روان بیمار
سلام.
نمی دونم جای درستی دارم می نویسم یا نه؟ فکر می کنم اگر پیام من رو هم ثبت کنین شاید به درد کسانی بخوره که مشکلاتی مثل من دارن.
پنجاه و پنج ساله هستم و دو تا بچه ی بزرگ دارم. خارج از کشور زندگی می کنم و به تازگی از شوهرم جدا شدم.
خاطره ی تلخ من مربوط به پنجاه سال پیش، بعد از فوت مادرم و زمانی هست که با پدر و خواهرم و شوهرش یک جا زندگی می کردیم. شوهر خواهرم بیست و پنج ساله بود.
این مرد کثیف و بیمار روانی عادت بسیار بدی داشت که متاسفانه گریبانگیر من شد. نمی دونم با خواهرم چه می کرد و با وجود سن کم همیشه نگران او هم بودم.
اولین بار پنج سالم بود. تنها بودیم. عمدآ در دستشویی رو باز گذاشت و جلوی چشم من ادرار کرد!
بار اولم بود بدن لخت یک مرد رو می دیدم. با شوک و حیرت چند ثانیه نگاه کردم تا خودم رو جمع کنم و از جلوی در فرار کنم و همین بهانه ای شد برای بار بعد.
بار دوم وقتی خواهرم حمام بود و پدرم در حیاط باغبانی می کرد، جلوی شلوارش رو باز کرد و بدنش رو به من نشون داد! من با وحشت زیاد به حیاط دویدم ولی به هیچکس چیزی نگفتم چون می دونستم که خودم تنبیه میشم و فکر می کردم همه سرزنشم میکنن که چرا بار اول چند ثانیه طول کشید تا فرار کنم.
بعد از چند بار نشان دادن خودش به من، انگار دیگه این قضیه راضی اش نمی کرد شروع کرد به آلوده کردن خوراکی های من. هر چه دستم بود می گرفت، به خودش می مالید و به من پس می داد. من بارها خوراکی ها رو دور انداختم ولی گاهی نمی شد.
مثلاً روزی پدرم به من بستنی داد، لحظه ای رفت در رو برای خواهرم باز کنه و در این مدت کوتاه ، این مرد کثیف بستنی من رو با بدن خودش آلوده کرد و دوباره جلوی من گذاشت. وقتی پدرم برگشت بستنی هنوز جلوی من بود. مدام می گفت بخور تا آب نشده... و من مجبور شدم تا آخر بستنی رو بخورم.
یک روز وقتی که هفت ساله بودم، چند لیوان شربت برای همه درست کرد و به من هم داد. من که حدس می زدم این شربت آلوده باشه دست دست می کردم و نمی خوردم که باز پدرم چشم غره رفت که احترام بگذارم و دست دامادش رو رد نکنم. غروب لحظه ای از کنار من رد شد و گفت: میدونی توی شربت تو ادرار کرده بودم؟!
بعد از اون روز من تقریباً هیچی نمی خوردم ، همیشه شک داشتم که تمیز باشه. شب ها کابوس می دیدم و به طرف اون مرد نگاه نمی کردم. تلاش می کردم به خودم وانمود کنم که در خانه ی ما نیست، با ما زندگی نمی کنه و وجودش رو در ذهنم نفی می کردم. هر چیزی به نظر من مشکوک بود و بو و مزه ی ادرار می داد. هنوز بعد 50-40 سال، گاهی در حافظه ام طعم دهشت بار ادرار حس می کنم.
فاجعه ی اصلی بعد مرگ پدرم شروع شد که من با خواهرم و او تنها شدم. روز به روز بیشتر ضعیف و لاغر می شدم. خواهرم به شدت نگران من بود و دایم منو دکتر می برد ولی من نمی تونستم به کسی بگم... کسی باور نمی کرد. اونقدر این مرد ظاهر خوبی داشت و اونقدر رفتارش غلط انداز بود که امکان نداشت کسی حرف منو بپذیره.
از صبح تا عصر که اداره بود راحت بودم ولی با این حال بارها و بارها می شد که من و او تنها بودیم. خواهرم میگرن داشت و خیلی پیش میومد که بخوابه و ما رو تنها بذاره. ده سالم بود که یک روز وقتی خواهرم خواب بود و من در حال بازی بودم اومد سراغم و گفت اگر صدات در بیاد خواهرتو توی خواب خفه می کنم! من از ترس این بدبختی ساکت شدم.
منو با خودش به زیرزمین برد و در رو بست. روی صندلی نشست و منو بین پاهاش نشوند و آلتش رو بیرون آورد و وادارم کرد به ... دهانی. هرگز یادم نمیره، وحشت و فشار و واهمه ای که از خفه شدن داشتم و بوی بد بدنش و لباس زیرش و نگرانی اینکه کوچکترین صدایی از من در نیاد که بلایی سر خواهرم بیاره. اما بلافاصله بالا آوردم... با عصبانیت چند ضربه به سر و صورتم زد که پیژامه اش رو کثیف کردم.
گریه می کردم ولی خفه و بیصدا. فک و دهان و گردنم همه درد می کرد... حالت خفگی بهم دست داده بود و دلم می خواست میمردم. بلند شد و گفت اگر کسی بفهمه، اول خواهرتو می کشم بعد میرم زندان.
سه بار دیگه با من این کار رو کرد و من از ترس خواهرم ساکت مونده بودم. بار آخر که شاید اگر خواهرم نمی رسید منو به قتل هم می رسوند. خواهرم رفته بود به همسایه ی مریضمون سر بزنه و اون داشت توی باغچه کار می کرد. من از مدرسه برگشتم و فکر کردم خواهرم توی ساختمونه. اون پشت سر من از حیاط اومد و منو به زور برد توی حمام و خواست کارهای همیشگی رو بکنه. داشت تلاش می کرد که منو دوباره وادار به عمل بیمار گونه اش کنه که...
(خانم عزیز، این قسمت از نوشته تون حذف شده ولی میشه با در نظر گرفتن جمله ی قبلیتون حدس زد که خواهرتون از راه رسیده و خوشبختانه متوجه ماجرا شده و شما رو از دستش نجات داده)
دیگه گفتن نداره که چطور خواهرم ازش جدا شد و مهم نیست او چه شد. من از همون سال پیش مادر بزرگم زندگی کردم. تمام خواستگارهای خودمو رد می کردم، از تمام مردها نفرت داشتم، همه شون به نظرم کثیف و غیر عادی میومدن. توان تنها بودن با دایی هام رو نداشتم. همیشه کابوس می دیدم.
خیلی طول کشید تا شوهرم رو به عنوان یک انسان عادی و پاک پذیرفتم ولی جز خواهرم که سر رسیده بود و حالا که برای شما میگم، هیچ کس چیزی درینمورد نمیدونه. شاید اگر شهامت می کردم و همون بار اول همه چیزو به پدرم می گفتم کار به اینجا نمی رسید که بعد از این همه سال نتونم یک شب خواب آرام بی کابوس داشته باشم. همیشه برای بچه هام نگرانم حتی الآن که بزرگ هستن و می ترسم گرفتار آدمهای بیمار بشن و رنج ببرن.
کاش به بچه هامون یاد بدیم که حرف بزنن و سکوت نکنن و فکر نکنن که در اینطور قضایا خودشون مقصرن.
ده سال پیش من با یک خانم روانشناس در کشوری که هستم آشنا شدم و پیش ایشون یاد گرفتم که چطور برای خودم ارزش قایل باشم و همیشه خودمو مقصر ندونم و از خودم دفاع کنم. تلاش کردم همین رو به بچه هام هم یاد بدم و امیدوارم موفق شده باشم. سکوت در چنین مواردی، به شخص مجرم قدرت روحی بیشتری میده که کارهای کثیفش رو تکرار کنه.
سال ها گذشت تا من به چنین تفکری برسم. امیدوارم بچه ها همه زودتر از من یاد بگیرن که دیگران رو در جریان مشکلاتشون بذارن.

