سمیه تیرتاش:
– خانم باقی! قربون دستت کجایی بابا جان؟ خودت رو سریع برسون. این احمد خودش رو از گریه کشت! مامانش هم نشسته توی راهرو ازم میخواد بهش اجازه بدم تا آخر زنگ همینجا بشینه. بچه هم میبینه مامانش هست ولی بازم زار میزنه. من که از پس خانم ناصری بر نمیآم. پاشو بیا خودت معلم و دانشآموز رو آرومشون کن ….
همهمه و جیغ و فریاد دانشآموزان ادامهی مکالمهی تلفنی است که از بخش دبستان به گوشم میرسد و صدای تق، پایان مکالمه را اعلام میکند. نگاهی به ساعت دیواری اتاق میاندازم و با دیدن عدد ۷:۳۰، چرتکهی مغزم برای انجام لیست بلندبالای کارهای امروز شروع به حساب و کتاب میکند. زنگ تلفن دوباره به صدا در میآید و با دیدن شمارهی بخش دبستان، کتابچه و فرمهای ارزیابی و دفتر گزارشهایم را زیر بغلم میزنم و با شتاب از اتاق خارج میشوم.
زن با چشمانی هراسان با دخترکی آویزان به گردنش میان چارچوب در ایستاده است و سد راهم میشود.
– خانم باقی؟!
صدایش آرام و پر تردید است.
– بله خودم هستم. در خدمتم.
دخترک کوچک را کمی در بغلش جابهجا میکند و شال کرم رنگ گلدارش را که در اثر گرهی بازوان دخترک تا فرق سرش عقب رفته جلو میکشد تا با مهار دستهی موی جوگندمی نافرمان، از آشفتگی صورتش بکاهد:
– خانم باقی من از طرف خانم دکتر روحی میآم. ایشون شما رو به من معرفی کردند. پسر من تحت درمان ایشونه. پسرم کلاس سومه و امروز روز اولشه که آوردمش مدرسه.
چشمهای درشت و سیاهتر از شب دخترک به من خیره شده است. لبهایم را به بازوی خنک و سفیدش نزدیک میکنم و او سرش را محکمتر در سینهی مادرش فرو میبرد.
– چرا اینقدر دیر؟! الان یک ماه و نیم از سال گذشته و شما تازه امروز پسرتون رو آوردید؟!
مکث میکند و دخترک را که دیگر بنای بیقراری گذاشته، روی زمین میگذارد تا این بار دستهای کوچکش را دور پاهای مادر حلقه کند.
– خانم باقی، پسر من وقتی توی مدرسهست مدام گریه میکنه. یعنی از لحظهای که میشینه تا زنگ پایان مدرسه بخوره. اصلا اومدم پیش شما چون خانم دکتر روحی به من گفت که بیام و شما رو در جریان مشکل پسرم بذارم. نظر ایشون اینه که احمد از اضطراب شدید رنج میبره. از این سیمهایی که به سر وصل میکنند رو براش شروع کرده. میگن که موثره و اضطراب و دلشورهاش رو کم میکنه.
زن نگاهش را به اطراف میچرخاند و ادامه میدهد: «کلاس اول هم همینطور بود. یک نفس گریه میکرد. بعد من چند وقتی رفتم پشت در کلاسش تا ساعت آخر نشستم. میاومد من رو میدید، دیگه خیالش راحت میشد. کمکم بهتر شد و اواسط سال دیگه خودش با سرویس میرفت و میاومد تا اینکه من زایمان کردم و بعدشم مجبور شدم به خاطر بیماری دخترم برای یک مدتی بیمارستان بمونم. همون شد که دوباره گریههای بیوقفهی احمد شروع شد، تا جایی که ما کلاس دوم رو مدرسه نفرستادیمش و توی خونه خودم باهاش کار کردم و فقط اومد مدرسه امتحان داد و قبول شد. باور کنید خانم باقی دانشآموز زرنگی هم هست اما از اول امسال هر کاری کردیم نتونستیم راضیش کنیم بیاد مدرسه. اونقدر زار زد و خودش رو به در و دیوار کوبید که به خدا مستاصل شدیم. حالا هم به امید اینکه درمان خانم دکتر اثر کنه آوردیمش مدرسه. گفتم اول وقت بیام و شرایطش رو برای شما هم توضیح بدم تا مبادا از گریههای طولانیش شوکه بشید».
برای حسن ختام لبخندی بیرنگ روی صورت باریک و مهتابیاش نقش میبندد. دخترک را از لابهلای دنبالهی عبایش بیرون میآورد و به بغل میگیرد.
– چشم. حتما. شما به من اجازه بدید سر کلاسش حاضر بشم و چند جلسه برنامهی مشاهده براش داشته باشم. حتما در اسرع وقت نتیجهگیری خودم رو به شما اطلاع میدم. »
•••
از پنجرهی مربعی شکل، سرک میکشم. کلاس آشفته و درهم به نظر میرسد. احمد را پیدا نمیکنم. آرسام من را میبیند و ورجه ورجه کنان به سمت در میآید. چند ثانیه بعد در باز میشود و من برای اینکه حضورم را موجه کنم، رو به همه سلام و صبح به خیر بلندبالایی میگویم که جسته گریخته پاسخی از چهار گوشهی کلاس میشنوم. آرسام مصرانه گزارش نارفیقی کمال را میدهد که مدام از روی برگههای او کپیبرداری میکند و برای توجه من، گوشهی آستینم را میکشد و به گزارشش را ادامه میدهد:
– خانم! خانم! این احمد همش گریه میکنه. هر چی باهاش حرف میزنیم هر کاری میکنیم گریهاش تموم نمیشه.»
بیدقت جوابهایی کوتاه به او میدهم و چشم میچرخانم تا چهرهی گریانی را میان این همه صورت گرد خندان و بیخیال تشخیص دهم. چشمانی قهوهای و خیس نگاهم را میخکوب میکند. خودش به سمتم میآید و با صدایی لرزان میپرسد: «خانم، مامانم هنوز توی راهروئه؟»
موهای لخت و خرماییاش را از روی پیشانی مهتابیاش کنار میزنم و دستهایم را قاب صورتش میکنم: « بله که هست. با خواهر خوشگلت منتظرت نشستند که مدرسه تموم بشه تا با هم برید خونه.»
سرش را عقب میکشد و سر جایش مینشیند. هیچ کتاب و دفتری روی میزش نیست. چند لحظه به نقطهای مبهم خیره میشود. قفسهی سینهاش با سرعت بالا و پایین میرود. اجزای صورتش جمع میشوند، ناگهان در هم میپیچد و اشکها سرازیر میشوند. به هیچکس نگاه نمیکند و به گریه کردن ادامه میدهد. سمانه کمی از گوشهی چشم براندازش میکند و دوباره مشغول نوشتن میشود. آرسام هم که بالاخره آستین من را رها کرده، کمی این پا و آن پا میکند و بدون حرف سر میزش بر میگردد.
چند دقیقهی دیگر میان میزهای کوچک تک نفره راه میروم و به دستخطهای ناشیانه بچهها نگاه میکنم. صدای هق هق آرام احمد تا لحظهی خروج من از کلاس ادامه دارد.
•••
گزارش احمد را همراه با درخواستی از متخصص برای ارزیابی تمرکز و هوش، تواناییهای ارتباطی و اجتماعی و قدرت نوشتاریش به پایان میبرم و دکمهی پرینتر را میزنم. کاغذهای پراکندهی روی میز را دسته میکنم و همراه با لیوان قهوهی وفادارم، اتاق را به مقصد بخش دبستان ترک میکنم تا یک روز دیگر آغاز شود.
•••
– ببخشید خانم باقی، میتونم چند لحظه وقتتون رو بگیرم؟
زن صورت مهتابی است. مادر احمد گریان که چشمها، گوشهی لبها و شانههای باریکش به سمت پایین متمایل است. انگار جاذبهی زمین، تنها برای او قوای جذبش را به رخ میکشد.
– بله، بله حتما.
به دنبال زن خمیده راه میافتم که حالا پشت به من ایستاده و نگاهش به دخترک خوابیده روی نیمکت فلزی کنار دفتر مدیریت مات مانده است.
– من در خدمتم. البته قبل از اینکه شما شروع کنید، من باید یک سری اطلاعات که از مشاهدهی کلاسی دستگیرم شده بهتون بگم. به نظرم احمد از یک ترس بزرگ، از یک درد عجیب و غریب، از یک چیز پنهان و غیرقابل توصیف رنج میبره. گریههاش فقط از نگرانی نبود شما نیست. با اینکه میدونه شما پشت در کلاس نشستید، به نقطهای نامعلوم خیره میشه و ناله میکنه و اشک میریزه. یک ناامنی، یک دلشورهی بزرگ که من دلیلش رو فقط مربوط به شما نمیدونم. در هر حال منتظرم که حرفای شما رو بشنوم.»
ما را در تلگرام خانه امن دنبال کنید.
دستک شال گلبهی رنگش را از روی شانهاش بر میدارد و پاهای لخت دخترک را میپوشاند . با سری کمی به چپ کج شده، آرام و بیرمق شروع به صحبت میکند: «نمیدونم والله چی بگم. فقط وقتی مدرسه میآد اینطوری میشه. خونه خیلی خوبه. برای هر کی میگم احمد توی مدرسه اینجوری زار میزنه باورش نمیشه. پسرم معاشرتیه. بیرون که میریم با غریبه و آشنا ارتباط میگیره و هیچ خبری از اینهایی که الان شما توصیف میکنید نیست. اما نمیدونم چرا تا پاش به مدرسه میرسه، اینقدر بیقراری میکنه.»
صدایش در میانهی راه میشکند و نگاهش میلرزد.دست سرد و استخوانیاش را در دستانم میگیرم: «جای هیچ نگرانی نداره. یک مدتی این کوچولو و پسر دومی رو پیش باباشون بذارید و برنامههای دو نفره با احمد داشته باشید. مادر و پسری برای خرید و ورزش و گردش بیرون برید و سعی کنید از وجود خودتون، پر و سرشارش کنید. احمد اگر شما رو به قدر کافی توی خونه داشته باشه، دیگه توی مدرسه بیتابی نمیکنه و ترس از دست دادنتون رو نداره.»
روی نیمکت سرد و خاکستری جابهجا میشود و دستش را از دستانم بیرون میآورد.
– نمیدونم خانم باقی اینها رو باید براتون بگم یا نه؟ ولی میدونید! خب میدونید! چه جوری بگم؟ شوهر من یک زن دیگه داره که خب، میدونید، احمد هم میدونه … یعنی بچههام همشون میدونند. آخه شوهرم وقتی میآد اینجا با خودش میآردش. آخه یک کمی بد دله … نه نه! منظورم این نبود که شکاکه، نه! میگه تهران شهر بی در و پیکر و پر از گرگیه. چه جوری یک زن جوون رو تنها بذارم و بیام به شما سر بزنم؟ خب، میدونید؟ واسه همین اوایل منظورم شش ماه پیشه که تازه ازدواج کرده بود؛ یک هفتهای که اینجا بود دختره رو هم آورد خونهی ما.
آب دهانش را به سختی قورت میدهد.
– بعدش، من دو سه ماهی تحمل کردم. اونوقت دیگه نتونستم. یعنی دلم میخواست به خاطر بچهها هم که شده با این شرایط کنار بیام اما آخه مگه بچهها چقدر باباشون رو میبینند؟ به خدا هر کاری کردم دیدم نمیتونم. کلی گریه و زاری کردم و از شوهرم خواستم با این دختره دبی نیاد …. خب، بعدش شوهرم دختره رو برد هتل. حالا هر وقت که میآد دبی، میرن هتل و فقط به ما سر میزنه. با این حالت، من چه جوری میتونم ازش بخوام بیاد پیش اینها بمونه که من بیشتر با احمد باشم؟»
اشکهایش سرازیر میشود و همانطور که با یک دست شالش را زیر چانهاش نگه داشته، به دنبال دستمال کاغذی سرش را در کیف سیاه و چروکیدهاش فرو میکند.
از جایم بلند میشوم و وسط راهرو میایستم. چشمم به دخترک خوابیده روی نیمکت میافتد. سرش روی پوشکی که مادرش چند لحظه پیش از ساک بچه درآورد، گذاشته شده و قفسهی سینه اش آرام بالا و پایین میرود.
موبایلم را برمیدارم و از لیست شمارههای تماسم، شماره تلفن آمنه، مشاور و مددکار اجتماعی پناهگاه زنان و کودکان را پیدا میکنم. روی تکه کاغذی کوچک، شماره و مشخصات آمنه را مینویسم و روی دامن سیاه زن میگذارم. گزارشها و مشاهداتم را تلنبار شده در بغل میگیرم و با دست آزادم گوشی را به گوشم میچسبانم: «سلام آمنه جانم … خوبی عزیز جان؟ … ببخش مزاحمت شدم. در رابطه با یک مورد خاص میخوام باهات صحبت کنم ….»
صدایم در میان صدای زنگ و هلهلهی کودکان گم میشود.
منبع: سایت خانه امن