گزارشی از یک آزارگری در خانواده
سمیه تیرتاش
مرد و زن را دعوت میکنم که بنشینند و خدمتکار بخش را صدا میزنم تا برای لحظاتی کودک را بیرون ببرد و آن دیگری را پشت میز کودکان میگذارم و چند برگهی سفید برای نقاشی روبهرویش میگذارم و سر جایم بر میگردم و بی مقدمه میروم سر اصل مطلب:
– خب …، ممنونم از اینکه اومدید. وقتتون رو زیاد نمیگیرم و همونطور که دیروز پای تلفن گفتم، مساله مربوط به یاسمن و وضع درسش است. دیروز معلم ریاضیش اومد پیش من و گفت که ظاهرا در رابطه با بینظمی و انجام ندادن تکالیف درسیش با شما صحبت کرده و شما گفتید که سرتون خیلی شلوغه و یاسمن دختر بزرگ خونه است و باید به شما تو خونه کمک کنه و برای درس خوندن وقت کم میاره!
....
میگویم:
– متاسفانه دختر شما دیروز حرفی زده که من رو به شدت متغیر کرده و اگر بعد از یک ساعت چونه زدن با یاسمن در مورد شرایط درس خوندن و زندگیش، این مسئله رو عنوان نمیکرد -اونم تازه با کلی من من کردن- پیش خودم میگفتم دنبال بهونه میگرده که مشق ننوشتن و درس نخوندنش رو توجیه کنه؛ ولی وقتی من ازش پرسیدم که مامانت تو خونه تو رو دعوا میکنه یا میزنه، ناباورانه سرش رو تکون داد و گفت که شما میزنیدش.
***
دخترک با گوشهی مقنعهاش بازی میکند و با تکان سر جواب سوالم را میدهد.
میپرسم: «چه جوری میزنندت؟»
کمی مکث میکند و میگوید: «خیلی نمیزنه ولی وقتی میزنه محکم میزنه.»
دلم میخواهد از جایم بلند شوم و آن هیکل نحیف و استخوانی را که اصلا شبیه یک دختر ۱۲ ساله نیست در آغوش بگیرم اما از پشت میز تکان نمیخورم و میگویم: «میتونی بهم بگی آخرین بار کی بوده؟»
روی صندلی چرمی سیاه جابهجا میشود و میگوید: «هفتهی پیش بود. با سیم سشوار زد.»
و اشکها روی گونههای زرد پژمردهاش سرازیر میشود....
***
کلافه و سردرگم صدایم را بلند میکنم:
– آخه چهطور یک همچین کاری کردید؟ شما حق ندارید یاسمن رو بزنید. شما به هیچ دلیلی حق اینکه دست روی بچههاتون بلند کنید ندارید. هر کار اشتباهی هم ازشون سر بزنه، زدن معنی نداره. شما چهطور به خودتون این حق رو میدید؟! مگه پدر و مادر شما وقتی بچه بودید، شما رو میزدند؟!
سایهای از تاثر برای لحظهای در صورت زن خودنمایی میکند و میگوید: «بله! منم تو خونه از مامان و بابام کتک میخوردم. دقیقا هم همینطوری که یاسمن زندگی میکنه زندگی میکردم.»
منیع: سایت خانه امن