روز سخت من

نامه ای که مشاور مدرسه اش برام نوشته رو می خونم ؛ به چند مورد اشاره کرده که به نظرم هر کدومش به تنهایی کلی جلسات مشاوره می طلبه! افت تحصیلی ، مصرف مشروب ،‌ تجاوز ، کندن مو ، آسیب های جدی جسمی ( سوزاندن با اتو ، کشیدن تیغ به بدن ) ، باجگیری ، مصرف ترامادول و ...!!!

با مادرش وارد اتاق می شن ، دختر رنگ به رخساره نداره مادر هم دست کمی از دختر نداره ، ازشون می خوام موضوع رو برام توضیح بدن ، مادر شروع به گفتن می کنه ازش می خوام ساکت باشه تا دختر صحبت کنه ، آروم حرف می زنه بدون پلک زدن ، چشم ناچار از پلک زدنه ولی صورت با اشکش یکسان می شه ، میگه :

امتحانای شهریور بود ، دوستم گفت میای با هم بریم خونه ی مرتضی اینا ؟ من هر وقت تنها می رم اذیتم می کنه ولی تو بیای دیگه باهام کار نداره ، منم رفتم ولی دیدم اسماعیل هم خونه اشونه ، می خواستن مشروب بخورن ، دوستم زیاد می رفت خونه ی دوس پسرش مامانش هم می دونست ، مامان باباش از هم جدا شده بودن ، دوستم می گفت این پسره به پول پیش خونه اشون کمک کرده ، یه وقتایی با مامانش و دوس پسرش شام می رن بیرون و ... اونم مثل من 15 سالشه .

مشروب ریختن بهم گفتن بچه بازی درنیاری ها منم نمی خواستم فکر کنن می ترسم ، خوردم ، فکر کنم قرصی توش ریخته بودن چون من هیچی دیگه یادم نیست ، خودشون می گن حرفای چرت و پرت می زدم ، گریه می کردم و ... ولی من چیزی یادم نیست ، اسماعیل بهم تجاوز کرد و مرتضی فیلم گرفت ، یادم نیست چقدر خونه اشون بودم ولی می گن خوابم برده بود .

اومدم خونه امون به کسی چیزی نگفتم ولی حالم بد بود همه اش گریه می کردم ، با اتو دستمو بدنمو سوزوندم تا دردش نذاره به اون روز فکر کنم ، اسماعیل و مرتضی گفتن اگه حرفاشونو گوش ندم فیلمم رو پخش می کنن ، تیغ می زدم رو جای سوخته ولی شما باور می کنید چیزی یادم نمی رفت ؟ گفتم ترامادول بخورم شاید بخوابم نفهمم ، نمی تونم غذا بخورم ، نمی تونم بخوابم ، بابام اگه بفهمه منو می کشه.

مرتضی گفته به بابام می گه ، به چند تا از دوستام گفتم ، همه اشون ریختن سر اون دوستم که منو برده بود بهش گفتن تقصیر توست اینجوری شده ، اینم رفت به مرتضی و اسماعیل گفت ، اونا تو راه مدرسه جلوی دوستامو گرفتن و گفتن هر کی حرف بزنه خرابش می کنیم ! دوستام ترسیدن دیگه کسی حرفی نمی زنه و ...

مادرش می گه تو تولیدی کار می کردم ، پدرش چهار ماهه تعدیل نیرو شده و سرکار نمی ره ، دو روزه این اتفاق رو متوجه شدم از روزی که فهمیدم نرفتم سرکار ، خواستم برم با پسره حرف بزنم بگم حالا یه اتفاقی افتاده تمومش کنید و فیلم رو پاک کنید ، تو رو خدا آبروریزی نکنید و ....

- کلی سوال تو ذهنمه ، یه بچه ی 15 ساله چطور دسترسی به ترامادول داره ؟ اون پسرای 19 ساله طی چه فرایندی این همه وقیح شدن و دست به همچین جنایتی زدن ؟ خانواده هاشون کجان ؟

چرا کسی از بچه اش خبر نداره !؟ چطور میشه درد ناشی از سوختن های مکرر وبعد تیغ روی جای سوخته رو تحمل کرد ؟ چطور یه مادر بعد یک ماه حال نزار بچه اش رو می فهمه ؟ چرا پدر خانواده در جریان هیچی نیست ؟ چرا ترس دختر از پدر باعث جری تر شدن اون پسرا شده ؟ این ماجرا چند تا قربانی داره ؟ چطور مادر این دختر این همه از موضع پایین برخورد می کنه که می خواد بره به پسره بگه حالا یه اتفاقی افتاده فیلم رو پاک کن ؟؟؟!!!

تمام اقدامات لازم برای دستگیری اون پسرا رو انجام دادم و تا نتیجه ی نهایی این مساله رو دنبال می کنم .

عصر همون روز تلفن آموزشگاه زبانی رو بهم دادن که چند هفته پیش دو دختر جداگانه خبر از تیچری که به شدت در برقراری ارتباط غیر درسی با بچه ها فعاله . دخترای 14-15 ساله ای که در تصاحب معلمشون شاید رقابت هم می کنن ! زنگ زدم آموزشگاه و خواستم با مسئول آموزشگاه صحبت کنم ، منشی گفت جلسه اس امرتونو بفرمایید ، بهش گفتم از کجا تماس می گیرم و حتما باید با مسئولشون صحبت کنم ، بعد از کلی حرف زدن و عصبانی شدن در نهایت خواستم به معلم مورد نظر اعلام کنن به شاگرداش فقط درس بده کار دیگه ای نداشته باشه !

اون روز با خودم فکر می کردم چرا من نمی رم دنبال ورزش و سلامتی جسم و روحم ؟ چرا خودمو درگیر این مصیبت ها می کنم ؟!

 

برگزیده از وبلاگ منیژه روانکاو

گریه های بی پایان یک پسر بچه

سمیه تیرتاش:

–        خانم باقی! قربون دستت کجایی بابا جان؟ خودت رو سریع برسون. این احمد خودش رو از گریه کشت! مامانش هم نشسته توی راهرو ازم می‌خواد بهش اجازه بدم تا آخر زنگ همین‌جا بشینه. بچه هم می‌بینه مامانش هست ولی بازم زار می‌زنه. من که از پس خانم ناصری بر نمی‌آم. پاشو بیا خودت معلم و دانش‌آموز رو آرومشون کن ….

همهمه و جیغ و فریاد دانش‌آموزان ادامه‌ی مکالمه‌ی تلفنی است که از بخش دبستان به گوشم می‌رسد و صدای تق، پایان مکالمه را اعلام می‌کند. نگاهی به ساعت دیواری اتاق می‌اندازم و با دیدن عدد ۷:۳۰، چرتکه‌ی مغزم برای انجام لیست بلندبالای کارهای امروز شروع به حساب و کتاب می‌کند. زنگ تلفن دوباره به صدا در می‌آید و با دیدن شماره‌ی بخش دبستان، کتابچه و فرم‌های ارزیابی و دفتر گزارش‌هایم را زیر بغلم می‌زنم و با شتاب از اتاق خارج می‌شوم.

زن با چشمانی هراسان با دخترکی آویزان به گردنش میان چارچوب در ایستاده است و سد راهم می‌شود.

–        خانم باقی؟!

صدایش آرام و پر تردید است.

–        بله خودم هستم. در خدمتم.

دخترک کوچک را کمی‌ در بغلش جابه‌جا می‌کند و شال کرم رنگ گلدارش را که در اثر گره‌ی بازوان دخترک تا فرق سرش عقب رفته جلو می‌کشد تا با مهار دسته‌ی موی جوگندمی‌ نافرمان، از آشفتگی صورتش بکاهد:

–        خانم باقی من از طرف خانم دکتر روحی می‌آم. ایشون شما رو به من معرفی کردند. پسر من تحت درمان ایشونه. پسرم کلاس سومه و امروز روز اولشه که آوردمش مدرسه.

چشم‌های درشت و سیاه‌تر از شب دخترک به من خیره شده است. لب‌هایم را به بازوی خنک و سفیدش نزدیک می‌کنم و او سرش را محکم‌تر در سینه‌ی مادرش فرو می‌برد.

–        چرا این‌قدر دیر؟! الان یک ماه و نیم از سال گذشته و شما تازه امروز پسرتون رو آوردید؟!

مکث می‌کند و دخترک را که دیگر بنای بی‌قراری گذاشته، روی زمین می‌گذارد تا این بار دست‌های کوچکش را دور پاهای مادر حلقه کند.

–        خانم باقی، پسر من وقتی توی مدرسه‌ست مدام گریه می‌کنه. یعنی از لحظه‌ای که می‌شینه تا زنگ پایان مدرسه بخوره. اصلا اومدم پیش شما چون خانم دکتر روحی به من گفت که بیام و شما رو در جریان مشکل پسرم بذارم. نظر ایشون اینه که احمد از اضطراب شدید رنج می‌بره. از این سیم‌هایی که به سر وصل می‌کنند رو براش شروع کرده. می‌گن که موثره و اضطراب و دلشوره‌اش رو کم می‌کنه.

زن نگاهش را به اطراف می‌چرخاند و ادامه می‌دهد: «کلاس اول هم همین‌طور بود. یک نفس گریه می‌کرد. بعد من چند وقتی رفتم پشت در کلاسش تا ساعت آخر نشستم. می‌اومد من رو می‌دید، دیگه خیالش راحت می‌شد. کم‌کم بهتر شد و اواسط سال دیگه خودش با سرویس می‌رفت و می‌اومد تا اینکه من زایمان کردم و بعدشم مجبور شدم به خاطر بیماری دخترم برای یک مدتی بیمارستان بمونم. همون شد که دوباره گریه‌های بی‌وقفه‌ی احمد شروع شد، تا جایی که ما کلاس دوم رو مدرسه نفرستادیمش و توی خونه خودم باهاش کار کردم و فقط اومد مدرسه امتحان داد و قبول شد. باور کنید خانم باقی دانش‌آموز زرنگی هم هست اما از اول امسال هر کاری کردیم نتونستیم راضیش کنیم بیاد مدرسه. اونقدر زار زد و خودش رو به در و دیوار کوبید که به خدا مستاصل شدیم. حالا هم به امید اینکه درمان خانم دکتر اثر کنه آوردیمش مدرسه. گفتم اول وقت بیام و شرایطش رو برای شما هم توضیح بدم تا مبادا از گریه‌های طولانیش شوکه بشید».

برای حسن ختام لبخندی بی‌رنگ روی صورت باریک و مهتابی‌اش نقش می‌بندد. دخترک را از لابه‌لای دنباله‌ی عبایش بیرون می‌آورد و به بغل می‌گیرد.

–        چشم. حتما. شما به من اجازه بدید سر کلاسش حاضر بشم و چند جلسه برنامه‌ی مشاهده براش داشته باشم. حتما در اسرع وقت نتیجه‌گیری خودم رو به شما اطلاع می‌دم. »

 •••

از پنجره‌ی مربعی شکل، سرک می‌کشم. کلاس آشفته و درهم به نظر می‌رسد. احمد را پیدا نمی‌کنم. آرسام من را می‌بیند و ورجه‌ ورجه کنان به سمت در می‌آید. چند ثانیه بعد در باز می‌شود و من برای اینکه حضورم را موجه کنم، رو به همه سلام و صبح به خیر بلندبالایی می‌گویم که جسته گریخته پاسخی از چهار گوشه‌ی کلاس می‌شنوم. آرسام مصرانه گزارش نارفیقی کمال را می‌دهد که مدام از روی برگه‌های او کپی‌برداری می‌کند و برای توجه من، گوشه‌ی آستینم را می‌کشد و به گزارشش را ادامه می‌دهد:

–        خانم! خانم! این احمد همش گریه می‌کنه. هر چی باهاش حرف می‌زنیم هر کاری می‌کنیم گریه‌اش تموم نمی‌شه.»

 بی‌دقت جواب‌هایی کوتاه به او می‌دهم و چشم می‌چرخانم تا چهره‌ی گریانی را میان این همه صورت گرد خندان و بی‌خیال تشخیص دهم. چشمانی قهوه‌ای و خیس نگاهم را میخکوب می‌کند. خودش به سمتم می‌آید و با صدایی لرزان می‌پرسد: «خانم، مامانم هنوز توی راهروئه؟»

موهای لخت و خرمایی‌اش را از روی پیشانی مهتابی‌اش کنار می‌زنم و دست‌هایم را قاب صورتش می‌کنم: « بله که هست. با خواهر خوشگلت منتظرت نشستند که مدرسه تموم بشه تا با هم برید خونه.»

سرش را عقب می‌کشد و سر جایش می‌نشیند. هیچ کتاب و دفتری روی میزش نیست. چند لحظه به نقطه‌ای مبهم خیره می‌شود. قفسه‌ی سینه‌اش با سرعت بالا و پایین می‌رود. اجزای صورتش جمع می‌شوند، ناگهان در هم می‌پیچد و اشک‌ها سرازیر می‌شوند. به هیچ‌کس نگاه نمی‌کند و به گریه کردن ادامه می‌دهد. سمانه کمی‌ از گوشه‌ی چشم براندازش می‌کند و دوباره مشغول نوشتن می‌شود. آرسام هم که بالاخره آستین من را رها کرده، کمی‌ این پا و آن پا می‌کند و بدون حرف سر میزش بر می‌گردد.

چند دقیقه‌ی دیگر میان میزهای کوچک تک نفره راه می‌روم و به دست‌خط‌های ناشیانه بچه‌ها نگاه می‌کنم. صدای هق هق آرام احمد تا لحظه‌ی خروج من از کلاس ادامه دارد.

•••

گزارش احمد را همراه با درخواستی از متخصص برای ارزیابی تمرکز و هوش، توانایی‌های ارتباطی و اجتماعی و قدرت نوشتاریش به پایان می‌برم و دکمه‌ی پرینتر را می‌زنم. کاغذهای پراکنده‌ی روی میز را دسته می‌کنم و همراه با لیوان قهوه‌ی وفادارم، اتاق را به مقصد بخش دبستان ترک می‌کنم تا یک روز دیگر آغاز شود.

•••

–        ببخشید خانم باقی، می‌تونم چند لحظه وقت‌تون رو بگیرم؟

زن صورت مهتابی است. مادر احمد گریان که چشم‌ها، گوشه‌ی لب‌ها و شانه‌های باریکش به سمت پایین متمایل است. انگار جاذبه‌ی زمین، تنها برای او قوای جذبش را به رخ می‌کشد.

–        بله، بله حتما.

به دنبال زن خمیده راه می‌افتم که حالا پشت به من ایستاده و نگاهش به دخترک خوابیده روی نیمکت فلزی کنار دفتر مدیریت مات مانده است.

–        من در خدمتم. البته قبل از اینکه شما شروع کنید، من باید یک سری اطلاعات که از مشاهده‌ی کلاسی دستگیرم شده بهتون بگم. به نظرم احمد از یک ترس بزرگ، از یک درد عجیب و غریب، از یک چیز پنهان و غیرقابل توصیف رنج می‌بره. گریه‌هاش فقط از نگرانی نبود شما نیست. با اینکه می‌دونه شما پشت در کلاس نشستید، به نقطه‌ای نامعلوم خیره می‌شه و ناله می‌کنه و اشک می‌ریزه. یک ناامنی، یک دل‌شوره‌ی بزرگ که من دلیلش رو فقط مربوط به شما نمی‌دونم. در هر حال منتظرم که حرفای شما رو بشنوم.»

ما را در تلگرام خانه امن دنبال کنید. 

دستک شال گلبهی رنگش را از روی شانه‌اش بر می‌دارد و پاهای لخت دخترک را می‌پوشاند . با سری کمی‌ به چپ کج شده، آرام و بی‌رمق شروع به صحبت می‌کند: «نمی‌دونم والله چی بگم. فقط وقتی مدرسه می‌آد این‌طوری می‌شه. خونه خیلی خوبه. برای هر کی می‌گم احمد توی مدرسه این‌جوری زار می‌زنه باورش نمی‌شه. پسرم معاشرتیه. بیرون که می‌ریم با غریبه و آشنا ارتباط می‌گیره و هیچ خبری از اینهایی که الان شما توصیف می‌کنید نیست. اما نمی‌دونم چرا تا پاش به مدرسه می‌رسه، این‌قدر بی‌قراری می‌کنه.»

صدایش در میانه‌ی راه می‌شکند و نگاهش می‌لرزد.دست سرد و استخوانی‌اش را در دستانم می‌گیرم: «جای هیچ نگرانی‌ نداره. یک مدتی این کوچولو و پسر دومی‌ رو پیش باباشون بذارید و برنامه‌های دو نفره با احمد داشته باشید. مادر و پسری برای خرید و ورزش و گردش بیرون برید و سعی کنید از وجود خودتون، پر و سرشارش کنید. احمد اگر شما رو به قدر کافی توی خونه داشته باشه، دیگه توی مدرسه بی‌تابی نمی‌کنه و ترس از دست دادن‌تون رو نداره.»

روی نیمکت سرد و خاکستری جابه‌جا می‌شود و دستش را از دستانم بیرون می‌آورد.

–        نمی‌دونم خانم باقی اینها رو باید براتون بگم یا نه؟ ولی می‌دونید! خب می‌دونید! چه جوری بگم؟ شوهر من یک زن دیگه داره که خب، می‌دونید، احمد هم می‌دونه … یعنی بچه‌هام همشون می‌دونند. آخه شوهرم وقتی می‌آد اینجا با خودش می‌آردش. آخه یک کمی‌ بد دله … نه نه! منظورم این نبود که شکاکه، نه! می‌گه تهران شهر بی در و پیکر و پر از گرگیه. چه جوری یک زن جوون رو تنها بذارم و بیام به شما سر بزنم؟ خب، می‌دونید؟ واسه همین اوایل منظورم شش ماه پیشه که تازه ازدواج کرده بود؛ یک هفته‌ای که اینجا بود دختره رو هم آورد خونه‌ی ما.

آب دهانش را به سختی قورت می‌دهد.

–        بعدش، من دو سه ماهی تحمل کردم. اون‌وقت دیگه نتونستم. یعنی دلم می‌خواست به خاطر بچه‌ها هم که شده با این شرایط کنار بیام اما آخه مگه بچه‌ها چقدر باباشون رو می‌بینند؟ به خدا هر کاری کردم دیدم نمی‌تونم. کلی گریه و زاری کردم و از شوهرم خواستم با این دختره دبی نیاد …. خب، بعدش شوهرم دختره رو برد هتل. حالا هر وقت که می‌آد دبی، میرن هتل و فقط به ما سر می‌زنه. با این حالت، من چه جوری می‌تونم ازش بخوام بیاد پیش اینها بمونه که من بیشتر با احمد باشم؟»

اشک‌هایش سرازیر می‌شود و همان‌طور که با یک دست شالش را زیر چانه‌اش نگه داشته، به دنبال دستمال کاغذی سرش را در کیف سیاه و چروکیده‌اش فرو می‌کند.

از جایم بلند می‌شوم و وسط راهرو می‌ایستم. چشمم به دخترک خوابیده روی نیمکت می‌افتد. سرش روی پوشکی که مادرش چند لحظه پیش از ساک بچه درآورد، گذاشته شده و قفسه‌ی سینه اش آرام بالا و پایین می‌رود.

موبایلم را برمی‌دارم و از لیست شماره‌های تماسم، شماره تلفن آمنه، مشاور و مددکار اجتماعی پناهگاه زنان و کودکان را پیدا می‌کنم. روی تکه کاغذی کوچک، شماره و مشخصات آمنه را می‌نویسم و روی دامن سیاه زن می‌گذارم. گزارش‌ها و مشاهداتم را تلنبار شده در بغل می‌گیرم و با دست آزادم گوشی را به گوشم می‌چسبانم: «سلام آمنه جانم … خوبی عزیز جان؟ … ببخش مزاحمت شدم. در رابطه با یک مورد خاص می‌خوام باهات صحبت کنم ….»

صدایم در میان صدای زنگ و هلهله‌ی کودکان گم می‌شود.

 

منبع: سایت خانه امن

کمک به قربانیان آزار و اذیت


راهنمایی دوستان و خانواده به خشونت خانگی و کمک به قربانیان آزار و اذیت

به عنوان دوست یا عضو خانواده قربانیان آزار و اذیت زمانی که قصد کمک به آنها را داریم، اغلب احساس نامطمئنی داریم و فکر می کنیم برای تغییر وضعیت نمی توانیم کمکی کنیم. در این مطلب نکات و پیشنهاداتی جهت کمک به قربانیان آزار و اذیت خانگی ارائه می شود به گونه ای که حق انتخاب و توانایی آنها در انتخاب بهترین گزینه ممکن محفوظ بماند.

چگونه می توانم متوجه شوم که فردی قطعاً مورد آزار و اذیت قرار گرفته است؟

این واقعیت را قبول کنید که جهت کسب اطمینان احتمالاً باید سؤال بپرسید. افراد زیادی فکر می کنند که قربانیان آزار و اذیت نمی خواهند درباره وضعیت و زندگی خانوادگی خود صحبت کنند. قربانیان زیادی درصدد پنهان کردن آزار و اذیت صورت گرفته در قبال خود هستند چرا که آنها اغلب احساس شرمساری می کنند، آنها می ترسند والدینشان متوجه موضوع شوند، آنها می ترسند مقصر شناخته شوند و هیچ کس آنها را باور نداشته باشد و سرانجام می ترسند وادار به انجام کاری شوند که آمادگی انجامش را ندارند.لذا با این افراد به صورت خصوصی صحبت کنید چراکه قربانیان آزار و اذیت بلافاصله و براحتی شروع به صحبت نخواهند کرد.
نسبت به آنها قضاوت نکنید و آنها را تحت فشار قرار ندهید چرا که به این شکل از سنگینی صحبت کردن برای آنها کاسته می شود و در نتیجه افراد قربانی تمایل بیشتری به بیان اطلاعات خواهند داشت، همچنین دغدغه شما نسبت به آنها و تمایلتان به کمک آشکار خواهد شد.
به بیان ساده، در صورت داشتن دغدغه، می توانید صحبتان را با جملاتی نظیر «من متوجه چیز هایی شدم و واقعاً نگرانت هستم. آیا می تونم کمکی بهت بکنم؟» یا « ظاهراً استرس داری و ناراحتی. دوست داری الان یا بعداً با هم صحبت کنیم، من حرفامون رو به هیچکسی نمی گم.» لازم است بدانید که افراد قربانی احتمالاً با اولین پیشنهاد شما به کمک شروع به صحبت نمی کنند اما قطعاً پیشنهاد کمک شما را به خاطر خواهند داشت. باب صحبت را باز کنید، اجازه دهید بدانند شما مشتاق و آماده صحبت هستید و می دانید که شاید لازم است منتظر هم بمانید.

 

منبع: سایت خانه امن

تصمیم سخت ولی واجب !

 

فرم پر شده را نگاه می کنم. تعداد اعضای خانواده رو چهار نفر نوشته. يكي هم تو راهه. مرد و  زن هردو شديدآ عصبي هستن و زن رو به مرد میگه تو حرف بزن من حرفی ندارم ، مرد میگه :

دو ساله ازدواج كرديم، من ازدواج دومم هست و خانوم ازدواج سومش ،هر كدوم يه دختر داريم كه چند ماه با هم فرق دارن و الان تو یه کلاس نشستن. 

این خانوم بارها دختر منو اذیت کرده و بیشترین دعوامون سر بچه هاست. 

من با دختر ایشون کاری ندارم، اینه که دختر منو می سوزونه، کتک می زنه، خفه می کنه... 

خانوم تو حرفش می پره و میگه: تقصیر خودته و خودشه! پیش تو خودشو میزنه به موش مردگی، وقتی نیستی آتیش می سوزونه.

مرد رو به زن میگه یه کاری با این بچه کردی دو هفته از سوزوندنش گذشته بود که به من گفت! از ترس تو صداش درنمیاد چطور آتیش می سوزونه؟!

جلسه ی اول به این میگذره که خانوم سی و سه ساله است، سه بار ازدواج کرده، از 16 سالگی خونه بخت بوده، در ازدواج دومش تو چهل روزگی دخترش، شوهر خونه رو ترک می کنه و بعدا متوجه میشن که همسر دوم یه جای دیگه زن و بچه داره و...

نهایتا طلاق غیابی می گیره و خودش دخترش رو بزرگ می کنه.

خانواده حمایتگر نداره، با پله تمیز کردن و کار تو شیرینی پزی و ... زندگی گذرونده. 

مرد هم از همسر اولش خیانت دیده، اهل شهر دیگه ای هست و با معرفی دوستی با خانوم دومش آشنا شده و در عرض یک هفته خواستگاری و عقد و ازدواج به اجبار مادر دختر، به سرعت برق و باد اتفاق افتاده!!!

جلسه دوم دخترا رو ديدم : 

دختر مرد: سلام شما خانوم مشاوريد؟ 

  • بله
  • بابام گفته اگه شما اجازه بديد من مي تونم برم پيش عزيزم ( مادربزرگ پدري توشهرديگه ) 
  • چرا بري؟ بابا گفته من بايد اجازه بدم؟
  • بله،آخه من اينجا رو دوس ندارم ،خواهش مي كنم شما اجازه بده من برم 
  • چي شده كه اينجا رو دوس نداري ؟ اذيت ميشي ؟ با مامان چطوري؟
  • مامانم خوبه ولي ميگه من اذيتش مي كنم ، به خدا من بازي مي كنم،كار مي كنم با آبجيام 
  • چه كاري مي كني؟ 
  • گردگيري، جاروبرقي مي كشم ،ظرف آب مي كشم ، توالت مي شورم ، حمام مي شورم و ...
  • تو چطوري جاروبرقي مي كشي! ؟ جاروبرقي كه از تو بزرگتره ! مامان تو رو تا حالا زده؟
  • بله، ولي جاشون خوب شده دیگه درد نمی کنه ! 
  • مي تونم ببينم ؟
  • يه جا رو نميشه نشون داد ولي كمرم رو كه با سيم زده ميتونم نشون بدم
  • يه بارم خفه ام كرده كه جاي دستاش رو گردنم بود 

كمرش رو مي بينم چندين جاي زخم وجود داره... ميگم اجازه ميدي ببوسمت؟

اجازه ميده، بغلش می کنم و می بوسمش. ميگه ميشه قبول كني من برم پيش عزيزم؟😞 ميگم قول ميدم ديگه كتك نخوري و اوضاع خوب شه.

دختر زن : نازنين خودشو به موش مردگي ميزنهئولي آبجي خوبيه! ما با هم بازي ميكنيم ، درس مي خونيم ، كار خونه انجام ميديم. 

مي پرسم شما دو تا هشت ساله و نه ساله ايد چطور كار خونه انجام ميديد؟

 چي كار مي كنيد؟ ميگه من ظرف مي شورم نازنين آب كشي مي كنه، جاروبرقي مي كشيم و... 

جلسه سوم و چهارم و پنجم و ششم:

مشكلات گذشته، توقعات، انتظارات، بررسي مشكلات بچهها، درگيري فيزيكي و كلامي مطرح و بررسي و راهكار داده ميشه.

ولي باز اوضاع خوب نيست.

جلسه هفتم : به نظرم شما دو تا تصميمي براي بهبود اوضاع نداريد، 

لجبازي و كل كل كردن، 

انتقام از بچه ها گرفتن، 

قرباني كردن اين بچه كه تو راهه بيشتر مد نظرتون هست. تا حل مشكلات و همكاري كردن، پس تا دو هفته مشاوره نياييد و بعد تصميمتون رو بگيريد يا كمك مي گيريد و اوضاع رو درست مي كنيد 

يا طلاق بگيريد . تا تصميم نگرفتيد پيش من نياييد .

فرداي جلسه ششم: خانوم به تنهايي آمده و مي پرسه به نظرتون چي كار كنيم؟ ميگم من همه حرفام رو زدم، حالا نوبت شماست كه تصميم بگيريد.

كمي از مواضعش پايين اومده و تهديد رو جدي ميبينه.

قراره بعد از تصميم براي ادامه يا قطع رابطه ملاقاتشون كنم .

 

برگرفته شده از وبلاگ خودمونی

منیژه، مشاور خانواده

خشونت خانگی یک پدیده آنی نیست

موسی برزین- پژوهشگر حقوق

خشونت خانگی یک پدیده آنی نیست که با اعمال خشونت شروع و با پایان آن تمام شود. خشونت خانگی فرآیندی است که پیش از انجام آن شروع شده و ممکن است پس از رخداد خشونت نیز ادامه پیدا کند. خشونت خانگی زاییده انگیزه‌ها و ریشه‌های گوناگونی است که اثر آن پس از رخداد خشونت هم باقی می‌ماند.

خشونت خانگی را در سه مرحله می‌توان بررسی کرد. مرحله اول پیش از رخداد است. انگیزه‌ها و بسترهای مختلفی سبب خشونت خانگی می‌شود. در این مرحله بحث پیشگیری مطرح می‌شود.

مرحله دوم هنگام ارتکاب خشونت خانگی است. در این مرحله اعمال فیزیکی و غیرفیزیکی که منجر به خشونت خانگی می شود و همچنین شرایط ارتکاب آن و وضعیت خشونت‌گر باید در نظر گرفته شود. مرحله سوم و آخر پس از خشونت خانگی است. پس از رخداد خشونت خانگی شاهد پیامدهایی در فرد قربانی و نزدیکان او مانند فرزندانش خواهیم بود.

بدون شک پیشگیری از خشونت، بهتر از درمان آن و یا مجازات خشونت‌گر است. بدون ریشه‌یابی نمی‌توان اقدام به پیشگیری کرد. به همین دلیل ضروری است قوانین کشورها تدابیر پیشگیرانه و بازدارنده اعمال کنند.

بیشتر بخوانید:
https://bit.ly/2u0hEJP

چند نکته ی کمکی

از زبان: الهه شعبانی

روانشناس بالینی و فعال حقوق کودک

 

از هر بچه ای برای بوسیدن و در آغوش گرفتن اش اجازه بگیرید، حتی فرزند خودتان، چون درینصورت یاد می گیرد که مالک بدن خویش است و قابل احترام.

از سه سالگی به او یاد بدهید که کسی نباید به بدن او دست بزند و "نه" بگوید.

طوری با او رفتار کنید تا در هر موردی که او را آزار می دهد با شما صحبت کند.

قصه ها بهترین راه برای یاد گیری و بیاد ماندن اوست. کتاب های هیس بی هیس، بدن من مال خودمه و سری قصه های تپلی را به شما پیشنهاد می کنم.

در صورت کودک آزاری جنسی در هر حد، به شماره تلفن های 123 (اورژانس اجتماهی) و یا 110 (پلیس) زنگ بزنید و جریان را شرح دهید.

آشفته حال

خانم مولا سلام

دیروز عصر اتفاقی افتاد که خواستم براتون تعریف کنم. پسر برادرم هفت سالشه. مستأجری داریم که معتاده و یه بچه ای تو همین سن داره.

برادرم هروقت میاد خونه ما، این دوتا بچه باهم بازی می کنند. بعضی وقت ها که زن و بچه مستأجر هم نبودند، پسربرادر می رفت بالا تا با اسباب بازی ها مشغول باشه. (!؟) طی این مدت تنهایی هیچ اتفاقی نیفتاد. من اگرچه همیشه از این که تنهایی بره بالا خوشم نمی آمد ولی خب چیزی به برادرم نمی گفتم.

دیروز صدای جیغ و گریه از بالا اومد... فکر کردیم خورده زمین. رفتیم تو خونه ی مستآجر و دیدیم بچه با گریه اومد بیرون و گفت اون مرد قصد داشت...
عذر خواهم نسرین خانم اما فقط دخول انجام نشده بود. ولی اگر بچه جیغ نمی کشید، اگر ما نمی رفتیم داخل، اگر حتی جلو دهن بچه را گرفته بود چه اتفاقی می افتاد؟

اگرچه ما رفتیم و تا می خورد کتکش زدیم اما شوک بدی به همه وارد شده. میدونم که این آخرین اتفاق برای بچه نیست اما دیروز ما بودیم، اگر جایی رفت که ما نبودیم چی؟

اگر یه روز برای بچه ی من این اتفاق پیش بیاد؟

یه پسر تا سن حتی بیست و پنج یا سی هم احتمال تعرض بهش وجود داره. فیلم رودخانه میستیک رو تو ویکی پدیا حتما سرچ کنید. می دونم بی احتیاطی کردیم، اما حالا بدجوری شوک شدیم.

اگر خواستید تو وبلاگ تون بعنوان پست بزارید و تا تجربه ای باشه برای دیگران.

پاسخ:

سلام دوست محترم

از اینکه برام نوشتین ازتون سپاسگزارم. خیلی ناراحت شدم از اینکه چنین اتفاقی برای پسر برادرتون و خانواده شما افتاده.

اولین نکته اینکه بله حق با شماست، شما به هیچوجه نباید با نبودن همسر و بچه ی این آقا، اجازه می دادید اونجا بره که مطمئنم دیگه اینکار رو نمی کنید.

دومین نکته که خیلی مهم و برام جالب بود، واکنش پسر برادرتون بوده که مشخصه کسی با او در مورد خصوصی بودن بدن و "نه" گفتن و جیغ و داد کردن در این موارد صحبت کرده و این جای تحسین داره.

ولی عزیز من، الآن هم فکر نکنید که با کتک زدن اون مرد، خاطره ی آن لحظه ی پر وحشت از سر این طفل بیرون آمده. ازتون خواهش می کنم حتمآ او را پیش یک روان درمان ببرید تا از نظر تخصصی روحیه ی او کمی ترمیم پیدا کنه. مهم نیست تا چه مرحله ای این عمل انجام شده، شروع دست درازی کافیست تا روحیه ی یک نفر را زخمی کنه و تا آخر عمر یادش نره.

من خود یکی از آن موارد هستم و هنوز بعد از گذشتن تقریبآ پنجاه سال از ماجرایی که برام اتفاق افتاد، با یادآوریش بی اختیار برای چند روز روح و روانم بهم می ریزه. چون کسی در اون زمان به این موضوع چندان اهمیتی نداد و از کنارش گذشت و جای زخم برای همیشه موند. اونهم فقط به صرف اینکه اون مرد کتک خورد و به جوی آب و لجن انداخته شد.

اگر امکانش نبود، سعی نکنید با سکوت موضوع را فراموش کنید یا فراموش شده از طرف پسر برادرتون تلقی کنید... برعکس، با کسی که با او نزدیکه، بخصوص با پدر یا مادرش، باید در مورد اون اتفاق حرف بزنه و خشمشو بیرون بریزه. به او بگید که تنها رفتن به خانه ی هر کسی، زن یا مرد تنها، اشتباهه و نباید انجام می شد.

ازش معذرت بخواید که بهش اجازه دادید بره و اظهار تآسف کنید که این حادثه براش پیش اومده. بگذارید احترام شما رو نسبت به خودش حس کنه و بدونه که او هیچ کار بدی نکرده و تقصیر متوجه او نیست. بگید درکش می کنید و می دونید چقدر کار اون مرد بد و ناپسند بوده.

من حتی اگر جای شما بودم به پلیس رجوع می کردم تا حداقل یک جریان قانونی در جریان باشه. می دونم کاری نمی کنند اما...

و اما در مورد سوالتون که پرسیدید: اگر جایی رفت که ما نبودیم چی؟ اگر یه روز برای بچه ی من این اتفاق پیش بیاد؟

اولین گام همیشه آگاهی دادنه (در هر موردی) پس همینکه شما گهگاهی از این معضل بیمارگونه با بچه هاتون صحبت کنید، بزرگترین قدم را برداشتین. بهش بگید بدنش خصوصیه و فقط متعلق به خودشه و هیچکس حق نداره اونو عریان ببینه یا دست بزنه و حتی نگاه بد بکنه.

بهش "نه" گفتن را یاد بدید.

به اینکه هیچ جا نباید تنها بره چون بعضی ها در اجتماع بیمارند و او باید به خودش احترام بذاره و مواظب تن و روانش باشه تا آسیب کمتری در زندگی بخوره.

موفق و سلامت و شاد باشید

ناخواسته عروس شد، مادرشد، مطلقه شد

صبا امیدوار

طلاقش دادم تا عروسک‌بازی کند، هر شب توی رختخواب عروسک می‌خواست، از خواب که بیدار می شد به دنبال عروسک‌هایش می‌گشت، بیرون که می‌رفتیم پفک می خواست. من شوهرش بودم نه پدرش.
حالا او یک عروس ۱۱ ساله مطلقه است‌. مثل او ۳۶ هزار کودک دیگر در ایران مطلقه‌اند.
این آمار را انجمن حمایت از حقوق کودک به تازگی در یک گزارش و با اشاره به افزایش تعداد کودکان ازدواج کرده و طلاق گرفته در ایران اعلام کرده است.
مهدی بیاتی، از اعضای انجمن حمایت از حقوق کودک گفته که ازدواج در سن کودکی خود نوعی خشونت است و دختر به گونه‌ای به کار اجباری در خانه محکوم می شود و «شاهد افسردگی در بسیاری از این دختران هستیم.»
آنها روزی یکبار عروس می‌شوند
عاشق لباس عروسی هستند، از این که کفش های پاشنه بلند بپوشند خوشحالند روزی ده بار برای بچه های نداشته و شوهر ندیده، آشپزی می کنند، آنها کودکند و در دنیای کودکی روزی یکبار عروس می شوند.
اما آمارها نشان می دهد که در دنیای حقیقی هم تعدادشان کم نیست فرشید یزدانی، مشاور و دبیر شورای عالی برنامه ریزی راهبردی سازمان تأمین اجتماعی با ارایه آماری در مورد ازدواج دختران ۱۰ تا ۱۴ ساله اعلام کرد: «آمار ۲۰ هزار نفری ازدواج دختران در این سن در سال ۹۳ به بیش از ۴۰ هزار نفر رسیده است. در همین حال نسبت طلاق کودکان به ازدواج آنها در یک دهه اخیر دو برابر شده است. به طوری که هر سال ۱۱۰۰ کودک دختر بین ۱۰ تا ۱۴ سال مطلقه می شوند.»

منبع: خانه امن

وبلاگ تجاوز ممنوع سه ساله شد!

سیزده تیر سومین سالروز تولد این وبلاگ بود. 

امیدوارم کسی یا کسانی تونسته باشند از مطالب و راهنمایی متخصصین استفاده کنند و راه باریکه ای بوده باشه برای آگاهی یافتن به نکته های پنهان یا ناآگانه.

تجاوز خانگی به پسران، دردی که همه کتمان می‌کنند

ماهرخ غلامحسین پور

امسال دوستی مجازی‌مان وارد چهارمین سال متوالی شده، در طول این چند ساله و بعد از آشنایی با او، ذهنم نسبت به موضوع تجاوز به پسر بچه‌ها به شدت حساس و دردناک شده است. خود به خود بین آدم‌های دور و برم دنبال نشانه‌ها می‌گردم، مدام فضای مجازی را می‌کاوم. شاید مطلبی تسلادهنده یا هدایت‌کننده پیدا کنم و لینک مطلب را به امید کمکی هرچند ناچیز برایش کپی–پیست کنم. او با کسی حرف نمی‌زند. عملا دوست نزدیکی ندارد. میلی هم برای مراجعه به مشاور یا روانکاو ندارد. اما به من اعتماد کرده و به شدت مراقب هستم مبادا اعتمادش را از دست بدهد.

پس از مصاحبه با یک قربانی خشونت خانگی که با اقبال رسانه‌ها مواجه شد برایم ایمیل زد. اولش با شرم و به سختی حرف می‌زد. آن روزها نمی دانستم چرا؟ باید تلاش می‌کردم تا جمله‌هایش به نتیجه برسند و بتوانم توجهش را جلب کنم. مادرش را به خاطر نداشت. بعد از تولد پسرش، خانه را ترک کرده بود.عمه‌ایی که مسئولیت نگهداری‌اش را داشت در سن چهارسالگی به علت ابتلای به سرطان درگذشته بود و درست بعد از مرگ عمه مهربان، زندگی فاجعه بار او شروع شده بود. پدرش که کارگر یک کارخانه در حاشیه شهر تهران بود از پنج سالگی تا یازده سالگی، به صورت پیوسته به او تجاوز می‌کرد. بخش دردناک ماجرا اینجاست که او نمی‌دانسته این شکل رابطه خشونت بار، بخشی از تعریف متداول و هر روزه رابطه پدر- فرزندی نیست. او فکر می‌کرده همه پدرها همین‌اند. تا اینکه یک روز که از شدت درد و بی اختیاری مدفوع پیش دوست همکلاسی‌اش می نالیده و از او می‌پرسیده که او با این مسئله چه می‌کند؟ تازه آن موقع فهمیده چرا همه جای روحش درد می‌کند و خودش هم می ترسیده باورش کند.

اجازه می‌گیرم برای نوشتن این سطرها، شانه‌اش را بالا می اندازد و می‌گوید «به هر حال او مرده و هیچ کس هم نیست که مرا بشناسد.» هر بار از او می خواهم به مشاوره یا روانکاوی تن بدهد اما از هزینه بالای این خدمات لوکس درایران می‌گوید و تقریبا همه مکالمات‌مان به این جمله ختم می شود: «ماهرخ! ای کاش همه اینها رخ داده بود اما او نبود. کاش کس دیگری بود…..» و من مچاله می‌شوم. توی دلم و آه می کشم.

نرینگی دستکاری شده، عامل سکوت دهشتبار

بعد از حرف زدن‌های مداممان حس می‌کنم پسرانی که قربانی خشونت خانگی‌اند، به مراتب شرایطی دردناک‌تر و پیچیده‌تر از دخترانی را تجربه می کنند که در شرایط مشابه قرار گرفته‌اند.
اینجا حرف از تجاوز یک ناظم به دانش آموز، تجاوز وحشیانه یک مربی فوتبال به پسران علاقمند به این ورزش، تجاوز چند نفر به پسرکی نوجوان بعد از آشنایی در فضای مجازی بی‌تاک، یا تجاوز یک راننده جانی به پسرکی که با دلخوشی از مدرسه برمی گشته، نیست… صحبت از اتفاق تلخ‌تر و دهشتبارتری است که پایه‌ها و بنیان اعتماد هر انسانی را می‌تواند تا ابد به ویرانه‌ای غیر قابل ترمیم بدل کند. صحبت از تجاوز پدر، برادر، دایی، عمو، پسر خاله و پدر بزرگ به پسرکانی است که دلشان به امنیت خانه و کسانی گرم است که نقطه اتصالشان به زندگی هستند.

منبع: خانه امن

گمشده

 

                                

 

                                

بازگشت به جهنم!

کودکان شکنجه دیده‌ی ماهشهری یادتان هست؟
پدر و نامادریشان، از زندان آزاد شدند، بهزیستی به علت کمبود بودجه برای نگهداری کودکان، دوباره آنها را به شکنجه‌گرشان سپرد!

منبع: سایت خانه امن

پسران ترس خورده امروز؛ مردان دیگرآزار فردا

راضیه امیری

وقتی با عنوان خشونت خانگی روبه‌رو می‌شویم، ناخودآگاه در خیال خود مرد خشمگینی را تصویر می‌کنیم که زن بی‌پناهی را به باد کتک گرفته است. این تصویری کلیشه‌ای و سنتی از مساله خشونت خانگی است. تصویری که قابلیت بالایی برای ایجاد یک دوقطبی دارد. دو قطبی خیر و شر. سپیدی و سیاهی. زنان مظلوم و ستم کشیده‌ای که مورد آزار مردان بیدادگر قرار گرفته‌اند.

این تصویر به تمامی‌ غلط نیست، اما از آنجا که درگیر کلی‌نگری است با مساله غامض خشونت خانگی به صورت بسیط و ساده برخورد می‌کند و از واکاوی لایه‌های پنهان آن سر باز می‌زند: سنجشی که برای درک پدیده خشونت خانگی لازم است و البته بایستی هر دو سوی رابطه را در نظر بگیرد و سعی کند از خلال اشک‌های زن و خشم و هوار مرد به این پرسش پاسخ دهد که چه می‌شود که یک زن به خود اجازه می‌دهد در چنین موقعیتی قرار بگیرد و چه می‌شود که یک مرد در چنین جایگاه دل‌آزاری قرار می‌گیرد؟

در راستای چنین بحثی می‌توان از فیلم «ملی و راه‌های نرفته‌اش» مثال زد. در این فیلم به کارگردانی «تهمینه میلانی» سعی شده است به این مساله پرداخته شود. البته در این فیلم شخصیت زن ستمدیده -«ملیحه»- بیشتر در مرکز توجه است و اکثر نگاه‌ها بر روی او و خشونتی است که از سوی «سیامک» -همسرش- بر او جاری می‌شود. خشونتی که صرفا در خشونت فیزیکی خلاصه نمی‌شود و بیم و هراس از چگونگی رفتار سیامک از پس هر نگاه و رفتار زن، بر دل و جان ملیحه سایه افکنده است.

با این حال اما کارگردان تلاش داشته است در کنار به تصویر کشیدن خشونت نفرت‌انگیز سیامک، این پرسش مخاطب خود را بی‌پاسخ نگذارد که چرا سیامک به صورت بیمارگونه‌ای ملیحه را اذیت می‌کند.

بهناز مهرانی، مشاور و روانشناس نیز در این زمینه به «خانه امن» می‌گوید: « اساس رفتارهای آدمی‌ یادگیری است و این فرایند تا پایان عمر ادامه دارد. کودکان یادگیری را از خانواده آغاز می‌کنند و رفتارهای درست و غلط، ارزش‌ها و ضد ارزش‌ها، هنجارها و ناهنجاری‌ها را از این طریق می‌آموزند. خشونت و پرخاشگری هم از جمله همین رفتارها هستند.»

این روان‌شناس که در ایران در زمینه حقوق کودکان نیز فعالیت مدنی داشته است در ادامه و در توضیح بیشتر می‌گوید: «کودک به دو شکل در خانواده خشونت را می‌آموزد: ۱- تنبیه بدنی. والدینی که فاقد مهارت‌های فرزندپروری هستند برای کنترل کودکان از تنبیه بدنی به عنوان یک روش تربیتی استفاده می‌کنند. تنبیه‌ شونده هم غالبا تبدیل به تنبیه کننده می‌شود. ۲- کودکان روش‌هایی را که والدین برای حل مسائل و مشکلات خود به کار می‌برند یاد می‌گیرند. چنانچه والدین فاقد مهارت‌های کافی برای حل اختلافات خود با یکدیگر و با سایر افراد باشند و از رفتارهای خشونت‌آمیز استفاده کنند، کودک نیز خشونت را به عنوان یک راهکار حل مساله خواهد شناخت».

منبع: سایت خانه امن