نمی دونم چی بگم، بازهم این زخم متعفن قدیمی... 

برای خودم نبود چون بچگی من نسبت به خواهر و خواهرزاده ام زشت بودم.

یه برادر عوضی دارم که همه چیشو رو این نیازش گذاشت.

من که تنها هشت سالم بود، حامی خواهر و خواهرزاده ام بودم! باید وای می ایستادم، مواظبت می کردم، مثه یه بزرگتر...

همه ی حواسم به خواهر و خواهرزادم بود. مشق و غذا و بازی معنی نداشت! فقط باید دستای لرزون دوتاشون رو می گرفتم و می بردمشون دور از دسترس اون آشغال.

بدبختی اینجا بود که من جریان رو به مادرم و به دو تا ازخواهرهام گفتم اما نتیجه؟ هیچی!!!

تا آخرش هم من باید فرشته نجات می شدم.

برادرم می دونست همه خبر دارن و بازهم ادامه می داد! حتا وقتی خواهرم دانشجو بود. وقتی که من نبودم (دانشجوی شهرستان بودم)

دلسوزی نمی خوام. فقط از مامانم گله دارم. اینکه همه بدونن ولی کاری نکنن درده. من هشت سالم بود و اون دوتا پنج و شش ساله! تلخیش به اینه که من و خواهرم باورمون نمیشه هیچ خواهر و برادری باهم تنهاباشن و کاری بهم نداشته باشن!

پاسخ روانشناس به این دوست عزیز:

 

متاسفانه بچه که بودی باید انرژی یه بزرگتر رو صرف مراقبت اون عزیزان می کردی و این می تونه الان تو رو خسته و کلافه کرده باشه . این بدبینی هم تو و هم باقی آدما که نمی دونن تو چرا بدبین شدی رو آزار می ده . تو همیشه سنسورهات روشنه و مراقبی ، این خستگی تمومی نداره ؟