نُه ساله بودم و خواهرم یازده سال داشت که یک شب خواهرم بزرگترم به مآموریت رفته بود و از آنجایی که همسرش تنها بود، قرار شد شب در منزل ما بخوابد. من و خواهرم در اتاق پذیرایی کنار هم خوابیده بودیم و او در یکی دیگر از اتاق ها.

نصف شب خواهرم مرا با ترس و وحشت از خواب بیدار کرد و گفت که شوهر خواهرم به کنارش آمده، بازویش را لمس کرده و کمی کنارش مانده و وقتی می خواسته برود به او گفته بود:

 به کسی در این مورد چیزی نگو! 

 البته خواهرم ماجرا را به پدر و مادر و خواهرم که همسرش بود گفت اما از ترس آبرو، این زندگی همچنان ادامه یافت و از آن زمان یک کلمه هم با این دامادمان حرفی نمی زنم، آنهم در صورتی که چندین بار برای عذر خواهی پا پیش گذاشته و گفت که آن شب مست بوده و نفهمیده چه می کرده.

الان نزدیک بیست سال از آن ماجرا گذشته و خواهرم به دلیل نفرتی که از جنس مرد پیدا کرده تن به ازدواج نمی دهد!