کنوانسیون حقوق کودک ماده ۲۰، کودک محروم از خانواده؛ کودکی است که به طور موقت یا دایم از محیط خانوادگی خود محروم شده است یا کودکی که به سبب منافع عالیه اش نتوان به او اجازه داد که در آن محیط باقی بماند. کشورهای عضو طبق قوانین داخلی خود برای این دسته از کودکان می بایست مراقبت جایگزین را تضمین کنند.

همچنین براساس ماده ۳۹ ، کشورهای عضو کلیه اقدامات مقتضی را به عمل خواهند آورد تا بهبود جسمانی، روانی و ادغام مجدد اجتماعی کودکی که قربانی هر گونه بی توجهی، بهره کشی، آزار و شکنجه یا سایر اشکال رفتار یا تنبیه بیرحمانه، غیر انسانی یا تحقیرآمیز واقع شده است، تسریع گردد. بهبود و ادغام مجدد مذکور باید در محیطی صورت پذیرد که تندرستی ، عزت نفس و منزلت کودک را تقویت می کند. (پیمان نامه جهانی حقوق کودک )

بسیاری از این کودکان در بدو ورودشان به مراکز قرنطینه سازمان بهزیستی به عنوان اولین سرپناه، دچار بحران و فشارهای زیادی هستند، تعداد زیادی از آنها کسی را به عنوان حامی یا سرپرست ندارند و یا به سبب جدایی از آنها به طور مثال به دلیل زندانی بودن و یا اعتیاد والدین احساس فقدان و دلتنگی شدیدی می کنند. برخلاف آنان دسته دیگری که مورد آزار و اذیت والدین و نزدیکان قرار گرفته اند، دچار آسیب های جدی روحی و جسمی هستند.

براساس آمار موجود، تعداد کل کودکان بی سرپرست تحت پوشش سازمان بهزیستی ۲۱ هزارنفر است، که ۱۱ هزار و ۵۰۰ کودک به خانواده های جایگزین سپرده شده اند و ۹ هزار و ۵۰۰ کودک نیز در خانه های کودکان و نوجوانان سازمان بهزیستی، نگهداری می شوند. فوت والدین با ۲۵ درصد، عدم صلاحیت والدین به دلیل فسادهای اخلاقی، رفتاری و اعتیاد ۲۴ درصد، زندانی شدن والدین به دلیل مشکلات مالی و قتل غیرعمد و غیره ۱۲ درصد، نداشتن پدر و مادر مشخص و رها شدگی ۱۱ درصد، مفقود شدن والدین ۸ درصد و سایر علل نیز با ۸ درصد مهم ترین علل پذیرش کودکان است.(سالنامه آماری سازمان بهزیستی ،۱۳۹۰[۲])

کودکانی که رنج می برند

کودکانی که دچار محرومیت های عاطفی هستند و خانواده هایشان هرگونه نوازش جسمی را از آنها دریغ  می کنند در برقراری رابطه با دیگران دچار مشکل شده و احساسات پیچیده ای را تجربه می کنند. آنان به طور هم زمان مجموعه احساساتی نظیر” غمگینی، شوک یا ضربه، عصبانیت، احساس تقصیر و سرزنش خود، بی کسی و بیچاره گی، آزادی و رهایی، اضطراب، آسودگی و راحتی، دلتنگی و تنهایی، خستگی، بی حسی و کرختی ” را تجربه می کنند. این دسته از کودکان معمولا بعد از ورود به سیستم مراکز شبانه روزی و جدایی از خانواده هر کدام واکنش های خاصی نظیر” شوک، انکار، مات شدگی، بی تفاوتی، خشم، حمله های ترس و بدرفتاری ”  از خود نشان می دهند.

این کودکان از رها شدن، طردشدگی و آینده می ترسند. برخی از کودکان از بازگشت به خانواده و برخی از ورود به بهزیستی هراس دارند، در کنار این فشارها، نگرانی هایی هم در ارتباط با این که چه پیش خواهد آمد و سرانجام چه تصمیمی در ارتباط با آنها گرفته خواهد شد، وجود دارد. بنابراین مرکز قرطینه به عنوان ورودی سازمان بهزیستی و خدمات ارائه شده توسط این مرکز دارای اهمیت بسیاری می باشد.

نتایج پژوهشی [۳]در ارتباط با مقایسه سلامت روان در میان دختران تحت سرپرستی سازمان بهزیستی و دخترانی که در محیط خانوادگی زندگی می کرده اند، تفاوت معناداری در میان سلامت روان آنها نشان داده است. به گونه ای که ۹۰ درصد از دختران ساکن در مراکز شبانه روزی از افسردگی، فوبیا و اضطراب رنج می برده اند و حساسیت بیشتری نسبت به سایر دختران نسبت به روابط بین فردی با دیگران داشته اند.

به نظر می رسد که نخستین شرط تامین سلامت روانی کودک و نوجوان، احساس امنیت روانی است. چنانچه آماده کردن کودک و نوجوان برای زندگی کردن در یک محیط دسته جمعی و ورود به سیستم شبانه روزی یکی از اصلی ترین فعالیت هایی است که می بایست توسط متخصصین انجام گیرد.

فرزندان بهزیستی و امنیت روانی

محبت و حمایت مسئولین و کارکنان مراکز شبانه روزی حس امنیت و آرامش را در کودکان و نوجوانان ایجاد کرده و این فرصت را به آنها می دهد که انتظارات، احساسات و آرزوی های خاص خودشان را به طور طبیعی پرورش دهند.

نتایج بدست آمده در پژوهش های[۴] انجام شده در این ارتباط نشان می دهد که ارتباط با مربی ها و به ویژه ارتباط عاطفی توام با احترام از جانب آنها با کودکان در مراکز سازمان بهزیستی موجب ایجاد آرامش و امنیت روانی در میان کودکان می گردد. چنانچه مددکاران اجتماعی می توانند رابطین موثری برای تسهیل روابط میان کودک و مربیان شاغل در مراکز باشند و به امر آموزش مربیان به منظور چگونگی برقراری ارتباط موثر و حرفه ای با کودکان اقدام نمایند.

آماده کردن کودکان پذیرش شده به منظور درک شرایط پیش آمده توسط مددکاراجتماعی و روانشناس مرکز، اطلاع رسانی و انجام جلسات مشاوره و مددکاری درباره فرایند جدایی و فقدان برای کودکان نیز از جمله خدمات بسیار مهم برای پذیرش آنان می باشد. در مراکز شبانه روزی و قرنطینه با توجه به اینکه زندگی به صورت گروهی است، بعد از بررسی های حرفه ای در مورد فرایند فقدان زندگی خانوادگی در کودک و همچنین آسیب های روانی و اجتماعی که هرکدام از کودکان با آنها درگیر بوده اند، مددکاران اجتماعی و روانشناسان می توانند  با استفاده از تکنیک های گروه درمانی و بیان مسائل و مطرح شدن آن در گروه، مداخلات حرفه ای و حمایت گریانه به موقع انجام داده و به کودک برای پذیرش شرایط  جدید و آموزش مهارت های تازه برای مقابله با احساس فقدان  کمک نمایند.

از دیگر اقدامات و مداخلات موثر مددکاران اجتماعی در طول اقامت کوتاه مدت کودک در مراکز قرنطینه، آموزش و برگزاری جلسات مهارت های زندگی و اجتماعی می باشد. کودک با یادگیری مهارت های مورد نیاز با توجه به شرایط ترخیص او( بازگشت به خانواده و یا ارجاع به خانه های شبانه روزی)، بیشتر از گذشته آماده رویاروی با چالش های زندگی خواهد بود.

بسیاری از کارشناسان[۵] براین باورند که کیفیت خدمات مراقبتی و تربیتی ازجمله نیروی انسانی متخصص، توزیع مناسب امکانات میان کودکان، حضور و نگهداری کوتاه مدت کودکان در مراکز قرطینه، ارجاع سریع تر آنان به مراکز نگهداری، حضور طولانی تر کودکان در یک مرکز و عدم جداسازی از گروه هم سالان، می توانند در کاهش احساسات منفی و ناامیدی در کودکان و ایجاد محیط سالم برای ادامه زندگی اجتماعی آنان نقش بسیار موثری داشته باشد.

منابع:

  • پیمان نامه جهانی حقوق کودک مصوب سازمان ملل متحد،۱۹۸۹
  • دستورالعمل دفتر امور شبه خانواده ،سازمان بهزیستی کشور
  • بابایی،باقر، نگرشی برپدیده بی سرپرستی و مشکلات فرزندان دور از خانواده ، انتشارات سازمان بهزیستی کشور، ۱۳۶۹
  • الوند، علیرضا. سالنامه آماری ، تهران، انتشارات سازمان بهزیستی کشور،۱۳۹۰
  • فصلنامه مددکاری اجتماعی ، نشریه شماره ۲، مقایسه رفتار کودکان مراکز شبانه روزی خصوصی و دولتی ۱۳۹۲
  • دانشگاه علوم پزشکی زاهدان ، مقایسه سلامت روان دختران دانش آموز تحت سرپرستی مراکز شبانه روزی بهزیستی با دختران دانش آموز دبیرستان دانشگاه در شهر زاهدان، منصور شکیبا، مریم ضیایی،۱۳۹۰
  • بررسی کیفیت زندگی دختران ساکن در  مرکز قرنطینه بهزیستی ، سما صادقی ، پایان نامه اخذ مدرک کارشناسی ارشد مددکاراجتماعی، دانشگاه علامه طباطبایی،۱۳۸۷

[۱] براساس گزارش کیس فردی مددکاراجتماعی مرکز قرطینه سازمان بهزیستی شهر تهران

[۲] الوند، علیرضا. سالنامه آماری ، تهران، انتشارات سازمان بهزیستی کشور،۱۳۹۰

[۳]  http://www.sid.ir/fa/VEWSSID/J_pdf/66513910209.pdf

[۴] صادقی، سما،پایان نامه کارشناسی ارشد،دانشگاه علامه طباطبایی۱۳۸۷

http://socialworkmag.ir/?p=193 [5]

قاتلی که بعد از خواهرش زندگی را گم کرد

منبع: سایت خانه امن
 

ماهرخ غلامحسین‌پور

کسی که قرار است رابط من با ساکنان بند اشرار باشد می‌گوید که روزها تلفنش را خاموش می‌کند و آن را فقط نیمه‌شب تا چهار سپیده­ دم به وقت ایران روشن می­‌کند. آنها تمام شب بیدار و روزها خوابند تا ذهنشان درگیر سرعت اندوهبار زمان در آن چهاردیواری کسالت‌بار نباشد.

قرار است پیش از تماس گرفتن با تلگرام پیام بفرستم.  آنجا زندان است و یک گوشی معمولی اندروید بین چهار تا هشت میلیون معامله می­‌شود. اگر گوشی تلفن آقای رابط لو برود باید سال‌های زیادی کارت تلفن و سیگار نخ به نخ بفروشد تا از نو توانایی خرید یک گوشی تازه را پیدا کند.

قرار است یک نفر را بفرستد بند شش، سالن هفده پی آقا صابر. می­گوید «صابر» با اینکه به جرم کاردآجین کردن خواهرش در بند خطرناک اشرار نگهداری می­‌شود، اما اصلا شبیه به قاتل‌­ها نیست. مرد آرامی که پی شر نمی­‌گردد و بر خلاف بیشتر اهالی آنجا مشغول زدوبند، مصرف مواد، خرید و فروش و یا کلاهبرداری از بقیه نیست.

آقا صابر ظهر یک روز مرداد  سال ۸۶ خواهرش را در یکی از محله‌های حاشیه دهستان دوبلوک فیروزکوه با بیست و هفت ضربه چاقو تکه‌پاره کرده است. خواهرش زنی مهربان، صبور و مورد احترام مردم محل بود. زنی که لباس اهالی محل را می­‌دوخت و به عفت و پاکدامنی شهرت داشت.

آقا صابر اما به جرم خیانت، با آن شیوه بی‌رحمانه او را از دایره زندگی بیرون انداخت و حالا ده سال است خودش هم در بند موسوم به اشرار که زندانی‌ها از آن به نام بند «آدم‌خواران» یاد می‌کنند، اسیر شده و کابوس خواهر جوانمرگ شده یک دم رهایش نمی­‌کند. مردی که موضوع پرونده اش را این طور نوشته­‌اند: «قتل خانوادگی با انگیزه ناموسی».

رابط می‌گوید با آقا صابر با احترام حرف بزنم. مراقب باشم مبادا سوال بی‌ربطی بپرسم چون او به نام و یاد خواهرش خیلی حساس است.

صدای آن سوی خط صدای یک مرد غمگین و خسته است. به صدای یک قاتل شباهت ندارد. بیشتر شبیه صدای مرد قماربازی است که تمام هستی­ را به یک آن باخته باشد.

آقا صابر می­‌گوید «بله. من همه چیز را در یک ساعت نفرین‌شده مردادماه سال ۸۶ باختم. نه از آن مدل باختن‌هایی که بشود از نو جبرانش کرد. از آن باخت‌هایی که راهی برای برگشت نگذاشته است. در تمام ده سال گذشته روزی نبوده که آرزوی مردن نکنم. فقط برای این که بار معصیتم بیشتر نشود، خودکشی نکرده‌ام.»

چه شد آقا صابر؟ می‌شود قصه زندگی خود را تعریف کنی؟

قصه قابل عرضی نیست خواهرم. حکایت درد است. حکایت بغض. خواهرم حمیرا چند سالی از من بزرگتر بود. بعد از مرگ پدر و مادرم که به فاصله سه سال از همدیگر دنیا را ترک کردند، مسوولیت بزرگ کردن مرا به عهده گرفت. در حقم هم مادری کرد، هم خواهری. همه کس و کار من در این دنیا بود. تنها پشت و پناهم. با اینکه به خاطر خوش برو رویی و خوشنامی خواهان زیاد داشت ازدواج نکرد تا برای من کسب و کار و خانه و خانواده راه بیندازد. یک مغازه جوشکاری برایم ردیف کرد و برایم زن گرفت. خیلی از مشتری‌ها به حرمت خواهرم می­آمدند مغازه. اوضاع مالی هر دویمان خوب نبود اما کلی عزت و اعتبار داشتیم. تا اینکه منوچهر آمد خواستگاری حمیرا. او خوش قد و بالا بود اما کسب و کار درستی نداشت. بعد از اینکه من زن گرفتم، حمیرا ساکن خانه مخروبه پدری بود و اموراتش با خیاطی برای اهالی محل می­گذشت. در و همسایه می­‌گفتند خوبیت ندارد یک زن تنها که از قضا زیباست، در یک خانه قدیمی بی در و پیکر تنها بماند. همین شد که من او را تشویق کردم با آقا منوچهر ازدواج کند.

خودش مایل نبود؟ یعنی ازدواجش اجباری بود؟

نمی‌شود اسم اجباری رویش گذاشت اما اگر من تحت فشارش نمی­‌گذاشتم از آن زن‌هایی بود که دلش می‌­خواست مستقل و تنها بماند. آنها دستی به سر و روی خانه کلنگی مرحوم پدرم کشیدند. من هم به حرمت همه آن سالهای مادری حمیرا، سهم خودم را به او بخشیدم  و حمیرا زندگی مشترک مختصرش را آنجا شروع کرد.

از ازدواجش راضی بود؟

اوایل بله. اما مشکل اساسی اینجا بود که منوچهر تن به کار نمی‌داد. بسیار تن‌لش و تنبل بود. حمیرا یک‌تنه کار می­کرد. شبانه‌روز سرش روی بساط خیاطی خم بود و آقا منوچهر هم کارش شده بود دود کردن سیگار و پذیرایی از دوستان بی‌کار. من مانده بودم خرج و برج آن همه میهمانی مجردی از کجا جور می‌شود؟ تا اینکه از یک دوست مورد وثوق شنیدم شوهر حمیرا قمار می­کند. توی قمارخانه­‌های زیرزمینی حاشیه شهر.

با حمیرا در این مورد حرف نزدید؟

این بزرگترین اشتباه زندگی من بود. من باید با خواهرم در این مورد حرف می‌زدم. در طول ده سال گذشته هزار بار این جمله را با خودم تکرار کرده‌ام که باید دردش را می­‌شنیدم. اما سکوت کردم. فکر کردم اگر محتاج کمک بود خودش لابد می‌­گفت. همین اندازه که سهم ارثیه‌ام را به او بخشیده بودم کافی نبود؟

با این همه مهری که به خواهرتان دارید چطور آن اتفاق افتاد؟

باورتان نمی­‌شود. ما با اینکه سایه پدر و مادر بالای سرمان نبود هیچ وقت آدم‌های بی‌آبرویی نبودیم. دعوا نمی­‌کردیم. حرمت هم‌ را داشتیم. هنوز هم باور نمی‌کنم که چنین اتفاقی بین ما رخ داده است. مدتی بود منوچهر توی گوش من می‌­خواند که زیر سر خواهرم بلند شده و رفتارش مشکوک است.  چندین بار با حمیرا به شوخی و در لفافه حرف زدم ولی حمیرا گفت منوچهر را دوست دارد و اینها توهم است. از طرفی خیالم راحت بود چون می­‌دیدم مردم کوچه و محله به خواهرم اعتماد و باور کامل دارند. چطور می‌شود زنی خیانتکار باشد و هیچ کدام از در و همسایه رازش را نفهمند. دوستان منوچهر به گوشم رسانده بودند که در یک ماجرای قمار تمام هست و نیستش را باخته و به خاک سیاه نشسته است. اما خواهرم در این مورد یک کلمه هم به من نگفت.

فکر قتل چطور به ذهنتان خطور کرد؟

اصلا انگیزه‌ای در میان نبود. من هیچ طرحی از قبل نداشتم. یک روز منوچهر آمد و گفت مردی که خواهرم با او خیانت می­کند را پیدا کرده، آدرس و نام کسی را داد که تقریبا چند کوچه آن سوتر از خانه پدری­‌ منزل داشت. فردا جوشکاری را تعطیل کردم و از صبح زود حوالی خانه خواهرم کشیک دادم. ساعت هشت و نیم صبح بود که خواهرم رفت  به همان آدرسی که منوچهر داده بود و در زد. مرد جوانی با خوشرویی در را باز کرد. تمام وجودم پر از خشم شده بود. خواهرم تا ساعت دو همان جا ماند و وقتی از خانه خارج شد باز هم توسط همان مرد جوان همراهی شد. مردک در حالی که می­‌خندید و با خواهرم پچ پچ می‌کرد یک کیسه دست خواهرم داد. او هم کیسه را گرفت و زیر چادرش پنهان کرد و به سمت خانه راه افتاد. دنبالش رفتم. طبق قرار قبلی منوچهر توی حیاط خانه منتظرمان بود. از حمیرا پرسید کجا بودی؟ حمیرا گفت رفته بودم بازار دنبال سوزن چرخم که شکسته است. منوچهر  گفت پس کو سوزن؟ او جواب داد آن شماره سوزن را گیر نیاوردم. یک آن حالم را نفهمیدم. به نظرم رسید آن زن خیانتکار به راحتی دروغ می‌گوید. چاقوی آشپزخانه را از داخل سینی هندوانه‌ای که منوچهر برای دوستانش روی تخت سیمی حیاط گذاشته بود برداشتم و به سمت حمیرا حمله کردم. بعد از آن واقعا هیچ به خاطرم نمی­آید. اما پزشکی قانونی می‌گوید من ۲۷ ضربه عمیق به خواهرم وارد کردم.

او را به بیمارستان نرساندید؟

او همان جا و با همان ضربات اولیه درگذشت . در واقع بر اساس گزارش پزشکی قانونی تعدادی از ضرباتی که من وارد کرده بودم بعد از مرگ او وارد شده بود.

همسرش شما را متوقف نکرد؟ یا همسایه‌ها؟

نه . همسرش به نظر می­‌رسید شوکه شده! کلون در بسته بود و حمیرا هم غافلگیر شد. هیچ فریادی برای درخواست کمک از او بلند نشد.

اینجای گفت و گو صدای گریه­‌های آقا صابر گفت و گو را متوقف می‌­کند. گریه‌اش درد دارد، درد پشیمانی و حسرت. می‌گوید ای کاش به اندازه ارزنی کنترل ذهنش را در دست داشت. می­‌گوید برای مردم بنویسید این راه را نروند. راه بی‌بازگشتی است. سراسر اشتباه و خطاست. هیچ وقت آدم گذشته نخواهید شد. برای همیشه نابود می­‌شوید. حتی اگر با چشم­‌های خودتان خیانت همسر یا خواهرتان را دیدید بهتر است به مراجع قضایی مراجعه کنید.

از آقا صابر می‌پرسم حمیرا واقعا خیانتکار بود؟

پوزخند می زند : نه . خواهرم بعد از اینکه منوچهر خانه پدری را در قمار باخته بود، برای بازپس گرفتن آن شروع کرده بود پرستاری از یک خانم پیری که در همسایگی بود. آن مرد هم پسر همان پیرزن بود و هیچ ارتباط نامتعارفی با حمیرا نداشت.

چرا حمیرا جریان پرستاری و مراقبتش از آن خانم سالمند را پنهان کرده بود؟

او  آن قدر عزت نفس داشت  و بزرگوار بود که ماجرا را برای حفظ غرور شوهرش پنهان نگاه داشته بود. همان روز اول تحقیقات پلیس، به شب نکشیده تمام حقیقت روشن شد و من از همان روز تا الان در یک جهنم درونی در حال مرگ تدریجی هستم. هر شب تصویر خون‌آلود او که سعی می­کرد توضیح بدهد برایم زنده می­شود.حتی برای یک ثانیه قادر نشدم فراموشش کنم. صبح به محض اینکه بیدار می­شوم چهره خواهرم را جلوی رویم حاضر و نشسته می‌بینم که می‌پرسد چرا؟ گناه من چه بود؟ این خیال مرا کشته! تو را خدا بنویسید مردم اسیر خشم آنی نشوند. کاری نکنند که بقیه عمرشان در جهنم پشیمانی و حسرت بگذرد.

الان وضعیت پرونده شما چطور است؟

من همین روزها باید آزاد بشوم . اما ذوق آزادی ندارم. با توجه به اینکه حمیرا وارثی نداشت و شوهرش هم رضایت داده بود، طبق ماده ۶۱۲ به ده سال حبس محکوم شدم. راستش آزادی کابوسم شده است. نمی­‌خواهم از اینجا بیرون بروم. تمام این سالها امکان استفاده از مرخصی را نادیده گرفتم. نمی­‌خواهم باز هم آن کوچه‌ها را ببینم، همسایه‌­ها را، همه آن کسانی که می­‌دانند خواهرم چقدر زن شرافتمند و خوبی بود…. دعا کنید همین روزهای اندک باقی‌مانده عمرم به دنیا نباشد و بروم پیش خواهرم.

آقا صابر گریه می کند. یک نفر تلفن را از دستش می­‌گیرد و تلفن را قطع می‌کند. من به این فکر می­‌کنم که چند درصد از آن پنج هزار زن مقتولی که سالانه به خاطر «دفاع از شرف و ناموس خانواده» جان خود را از دست می‌دهند، بی‌گناه بودند؟

 

کودکان پاکستانی در شهرری که از ثبت نام در مدارس ایرانی جا ماندند:

خیلی وقت است ایرانیم؛ پدربزرگم ٢٠سالش بود که به این‌جا آمد. ما ٥ بچه هستیم و دونفرمان کار می‌کنیم.
 گفت‌وگو با کودکان پاکستانی ساکن شهرری که امسال نتوانستند در مدارس ایرانی ثبت نام کنند 
 
به گزارش عصرایران، روزنامه شهروند گزارشی به قلم الناز محمدی نوشت:
 
 «همه زیر سایه من می‌نشینند اما می‌گویند وقتی خشک شود عجب چوب‌هایی از آن باقی می‌ماند. از من میوه می‌گیرند و از میوه‌های من پول درمی‌آورند. درست است که من در پاییز برگ‌ریزان می‌کنم، معنی‌اش این نیست که من خشک شده‌ام. هنوز شاخه و ریشه‌هایم جان دارند، فقط به خوابی فرورفته‌ام که درد را احساس نمی‌کنم. صحنه‌هایی را می‌بینم؛ یکی می‌آید شاخه‌هایم را می‌شکند و برگ‌هایم را از دستانم جدا می‌کند و دیگر دست‌هایم زیبا نیست. من همه اینها را تحمل می‌کنم و به رویم نمی‌آورم و هیچ شکایتی از خدا ندارم که اینطور مرا آفریده. حتی همنوع‌هایم را در جنگل‌ها از بین می‌برند و دوستانشان تنها می‌مانند. ما نمی‌توانیم چیزی به آنها بگوییم تا ما را قطع نکنند؛ چون ما زبانی نداریم که به آنها بگوییم. ما به آنها علامت می‌دهیم که زنده بمانیم. از ما وسیله‌هایی می‌سازند. این مسئولیت ماست.»
 
«مرتضی» وقتی داشت اینها را در داستانش می‌نوشت و به درخت جان می‌داد، خودش تازه جان گرفته بود. فکر می‌کرد مثل درخت داستانش ، مسئولیتش به‌درد کسی خوردن است.
 
 درهای مدرسه را باز گذاشته بودند؛ بازِ باز، تا برود با «محمود» و «سعید» و «سخیداد» پشت میزاهای رسمی، در کلاس‌های رسمی، در مدرسه‌ای رسمی و کنار پسرهای «رسمی» ایرانی بنشیند و رسمی درس بخواند؛ تا برای یک‌بار هم که شده اسمش را بگذارند دانش‌آموز و سال‌های بعد او آن‌قدر کتاب‌ها را بخواند و آن‌قدر کلاس‌به‌کلاس بالا برود و آن‌قدر تلاش کند تا وکیل شود و «دادگاه را بکند صحنه تئاتر و جایی برای نویسندگی».
 
کودکان پاکستانی در شهرری که از ثبت نام در مدارس ایرانی جا ماندند: کاش ما هم افغانستانی بودیم
 
اما نشد؛ مدرسه فقط یک‌ سال برای او جا داشت؛ برای او و بقیه دوستان پاکستانی‌اش که پارسال دلشان پرامید بود و حالا خالی از هر امید. «مرتضی» ١٥ ساله مثل بقیه بچه‌های بلوچ پاکستانی که خانواده‌هایشان از ٤٠‌سال پیش به ایران آمدند و بعد کم‌کم در حاشیه شهرها خانه که نه، آلونکی از چوب و خرده‌آهن به پا کردند، در حاشیه شهرری زندگی می‌کند. او حالا که نشسته پشت نیمکت چوبی کلاس درس در خانه علم جمعیت امام علی(ع) و با چهره‌ای که سبزه است و لبی که کبود است و دست‌هایی که کارکرده و پرتجربه است، دلش برای مدرسه‌ای که پارسال در آن درس خواند، پر می‌کشد. 
 
«اعتمادبه‌نفس» خوب کلمه‌ای است برای اولین ویژگی‌ای که از او به یاد می‌ماند؛ دست‌هایش را محکم می‌کوبد به میز، زل می‌زند توی چشم‌های دوربین و می‌گوید مگر من چه کم دارم؟ «اگر کارت آبی گرفتم و درس خواندم، می‌خواهم یک وکیل خوب شوم و به کسانی که پرونده‌هایشان ناقص می‌ماند و نمی‌توانند پول کارهایشان را بدهند، کمک کنم.» 
 
مرتضی نویسنده است و بازیگر تئاتر؛ همه اینها را در سال‌هایی که گذشته در خانه هنر جمعیت یاد گرفته؛ اینها اما برایش کافی نیست. او می‌خواهد قد بکشد کنار همه بچه‌ها، چه افغان باشند چه ایرانی، آنها که خودش می‌گوید هیچ فرقی با هم ندارند؛ همه‌شان با هم برابرند. «پارسال در مدرسه شهدای صالح‌آباد درس می‌خواندم. کلاس سوم بودم. من درس نخوانده بودم و جا ماندم، به‌ خاطر همین با این سنم، کلاس سوم بودم. مدرسه‌مان را دوست داشتم. مدرسه خوبی بود. همه مهربان بودند. در مدرسه طوری با ما برخورد می‌کردند که درس خیلی جدی است و باید درس‌ها را خوب یاد بگیریم. درسم خوب بود. امسال کارت آبی ندادند و ثبت‌نام نشدم. گفتند شما پاکستانی هستید، پاکستانی‌ها را ثبت‌نام نمی‌کنیم.»
 
  کی به ایران آمدید؟
 
خیلی وقت است ایرانیم؛ پدربزرگم ٢٠سالش بود که به این‌جا آمد. ما ٥ بچه هستیم و دونفرمان کار می‌کنیم. در روزاهایی که بیکارم سبزی کاری می‌کنم؛ روزی ٣٥‌هزار تومان مزد می‌گیرم.
 
  یعنی آدم‌هایی مثل خودت؟
 
بله؛ به پاکستانی‌ها و افغانستانی‌ها کمک کنم.
 
  مگر نمی‌گویی به تئاتر و نویسندگی علاقه‌مندی؟
 
از نظر من دادگاه هم یک جور صحنه تئاتر است. تماشاچی‌ها می‌نشینند و کسی در روبرویشان بازی می‌کند. اگر به تئاتر علاقه دارم، آن‌جا هم تئاتر هست. اگر به نویسندگی علاقه دارم، آن‌جا هم می‌توانم بنویسم، می‌توانم بیان داشته باشم.
 
  فکر می‌کنی بتوانی یک وکیل خوب شوی؟
 
بله؛ چرا نتوانم؟ مگر از کسی کم دارم؟
 
  در مدرسه‌تان چند دانش‌آموز پاکستانی بودند؟
 
در مدرسه ما ٤ نفر پاکستانی بودیم. ما شخصیت پاکستانی‌مان را قایم می‌کردیم و یک شخصیت جدید افغانستانی برای خودمان درست می‌کردیم. چون مردم پاکستانی‌ها را دوست ندارند. قانون برای افغانستانی‌ها و پاکستانی‌ها برابر نیست. مگر بین بچه‌ها فرق است؟ آنها از یک کشور دیگر می‌آیند، ما هم از یک کشور دیگر. هر دو کشور جنگ دارد، مگر فرقی می‌کند؟ من فکر می‌کنم بین ما و بچه‌های ایرانی هم فرقی نمی‌کند. اگر وکیل شوم تلاش می‌کنم همه بچه‌ها درس بخوانند. هر بچه‌ای در هر کشوری که زندگی می‌کند، حق دارد درس بخواند. کسی نمی‌تواند این حق را از او بگیرد. من دوست ندارم سبزی‌کاری کنم، خیلی سخت است. من پسربچه ١٥ساله‌ام و برایم سبزی‌کاری سخت است، اگر درس بخوانم می‌توانم کار بهتری پیدا کنم. الان پولم را به خانواده‌ام می‌دهم. پدرم دست و پایش شکسته و نمی‌تواند کار کند، مادرم هم فوت کرده است.
 
  تا حالا پاکستان رفته‌ای؟
 
بله یک‌بار رفته‌ام.
 
کودکان پاکستانی در شهرری که از ثبت نام در مدارس ایرانی جا ماندند: کاش ما هم افغانستانی بودیم
 
  پدر و مادرت اهل کدام شهر بودند؟
 
اهل روستایی در شهر شیکارپو در حاشیه شهر سند.
 
  به نظرت پاکستان چطور است؟
 
مثل ایران خوب نیست.
 
  یعنی ایران را بیشتر دوست داری؟
 
بله؛ این‌جا مردم خوب هستند. آب‌وهوای این‌جا خیلی خوب است ولی اگر شرایط آن‌جا خوب شود شاید بروم؛ به هرحال کشور اصلی‌ام آنجاست.
 
گلناز؛ غمگین و سربه‌زیر
 
دخترهای پاکستانی را زود به خانه شوهر می‌فرستند؛ اسمشان را می‌گذارند کنار اسم یک مرد که فرقی نمی‌کند چندساله باشد و چند بچه داشته باشد و همسر داشته باشد یا نه. «گلنازِ» ١٣ساله را هم یک‌سال است که نامزد کرده‌اند؛ با یک مرد میانسال که ٥ بچه دارد و گلناز یک‌بار او را دیده.
 
پارسال که گلناز و نیهاله و زینب را مدرسه شهید عراقی در شهرری ثبت نام کرد و آنها دانش‌آموز کلاس سوم شدند، مدرسه همه زندگی‌شان شد؛ امید در دلشان زنده شد برای ادامه، برای ازدواج نکردن، بچه‌دار نشدن، خانه‌دار نبودن؛ که درس خواندن و کاری پیداکردن و برای خود کسی شدن، بهتر.
 
حالا اما غم، نشانه صورت اوست؛ در کلاس مختلط خانه علم نشسته، دستش را روی روسری روشنش گذاشته و می‌خواهد یک نفر برایش توضیح دهد که بچه‌های پاکستانی و افغانستانی با هم چه فرقی دارند؟ که چرا آنها از دو‌سال پیش می‌توانند مدرسه بروند اما بچه‌های «سیاه‌سوخته» پاکستانی که آفتاب تیز تابستان سر زمین‌های سبزی و روی خیابان‌های شیب‌دار تهران، سبزه‌ترشان می‌کند، نه؟ «کسی در مدرسه ما را اذیت نمی‌کرد. بچه‌ها فکر می‌کردند ما افغانستانی هستیم، کسی نمی‌دانست که پاکستانی‌ایم ولی از نظر من مشکلی نداشت که آنها بفهمند ما پاکستانی هستیم. مگر چه فرقی می‌کند؟ همه ما انسان هستیم. خود مدیر می‌دانست ولی او نمی‌خواست که بقیه بچه‌ها بفهمند و بگویند خانم چرا پاکستانی‌ها را به مدرسه ما راه دادید؟ مدیر ما خیلی خوب و مهربان بود، اجازه داد ما در مدرسه‌اش درس بخوانیم. همان اولش از چهره‌مان فهمید ما پاکستانی‌ایم.»
 
  چندنفر در مدرسه شهید عراقی پاکستانی بودید؟
 
ما ٥نفر پاکستانی در مدرسه بودیم؛ معلم‌مان شک کرد و از ما پرسید که شما کجایی هستید؟ ما هم گفتیم افغانستانی هستیم. او فهمیده بود که دروغ می‌گوییم اما دیگر به روی خودش نیاورد. تعدادی از دوست‌هایمان بودند که نمی‌توانستند خوب فارسی حرف بزنند. مدیر گفت آنها را ثبت‌نام نمی‌کند تا یک‌سال در خانه علم درس بخوانند و فارسی‌شان بهتر شود و‌ سال بعد بیایند. یک‌بار من به چشم‌هایم سرمه خشک زده بودم، سر صف بودیم و به من گفتند تو پاکستانی هستی، من را مسخره کرد و گفت دیگر نیا مدرسه ما.
 
  بقیه هم دوست نداشتند بقیه بچه‌ها بفهمند پاکستانی‌اند؟
 
من فکر می‌کنم که ما با بچه‌های افغانستانی فرقی نداریم. اگر من را افغانستانی فرض کنند، می‌گویم بله من افغانستانی‌ام. مگر چه فرقی می‌کند؟ فقط ما چهره‌مان با آنها کمی فرق می‌کند، آنها سفیدند و ما سبزه. ما از بچگی در آفتاب کار می‌کنیم و چهره‌مان سبزه‌تر می‌شود. پاکستان و افغانستان به هم نزدیکند و جفتشان به ایران نزدیک؛ الان دولت ایران قبول کرده که افغانستانی‌ها در مدارس ایرانی درس بخوانند ولی پاکستانی‌ها نه. از ما کارت و شناسنامه می‌خواهند، خب، افغانستانی‌ها هم کارت ندارند. 
 
من می‌گویم بچه‌های افغانستانی و پاکستانی و اصلا همه بچه‌ها با هم فرقی نمی‌کنند. مدرسه خیلی به آینده من کمک می‌کند. در یک‌سال ٦ تا کتاب می‌خوانیم طبق برنامه. در مدرسه درس‌خواندن خیلی مرتب است، دوست دارم هرسال در مدرسه درس بخوانم و بروم بالا. نظم و تربیت در مدرسه خیلی خوب است، مدیر و معلم به ما می‌گفتند که چطور رفتار کنیم.
 
  قرار است کی به خانه نامزدت بروی؟
 
نمی‌دانم خاله. هیچی نمی‌دانم. غیر از مرگ خودم چیزی نمی‌دانم. وقتی نمی‌دانم کی ثبت‌نامم می‌کنند، بمیرم بهتر است. همه وسایلم آماده است، کتاب و مداد و کیف و همه چی. آماده‌ام که اول مهر بروم مدرسه.
 
  اگر نتوانی بروی مدرسه، باید بروی خانه نامزدت؟
 
نه نمی‌روم. خودم را می‌کشم.
 
زینب؛ سر به هوا و آرزومند
 
زینب پارسال ١٢ساله بود که به مدرسه رفت و در کلاس دوم جا گرفت و حالا که چشم‌های سرمه‌کشیده‌اش را که مثل چشم‌های آهوهای دشت‌های پاکستان، کشیده است و براق و مشکی، دوخته به تخته سبز کلاس، می‌گوید هنوز هم باورش نمی‌شود که به آرزویش رسیده و یک‌سال در کنار بقیه بچه‌ها در مدرسه درس خوانده است. لب‌های برجسته کبودش را با دندان می‌گزد و دست‌های استخوانی سبزاهاش را قلاب می‌کند و تکیه‌گاه سرش و می‌پرسد خاله، یعنی تو می‌گویی امسال هم می‌رویم مدرسه؟
 
«امسال با خاله‌های خانه علم و پدرم رفتیم مدرسه ثبت‌نام کنیم، پرسیدند که اینها کجایی‌اند؟ بعد یکی از مسئولان مدرسه گفت که اینها افغانستانی نیستند، از ظاهرشان پیداست که پاکستانی‌اند و بعد گفتند که شما پاکستانی هستید و نمی‌توانید ثبت‌نام کنید. گفتند پاکستانی‌ها حق ندارند در مدرسه ثبت‌نام شوند، نه شناسنامه دارند نه هیچی دیگر. پارسال که به مدرسه رفتیم هیچ پولی از ما نگرفتند؛ پول روپوش دادیم فقط.»
 
  فکرش را می‌کردی که یک روز به مدرسه رسمی بروی؟
 
قبل از این‌که پارسال به مدرسه بروم، هیچ‌وقت فکرش را نمی‌کردم بتوانم یک روز در مدرسه درس بخوانم. آرزویم همیشه این بود که در مدرسه درس بخوانم. خواهرم سر کار می‌رفت و بعضی‌ وقت‌ها مردم به او کتاب و مداد و... می‌دادند و آنها را به من می‌داد، من هم بچه‌ها را جمع می‌کردم و با هم نقاشی می‌کشیدیم، به آنها مداد می‌دادم و ادای درس خواندن را درمی‌آوردیم. همیشه آرزویم این بود که در مدرسه درس بخوانم، معلم‌ها و همکلاسی‌های خوبی داشته باشم. اصلا فکرش را نمی‌کردم که به آرزویم برسم. معلم‌هایمان خیلی خوب بودند، دوست دارم امسال هم بروم مدرسه ولی می‌گویند نمی‌شود.
 
«کاش پارسال هم مدرسه نمی رفتند»
 
رویا منوچهری، مدیرخانه علم شهرری است. او این روزاها غمگین تر از همیشه است و می گوید کاش اگر قرار بود بچه های پاکستانی حاشیه های شهرری را در مدرسه راه ندهند، کاش پارسال هم مدرسه نرفته بودند. اینها حرف‌های او است که در یک بعدازظهر گرم در خانه علم جمعیت امام علی (ع) در شهرری.
 
«سال گذشته بچه ها کارت آبی گرفتند که در این کارت هویتشان را می نویسند و با آن کارت مراجعه کردند به مدرسه و ثبت نام کردند؛ گرفتن این کارت‌ها یک بازه زمانی یک هفته تا ١٠ روزه دارد که می توانند با مراجعه به دفاتر اداره اتباع بگیرند. سال گذشته مشکل این بود که زمان مشخصی برای دریافت این کارت‌ها بود و اطلاع رسانی هم محدود بود؛ خیلی از خانواده های افغانستانی تحت پوشش ما هم اصلا اطلاع نداشتند و بچه هایشان از تحصیل بازماندند. بچه ها پاکستانی که بلوچ هستند، 
 
مهاجرتشان از افغان‌ها هم قدیمی تر است؛ آنها از ٥٠ یا ٦٠ سال پیش به ایران آمدند و در سیستان و بلوچستان ساکن بودند و بعد به دلیل شرایط اقتصادی و ... به تهران و اطراف تهران آمدند و به شغل‌های کاذب مانند تکدی گری، دستفروشی، جمع آوری ضایعات و ... مشغول شدند. سال گذشته بچه‌های پاکستانی ما توانستند وارد مدارس دولتی عادی شوند و درس بخوانند اما امسال به آنها گفته شده که ثبت نامشان نمی کنند. 
 
وضعیت روحی این بچه ها الان بسیار بد است و ما حتی به جایی رسیده ایم که می گوییم کاش پارسال هم به مدرسه نرفته بودند. آنها یک سال مدرسه رفته و با آن اخت پیدا کرده بودند، حالا هر روز از ما می پرسند که چرا دیگر نمی توانند بروند؟ اگر نیم ساعت اینجا بنشینید می‌بینید که مدام می آیند می پرسند یعنی ما اول مهر مدرسه می‌رویم دیگر؟ اگر پارسال مدرسه نمی رفتند خیلی بهتر بود چون الان برایشان خیلی سخت است که این حق ازشان گرفته شده. الان برایشان بریدن از مدرسه خیلی سخت است. ما خیلی به اداره اتباع استان تهران مراجعه کردیم و یک سری مستندات هم از وضعیت زندگی این بچه ها بردیم و گفتیم درسشان خیلی خوب است و شرایط زندگی شان بد اما به هرحال راه به جایی نبردیم. گفتد جلساتی می گذاریم تا در این باره تصمیم گیری شود. »
 
او می گوید کودکان پاکستانی درگیر انواع و اقسام آسیب‌های اجتماعی اند:
 
«حدود ٧٠ تا بچه اينجا به صورت دایم مي‌آيند و حدود ٤٠ تا هم كلاس هاي خاص را مي آيند يا با خانواده‌هاي آنها در ارتباط هستيم. از سال ٩٠ فعاليت خود را در شهر ري شروع كرديم چون آن موقع طرح فرمان نبود مشكل اصلي ما محروميت از تحصيل بچه ها بود چون بيشتر بچه‌هاي مهاجر محروم از تحصيل بودند كه بيشتر افغانستاني بودند. 
 
از طريق پيگيري هايي كه داشتيم  متوجه شديم در شهر ري آسيب ها از جمله كار، فحشا و كودك آزاري بيشتر متوجه بچه هاي بلوچ پاكستاني است نه اينكه بچه‌هاي ايراني يا افغانستاني مورد آسيب نباشند اما اينها به دليل شكل كار و فرهنگ خانواده هايشان در معرض آسيب بيشتري هستند. كار اينها بيشتر اسفند گرداني است كه مخصوصا به دختران خيلي آسيب زده است. هم آزار كلامي مي بينند و هم جسمي و جنسي. بحران هايي خيلي جدي با بچه هايمان داشتيم. مثلا چهارتاي آنها در حين اسفند گرداني سر چهار راه ها توسط ماشين ٢٠٦ كه راننده آن خانم هم بود دزديده شدند. آنها بعد از يك روز و نيم موفق شدند فرار كنند. 
 
آدرس خانه را كه با همكاري بچه ها پيدا كرديم متوجه شديم از خانه‌هاي تيمي فساد در منطقه ترمينال جنوب بود. البته از دستگاه‌هاي مختلف قضايي و انتظامي هم پيگيري مي‌كرديم اما به دليل مشكلات هويتي كه بچه ها دارند به نتيجه نرسيديم. موردهاي اينچنيني خيلي داشتيم هم دخترهاو هم پسرها . پارسال حدود ٢ ماه شناسايي انجام داديم چون مي خواستيم دست پر سراغ مسئولان برويم حدود ٤٠٠ خانواده فقط از حاشيه شهر ري شناسايي كرديم  ميانگين ٥ تا بچه دارند كه از آنها ٣ نفر شرايط رفتن به مدرسه دارند ولي محروم هستند. در ميان ٧٠ تا ٨٠ تا بچه ما ٣٠ نفري كه به مدرسه رفتند خيلي تغيير كردند چه به لحاظ اخلاقي و رفتاري و انگيره و اميد. 
 
اينها مي دانند اوراق هويت ندارند هر چقدر هم درس بخوانند به نتيجه نمي رسند اما اين مدرسه رفتن و كارتي كه پارسال گرفتند اتفاق بزرگ و معجزه اي بزرگ بود براي آنها مي توانند آينده مثبتي داشته باشد اما امسال ضربه بسيار بدي خوردند كه ما مي گفتيم كاش پارسال اينها نمي توانستند به مدرسه بروند. عقب گرد كردند و نااميد شدند. بچه ها قلبا از اين مسأله ناراحت هستند. هنوز هم باورشان نمي شود و درباره اين موضوع پيگير هستند و مي‌پرسند كه اسم من در كلاس هست مي توانم مدرسه بروم يا نه.»
 
و اینها بقیه حرفهای اوست:
 
«اينها در سن پايين به اسم همديگر مي خورند و خيلي از آنها نامزد دارند و تا يكي دو سال آينده بايد ازدواج كنند بچه هايي كه لطمه مي خورند به لحاظ روحي به خصوص پسرا كه نمي خواهند زير بار زندگي بروند با خانواده در ارتباط هستيم كه اين ازدواج را عقب بندازيم. يكي از بچه‌ها را به آقايي شوهرش دادند كه همسرش مرده و ٥ تا بچه دارد. اما در اين بين مدرسه براي بچه دلبستگي شده بود كه متاسفانه امسال نشد ثبت نام شوند. مرتضي هم ازدواج كرده است و هنوز زير بار نرفته است و هر دو خانه‌هاي خانواده هايشان هستند. 
 
ميزان خشونت در غربتي ها بيداد مي‌كند. رسمي دارند پدر مي خواهد بچه را تنبيه كند به بچه تجاوز مي كند خوشبختانه جمعيت روي اين مسأله مطالعه كرده است و آگاهي بخشي انجام مي‌شود. در بلوچ ها رسم رسوم هاي قبيله اي است كه مشكل است اكثر بچه‌ها پدرانشان اعتياد دارند اما ميزان خشونت در آنها پايين است  و آداب و رسوم ها اذيت كننده است. مادر يكي از بچه‌ها را كشته اند پشتش حرف زده است چون كار مي كرده است همانجا او را كشته اند.»
 
«بچه های پاکستانی با افغانستانی هافرقی ندارند»
 
دو سال پیش بود که یک خبر دنیای دانش آموزان مهاجر را تکان داد؛ یک خبر درباره یک دستور از زبان مقام معظم رهبری که از ایشان نقل شده بود: «هیچ دانش‌آموز مهاجری از تحصیل بازنماند.»بعد از آن بود که وزارت کشور و وزارت آموزش و پرورش با همکاری هم، موضوع تحصیل دانش آموزان مهاجر را شروع کردند و حتی گفته شد که حدود ٤٠٠ هزار دانش آموز افغان توانسته اند به مدارس ایرانی بروند. 
 
ماجرای دانش آموزان پاکستانی اما فرق دارد؛ حالا اینطور که به نظر می رسد به دلیل بیشتر بودن تعداد دانش آموزان افغان در ایران، این توصیه بیشتر برای آنها عملی شده است. «خلیل الله بابالو»، رئیس سابق رئیس مرکز امور بین‌الملل و مدارس خارج از کشور وزارت آموزش و پرورش که به تازگی از این سمت رفته است، یکی از کسانی است که در دو سال گذشته به طور مستقیم با این موضوع درگیر بوده است. 
 
او حالا در گفت‌وگو با «شهروند» می گوید که دستور مقام معظم رهبری در این باره برآمده از نگاه انسانی اسلامی است و در این نگاه آدم‌ها تفکیک نمی شوند که فرد مهاجر سیاه پوست است یا افغان یا پاکستانی: «ما حتی درباره یکسان بودن انسان‌ها در قرآن آیه داریم. خداوند خط کشی نمی کند. هرکسی به ما هو انسان، حق طبیعی اش است که درست زندگی کند فرقی نمی‌کند سوری باشد یا پاکستانی و ... . بچه به هردلیلی اینجاست باید درس بخواند. ما در ایران از ١٧ کشور اتباع داریم و هرکدام شرایطی دارند. 
 
دستور رهبر انقلاب در این باره مکتوب نبود. توصیه داشتند.» او ادامه می دهد: «همیشه نگاه ما به تحصیل دانش آموزان اتباع مثبت بوده است. دانش آموز که مقصر شرایط خانواده و کشور نیست. او طفل معصومی است که حق طبیعی اش است که درس بخواند و به هیچ وجه نباید آسیب ببیند. پاک کردن صورت مسأله به ضرر ایرانی هاست. اگر تحقیر و توهین کنیم، او یک انسان است تا آخر عمرش ذهنیت منفی دارد و این باعث می‌شود که این آدم با همان ذهنیت انتقام گیری کند.»
 

یک داستان تلخ

پدرام سلیمانی

برادرزاده‌ام دختر شیرینی است.دختر هفت ساله تنها برادرم. امسال به کلاس اول رفت. پدر و مادرش سر از پا نمی‌شناختند. یک مهمانی ترتیب دادند. بعد از اینکه سال‌ها درمان نتیجه داد و صاحب دختر شدند، به هر بهانه‌ای مهمانی ترتیب می‌دهند. اولین گریه ممتد کودک، اولین فحاشی کودک، اولین روزی که کودک پوشک نبست، اولین باری که کودک محکم و استوار پدرش را قهوه‌ای کرد و مستقل شد و… همه این‌ها تبدیل به بهانه‌ای برای مهمانی گرفتن می‌شدند. با این حال اعتراف می‌کنم که در این مهمانی‌ها به من خوش می‌گذشت. مخصوصا در مهمانی آخر.

برادرزاده‌ام دختر بانمکی است. روی پاهایم می‌نشیند و بغلش می‌کنم. شعرهای زیادی بلد است. همه اشعار را برایم می‌خواند. با لبخند. در ذهنش جوجه تیغی‌ها را تبدیل به کیوی می‌کند و بعد قصه‌شان را برایم تعریف می‌کند. از دنیایی می‌گوید که در آن موزها شورش کرده‌اند و توت فرنگی‌ها را اذیت می‌کنند. و بعد با صدایی آرام برایم از درددل کردن‌های هلوهایی می‌گوید که به هلوهای هسته جدا حسادت می‌کنند و خیلی غمگین‌اند. میوه‌ها را دوست دارد. و من بدون اینکه به حرف‌هایش توجه زیادی داشته باشم با لبخندی تصنعی واکنش نشان می‌دهم اما تمرکزم روی کار دیگری است.

برادرزاده‌ام دختر کوچکی است. اما خیلی خوب آواز می‌خواند. وقتی آواز می‌خواند حس می‌کنم با زن بالغی طرفم و لبخند تصنعی‌ام خشک می‌شود. بغلش نمی‌کنم و فقط به صدایش گوش می‌دهم. در آن حالت روی کار دیگری نمی‌توانم تمرکز کنم. و بعد نگران می‌شوم که نکند خودش هم به اندازه صدایش بالغ باشد. بعد از چند روز دوباره می‌بینمش و باز مثل قبل به بازی مشغول می‌شویم. دلم نمی‌خواهد به این زودی‌ها بزرگ شود، هر روز ارتباط‌مان بیشتر می‌شود و حس می‌کنم که چقدر به هم نزدیک شده‌ایم. برادرم و همسرش هم همچین نظری دارند. اکثر روزها او را پیش من می‌گذارند و به دنبال کارشان می‌روند و ما با هم خوش می‌گذرانیم. و من اجازه نمی‌دهم که آواز بخواند. و اصرار می‌کنم که خوشگذرانی‌های‌مان را مثل یک راز حفظ کند و بعد می‌خندم و دوباره به بازی مشغول می‌شویم.

برادرزاده‌ام مدتی است دختر غمگینی شده است. دلش نمی‌خواهد بخندد. دلش نمی‌خواهد قصه میوه‌ها را برایم تعریف کند. شعرهای کمی می‌خواند و شب‌ها کابوس می‌بیند. ما همه نگرانش شده‌ایم اما به نظرمان این حالات اقتضای سن است. بیشتر از گذشته آواز می‌خواند. تقریبا همیشه در حال آواز خواندن است. دلش نمی‌خواهد عمویش را ببیند و مدام سعی می‌کند در اتاقش بماند. و هیچ کس نمی‌داند «چرا؟». هیچ کس به جز من.

منیع: روزنامه قانون

کودکان بی‌هویت، مخاطره‌ای امنیتی است

 یک میلیون کودک با مادر ایرانی و پدر خارجی، شناسنامه ندارند!

 

 

منبع، خبر آنلاین:

عضو کمیسیون اجتماعی گفت: کودکانی که از مادر ایرانی و پدر خارجی متولد می‌شوند نه تنها شناسنامه که هیچ کارت هویتی هم ندارند و از تمام حقوق اجتماعی محروم هستند. تاکنون در مجلس تلاش‌هایی برای تغییر وضعیت این کودکان صورت گرفته که هنوز به نتیجه نرسیده است. چندی پیش هم معاون وزیر رفاه از تصویب صدور کارت هویت برای کودکان زنان ایرانی دارای همسر افغان در کمسیون لوایح دولت خبر داد و گفت سرشماری این افراد آغاز شده است.

ناهید تاج‌الدین، عضو کمیسیون اجتماعی مجلس در گفت‌وگو با خبرآنلاین با اشاره به وضعیت دشوار فرزندان حاصل از ازدواج زنان ایرانی و مردان خارجی گفت: «متأسفانه در حال حاضر جمعیتی بالغ‌بر 800 هزار تا یک میلیون کودک بی‌هویت در ایران وجود دارد که این کودکان حاصل ازدواج زنان ایرانی با مردان غیر ایرانی هستند، زنانی که اغلب آنها از اقشار محروم جامعه هستند و به خاطر محرومیت و پاره‌ای از ناهنجاری‌ها صرفاً به‌صورت شرعی و حتی بدون اینکه ازدواج خود را ثبت و قانونی کنند صرفاً با مردان غیر ایرانی و اغلب افغان، ازدواج‌کرده‌اند و حاصل این‌گونه ازدواج‌ها بعضاً چند کودک بی‌هویت است که به خاطر عدم برخورداری از حقوق اجتماعی هویتی زیرزمینی و پنهان پیداکرده‌اند و جبراً وارد چرخه‌ای از مشکلات و مسائل اجتماعی می‌شوند.»

وی ادامه داد: «این کودکان به خاطر خلاء هویتی و عدم برخورداری از حقوق اجتماعی و با توجه به محرومیت از تحصیل، خیلی زود تبدیل به کودکان کار می‌شوند و بسیار در معرض آسیب‌های اجتماعی هستند، ضمن آنکه به تعبیر من آسیب‌های بالقوه و البته سیار اجتماعی هستند.»

کودکان بی‌هویت، مخاطره‌ای امنیتی است که زیرپوست شهر رشد می‌کند

تاج‌الدین در پاسخ به کسانی که ارائه شناسنامه به کودکان بی‌هویت را مسئله‌ای امنیتی می‌دانند، می‌گوید: «ما دو گونه مسئله امنیتی داریم، گونه اول مسائل امنیتی مسائلی است که مربوط به تحت تأثیر قرار گرفتن هویت ایرانی - اسلامی بافت جمعیتی در بلندمدت است که باید بر روی آن فکر کرد و برایش یک استراتژی امنیتی تهیه کرد، گونه دوم مسائل امنیتی نیز مربوط به مسائل امنیتی است که آسیب‌های اجتماعی برای ما ایجاد می‌کند. من معتقدم ما نباید از مسائل امنیتی آسیب‌های اجتماعی چون حاشیه‌نشینی و اعتیاد و کودکان کار غافل شویم. یادمان باشد کودکان کار پشت هر چراغ‌قرمز و از پس هر التماسی یک‌بار "من فردی" شان شکسته می‌شود و آن‌قدر این اتفاق تکرار می‌شود که روزی برای برخی از آنها ایدئولوژی جرم یا جرم نهادی شده شکل بگیرد و در پی آن باشند با به هم ریختن امنیت اجتماعی از جامعه انتقام بگیرند و این اتفاق بسیار خطرناکی است و ازقضا کاملاً ضد امنیتی است. به‌زعم من ما می‌توانیم با در نظر گرفتن برخی محدودیت‌ها چون محدودیت حق فرزند آوری مخاطرات امنیتی بافت جمعیتی را کنترل کنیم اما مخاطرات امنیتی آسیب‌های اجتماعی زیرپوست جامعه رشد می‌کند و نضج می‌یابد.»

این عضو کمیسیون اجتماعی درباره لایحه ارائه‌شده از سوی دولت برای حل مسئله فرزندان حاصل از ازدواج زنان ایرانی و مردان خارجی گفت: «آنچه در لایحه پیشنهادی دولت آمده درواقع ارائه اقامت رایگان تا رسیدن به سن قانونی و برخورداری از تمامی حقوق مترتب بر اقامت است که بعد از سن قانونی این اقامت می‌تواند با احراز شرایط لازم تبدیل به تابعیت شود، به نظر من این اقامت رایگان می‌تواند از شدت آسیب‌های اجتماعی بکاهد و آسیب‌های این افراد را کنترل کند. در حال حاضر 136 هزار کودک خارج از مدرسه وجود دارد که بخشی از این کودکان زیرپوشش هیچ‌یک از نهادهای حمایتی چون کمیته امداد و بهزیستی نیستند و بخش بزرگی از این کودکان غیر تحت پوشش مربوط به همین طیف از کودکان یعنی کودکان بی‌هویت است که این لایحه می‌تواند از تعداد این کودکان بکاهد.»

لایحه دولت، یک آسیب اجتماعی را به رسمیت شناخته است

ناهید تاج‌الدین درباره اقداماتی که مجلس تاکنون در ارتباط با این کودکان داشته است؛ گفت: « مجلس شورای اسلامی قبلاً یک‌بار در سال 1385 به این موضوع ورود کرده است اما امروز نیاز به ورودی جامع‌تر و همه‌جانبه تر به این موضوع است چون شتاب و سرعت آسیب‌های اجتماعی بیشتر شده است.»

وی ادامه داد: «این لایحه یک آسیب اجتماعی را به رسمیت شناخته و ازنظر من پیشگیرانه و مثبت است، با این لایحه دولت می‌تواند وضعیت اجتماعی کودکان بی‌هویت را کنترل کند. به‌هرحال بخش قابل‌توجهی از کودکان کار کودکانی هستند که حاصل ازدواج زنان ایرانی با مردان غیر ایرانی هستند و بخش قابل‌توجهی از حاشیه‌نشینی نیز مربوط به این طیف است.»

تفکیک بازی‌های کودکان به «دخترانه» و «پسرانه» و عواقب آن

برگزیده از سایت ایسنا:

اسباب بازی

یک کارشناس ارشد روانشناسی با بیان اینکه دخترانه و پسرانه کردن اسباب‌بازیها ریشه‌ای فرهنگی دارد تصریح کرد: از گذشته این کلیشه‌ها بین کودکان وجود داشته است. اینکه تفیک بازی‌های دختران و پسران نه تنها باعث می‌شود آنها نسبت به یکدیگر شناختی نداشته باشند بلکه در بازی‌هایشان به نوع اغراق شده‌ای این تفاوت‌ها را بازتولید می‌کنند.

غلامرضا بافتی در گفت‌وگو با ایسنا، با بیان این ادعا که می‌توان بحران‌های زندگی زناشویی و آمار بالای طلاق در بین جوانان را  ناشی از تربیت دوران کودکی دانست، اظهار کرد: باید به جای جداسازی اسباب‌بازیهای کودکان به آنها آموزش‌ داد و برایشان فرهنگ‌سازی کرد.

بافتی با تاکید بر اینکه باید برای دختران و پسران در بستر سالم و  اسلامی، فرهنگ مناسبی برای شناخت از هم بنا کرد ادامه داد: زمانی که زنان و مردان نسبت به یکدیگر دید منفی داشه باشند، قطعا در چنین جامعه‌ای بازی‌ها نیز دخترانه و پسرانه می‌شود.

وی با بیان اینکه از حدود دهه 80 و 90 میلادی در کشورهای صنعتی رواشناسی تربیتی بسیار جدی گرفته شده است افزود: در حال حاضر نیز این شاخه محبوب‌ترین و پرکاربردترین شاخه از رشته روانشناسی در کشورهای صنعتی است. روانشناسان در این کشورها در کلیه بازی‌ها، داستان‌ها و قصه‌هایی که برای کودکان هستند، اصلاح و بازبینی‌های لازم را انجام داده‌اند. برای مثال در اغلب داستان‌های نوشته شده توسط هانس کریستین اندرسن آسیب‌هایی برای شخصیت‌های داستان دیده می‌شود. مانند داستان دختر کبریت فروش که به نظر می‌رسد می‌تواند کودکان را آزرده خاطر کند.

بافتی در ادامه با اشاره به اینکه عده‌ای معتقدند این داستان‌ها و بازی ها ابزارهایی حقیقی هستند که می‌توانند با تاثیرگذاری روی کودکان آنها را برای روبه‌رو شدن با واقعیات دوران بزرگسالی آماده کرد ادامه داد: معمولا کسانی که معتقدند باید کودکان را برای بزرگسالی آماده کرد، در مقابل کسانی که می‌گویند باید به کودکان فرصت بیشتری داده شود، موفق‌تر عمل می‌کنند.

این روانشناس با اشاره به اینکه در ایران مانند نیز همانند فضای جهانی، آموزش‌ها به این سمت می‌رود که کودکان برای بزرگسالی آماده شوند تصریح کرد: همچنین عروسک‌هایی که معلولیت را نشان می‌دهند و در حال حاضر در کشورهای دیگر تولید و عرضه می شوند، می‌توانند کودکان را برای این بخش آماده کنند. در حال حاضر ما بزرگسالانی داریم که با دیدن معلولان به آنها خیره می‌شوند و یا اینکه احساس ترحم و دلسوزی پیدا می‌کنند. اما اگر در کنار ورود این اسباب‌بازی‌ها آموزش‌هایی هم داده شود، کارکرد آنها مثبت خواهد بود.

وی با اشاره به اهمیت آموزش های مکمل در کنار ارائه اسباب بازی های آموزشی به کودکان تصریح کرد: ممکن است خود تولیدکنندگان عروسکهای معلول  آموزش‌هایی را به شکل صحبت‌های از پیش ضبط شده درباره نوع معلولیت و سایر توانمندی‌های افرادی که این نوع معلولیت را داشتند ارائه دهند. اما اگر این آموزش‌ها در این عروسک‌ها وجود ندارد، بهتر است آموزش‌ها به این سمت برود که کودکی که این عروسک‌ها را در اختیار دارد به جای دلسوزی با نوابغی آشنا شود که این نوع معلولیت‌ها را داشته‌اند، اما توانسته‌اند توانمندی‌هایشان را در جای دیگری بروز دهند.

 این روانشناس با انتقاد از میزان پایین پذیرش معلولان در جامعه ایران تصریح کرد: در ابتدا ممکن است نسبت به پذیرش و خرید چنین عروسک هایی مقاومت هایی در بین خانواده‌ها وجود داشته باشد اما اگر در کنار عرضه این محصولات نگاه سازنده وجود داشته باشد تقاضا در بین خانواده ها ایجاد خواهد شد.

وی با ابراز امیدواری از اینکه در حال حاضر بیشتر خانواده‌های ایرانی به این سمت می‌روند که سطح سواد کودکانشان را تا حد ممکن ارتقا دهند، ادامه داد: اگر به خانواده‌ها این مساله قبولانده شود که این محصولات می‌توانند در ابعاد روانی، ارتباطی، اجتماعی، اخلاقی و یا به طور کلی در رشد هوش هیجانی و عاطفی تاثیر مثبتی داشته باشند، برای چنین محصولاتی بازار خوبی در کشور ایجاد خواهد شد.

این کارشناس ارشد روانشناسی در ادامه افزود: خانواده ها باید در انتخاب اسباب‌بازی‌ها به طور مستقیم اعمال نظر کنند، زیرا کودکان بعد از سن 11 سالگی ذهنیت انتزاعی پیدا می‌کنند. برای مثال مفهوم معلولیت، مفهومی انتزاعی است ولی کودک تنها شکل ظاهری آن را می‌بیند و این فرآیند را با تمام ابعاد آن به درستی درک نمی‌کند، بنابراین خانواده‌ها باید براساس آگاهی خودشان برای کودکان دست به انتخاب بزنند.

برخورد قانونی با والدینی که مانع تحصیل فرزندانشان شوند

معاون آموزش ابتدایی وزارت آموزش و پرورش بیان کرد: در تدوین برنامه ششم توسعه پیشنهاد داده‌ایم از پایه اول ابتدایی تا پایه نهم متوسطه تحصیل اجباری شود.

محمد دیمه ور درباره اجباری شدن تحصیل اظهار کرد: اجباری شدن تحصیل در برنامه چهارم توسعه عنوان شده است و در قانون حمایت از کودکان و نوجوانان نیز آمده است.وی افزود:اگر خانواده ها از فرستادن فرزندانشان به مدارس خود داری کنند مراجع قضایی با آنان برخورد خواهند کرد.

معاون آموزش ابتدایی وزارت آموزش و پرورش بیان کرد: در تدوین برنامه ششم توسعه پیشنهاد داده ایم از پایه اول ابتدایی تا پایه نهم متوسطه تحصیل اجباری شود.

دیمه ور ادامه داد: اجباری شدن تحصیل در برنامه پنجم توسعه نیامده است و قانون نیز جریمه سنگینی برای خانواده ها در نظر نگرفته است و جریمه نقدی در حد یک میلیون تومان در نظر گرفته شده است.

 

 

وی خاطر نشان کرد: در برنامه ششم توسعه پیشنهاد اجباری شدن تحصیل و مجازات سنگین برای خانواده هایی که از تحصیل فرزندانشان جلوگیری می کنند داده شده است که امیدواریم در این برنامه گنجانده شود.

منبع : ایرنا

 

بهزیستی در صورت اطلاع جلوی ازدواج کودکان را می گیرد

 رئیس سازمان بهزیستی کشور گفت: سازمان بهزیستی در صورت اطلاع از ازدواج کودکان با کمک قوه قضائیه از انجام این کار جلوگیری می کند یا اینکه آن فرد یا خانواده او را مجاب خواهد کرد که این کار انجام نگیرد. انوشیروان محسنی بندپی افزود:

آمار دقیقی از کودک همسری در دست نیست اما اگر جایی در این زمینه به ما اطلاع داده شود با توجه به لایحه حمایت از حقوق کودکان و نوجوانان، می توانیم جلوی این کار را بگیریم. وی تصریح کرد: شنیده ایم در برخی مناطق اصلا از کودک درباره تمایل به ازدواج ، سئوال نمی کنند و برخی افراد ، خواهر یا دختر خود را به خانه شخص دیگری می برد و می گوید که باید با این فرد زندگی کنی ؛ متاسفانه کسی نمی تواند پدیده ازدواج کودکان را کتمان کند اما اگر به ما خبر دهند ، مداخله خواهیم کرد و پیگیری می کنیم که جلوی این کار گرفته شود.

وی خاطرنشان کرد: در پیش نویس لایحه حمایت از حقوق کودکان و نوجوانان تا سن ۱۸ سالگی به عنوان دوران کودکی تعریف شده است و حال باید دید که در صحن مجلس وضعیت این پیش نویس چه خواهد شد.

محسنی بندپی درباره ضرورت اطلاع رسانی و آموزش ها در زمینه ازدواج کودکان نیز گفت: استفاده از ظرفیت های اورژانس اجتماعی با شماره تلفن ۱۲۳ و مرکز جامع خدمات بهزیستی مناطق کم تر برخوردار یکی از استراتژی های بهزیستی در زمینه اطلاع رسانی و آموزش ازدواج کودکان به شمار می رود.

 

منبع و ادامه مطلب در: http://psychnews.ir/9863

 

قسمت دوم

 

کودکان پیش دبستانی – زیر ۵ سال

این کودکان را زیاد مورد نوازش و حمایت کلامی قرار دهید:

  • پیش از بغل یا بلند کردن آنان نفس عمیق بکشید و بر روی آنان، و نه ضربه، تمرکز کنید.
  • هم سطح چشمانشان قرار بگیرید و با صدایی آرام و با کلماتی که برایشان قابل درک است سخن بگویید.
  • به آنان بگویید که همچنان دوستشان دارید و همچنان از آنان مراقبت می‌کنید تا احساس امنیت کنند.

کودکان تا نوجوانان – ۶ تا ۱۹ سال

کودکان و جوانان در این گروه سنی را پرورش دهید

  • از کودکانتان یا کودکانی که از آنان نگهداری می‌کنید بپرسید که چه چیزی آنان را نگران می‌کند و چه چیزهایی می‌تواند به آنان کمک کند تا [با ضربه] کنار بیایند.
  • با کلمات ملایم و در زمان‌هایی که مناسب باشد با در آغوش گرفتن، یا تنها با حضور خود به آنان آرامش دهید.
  • حتی برای دوره‌ای کوتاه با کودکان بیش از حد معمول وقت بگذرانید. بازگشتن به مدرسه و کارهای روزمره در خانه هم از اهمیت برخوردارند.
  • برای یک یا دو روز کودکانی که دچار ضربه شده‌اند را از کار خانه معاف کنید. پس از آن، اطمینان حاصل نمایید که فعالیت‌های متناسب با سنشان را انجام می‌دهند و به نوعی مشارکت می‌کنند. این عمل به آنان حس مفید بودن می‌دهد.
  • از وقت گذراندن آنها با هم سنی‌هایشان و اوقات تنهایی و سکوت برای نوشتن یا خلق آثار هنری حمایت نمایید.
  • کودکان را تشویق کنید تا در فعالیت‌های سرگرمی شرکت داشته باشند و به این طرف و آن طرف بروند و با دیگران بازی کنند.
  • به ضربه روحی خودتان بپردازید و از خشونت جسمی، منزوی کردن، تنها گذاشتن و مسخره کردن کودکان بپرهیزید.
  • کاری کنید که کودکان بدانند برای شما مهم هستند. برای انجام فعالیت‌های خاص با آن‌ها وقت صرف کنید و بدون این که فضولی کنید، به آنها سرکشی کنید.

هشدار: مراقب باشید کودکان را مجبور به حرف زدن در مورد ضربه یا شرکت در فعالیت‌های اجتماعی [که نشان دهنده احساسات و افکار باشند] نکنید. اگرچه بسیاری از کودکان به راحتی در مورد وقایع صحبت می‌کنند، برخی از کودکان دچار ترس می‌شوند. برخی ممکن است در اثر سخن گفتن از واقعه، گوش کردن به صحبت‌های دیگران یا دیدن نقاشی‌های مربوط به واقعه مجددا دچار ضربه شوند. به کودکان اجازه دهید که از چنین جلساتی کناره بگیرند و دقت کنید که آیا نشانه‌های پریشانی از خود نشان می‌دهند یا خیر.

زمانی که کودکان، جوانان، والدین، پرستاران و معلمان به کمک بیشتر نیاز دارند

در مواردی کودک و خانواده‌اش ممکن است برای عبور از ضربه دچار مشکل شوند. والدین یا پرستاران ممکن است از این که کودک را تنها بگذارند بترسند. معلمان ممکن است متوجه شوند که کودکی ناراحت است یا [رفتارش] متفاوت است. همکاری همه با هم می‌تواند کمک بزرگی باشد. گفتگو با یک متخصص بهداشت روانی برای پیدا کردن محدوده‌های مورد اشکال را در نظر بگیرید. در کنار هم، همه می‌توانند تصمیم بگیرند که چگونه باید کمک کرد و چگونه باید از یکدیگر آموخت. اگر کودک عزیزی را از دست داده است، همکاری با کسی که می‌داند چگونه با کودکان عزادار کار کند را در نظر بگیرید.

 

راهنمای کمک به کودکان و نوجوانان در معرض ضربات روحی

منبع: خانه امن 

مترجم: فرخ نیک مرام

نکاتی درباره گفت و گو و کمک کردن به کودکان و نوجوانان، برای آنکه بتوانند با فجایع و وقایعی که ضربه روحی بر جای می گذارند، کنار بیایند.

حمایت و قوت قلب دادن از سوی بزرگترها کلید کمک به کودکان در دورانی است که ایجاد ضربات روحی می‌کنند.

کودکان و جوانان پس از وقایعی که ضربه روحی به همراه دارند، مانند تصادف رانندگی یا خشونت ممکن است، دچار فشار عاطفی و روحی شوند. فجایع نیز ممکن است تاثیرات زیان آور بلند مدت بر جای بگذارند. وقتی که کودکان ضربه روحی را تجربه می‌کنند، آن را در تلویزیون تماشا می‌کنند یا در میان گفتگوهای دیگران در مورد آن می‌شنوند، ممکن است دچار ترس، گیجی یا اضطراب شوند. جوانان در برابر این ضربات واکنش‌های متفاوتی از بزرگسالان دارند. گروهی ممکن است بلافاصله واکنش نشان دهند و گروهی ممکن است مدت‌ها بعد، علائم مشکل زا را از خود نشان دهند. در نتیجه بزرگسالان همیشه نمی‌دانند که کودکان چه زمانی نیازمند کمک برای کنار آمدن با آن ضربه هستند. این برگه به والدین، پرستاران و معلمان کمک می‌کند واکنش‌های متداول را شناسایی کنند، نسبت به آنان واکنش درست نشان دهند و بدانند چه زمانی باید از متخصصان کمک بگیرند.

واکنش های احتمالی به وقایع ضربه زننده

بسیاری از واکنش‌های زیر در میان کودکان و جوانان در هنگام اداره کردن فشار (استرس)، بلافاصله پس از واقعه طبیعی هستند. اگر هر یک از این واکنش‌ها بیش از ۲ تا ۴ هفته ادامه پیدا کنند، یا این که پس از مدتی ناگهان بروز کردند، کودک مورد نظر ممکن است برای کنار آمدن با ضربه به کمک نیاز داشته باشد.

کودکان پیش دبستانی – کمتر از پنج سال

کودکان بسیار کوچک ممکن است دوباره شروع به مکیدن شست کنند یا شب‌ها رخت خوابشان را خیس کنند. ممکن است از غریبه‌ها، تاریکی یا غول بترسند. در میان کودکان پیش دبستانی بسیار رایج است که کودک مدام به والدین، پرستار یا معلم بچسبد یا بخواهد مدام در جایی باشد که احساس امنیت کند. ممکن است بارها در هنگام بازی به ضربه مذکور اشاره کند، یا در تعریف ماجرا غلو کند. عادات خواب و خوراک بعضی کودکان ممکن است تغییر کند یا بعضی کودکان ممکن است دچار دردهایی شوند که قابل توضیح نیستند. سایر علائمی که باید به آنان دقت کرد عبارتند از خشونت، گوشه‌گیری، بیش‌فعالی، مشکلات تکلم یا سرکشی.

  • نوزادان و نوپایان – کمتر از ۲ سال: قادر به درک ضربه روانی نیستند، اما متوجه ناراحتی پرستارشان می‌شوند. این کودکان ممکن است واکنش‌هایی مشابه پرستاران خود نشان دهند یا رفتارهای متفاوت مانند: گریه بی دلیل، دوری از دیگران یا بازی نکردن با اسباب بازی‌هایشان داشته باشند.
  • کودکان – ۳ تا ۵ سال: قادر به درک تاثیرات ضربه هستند. ممکن است نتوانند به تغییرات یا از دست دادن [فرد یا چیزی] عادت کنند. ممکن است برای احساس بهتر داشتن به کمک بزرگسالان نیاز داشته باشند.
  • کودکان تا نوجوانان – ۶ تا ۱۹ سال: ممکن است در این بازه سنی رفتارهایی مشابه کودکان کوچکتر داشته باشند. کودکان کوچکتر معمولا نیاز به توجه بیشتری از سوی والدین یا پرستاران دارند. [این کودکان] ممکن است از انجام کارهای مدرسه یا مسئولیت‌های خود در خانه سر باز زنند. پاره‌ای از جوانان ممکن است دچار احساس گناه شوند، چرا که آنها در پاسخ به فاجعه یا ضربه، توان ایفای نقش بزرگترهای خانواده یا اجتماع را در خود نمی بینند.
  • کودکان – ۶ تا ۱۰ سال ممکن است از رفتن به مدرسه بترسند و دیگر با هم سن و سال‌های خود وقت نگذرانند. ممکن است تمرکز خود را از دست بدهند ویا به طور کلی در مدرسه دچار افت شوند. بعضی ممکن است بدون دلیل مشخص پرخاشگر شده یا کارهای کودکان کوچکتر را انجام دهند. مثلا ممکن است بخواهند که والدین یا پرستارشان لباسشان را عوض کنند یا به آنها غذا بدهند.
  • نوجوانان و جوانان – ۱۱ تا ۱۹ سال به دلیل رشد دچار تغییرات بدنی و عاطفی زیادی می‌شوند، پس ممکن است کنار آمدن با ضربات برای آنها دشوارتر باشد. در سنین بالای نوجوانی افراد ممکن است این واکنش‌ها را برای خود و دیگران انکار کنند. ممکن است تنها با پاسخ «خوبم» یا سکوت در هنگام ناراحتی پاسخ دهند. ممکن است از دردهای گوناگون گله کنند چون نمی‌دانند که چه چیزی آنها را از درون، دچار آزار عاطفی کرده است. بسیاری در خانه و مدرسه یکی به دو کرده، در مقابل هر گونه چارچوب یا قدرت بالاتر مقاومت می کنند. آنها ممکن است به رفتارهای خطرناک مانند مصرف الکل یا مواد مخدر نیز روی بیاورند.

والدین، پرستاران و معلمان چگونه می‌توانند به بهبود کودکان کمک کنند

خبر خوش این است که کودکان و جوانان بسیار انعطاف‌پذیرند. معمولا پس از ضربه به سرعت خوب می‌شوند. با حمایت درست از سوی بزرگترها بهبود پیدا کرده و رشد می‌کنند. مهمترین راه برای کمک کردن به این کودکان این است که  احساس کنند که [بزرگترها با آنان] ارتباط دارند، برایشان اهمیت قائل هستند و دوستشان دارند.

  • والدین، پرستاران و معلمان می‌توانند به کودکان کمک کنند که از راه گفتگو، نوشتن، نقاشی و خواندن احساسات خود را ابراز کنند. بیشتر کودکان دوست دارند در مورد ضربه حرف بزنند؛ به آنها اجازه این کار را بدهید. احساساتشان را بپذیرید و به آنها بگویید که غمگین، ناراحت یا نگران بودن ایرادی ندارد. گریه معمولا راهی برای تخلیه فشار عصبی و غم است. دقت کنید که شنونده‌ خوبی باشید.
  • بزرگترها می‌توانند از کودکانی که نگهداری می‌کنند بپرسند در مورد واقعه‌ای که رخ داده است چه می‌دانند. در مدرسه چه می‌شنوند و در تلویزیون چه می‌بینند. تلاش کنید که همراه آن‌ها بر روی اینترنت یا در تلویزیون به اخبار گوش دهید. کمی محدودشان کنید که زمان کافی داشته باشند از چیزهایی که یاد آور ضربه هستند دور بمانند. اجازه ندهید که گفتگو در مورد ضربه به طور طولانی مدت در خانه یا کلاس بحث غالب باشد. به آنها اجازه سوال پرسیدن بدهید.
  • بزرگسالان می‌توانند به کودکان کمک کنند تا چیزهای خوبی که از آن ضربه می‌توانند بیرون بیایند را ببینند. کارهای قهرمانانه، کمک خانواده و دوستان و حمایت‌هایی که از سوی جامعه انجام می شود نمونه‌هایی [از این چیزهای خوب] هستند. کودکان ممکن است از راه کمک به دیگران بهتر بتوانند با ضربه کنار بیایند. آنها می‌توانند به افرادی که مورد صدمه قرار گرفته‌اند یا خانه‌شان را از دست داده‌اند نامه‌های پر مهر بنویسند. می‌توانند به کسانی که کمک کرده‌اند نامه‌های تشکر بنویسند. این گونه فعالیت‌ها را تشویق کنید.
  • اگر خشونت یا خطای انسانی موجب واقعه‌ای شده است، مراقب باشید گروه فرهنگی، قومی یا نژادی، به خصوص افرادی با ناتوانی‌های ذهنی را ملامت نکنید. این می‌تواند فرصت مناسبی برای گفتگو در مورد تبعیض و گوناگونی [در جامعه] باشد. به کودکان بفهمانید که آنان مقصر اتفاقات بد نیستند.
  • اشکالی ندارد که کودکان بزرگسالان را ناراحت یا در حال گریه ببینند، اما تلاش کنید احساسات شدید نشان ندهید. فریاد کشیدن و به در و دیوار لگد زدن می‌تواند برای کودکان ترسناک باشد. خشونت ممکن است کودکان را بیشتر بترساند یا به ضربات بیشتری به آنها وارد کند.
  • بزرگسالان می‌توانند به کودکان و جوانان نشان دهند که چگونه از خود مراقبت کنند. اگر شما در سلامت بدنی و روحی به سر ببرید، می‌توانید بیشتر برای کمک به کودکان مورد حمایتتان آماده باشید. مراقبت از خود را به نمایش بگذارید، کارهای روزمره را انجام دهید، غذای سالم بخورید، به اندازه کافی بخوابید، ورزش کنید و برای اداره فشار (استرس) نفس عمیق بکشید.    

نکاتی در مورد گفتگو با کودکان و جوانان در گروه‌های سنی مختلف، پس از فجایع و وقایعی که ایجاد ضربه روحی می‌کنند

ادامه دارد...

قربانیان نمره ی بیست

منبع: سایت خانه امن

مژگان میراشرافی- مددکار اجتماعی

در خبرها آمده بود،” پدری در کرج به دلیل نمره ۱۶ سرنوجوان خود را به دیوار می کوبد و می کشد.”هنوز مرگ نوجوان کرجی براثر تنبیه بدنی پدرش، برای گرفتن نمره ۱۶، را همه به خاطر داریم.

خانه تمیز و دکوراسیون داخلی اش، مد روزاست. به تازگی دیوارهای خانه، رنگ آمیزی شده و اتاق من را مادرم، با وسواس مرتب کرده است. پدرم جدیدترین سیستم کامپیوتر را برایم خریده، اما من دیگر نمی خواهم در این خانه بمانم. خانه زیباست، اما برای من تنها مکانی برای خشونت دیدن و تحقیر شدن است.

از بچگی همه چیز داشتم. اتاق خوابم پر ازانواع اسباب بازی های گرانقیمتی بود که همه بچه های فامیل حسرت آنها را داشتند. پدرم شغل خوبی داشت و درآمدش هم برای اداره کردن یک زندگی لوکس کافی بود.

یک سال پس از ازدواج والدینم من بدنیا آمدم و اولین فرزندشان بودم. اولین نوه خانواده که از قضا پسرهم بود. سرویس اتاق خوابم را یکی از معروف ترین طراحان دکوراسیون داخلی طراحی کرد. کتابخانه ای در اتاق خوابم تعبیه شد، که حتی پیش از به دنیا آمدن من، از کتاب های نفیس ادبی و علمی  پر شده بود.

تا جایی که یادم می آید همه چیز از کلاس اول دبستان شروع شد. معلم کلاس اولم ازمادرم خواست، رضایت دهد از من آزمون سنجش بهره هوشی گرفته شود. والدینم عصبانی شدند  و مدرسه ام را تغییر دادند و من را به مدرسه ای که عمه ام در آن تدریس می کرد منتقل کردند.

عمه ام که از ماجرا خبر دار شد تصمیم گرفت که خودش پنهانی و بدون اطلاع والدینم مرا به مرکز سنجش هوش ببرد. در آنجا بعد از انجام تست هوش به او گفتند، من از نظر رشد ذهنی و هوشی، ۲ سال از کودکانی که هم سن من بودند عقب تر هستم و بهتر است دو سال در کلاس اول بمانم تا بدین ترتیب، در آینده تحصیلی دچار مشکل نشوم.

والدینم بعد از اطلاع از این مسئله به جای پذیرش واقعیت، آنرا انکار کردند و با اصرار و گرفتن معلم خصوصی سعی داشتند که این مشکل را به نحوی جبران کنند. سال ها بعد، عمه ام به من گفت که مادرم به او اتهام زده که قصد برهم زدن آرامش زندگی او را داشته است.

اولین کتک ها را یادم نمی آید اما دردناک ترین آنها را هنوز بروی پشتم احساس می کنم. کلاس چهارم دبستان دفترچه نمراتم را از پدرم پنهان کرده بودم که نمره تکِ درس ریاضی را نبیند. مادرم خانه نبود و من مشغول بازی با اسباب بازی هایم بودم. پدرم مرا صدا زد و دفترچه نمراتم را جلویم پرتاب کرد و از من پرسید که چرا جواب جان کندن و زحماتش را با نمره ۵ در ریاضی داده ام؟!

از ترس دست و پایم یخ زد. در حال گریه و زاری بودم که ناگهان پدرم با میله فلزی بزرگی به من حمله ور شد. هنوز وحشت آن روز و شدت ضرباتش را روی پشتم احساس می کنم. نمی دانم اگر پدربزرگم نجاتم نداده بود، الآن زنده بودم یا نه ؟!

سالیان متمادی بعلت نگرفتن نمره ۲۰ و داشتن معدل کمتر از ۱۵و همچنین عدم موفقیت در کلاس ویلون و پیانو، خطاطی، کلاس داستان نویسی و حتی ژیمناستیک کتک خوردم. سال ها بدلیل قدرنشناسی از داشتن امکانات و نگرفتن نتیجه دل خواه والدینم تحقیر شدم.

در حال حاضر ۲۷ ساله هستم، اما احساس می کنم تمام ۲۰ سال گذشته زندگی ام در تلاطم، استرس و وحشت از تنبیه های بدنی و روانی والدینم گذشته است. در کودکی با گرفتن هر نتیجه ضعیف، مادرم مرا در حمام تاریک خانه زندانی می کرد و از پدرم به شدت کتک می خوردم.

  حکایت من و نمره بیست به اینجا ختم نمی شود، همیشه اطرافیان و فامیل من را تحقیر و مسخره می کردند. صدای گوش خراش ساز ویلون من بعد از ۷ سال رفتن به کلاس اجباری و یا پیانو بزرگی که در خانه خاک می خورد، مایه تمسخر کوچک و بزرگ فامیل شده بود.

شنیدن کنایه های بچه های فامیل برایم دیگر تکراری شده است که :” اگر بابای ما اینقدر پول خرج ما کرده بود، تا حالا انیشتن بودیم.” بزرگتر که شدم حتی اجازه ندادند بگویم من نمی خواهم به دانشگاه بروم. والدینم هنوز قبول نکرده بودند، که من توانایی قبولی در کنکور سراسری را ندارم. آنها من را مایه سرشکستگی و خجالت خود می دانستند.

اکنون که ۲۷ ساله شده ام نه فیلسوفم و نه دانشمند،  آدم معمولی هستم که تنها خواسته اش، رسیدن به آرامش است، کسی کتکم نمی زند و یا زندانی ام نمی کند، اما مطمئن نیستم که بتوانم رنگ آرامش را در زندگی ببینم ؟!

نمی دانم که توانایی بازسازی اعتماد به نفس له شده ام را دارم یا نه؟! نمی دانم بیماری وسواسم را که ناشی از سخت گیری های عجیب و غریب والدینم است، درمان می شود یا نه ؟! شاید اگر به جای این همه کتک و آزار روانی، از من حمایت می کردند، خود آنها نیزاز زندگی شان راضی تر و خوشحال تر بودند.

کودکان به علت ویژگی هایی که از نظر سنی دارند بسیار آسیب پذیر بوده و نیازمند حمایت و مراقبت والدین شان هستند. اما گاهی بزرگسالان به دلایل مختلف به جای حمایت و مواظبت از کودکان، آنان را مورد آزار قرار می دهند.

کودک آزاری شامل رفتارهایی است که توسط افراد دیگر خصوصا” بزرگسالان نسبت به کودکان انجام می گیرد و به نوعی به سلامت جسمی و روانی کودکان آسیب می رساند. بر خلاف تصور عموم،  خشونت خانگی برعلیه کودکان تنها توسط والدین معتاد و بزهکار و یا در خانواده هایی که مشکلات اقتصادی و خانوادگی شدید دارند اتفاق نمی افتد. بلکه کودکانی که دارای مشکلات تحصیلی و یا رفتاری هستند نیز، ممکن است تحت آزار و خشونت قرارگیرند.

متاسفانه کودکانی که مشکلات نسبتا” پایداری دارند، بیشتراز سایر کودکان مورد آزار قرار می گیرند.( مانند کودکانی که دچار بی قراری یا بیش فعالی، اضطراب، شب ادراری و یا بهره هوشی کمتری نسبت به بهره هوشی معمولی دارند.)

مشکلاتی که درخانواده برای اینگونه کودکان ایجاد می شود، مانند انتظار بیش از حد توانایی آنها، ندیدن تفاوت های آنان با هم سالانشان، ایجاد اضطراب، ترس و مقایسه با دیگر کودکان هم سن آنان ، تنبیه بدنی، تحقیر، توهین وغیره؛ سبب آسیب های جسمی و روانی کودکان می شود.

بسیار دیده شده است که به علت فضای رقابتی ناسالم در میان خانواده ها و دانش آموزان درمدارس، بسیاری از کودکان در معرض آزارهای شدید روحی- روانی و خصوصا” خشونت های خانگی قرار گرفته اند. تصور بسیاری از والدین بر این است که تنها ایجاد و فراهم کردن امکانات رفاهی می تواند آینده فرزندانشان را تامین کند.

اما هنگامی که به نتیجه دل خواه خود دست نمی یابند و یا اهداف فرزندانشان با خواسته ها و آرزوهای آنها مطابقت ندارد، دست به خشونت زده و ناکامی شان را بصورت خشم، متوجه کودک خود در خانه می کنند و او را تحت انواع آزارهای جسمی و روانی قرار می دهند.

چگونه می توانیم از خشونت خانگی بر علیه کودکان در خانه پیشگیری کنیم ؟

شناخت کودکان و نیازهای آنان، سبب می شود که رفتار بهتری با آنها داشته باشیم.

برای این کار می توانیم از روش های مختلف مانند خواندن کتاب های مناسب، شرکت در کلاس های آموزشی ومشورت کردن با افراد آگاه بهره ببریم. می توانیم از دیگران کمک بگیریم.

کمک گرفتن و مشورت کردن نشانه هوشیاری و آگاهی است، نه ناتوانی بنا براین برای کاهش مشکلات خود می توانیم از مراکز مشاوره حضوری یا تلفنی مانند خطوط تلفن اورژانس اجتماعی سازمان بهزیستی و یا خط تلفنی کمک به کودکان و نوجوانان (صدای یارا)، صدای مشاور و سایر سازمان های غیردولتی و متخصصین کمک بگیریم.

پیشگیری همیشه آسانتر و سریع تر از درمان است. برای پیشگیری از آزار کودک درخانه می بایست، آگاهی خود را در زمینه پرورش فرزندان و شیوه های مناسب رفتار با آنان افزایش دهیم. با حقوق و نیازهای اساسی کودک آشنا شویم. به سلامت جسمی وروانی خود و کاهش فشارهای عصبی و مشکلات رفتاری خود که سبب آزار کودک می شود توجه کنیم.

انتظارخود از کودکانمان را با توانا یی ها و استعدادهای آنان تطبیق دهیم و اجازه دهیم کودک خود هدف هایش را براساس علایقش انتخاب کند. در آخر با کمک گرفتن هنگام برخورد با مشکلات و آشنایی ازمراکز حمایتی، مشاوره و امداد کودکان و خانواده ها، راهنمائی های لازم را دریافت کنیم.

منابع :

سفر با مادری که شاهد فرزند کشی بود

برگرفته از سایت خانه امن 

 پریسا صفرپور – فارغ التحصیل رسانه و هنر

 چند روز پیش از آنکه خبر قتل دختر نوجوان کنگاوری « عاطفه نویدی» توسط پدر، به دلیل  داشتن دوست پسر ، تیتر رسانه های داخلی و خارجی  شود، تعدادی از دوستان مهمان من بودند. چند پاراگراف از یک داستان در سبک سوررئال را که نصفه نیمه رها کرده بودم برایشان خواندم. همگی ازسوژه ی داستان متأثر شدند و پرسیدند اصل این جریان چیست.

قضیه به سال۱۳۸۵ برمی گردد که برای آخرین بار در ایران با دوستانم به ایرانگردی رفتم. وقتی اتوبوس در بندر لنگه توقف کرد تا مسافرهای گذری را برای صندلی های خالی سوار کند، زن خمیده ای را پیچیده در چادری که از کهنگی سبزشده بود دیدم. صندلی ها پر شده بود و او التماس می‌کرد حداقل روی بوفه به او جا بدهند. پیاده شدم و از شاگرد راننده

خواستم پیرزن را کنار ما بنشاند که یک صندلی اضافه خریده بودیم. زن کنار من نشست. لهجه اش چیزی شبیه به لری و بندری و آبادانی بود. صدایش خشدار، و ته گلویی مثل آنفولانزا گرفته که شربت سینه اش را نخورده است.

چشمهایش تمام مدت خیس بودند و من نمی‌دانستم اشک است یا بیماری. آنها را با گوشۀ شال سیاه نخی که دور تا دور سر و صورتش پیچانده بود پاک می کرد.

گفت می خواهد برای همیشه برود «کنار ضریح حضرت معصومه» خدمت کند. مراسم چهلمین روز مرگ شوهرش را روز قبل برگزار کرده بود.

« خدا نیامرزدش به حق سید عباس. چهل روز آزگار است می خواهم بگویم خدا ببخشدش اما در دهانم نمی چرخد. بدبختم کرد. بچه هایم را کشت.»

طپش قلبم بالا رفت واحساس کردم ابرو هایم به سقف خورده که پیرزن هم با سرتکان دادن، گویی حیرتم را تایید کرد.

« بله عزیزم. داغ سه عزیز دیده ام، سه تا. می دانی؟ نه، نمی فهمی. نه مادر هستی و نه جای من و نه داغدیده. الاهی به حق این غروب هرگز نبینی.»

وقتی گفت «دختر دوازده ساله اش را شوهر داده است به یک پیرمرد و دخترک دو سال بعد با اولین زایمان درگذشته» کمی گیج و متأثر نفس راحتی کشیدم که شاهد زنده ی فرزند کشی کنارم ننشسته است.

پیرزن انگار دیگر با من حرف نمی زد. نگاهش از پنجره روی تاریکی کلید شده بود و فقط لبهایش تکان می خورد.

« سعیده ی بی شانس و اقبالم را که گفتند تصادف کرده هم خانواده ی شوهرش کشتند. من می دانم. مردک معتاد بود و زن داشت. مرد از خدا بی‌خبر من هم گفت او آدم خوبیست و روی لنج کار می‌کند و زنش بچه‌دار نمی‌شود، دختر بدهیم برود. دامادم به خاطر مواد از مردانگی افتاده بود، من می دانم. دخترم دسته گل هجده ساله مگر می‌شود چهارسال در خانه ی شوهر بچه‌دار نشود؟ برایش حرف در آوردند که رفیق گرفته و در غیاب شوهرش چنین و چنان. من می‌دانم به خدا که     برادرشوهرهایش او را کشتند. اگرنه، چرا یک هفته بعد از خاکسپاری مرا خبر کردند؟ گفتند تصادف کرده است.»

ذهن تکه تکه اش را نمی توانست جمع کند، فقط می خواست دردش را بگوید. داشت دربارۀ دختر سوم حرف می زد.

« الاهی جانم برای حمیده در برود به حق سید عباس مظلوم. هنوز پانزده سالش هم نبود. عین گل پرپرش کرد، الاهی خیر نبینی مرد. خدا با هند جگر خوار همنشین ات کند.»

گویی روح و روان زن دیگر با ما و در اتوبوس نبود. احساس کردم برای هزارمین بار دارد داستان تلخ زندگی اش رابرای خودش بلند بلند و اشکبار فکر می کند.

« افتادم به دست و پایش که اجازه بده ببریمش دکتر معاینه اش کنند. گفت دختری که معاینه لازم بشود کارش تمام است. با داس زد مرا تکه تکه و راهی بیمارستان کرد. ببین. ببین. اینجا. اینجا.»

آستینهایش، دکمه هایش، پاچه های شلوارش و حتی یقۀ تا گردن بستۀ پیراهن سیاهش را باز کرد و کنار کشید تا جای زخم ها را به عنوان شاهد نشان دهد. زخمهایی که به نظر می‌آمد آنقدر عمق داشته‌اند که با وجود کهنه گی، هنوز سرخی و برجستگی زننده ای درقیاس با پوست آفتاب سوختۀ پیرزن داشتند.

« زد ناکارم کرد، فرستادم بیمارستان، دختر بدبختم را سوزاند. روح الله برایم تعریف کرد که چطور خواهر بدبختش را کنار ساحل نصف شب خواباندند، دورش را آجر چین کردند. دست و پاهایش را با سیم بوکسل و طناب بادبان بستند. گفت حمیده مدام پاهایش را جمع می‌کرده تا ادرار و مدفوعی که با خونریزی اش یکی شده بود را نبینند. به نظرم بچۀ معصومم قاعده شده بود از ترس. مرد خیر ندیده‌ام روح الله را می‌فرستد خانه ولی بچه‌ام از دور شاهد زنده زنده گُر گرفتن خواهرش بود.»

زن گفت حمیده هنوزعادت ماهانه نشده بود که او را کشتند. گفت وقتی کلاس دوم راهنمایی را تمام کرد به دلیل فقدان هایپی در پی خواهرانش و «ازدواج مجدد پدرش» که سبب دعواهای خانگی فراوان شده بود دچار کابوسهای شبانه شد.ترک تحصیل کرد و رفت کنار ساحل تا به توریستها و مسافرها ماهی و سبدهایی که خودش می بافت را بفروشد.

«هرچه گفتم نامه رد و بدل کردن که چیزی نیست. گفتم تو که شبانه‌روز پای ماهواره نشستی می‌بینی دنیا عوض شده. گفتم دوتا دختر از دست داده ایم بگذار این یکی زندگی کند. گفتم ما خودمان فرستادیمش بیرون ِ خانه. نمی‌شود که برود جلوی         مردم ولی عاشق نشود. زن دیگرش در گوشش خوانده بود که دخترت خراب شده و درمحله  و روستا و تا خود لنگه و بوشهر آوازه اش پیچیده.»

شب حادثه مرد همسرش را مجروح و راهی بیمارستان می کند. زن دوم و کودکان او را به شهر خودشان می فرستد. از پسر هفده ساله اش می‌خواهد که دست و پای دختر را ببندد و خودش فرغون را پر از آجر و بشکه های بیست لیتری نفت می کند.

«دخترک معصومم به من گفته بود که عاشق یک مسافر شده است. یک بچه هجده نوزده ساله اهل «بستک» بود. خرما چین بود به نظرم. می‌خواست پول اندازه ی خواستگاری جمع کند و بیاید.»

تازه متوجه می‌شدم زن پیر نیست. شاید در دهه ی چهل زندگی‌اش بود. همچنان با خودش بلند بلند فکر می کرد.

«دو هفته بعد وقتی از بیمارستانی در شیراز مرخص شدم و به خانه ی خرابم برگشتم هیچ اثری از جگرگوشه ام نبود.

روح الله را رد کرده بودند کویتی شارجه ای جایی با لنج. هنوز که هنوز است فقط گاهی تلفن می زند. برادرشوهرها و برادرهایم نیز شهادت دادند دخترم را آب برده است و مرا هم دزد زده است. همه حتی اهالی پاسگاه می‌دانستند دخترکم ماهی گیری دوست داشت. یک چوب و قلاب می‌گرفت دستش ده ساعت روی قایق حوصله می کرد. یکی دوتا ماهی        می‌گرفت و به مسافرها دانه ای پنجاه تومان می فروخت.»

اتوبوس تمام شب سرشار از مویه های مادری بود که هیچ سهمی در«داشتن» جگرگوشه هایش نداشت و اغلب «مسافرین خواب بودند.»  مثل این شب و روزها که کنگاور پر است از مویه های مادر«عاطفه نویدی» و ما خواب و گرفتاریم.

حق تنبیه طفل و ابهام در قانون

منبع: سایت خانه امن
 

نویسنده: فیروزه فروزانفر
روزنامه نگار

اختیارش را دارم تنبیه اش کردم . دزد بشه ،قاچاقی یا از دیوار مردم بالا بره ؟ آلان جلوش را نگیرم هیچوقت نمی تونم جلوش رو بگیرم .
پسربچه هشت ساله مثل بید به خودش می لرزید و شلوارش رو خیس کرده بود . دو طرف صورتش به کبودی می زد . روی پاهاش بند نبود و می لرزید و دست های لرزانش را زیر بغلش پنهان کرده بود .
افسر نگهبان بچه رو دست سرباز وظیفه سپرد تا ببردش آبدارخونه و یک استکان چایی نبات بهش بده . ازقرار همسایه ها به کلانتری زنگ زده و خبر داده بودند که ممکنه بچه زیر چک و لگد های باباش از دست بره.
افسرنگهبان بعد از اینکه بچه را فرستاد آبدارخونه به پدر بچه که از فرط عصبانیت سرخ شده بود گفت : مرد حسابی بچه ۸ ساله رو اینطوری کتک می زنی اسمش رو گذاشتی تربیت . بچه س حالا ساندویچ دوستشو برداشته ، کار بدی هم کرده ولی باید طوری بزنی که سیاه و کبود بشه . همسایه ها می گن بار اولت هم نیست وزنت رو هم کتک میزنی .

جایگاه فقهی و قانونی تنبیه کودک در قانون

قانون حمایت از کودکان و نوجوانان در سال ۱۳۸۱ در ۹ ماده به تصویب رسید و عملا جرمی به نام کودک آزاری با ضمانت اجرای حبس و جزای نقدی وارد مجموعه قوانین کیفری شد که هر بند از این ماده جای بررسی حقوقی با رویکرد پیامدهای اجتماعی در آن ضروری به نظر می رسد اما ماده ای که می تواند کل این قانون را زیر سوال ببرد ماده ۷ مندرج در آن است که مقرر کرده :
” اقدامات تربیتی در چارچوب ماده (۵۹) قانون مجازات اسلامی مصوب ۱۳۷۰ و ماده ۱۱۷۹ قانون مدنی مصوب ۱۳۱۴ از شمول این قانون مستثنی است.”
همچنین در ماده ۵۹ قانون مجازات اسلامی نیزچنین آمده است :
” اعمال زیر جرم محسوب نمی شود : ۱ ـ اقدامات والدین و اولیاء قانونی و سرپرستان صغار و محجورین که به منظور تادیب یا حفاظت آنها انجام شود مشروط به اینکه اقدامات مذکور در حد متعارف ، تادیب و محافظت باشد … ” و بر اساس ماده ۱۱۷۹ قانون مدنی : ” ابوین حق تنبیه طفل خود را دارند ولی به استناد این حق نمی توانند طفل را خارج از حدود متعارف تادیب تنبیه نمایند .
با خواندن این ماده این سوال در اذهان حتی افراد غیر حقوقی و غیر متخصص مطرح می شود که منظور از اقدامات تربیتی چیست ؟ آیا این اقدامات تنبیه بدنی و روانی والدین را در بر می گیرد ؟ حدود این تنبیه کجاست؟ کلماتی چون متعارف و محافظت چه معنایی دارد و چگونه تعریف می شود و آیا هر قاضی می تواند بر اساس عقاید و سلیقه ازآن یک برداشت کند و در نهایت تکلیف کودکان در چنین آشفته بازاری چیست ؟
مریم فراهانی کارآموز وکالت به خانه امن می گوید : مجازات فردی که یقین بر صحت عمل خودش دارد و عرف جامعه هم آن را قبول می کند آنچنان که باید مطابق اصول مجازات نیست و مهمتر آنکه این ابهام درحدود تنبیه و تادیب و حدود متعارفی که ذکر شده کنترل کودک آزاری را نه تنها مشکل می کند بلکه قاضی و وکیل و مقامات انتظامی و اجرایی را با بلا تکلیفی روبرو کرده و تشخیص کودک آزاری برای اولیا قانونی مشکل می شود .
وی معتقد است عملا با این ماده قانونی پیشگیری از کودک آزاری امکان پذیر نیست و تغییرتفکر قانون گذاربرای اصلاح این ماده نیاز به آموزش و اطلاع رسانی دارد چرا که به نظر می رسد قانون گذار حداقل باید به فتواها و نظرات شرعی علما توجه کند هر چند که آن نظرات نیازمند استنباط جدید است ولی توجه به آن هم می تواند حدود تنبیه را مشخص کند به طور مثال آیت الله سیستانی در سوالاتی پیرامون جایگاه فقهی کودک آزاری گفته اند که تنبیه بدنی جایز نیست و اگرچنین عملی صورت گرفت نباید موجب سرخی و کبودی شود و یا از ۳ ضربه سبک بیشتر شده و پس از بلوغ به احتیاط واجب همین حد هم جایز نیست . حتی ایشان معتقدند اگر پدر و مادر نمی توانند سلامتی کودک را حفظ کنند حاکم شرع می تواند حق حضانت و سرپرستی را آز آنها بگیرد .
مریم فراهانی در ادامه می گوید : آیت الله مکارم شیرازی نیز صراحتا کودک آزاری در شرع اسلام را جایزندانسته ودراستفتا شرعی در این رابطه معتقد است هر گاه پدر و مادری مرتکب چنین عملی شوند حاکم شرع می تواند آنها را تعزیر کند و اگر کاری باشد که که منتهی به فوت یا نقض عضو یا جراحتی شود دیه دارد .
این کارآموز وکالت معتقد است با توجه به جایگاه فقهی این موضوع قانون جای اشکال جدی دارد و برای همین ما با موضوع پیشگیری از کودک آزاری دچار مشکل هستیم .

 

قسمت آخر

اگر ما والدین و بزرگترها از این که اتفاقی برای کودکمان افتاده باشد، برای مثال قربانی یک آزار یا در بدترین حالت، سوءاستفاده جنسی شده باشد،  احساس نگرانی می‌کنیم، این احساس می‌تواند به آسانی بر ما مسلط ‌شود. برخی تله‎های متداول وجود دارند که دانستن و دوری از آنها می‌تواند مفید باشد.

یک تله‌ی معمول برای یک بزرگسالِ نگران و ترسان این است که بر حسمان سرپوش بگذاریم و فکر کنیم که واکنش زیادی نشان داده‌ایم و احتمالا آنقدرها هم بد نیست. اگر ما  به این شیوه واکنش نشان دهیم، کودک ممکن است احساس کند که این موضوع از موضوعاتِ ممنوعه است. اگر وی تجربه‌ی خشونت، قلدری یا هرچیز دیگر دارد که بخواهد بیان کند، آن را برای خود نگه می‌دارد.

یک دامِ دیگر این است که نقش پلیس را عهده‌دار شویم. ممکن است کودک یا افراد دیگر را بازجویی کنیم یا سوالات مستقیم بپرسیم. پیام‌های کودک و خاطرات روزانه‌ی او را بخوانیم و کامپیوترش را زیرورو کنیم. با اقدام کردن به روش مزبور، خطر ارسال این پیام به کودک وجود دارد که اتفاق خیلی بدی در حال وقوع است و این ممکن است کودک را از صحبت کردن بترساند. هم‌چنین تحقیقات خود ما ممکن است کار بازرسان واقعی مانند پلیس و مددکاران اجتماعی را پیچیده کند.

اگر ما به خاطر اتفاقی که افتاده است احساس نگرانی می‌کنیم، بهتر است ابتدا برای خودمان روشن کنیم که دقیقاً از چه چیزی نگران هستیم. آیا چیزی است که دیده‌ایم، مانند یک پیغام که اتفاقی آن را خوانده‌ایم یا مربوط به یک رفتار مشخص است؟

زمانی که نشانه‌های مشخصی داریم، می‌توانیم از آنها استفاده کنیم و با کودک صحبت کنیم و بهتر است این کار را بدون پرسیدن سوالات مصرانه که موجب فشار روانی می‌شوند، انجام دهیم. بهتر است از اشاره‌ی ضمنی به آزار یا سوءاستفاده جنسی اجتناب کنیم. برای مثال: زمانی که دیدم این اتفاق افتاد یا زمانی که تصادفاًً آن پیام را خواندم، احساس خوبی نسبت به آن نداشتم و باعث شد نگران شوم و از خودم بپرسم که چه معنایی می‌دهد.

ممکن است پاسخی بشنویم یا واکنشی ببینیم که مارا آرام کند، در عین حال ممکن است پاسخی هم بگیریم که حتی بیشتر نگرانمان کند. اکنون، باید تصمیم بگیریم آیا می‌خواهیم این موضوع را بیشتر پیش ببریم، برای مثال با درخواست کمک تخصصی. یا حتی ممکن است هیچ واکنشی دریافت نکنیم.

به کودک برای پاسخ فشار نیاورید. در عوض توضیح دهید من نگرانم و می‌خواهم بدانی که اگر اتفاقی برای تو بیافتد که احساس بدی داشته باشی، همیشه می‌توانی با من صحبت کنی. اما افراد دیگری هم هستند که می‌توانی با آنها در مورد آن صحبت کنی.

افراد دیگر می‌توانند بزرگسالانی باشند که کودک در کنار آنها احساس اعتماد می‌کند؛ مانند پدربزرگ و مادر بزرگ، معلم، یا مددکار اجتماعی. به طور خلاصه،  مسأله این است که کودک بداند که اگر شخصی، چیزی بگوید یا کاری انجام دهد که به هر شکلی، چه فیزیکی و چه روانی، به وی آسیب برساند، اشکالی ندارد که در مورد آن با بزرگترها صحبت کند و بداند که می‌تواند درخواست کمک کند. این موضوع به هیچ وجه تقصیر کودک نبوده و مسئولیتی متوجه وی نیست!

  • اگر نگران هستید که اتفاق بدی برای کودک افتاده است، مراقب واکنش‌تان باشید. از سرپوش گذاشتن بر آن و یا بر عهده گرفتن نقش پلیس اجتناب کنید.
  • زمانی که موضوع را با کودک مطرح می‌کنید، مکالمه‌تان را بر یک واقعه یا وضعیت مشخص که شما را نگران می‌کند بنا کنید.
  • از فشارآوردن بر کودک برای پاسخ خودداری کنید. اجازه دهید بداند که شما برای صحبت کردن آنجایید، و اینکه بزرگترهای دیگری هم برای صحبت هستند. (مانند والدین، معلمان و مددکاران اجتماعی).

خشونت و سوءاستفاده جنسی

خشونت و سوءاستفاده جنسی کودکان شامل همه‌ی اعمالی می‌شود که با ماهیت جنسی توسط شخصی دیگر بر کودک تحمیل می‌شوند. ویژگی اعمال مزبور این است که توسط یک بزرگسال و یا کودکی که به مراتب بزرگتر است انجام می‌شود و از موقعیت وابستگی قربانی برای قرار دادن وی در معرض کارهایی که کودک درک نمی‌کند یا برای فهمیدن آن آماده نیست استفاده می‌کند.

کودک فاقد بینشی است که بتواند عمل را با رضایت انجام دهد و اعتماد وی مورد تعرض قرار می گیرد. سوءاستفاده می‌تواند فیزیکی یا غیرفیزیکی باشد.

 

* نجات کودکان، یک سازمان مستقل پیشتاز بین‌المللی برای کودکان است. ما در ١٢٠ کشور سراسر دنیا فعالیت کرده، زندگی کودکان را نجات داده، برای حقوق‌شان مبارزه کرده و به آنها کمک می‌کنیم تا استعدادهای بالقوه‌ی خود را شکوفا کنند.

 

این مقاله ترجمه ای است از:

Norlen, Anna, (2014). Respect! My body!: A Handbook for grown/ups on how to talk with children about boundaries and sexual abuse. 

Save the Children, Sweden

 

قسمت سوم

 نوجوانان

چه ما بزرگترها خوشمان بیاید و چه نیاید، در طی سال‌های نوجوانی، کودکان شروع به درک هویت جنسی‌شان می‌کنند. تلاش برای محافظت از کودکان در برابر این جنبه از رشد بی‌معناست. با این‌حال والدین و دیگر بزرگترها می‌توانند به نوجوانان کمک کنند که با تمایلات جنسی‌شان به روشی سالم و طبیعی برخورد کنند.

اگر با کودکتان راجع به بدن، تمایل جنسی و تعیین مرزها قبل از رسیدن به سال‌های نوجوانی صحبت کرده‌اید، در موقعیت خوبی هستید. در این صورت، در مقایسه با حالتی که این موضوع در طول سال‌های گذشته مسکوت باقی مانده، آنقدر سنگین و عجیب نخواهد بود. هرچه کودک بزرگتر می‌شود، قابلیت تاثیر بر او کاهش می‌یابد.

 عاقلانه است به کودک نشان دهید که شما علاقه‌مند به موضوغ و نسبت به آن آگاه هستید. تلاش کنید در مورد این که رابطه‌ی فیزیکی و جنسی اصولاً موضوعی خوب و مفرح است صریح باشید، اما در عین حال یادآوری کنید که این روابط می‌توانند مشکل‌ساز، پیچیده و حتی غیرقانونی باشند.
 
یک روش خوب برای ورود به گفت‌وگوی با نوجوان پیرامون موضوع مزبور آن است که به گزارش‌های رسانه‌ها اشاره کنید: من این را دیدم و داشتم فکر می‌کردم تو در مورد آن چه فکر می‌کنی. به کودک افکار و تأملات خود را بگویید. برای اینکه قادر باشید به سمت این موضوع بروید، نیاز دارید که یک مکالمه مداوم با نوجوانتان در مورد مسائل مختلف زندگی داشته باشید. با کنجکاو بودن نسبت به علایق نوجوان و با انجام کارها با هم، فرصت‌های صحبت بیشتر پیش می‌آید و گفت‌و‌گوها طبیعی‌تر پیش می‌روند.

در سال‌های اخیر، دنیای بزرگسالان و سیستم قضایی با این واقعیت روبه‌رو شده است که آزار و اذیت جنسی می‌تواند به سادگی میان نوجوانان همسن اتفاق بیفتد همانطور که میان بزرگسالان و کودکان اتفاق می‌افتاد. پیشتر به این وقایع به عنوان آزار جنسی واقعی نگاه نمی‌شد، بلکه به عنوان “مشکلات نوجوانان” در نظر گرفته می شد. متأسفانه بسیاری از نوجوانان شاهد آزار دیدن دیگران هستند و یا خودشان قربانی آزار جنسی و تعرض توسط دیگر نوجوانان بوده‌اند.

این اتفاق می‌تواند در مدرسه، یا به صورت آنلاین و یا در دیگر زمینه‌های اجتماعی که کودکان دور هم جمع می شوند اتفاق بیافتد. عاقلانه است که به نوجوان نشان دهید که شما از مساله آگاهی دارید. اگر فکر می‌کنید نیاز به تحقیقات بیشتری دارید این کار را انجام دهید و سعی کنید خودتان را به روز نگه دارید. برای مثال با اشاره به اینکه شما در مورد آزار جنسی و تعرض در جامعه، محله و آنلاین شنیده‌اید، به کودک پیغام می‌دهید که به موضوع اهمیت می‌دهید و اشکالی ندارد که موضوع را با شما در میان بگذارد.

مسأله‌ی خشونت جنسی میان نوجوانان همسن یک دلیل مهم برای صحبت کردن با نوجوانان در مورد معنای کلمه “نه” است- همانگونه که با کودکان خردسال نیز این کار را انجام می‌دهیم. به نوجوان یادآوری کنید که یک نه همیشه نه است. و این کلمه خودش به تنهایی بیانگر یک حس قوی درونی است. خیلی محتمل نیست که نوجوان بخواهد در مورد موضوع با شما گفت‌وگو کند، اما حداقل نشان داده‌اید که آگاهید، به این چیزها فکر می‌کنید و در دسترس هستید.

بدون اجبار یا فشار آوردن بر نوجوان، به او نشان دهید که مایل و خوشحال هستید که با او صحبت کنید. به عدم تمایل آنها  در پاسخ به سوال‌ها احترام بگذارید. گاهی اوقات کافی است که تنها افکار خودتان را با او در میان بگذارید.

با این روش، نشان می‌دهید که مایل هستید که مسأله را مورد بحث قرار دهید. شاید، از آنجا که شما پذیرا بوده‌اید و علاقه نشان داده‌اید، نوجوان انتخاب کند که بعداً به موضوع برگردد. حتی تلاش برای پیش کشیدن موضوع بیش از یک بار می‌تواند ایده خوبی باشد.

نوجوان نیز ممکن است برای بار اول شگفت‌زده شود و ترجیح دهد که جوابی ندهد. هرطور و هرزمان که نوجوانتان می‌خواهد صحبت کند، پذیرا باشید و گوش دهید. حتی اگر راحت‌ترین و مناسب‌ترین زمان برای شما نیست از فرصت استفاده کنید.

  • نشان دهید که آگاه و درگیر بحث هستید و تلاش کنید که یک مکالمه مداوم در مورد زندگی با نوجوانتان داشته باشید.
  • توضیح دهید که روابط صمیمانه و جنسی اشکالی ندارد و مفرح است اما می‌تواند مشکل‌ساز، پیچیده و حتی غیرقانونی باشد.
  • اگر در پیدا کردن فرصت مناسب برای پیش کشیدن موضوع مشکل دارید، به وقایعی که برای مثال در رسانه دیده‌اید اشاره کنید. به صورت صریح در مورد افکار خودتان صحبت کنید.
  • به نوجوان یادآوری کنید که یک نه همیشه نه است.
  • بدون اجبار یا تحت فشار گذاشتن نوجوان، نشان دهید که مایل و خوشحال هستید که صحبت کنید. به عدم تمایل وی در پاسخ به سوالات احترام بگذارید.
  • اگر دفعه اول در گرفتن جواب موفق نشدید تسلیم نشوید. دوباره تلاش کنید.

کودکان و اینترنت

اینترنت راه بسیار خوبی برای کودکان و کوچکترها جهت ارتباط برقرار کردن، ملاقات دوستان جدید، معاشرت و یادگیری فراهم می‌کند. اما همانطور که همه می‌دانیم، خطراتی نیز دارد. بنابراین ممکن است زمانی که کودکانمان کامپیوتر یا موبایلیشان را بدون نظارت استفاده می‌کنند به نظر نگران‌کننده بیاید. ما بزرگترها ممکن است احساس کنیم کنترلی بر روی وضعیت نداریم.  چگونه با این مسأله برخورد کنیم و چگونه می‌توانیم تضمین کنیم که کودک در دنیای آنلاین در معرض خطر قرار نمی‌گیرد؟

از آن‌جایی که کودکان از سن کم شروع به استفاده از اینترنت می‌کنند، می‌توانید زمانی که کودک پنج یا شش ساله است با او در مورد اینکه چه چیزی آن بیرون است، چه چیزهایی را باید در ذهن داشته باشد و چه چیزهایی را اجازه دارد انجام دهد یا ندهد شروع به صحبت کنید.

فکر خوبی است که بزرگترها بر فعالیت‌های آنلاین کودکان نظارت داشته باشند، اما نه خیلی زیاد به شکلی که آنها را کنترل کند، بلکه در حدی که از مواجه شدن آنها با چیزایی که می‌توانند آزاردهنده و مشکل‌ساز باشند جلوگیری کنند.

 قدم اول، بدون در نظر گرفتن سن کودک، می‌تواند ابراز علاقه نسبت به آنچه کودکان در اینترنت با آن مواجهند باشد-از چه شبکه‌هایی استفاده می‌کنند و از چه بازی‌هایی لذت می‌برند. برخی توصیه‌های کلی نیز وجود دارند که می‌توانید در اختیار کودکانتان قرار دهید.
برای مثال اینکه نباید اسم و آدرسشان را به غریبه‌ها بدهند، باید در مورد پست‌هایی که می‌گذارند مراقب باشند، و این که شخصی که با او چت می‌کنند می‌تواند متفاوت از کسی باشد که وانمود می کند.
کودکان باید بدانند که اگر با کسی به صورت آنلاین آشنا شوند، اشکالی ندارد با والدین یا دیگر بزرگترهای مورد انتخاب خود، در مورد آن صحبت کنند. اگر کودک تصمیم بگیرد که شخصی را که به صورت آنلاین شناخته ملاقات کند، لازم است که به یک بزرگتر بگوید و نباید با شخص برای دفعه اول به تنهایی دیدار کند. او می‌تواند دوستی را همراه با خودش ببرد و در مکان عمومی شخص را ملاقات کند.

اگرچه ممکن است ناخوشایند به نظر برسد که ندانید کودکانتان با چه چیزهایی در اینترنت مواجه می‌شوند، اما بهتر است به یاد داشته باشید که خیلی در کار او سرک نکشید. یک پیشنهاد این است که همانطور که سعی می‌کنیم در مورد امور روزانه‌شان در مدرسه بپرسیم، عادت کنید در مورد امور آنلاین‌شان هم بپرسید: با چه کسی صحبت کردی؟ اتفاق جالبی افتاد؟ اتفاق بدی افتاد؟

اگر در مورد اینترنت و کودکتان نگران هستید- به جای شروع به سرک کشیدن در چت‌ها یا فعالیت‌های فیسبوکیِ وی- ایده بهتر این است که موضوع را با پیش‌ زمینه‌ی داستان‌های جدید مرتبط با وقایع اینترنتی پیش بکشید. از فرصت استفاده کنید و بپرسید کودک در مورد این مساله چه حسی دارد و دنیای آنلاین او چگونه می‌گذرد؟

 

ادامه دارد...

قسمت دوم

به بدن من احترام بگذارید

 

فرصت‌های خوب بسیاری وجود دارند که راجع به این مسائل با کودکان صحبت کنیم. زندگی هرروزه‌ی آنها پر از موقعیت‌ها و اتفاقاتی است که در آن بدن نقش مرکزی دارد. برای مثال می‌توانید زمانی که کودک قسمت‌های جدیدی از بدن و کارکرد آنها را کشف می‌کند یا زمانی که در حال حمام با دیگر کودکان است از فرصت استفاده کنید. اینکه کودکان خردسال اغلب سوالاتی در باره بدن می‌پرسند فرصت‌هایی برای مکالمه مستقیم می‌دهد.

  • اجازه دهید کودکانتان در مراقبت‌های روزانه‌ی خود مانند تعویض پوشک مشارکت کنند. به آنها توضیح دهید در حال انجام چه کاری با بدن آنها هستید و چرا این کار را می‌کنید.
  • هرچه زودتر آموزش کودکان در مورد شستن قسمت‌های خصوصی و تمیز کردن خودشان بعد از دستشویی را شروع کنید.
  • کودکان را مجبور به بغل کردن، بوسیدن یا نشستن در بغل دوستان و فامیل نکنید. به جای آن از او بپرسید آیا این چیزی است که او دوست دارد انجام دهد یا نه.
  • توضیح دهید که اگر کسی کاری با بدن کودک انجام می‌دهد که او نمی‌خواهد یا کسی قصد انجام آن را دارد، می‌توانند بگویند نه و با بزرگترهای دیگر در مورد آن صحبت کنند.
  • به کودک یاد بدهید که اشکالی ندارد بگوید نه، حتی به افرادی که دوست دارد.

رازهای خوب و بد

فکر خوبی است که به کودکان خردسال تفاوت میان رازهای خوب و بد را آموزش دهید. رازهای خوب چیزهایی مانند کادوی تولد و هدیه‌های کریسمس هستند. چیزهایی که شما را خوشحال می‌کنند. رازهای بد چیزهایی هستند که شما را ناراحت می‌کنند یا باعث “دل‌درد” شما می‌شوند. رازهای بد می توانند گفته شوند، حتی اگر کسی گفته باشد که اجازه آن را ندارید. صحبت کردن در مورد رازهای خوب و بد راهی برای تشویق کودکان به منظور در میان گذاشتن اتفاقات ناخوشایندی است که کسی به آنها گفته نمی‌توانند راجع به آن صحبت کنند.

کودکان در سنین مدرسه

برای بسیاری از کودکان، بلوغ، همان اوایل، حدوداً میان هشت تا دوازده سالگی، اتفاق می‌افتد. بدن رشد کرده و تغییر می‌یابد، شبیه شدنِ بیشتر به بدن بزرگسالان را آغاز می‌کند و در مقابل، افکاری در مورد تمایلات جنسی و رابطه‌ی با دیگران را به میان می‌آورد. در اینجا دوستان هم‌سن می‌توانند بر کودکان تاثیر داشته باشند.

کودکانی که در سنین مدرسه هستند ممکن است قبلا به این حس قوی رسیده باشند که بدنشان چیزی ارزشمند است و حق تصمیم‌گیری در مورد آن متعلق به خود آنهاست. در این موارد، آنها می‌دانند که می‌خواهند به چه کسانی نزدیک باشند و وقتی نسبت به چیزی حس خوبی ندارند چگونه نه بگویند. اما ناگهان یک سری موضوعات جدید به میان می‌آیند. کودک مدرسه را شروع می‌کند، دوستان جدید پیدا می‌کند، و قواعد اجتماعی جدید شکل می‌گیرند. بزرگترها با پذیرا بودن نسبت به تغییرات، چه در کودکان و چه در محیط اطراف آنها و صحبت در مورد آن با کودکان، با در نظر داشتن اینکه آنها در چه سطحی از رشد قرار دارند، می‌توانند عملکرد مثبتی داشته باشند.

کودکان معمولاً بین هفت تا نه سالگی از وجود روابط صمیمی آگاه هستند و اطلاعات اغلب از خواهر- برادر، دوستان یا رسانه دریافت می‌شوند، مگر اینکه ما به عنوان والدین انتخاب کرده باشیم که موضوع را مطرح کنیم. کودکان در این سن معمولاً در مورد بدن خودشان که در حال تغییر است کنجکاوند- کنجکاوی‌هایی از قبیل چرا اینگونه به نظر می‌رسند، چه تفاوت‌هایی میان جنسیت‌ها وجود دارد و اینکه آیا بدن خودشان متناسب است یا خیر.

بزرگترها فرصت این را دارند که با مشارکت زودهنگام در فراهم کردن اطلاعات متناسب با سن، برای کودکان یک تصویر سالم و دقیق از بدن و تمایل جنسی ارائه کنند. کودکان ممکن است صحبت در مورد روابط صمیمانه را در مدرسه آغاز کرده یا والدین‌شان را در حال بوسیدن یکدیگر دیده باشند. چنین موقعیت‌هایی سوال‌هایی را پیش می‌کشند و فرصت‌هایی را برای توضیح این امر فراهم می کنند که “نزدیکی” زمانی امر مثبتی است که بین دو نفر که به هم علاقه شخصی دارند و به یکدیگر اهمیت می‌دهند، اتفاق بیافتد.

اگر تصویری که کودک می‌سازد تنها بر مبنای اطلاعات رسیده از رسانه، خواهر و برادر و مانند اینها باشد، به احتمال زیاد تصویری تحریف شده است.

شما به عنوان بزرگتر می‌توانید زمانی که با کودکان در مورد روابط صمیمانه صحبت می‌کنید، توضیح دهید رفتار نامناسب چه معنایی دارد و اگر کسی می‌خواهد به قسمت خصوصی بدن کودک نگاه کند یا دست بزند، یا از کودک بخواهد قسمت خصوصی بدن خود را لمس کند یا نگاه کند، بدون اینکه کودک آن را بخواهد یا درک کند، به این معنی است که آن رفتار اشتباه و ممنوع است. بگویید که این موضوع بسیار غیرمعمول است، اما می‌تواند اتفاق بیافتد. توضیح دهید که همه‌ی بزرگترها می‌دانند که این کار مجاز نیست.

در این زمینه، شما می‌توانید اشاره کنید که لزومی ندارد شخص حتماً بزرگسال باشد؛ ممکن است یک نوجوان یا کودک دیگر باشد. به کودک اطمینان دهید که اشکالی ندارد در مورد آن صحبت کند:. اگر کسی نسبت به تو رفتار نامناسبی داره یا تلاش می‌کنه رفتار نامناسبی داشته باشه، ازت می‌خوام بدونی که می‌تونی در مورد آن با من صحبت کنی. فکر خوبی است که به کودک بگویید که بزرگسالان دیگری مانند مادربزرگ، دخترخاله-پسرخاله، معلم، یا کسی که کودک به وی اعتماد دارد نیز وجود دارند که کودک می‌تواند با آنها صحبت کند و تصمیم در مورد این که با چه کسی صحبت کند، مربوط به خود اوست. تاکید کنید این که کسی نسبت به او رفتار نامناسبی نشان می‌دهد هیچگاه تقصیر کودک نیست و یا وی مسوول آن رفتار محسوب نمی‌شود. از آنجایی‌که که کودکان معمولاً وفادار هستند و نمی‌خواهند دیگران را به دردسر بیندازند، می‌توانید به او اطمینان دهید کسانی که رفتارهای نادرستی دارند می‌توانند در مورد مشکلشان کمک دریافت کنند: افرادی که کارهای بدی با کودکان می کنند برای متوقف کردن این رفتارها نیاز به کمک دارند و می‌توانند این کمک را دریافت کنند.

ممکن است صحبت در مورد این قبیل چیزها احساسی ناخوشایندی به وجود بیاورد و پیدا کردن موقعیت مناسب سخت باشد. یک توصیه این است که زمانی که رسانه‌ها در مورد این مسائل گزارش می‌دهند موضوع را پیش بکشید. برای مثال، ممکن است در مورد کودکانی که در معرض پیشنهادهای جنسیِ آنلاین قرار گرفته‌اند  یا موقعیت‌هایی که کودکان، قربانی تعرض یا سوءاستفاده جنسی بوده‌اند، گزارشی پخش شود. می‌توانید از کودک بپرسید آیا در مورد این واقعه شنیده است یا نه، و چه فکری در مورد آن می‌کند. چه کودک قبلاً از موضوع اطلاع پیدا کرده باشد و چه نه، فرصتی است برای شما که احساسات و افکارتان را بروز دهید و موضوع را به شیوه‌ای طبیعی پیش بکشید.

  • به کودک کمک کنید یک تصویر سالم و متعادل از بدن و رابطه‌ی صمیمانه داشته باشد. دانش و دیدگاه خود را برای تکمیل تصویرِ ارائه شده به کودک از طریق رسانه و خواهر برادر بزرگتر مطرح کنید.
  • در مورد اینکه رابطه یک چیز مثبت و با ارزش است شفاف صحبت کنید. همچنین توضیح دهید که چه چیزی نادرست و ممنوع است.
  • توضیح دهید اگر اتفاقی افتاده است هیچ‌گاه اشکال ندارد که در مورد آن صحبت کنید، و کودک می‌تواند انتخاب کند که با کدام بزرگسال صحبت کند.
  • اگر در پیدا کردن فرصت مناسب برای پیش کشیدن موضوع مشکل دارید، زمانی که در رسانه‌ها موضوع مطرح می‌شود فرصت را غنیمت بشمارید.

 

ادامه دارد...

 

مرزها و سوءاستفاده جنسی

منبع: سایت الفبا

قسمت اول:

کتابچه راهنما برای بزرگسالان در مورد چگونگی گفت‌وگو با کودکان دربارهٔ بدن، مرزهای آن و سوءاستفاده جنسی

مقدمه:
ما بزرگترها عادت داریم با کودکان در مورد هنجارها، ارزشها و امور درست و غلط صحبت کنیم و معمولاً در توضیح اینکه دعوا کردن، وسایل افراد دیگر را برداشتن و گفتن کلمات زشت اشتباه است، مهارت داریم. به آنها توضیح می‌دهیم چگونه دوست خوبی باشیم و در مورد تعارضات و خطرات اینترنت صحبت می‌کنیم. اما موضوعاتی هم وجود دارند که گفت‌وگو در مورد آنها با کودکان، برای بسیاری از بزرگترها سخت است، مانند روابط صمیمانه، بخش‌های خصوصی بدن و اینکه چه کارهایی می‌توانیم یا نمی‌توانیم با بدن دیگران انجام دهیم.
“،سازمان نجات کودکان” اغلب زمانی که آزار و سوءاستفاده‌ جنسی کودکان در رسانه‌ها مورد بحث قرار می‌گیرد، نگرانی‌هایی از جانب والدین و دیگر بزرگسالان در مورد اینکه چگونه این موضوع را برای کودکان باز کنند، دریافت می‌کند. چگونه بدون اینکه موجب نگرانی یا ترس شوم منظور خودم را برسانم؟" در حال حاضر فرزندان من از چه چیزهایی مطلع هستند؟ از کجا باید شروع کنم؟ و همچنین: چگونه از فرزندانم محافظت کنم؟ 
ای کاش می‌توانستم یک راه صددرصد مطمئن برای محافظت از کودکان در مقابل آزار و سوءاستفاده جنسی معرفی کنم. اما نمی‌توانم. با این‌حال ما بزرگترها با شهامت به خرج دادن و صحبت کردن با کودکان درباره‌ی بدن و مرزهای آن، کارهای زیادی می‌توانیم انجام دهیم، حتی اگر گاهی این صحبت‌ها به نظر ناخوشایند بیایند.

با هرچه زودتر آگاه ساختن کودکان نسبت به ارزش بدنشان و چگونگی نه یا بله گفتن، می‌توانیم چه برای زمان حال و چه بعدها در زندگی آینده، به آنها احساس امنیت داده و درک اینکه چه چیزی درست و نادرست است را موجب شویم. در عین حال، برای کودکانی که قبلاً مورد سوءاستفاده جنسی قرار گرفته‌اند صحبت درباره‌ی این موضوع را آسان‌تر می‌کنیم.
به منظور تسهیل این امر برای والدین و سایر بزرگسالان، سازمان نجات کودکان، کتابچه‌ی “به بدن من احترام بگذارید!” را منتشر کرده است که در مورد چگونگی شروع گفت‌وگو با کودکان در سنین مختلف درباره‌ی موضوع مورد نظر، توصیه‌هایی را در اختیار آنها قرار می‌دهد. امیدوارم که پس از خواندن این کتابچه، برای گفت‌وگوی با کودکان خود یا دیگران در مورد بدن و قسمت‌های خصوصی آن، اعتماد به‌نفس بیشتری کسب کرده و بتوانید به آنها کمک کنید تا قدرت درونی خود را به دست بیاورند و درک کنند چه چیزی درست و چه چیزی نادرست است
الیزابت دالین
دبیرکل سازمان نجات کودکان، سوئد

***

گفت‌وگو با کودکان

آیا تا به حال با کودکان در مورد مسائل مربوط به بدن، تعیین حدود و رابطه‌ی صمیمی صحبت کرده‌ یا سعی کرده‌اید صحبت کنید؟ اگر بله، احتمالاً می‌دانید که این کار می‌تواند احساس ناخوشایندی ایجاد کند. به عنوان والدین یا بزرگترها، ممکن است از این موضوع به دلیل ترس از ایجاد هراس در کودکان یا فراخواندن افکار نامناسب امتناع کنیم. زبان- دشواری یافتن کلمات مناسب و چارچوب صحیح- و همین‌طور چالشِ یافتن سطح مناسب بحث هم می‌تواند به عنوان مانع در نظر گرفته شود: چگونه کودک من با این موضوع برخورد می‌کند؟ آیا زیادی پیش می‌روم؟ چگونه می‌توانم این را توضیح دهم؟ شاید این دغدغه‌ها برای شما آشنا به نظر بیاید.

در مورد چرایی لزوم گفت‌وگوی صریح با کودکان در مورد حق بر بدن‌شان، محدودیت‌های رفتار و اعمال دیگران نسبت به بدن آنها و برعکس، دلایل مهمی وجود دارد. بنابراین حتی اگر در مورد کلمه‌ها اشتباه کنیم، در سطحِ اشتباهی از بحث قرار گیریم و مجبور باشیم دوباره شروع کنیم، هنوز با سعی در داشتنِ ذهنی باز و صراحت کلام، به کودکان کمک بزرگی می‌کنیم. با مبادرت به صحبت در مورد مسائلِ محرمانه باعث می‌شویم که کمتر تابو باشند، و این یک پیام مهم به کودک می‌دهد: حرف زدن در این مورد اشکالی ندارد. ما با ایجاد این آگاهی در کودکان که بدن‌شان ارزشمند است و حق تصمیم‌گیری در مورد آن به خودشان تعلق دارد، احساس امنیت را برای‌شان فراهم می‌کنیم.

کنجکاوی‌ای که کودکان از سنین پایین در مورد بدن خود و دیگران دارند امر مثبتی است و باید تشویق شود. در عین حال مهم است که با برخی قوانین و دستورالعمل‌های کم و بیش صریح، مسائلی را روشن کنیم. برای مثال، ممکن است زمانی که به بیرون از خانه می‌رویم، به کودکان اجازه ندهیم به قسمت‌های شخصی بدن‌شان دست بزنند. تأکید می‌کنیم که برخی قسمت‌های بدن مشخصاً حساس هستند و باید با احترام و مراقبت با آنها برخورد کرد. در عین حال ما مرزهای مشخصی در مورد بدن خودمان داریم. حتی اگر رابطه‌ی فیزیکی خوب و صمیمانه‌ای با کودکانمان داریم، از همان ابتدا مشخص می کنیم که برای این صمیمیت هم مرزهایی وجود دارد. به این طریق، صمیمیت با امنیت همراه می‌شود.

کودکان همانطور که بزرگ می‌شوند، کنجکاوی‌شان نیز افزایش پیدا کرده و علاقه‌شان به روابط صمیمی شکل می‌گیرد و نیازشان به راهنمایی و صحبت در مورد مرزها تغییر می‌کند. مهم است که به عنوان بزرگسال، برای صحبت در مورد هنجارها، درست، نادرست و رشد بدن حتی در سال‌های نوجوانی نیز در دسترس باشیم.

با در دسترس بودن به عنوان بزرگسال و والدین برای بحث و گفت‌وگو در مورد این مسائل- در طول تمام مراحل رشد کودک- به درک قوی‌تر کودک از خود و ایجاد احساس امنیت در وی کمک می‌کنیم.

اما چه زمانی برای صحبت با کودکان مناسب است و چگونه؟ صحبت کردن با کودکان، تا حدی برخلاف آنچه ما احتمالاً تصور می‌کنیم، به معنای نشستن برای یک مکالمه‌ی طولانی و جدی در یک زمان دقیق و مشخص نیست. بلکه بیشتر یک نگرش است و به معنای اینکه حواسمان جمع باشد و فرصت‌های مناسب در زندگی هرروزه را شناسایی کرده و این کار را به صورت مداوم، در طی دوران کودکی انجام دهیم.

چه کودک خردسال داشته باشید و چه نوجوان، نیاز دارید که با آنها در مورد این مسائل صحبت کنید. باید زبان و مفاهیمی متناسب با سطح رشد کودک اتخاذ کنید و این امر می‌تواند به روش‌های مختلف انجام شود.

چگونه این کار را انجام می‌دهید؟ کودک سه ساله چه چیزی را درک می‌کند؟ و با یک نوجوان چگونه صحبت می‌کنید؟ در صفحات پیش رو در مورد اینکه چگونه با کودکان در همه‌ی سنین صحبت کنید به شما توصیه‌هایی ارائه می‌دهیم.

کوچک‌ترین کودک

کودکان خردسال بسیار سرگرم شناخت خود و اطرافشان هستند. زمان زیادی صرف کشف این می‌شود که بدن چگونه کار می‌کند و چه کارهایی می‌تواند یا نمی‌تواند انجام دهد. این کار اغلب، صرفاً به این دلیل که کودک وابسته به کمک است، با همراهی بزرگترها انجام می‌شود.

در تمام مواقعی که مواظب کودک هستید و از او مراقبت می‌کنید، برای مثال زمانی که او را حمام می‌کنید، پوشکش را عوض می‌کنید، کرِم بدن می‌زنید یا به او غذا می‌دهید، می‌توانید به شیوه های مختلف این موضوع را انتقال دهید که این بدن خود کودک است، ارزش خود را دارد و در تصمیم‌گیری‌های مربوطه، حتی زمانی که شخص دیگری برای کمک به وی لازم است، می‌توانید به او یاری برسانید.

یک راه خوب برای دستیابی به این امر آن است که هرچه سریع‌تر ( کودک می‌تواند حتی یک ساله باشد) به کودکان اجازه دهید که یادگیری چگونگی شستن قسمت‌های خصوصی خود را آغاز کنند. در ابتدا می‌توانید در حمام به او نشان دهید که چگونه آلت تناسلی و پشت خود را بشوید و بعد به کودک اجازه دهید خودش این کار را امتحان کند. راه دیگر این است که که به کودک اجازه دهید در تعویض پوشک دخالت داشته باشد و هرچه زودتر به او اجازه دهید که خودش را پس از استفاده از توالت تمیز کند.

دهان نیز یک قسمت شخصی بدن است. کودک را در سنین اولیه تشویق کنید که خودش غذا بخورد (حتی اگر کثیف کاری شود) و غذا را به زور در دهان او نگذارید. از آنجا که کودکان خردسال به کمک بزرگترها وابسته‌اند و نمی‌توان همیشه به آنها اجازه داد برای خودشان تصمیم بگیرند، مهم است که زمان بگذاریم و برای آنها توضیح دهیم چرا کارهایی مانند تعویض پوشک انجام می‌دهیم، و چرا گاهی اوقات باید کاری کنیم که کودکان حس خوبی نسبت به آن ندارند یا نمی‌خواهند آن را انجام دهند.

ممکن است تلاش‌ها بر سر میز غذا و یا در حمام سخت و زمان‌بر باشد، اما در طولانی مدت می‌توانند تاثیر بزرگی داشته باشند. با اجازه‌ دادن به کودک برای مشارکت در انجام کارهای مربوط به خود در سنین اولیه، حس کامل بودن و ارزش شخصی او را تقویت می‌کنیم.

به عنوان بزرگسال یا والدین کودک خردسال، می‌توانید به ارتباط فیزیکی کودک با دیگران هم توجه کنید. زمانی که خویشاوندان، دوستان یا غریبه‌ها میخواهند کودکان را در آغوش بگیرند یا ببوسند چگونه برخورد کنیم؟ شاید ما داریم از روی ادب- بدون اینکه بدانیم خودِ کودک چه حسی در مورد آن دارد- او را تشویق به این کار می‌کنیم. کودک را مجبور به بغل کردن، بوسیدن و در بغل نشستن نکنید. به جای دستور دادن به او که: حالا، برو  بغل مادربزگ بشین، از او بپرسید : آیا می‌خواهی بغل مادربزرگ بشینی؟ این کار به کودک کمک می‌کند که درک کند که اگر نمی‌خواهد مجبور نیست به افراد دیگر نزدیک شود. همچنین به وی کمک می‌کند که از خودش بپرسد آیا نسبت به این کار احساس خوبی دارد یا نه، و با تعمیم آن به او کمک می کند که مرزها را تنظیم کند.

شما می‌توانید به صورت کلی در مورد اهمیت گوش کردن به افراد دیگر و احترام گذاشتن به آنچه می‌گویند و می‌خواهند، صحبت کنید. مثلاً احترام گذاشتن به فردی که می‌گوید: نه، نمی‌خواهم! نسبت به کاری که ‌کردی حس خوبی ندارم، این کار آدم را ناراحت یا عصبانی می‌کند یا می‌ترساند.

کودکانی که یاد می‌گیرند به پیام‌های دیگران واکنش نشان دهند، همانطور هم می‌آموزند که به احساساتشان گوش داده و مرزهایی برای خود تعریف کنند.

زمانی که کودک، چهار یا پنج ساله است، می‌توانیم این موضوع را مطرح کنیم که ممکن است افرادی باشند که بخواهند “کارهای نادرستی” انجام دهند. سعی کنید راهی پیدا کنید که راجع به این مساله با کودک بدون اینکه او را بترسانید صحبت کنید. می‌توانید به او توضیح دهید که اگر کسی کاری با بدن شما انجام می‌دهد یا می‌خواهد انجام دهد که شما دوست ندارید، می‌توانید بگویید نه! و می‌توانید به بزرگترهای دیگر بگویید چه اتفاقی افتاده است. متأسفانه، شایع است که زمانی که کودکان خردسال قربانی سواستفاده جنسی می‌شوند، فرد آزارگر کسی است که کودکان وی را می‌شناسند و احتمالاً او را دوست دارند. بنابراین به‌جاست به کودکان یادآوری کنیم که اشکالی ندارد حتی به افرادی که برای‌شان اهمیت دارند نه بگویند، درست مانند زمانی که خواهر یا برادرتان می‌خواهد بازی کند و شما تمایل به بازی ندارید.

کودکان خردسال دوست دارند که بدن‌های یکدیگر را کشف کنند و بعضی مواقع به شیوه‌ای صمیمانه بازی می‌کنند. این بخشی طبیعی از روند رشد آنهاست. تا زمانی که سن و جثه‌ی کودکان همبازی به شکلی منطقی در یک سطح بوده و به نظر خودشان بازی بدون اشکال باشد، دلیلی برای نگرانی وجود ندارد. اما اگر کسی احساس بدی داشته باشد یا مرزها را رد کند، مداخله‌ی یک فرد بزرگسال مهم است.

 

ادامه دارد

کودکان کار زیر تیغ اجاره و قاچاق اعضا

فاطمه دانشور:

 عضو شورای اسلامی شهر تهران، در گفتگو با خبرگزاری فارس به خرید و فروش باند بزرگ کودکان اشاره کرد و گفت:‌ در بسیاری از موارد کودکان ناپدید می‌شوند و اعضای بدن آنها قاچاق می‌شود و بعد از مدت‌ها جسد برخی از آنها در بیابان‌ها بدون کلیه و چشم رها شده است.

 

 

خبرگزاری فارس: کودکان زیر تیغ اجاره و قاچاق اعضا/ سلاخی کودکان در سایه ضعف قانون

 

او در پاسخ به این پرسش که خبری مبنی بر کامیون حمل کودکان کار در بزرگراه مدرس دیده شده است، گفت: در این خصوص بنده چیزی نشنیده‌ام و نمی‌دانم قضیه چیست.

دانشور با بیان اینکه بارها در خصوص فروش کودکان هشدار داده بودیم، گفت: در محلات پرخطر مانند هرندی کودکانی گم می‌شوند که والدین آنها حتی شکایت هم نمی‌کنند.

عضو شورای اسلامی شهر تهران با تأکید بر این موضوع که این افراد زندگی‌های خاصی دارند، ‌گفت: والدین این کودکان نسبت به نبود بچه‌ها بی‌تفاوت هستند.

به گفته دانشور اصولاً والدین این کودکان دچار اعتیاد هستند. او به  اجاره‌دادن کودکان اشاره کرد و گفت: خانواده‌ها کودکان خود را برای کار اجاره می‌دهند و شاید هفته‌ها بچه‌هایشان را نبینند آنها نگران هم نمی‌شوند و معتقدند که بالاخره باز می‌گردند.

عضو شورای اسلامی شهر تهران با اشاره به اینکه فروش کودکان بسیار به چشم می‌خورد، گفت: اصولاً مادران باردار آسیب‌دیده که خارج از نکاح باردار شده‌اند، وقتی برای تولد فرزندانشان به بیمارستان‌ها مراجعه می‌کنند شناسنامه را به نام خودشان هم نمی‌گیرند و یک نام دیگر اعلام می‌کنند.

به گفته دانشور شناسنامه این اطفال نام پدر ندارد و مشخصات مادر نیز درست نیست. 
او به خرید و فروش باند بزرگ کودکان اشاره کرد و گفت: ‌در بسیاری از موارد کودکان ناپدید می‌شوند و اعضای بدن آنها قاچاق می‌شود و بعد از مدت‌ها جسد برخی از آنها در بیابان‌ها بدون کلیه و چشم رها شده است. 

دانشور هشدار داد که والدین به شدت مراقب کودکان خود باشند و در صورتی که کودکانشان ناپدید شد حتماً شکایت کنند.

عضو شورای اسلامی شهر تهران گفت: نهادهای نظارتی باید سلامت کودکانی که  والدین آنها در محیط‌های پرخطر زندگی می کنند را برعهده بگیرند چون بسیار مشاهده شده که این والدین گاها کوچکترین حس مسئولیتی نسبت به فردندانشان ندارند.

منبع: پارس نیوز

 

تجاوز رسانه‌ای به آرامش کودکان

رضا عبدی:

هر بار که خبر تجاوز به کودکی در ایران رسانه‌ای و فراگیر می‌شود، لزوم آموزش و آگاهی‌رسانی درباره بدن، حریم خصوصی، دیگری و خودمراقبتی به کودکان، به شکلی پررنگ برجسته می‌شود.
ما در الفبا و از نخستین روزهای فعالیت، همواره دغدغه آموزش‌ مفاهیم پایه و ضروری پیشگری از خشونت‌های بدنی و جنسی را به کودکان داشته‌ایم: کتاب ترجمه کرده‌ایم، انیمیشن دوبله و منتشر کرده‌ایم، از صاحبنظران راهکار خواسته‌ایم و…

اما همواره از پوشش خبری ماجراهای تلخی مثل قتل «ستایش»، «آتنا» و… خودداری کرده‌ایم چرا که به شیوه‌ای پایبندیم که معتقد است انتشار فله‌ای و بدون نگاه تحلیلی و آسیب‌شناسانه اخبار تجاوز و قتل کودکان در جامعه‌ای که دسترسی به اخبار در آن طبقه‌بندی سنی ندارد، آن‌هم در فضای ملتهب اجتماعی که افکار عمومی آزرده و خشمگین واکنش‌های احساسی نشان می‌دهد، شاید والدین را به آموزش مراقبت از اندام جنسی به کودکان ترغیب کند ولی آثار مخرب و سؤ فراوانی به‌دنبال دارد که بی‌تردید در طولانی مدت از ذهن و روان کودکان پاک نخواهد شد. 
کافی است حجم واکنش‌ها به خبر تاسف‌برانگیز آتنا را با نگاهی انتقادی بررسی کنیم.

این‌همه تأکید بر نقش خانواده‌ها و سیستم آموزشی در آموزش مفهوم مراقبت از کودکان، نشانگر خلأیی است که در این زمینه وجود دارد، اما آیا واقعا آموزش به تنهایی برای کاهش آمار وحشتناک خشونت جنسی علیه کودکان در ایران کافی است؟

نقش نهادهای قضایی و انتظامی در پیشگری از این جرم، و مجازات عاملان آن چیست؟ قانون با امثال سعید طوسی قاری و معلم قرأنی که به شاگردانش تجاوز کرده بود چه برخوردی کرده است؟

بدون رسانه‌ای کردن جرم مجرمان و برجسته کردن مجازاتی که قانون برایشان در نظر گرفته، و تنها با انتشار یک‌سویه اخباری مثل ماجرای آتنا با تاکید بر خطرناک بودن بزرگسالان، تنها آرامش روانی کودکان را به خطر می‌اندازیم و باورهای اجتماعی آنها را خدشه‌دار می‌کنیم.

کودکان باید بدانند که هر مردی که می‌بینند یک بمب خطرناک جنسی نیست اما اگر بود چه کارها و رفتارهایی را باید و نباید انجام بدهند.

مرز این بودن و نبودن نامرئی نیست. فهمیدن بمب جنسی بودن یک مرد یا نبودنش اما به آموزش و مهارت نیاز دارد. جای این آموزش‌ها در مدرسه و شبکه‌های تلویزیونی مخصوص کودکان است. هرچند آمار رو به افزایش میزان تجاوز به کودکان نشان می‌دهد شناختن و کنترل کردن مجرمان جنسی برای نهادهای قانونی دشوار و ناممکن باشد.

پست زیر لینک مجموعه انیمیشن‌های الفبا برای آموزش مراقبت از بدن به کودکان است. انگار تا وقتی که نهادهای رسمی دربرابر خشونتی که بر کودکان این کشور اعمال می‌شود حساسیتی به آن اندازه که مثلا بر جلو و عقب بودن مقنعه‌ها و کوتاه‌وبلند بودن مانتوهای دختران دانش‌آموز دارند، نشان بدهند راه زیادی مانده است و چاره‌ای نیست جز انتشار خوش‌باورانهٔ چنین مطالبی که دیده شود و مؤثر باشد.

 

منبع: سایت الفبا

کودکان کار زیر تیغ اجاره و قاچاق اعضا

منبع: سایت الفبا

فاطمه دانشور، عضو شورای اسلامی شهر تهران، در گفتگو با خبرگزاری فارس به خرید و فروش باند بزرگ کودکان اشاره کرد و گفت:‌ در بسیاری از موارد کودکان ناپدید می‌شوند و اعضای بدن آنها قاچاق می‌شود و بعد از مدت‌ها جسد برخی از آنها در بیابان‌ها بدون کلیه و چشم رها شده است.

او در پاسخ به این پرسش که خبری مبنی بر کامیون حمل کودکان کار در بزرگراه مدرس دیده شده است، گفت: در این خصوص بنده چیزی نشنیده‌ام و نمی‌دانم قضیه چیست.

دانشور با بیان اینکه بارها در خصوص فروش کودکان هشدار داده بودیم، گفت: در محلات پرخطر مانند هرندی کودکانی گم می‌شوند که والدین آنها حتی شکایت هم نمی‌کنند.

عضو شورای اسلامی شهر تهران با تأکید بر این موضوع که این افراد زندگی‌های خاصی دارند، ‌گفت: والدین این کودکان نسبت به نبود بچه‌ها بی‌تفاوت هستند.

به گفته دانشور اصولاً والدین این کودکان دچار اعتیاد هستند. او به  اجاره‌دادن کودکان اشاره کرد و گفت: خانواده‌ها کودکان خود را برای کار اجاره می‌دهند و شاید هفته‌ها بچه‌هایشان را نبینند آنها نگران هم نمی‌شوند و معتقدند که بالاخره باز می‌گردند.

عضو شورای اسلامی شهر تهران با اشاره به اینکه فروش کودکان بسیار به چشم می‌خورد، گفت: اصولاً مادران باردار آسیب‌دیده که خارج از نکاح باردار شده‌اند، وقتی برای تولد فرزندانشان به بیمارستان‌ها مراجعه می‌کنند شناسنامه را به نام خودشان هم نمی‌گیرند و یک نام دیگر اعلام می‌کنند.

به گفته دانشور شناسنامه این اطفال نام پدر ندارد و مشخصات مادر نیز درست نیست. 
او به خرید و فروش باند بزرگ کودکان اشاره کرد و گفت: ‌در بسیاری از موارد کودکان ناپدید می‌شوند و اعضای بدن آنها قاچاق می‌شود و بعد از مدت‌ها جسد برخی از آنها در بیابان‌ها بدون کلیه و چشم رها شده است. 

دانشور هشدار داد که: والدین به شدت مراقب کودکان خود باشند و در صورتی که کودکانشان ناپدید شد حتماً شکایت کنند.

عضو شورای اسلامی شهر تهران گفت: نهادهای نظارتی باید سلامت کودکانی که  والدین آنها در محیط‌های پرخطر زندگی می کنند را برعهده بگیرند چون بسیار مشاهده شده که این والدین گاها کوچکترین حس مسئولیتی نسبت به فردندانشان ندارند.