سلام

منهم دختر نوجوانی هستم که مدام توسط پدر و مادرم خورد و تحقیر می شوم. تا حدی که یکبار با زجه به مادرم گفتم: اگر مرا همین که هستم دوست نداری، به مسجد که رفتی، به آنجا بسپار که می خواهی مرا شوهر دهی تا از دستم راحت شوی. و او گفت:  به هر خانه ای بروی ترا بر می گردانند... من نفرین مردم و آتش جهنم را بر خودم نمی خرم.

چرا؟

اگر مرا دوست نداشتند چرا مرا به دنیا آوردند؟ چرا و تا چه حد باید تحقیر بشوم؟

دارم اینها را با گریه برایتان می نویسم... از زندگی خسته شده ام و در آستانه ی بیست سالگی احساس می کنم باید بمیرم، بمیرم، بمیرم...

هیچکس از فامیل نمی داند چقدر زجر می کشم. 

نه راه به جای دگر دارم و نه دلم می خواهد در این خانه ی لعنتی بمانم. 

من چکار باید بکنم؟

دیپلم و بیکارم. 

 

جواب من:

دخترم

هر کسی که از زندگی اش راضی نباشد، باید فکر کند که بسته با شرایطش چطور آن را تغییر بدهد.  

اول اینکه به من نگفتی در چه زمان هایی مادرت اینچنین با تو صحبت می کند؟ هیچوقت دلیل نیش زبان هایش را پرسیده یا فهمیده ای؟ آیا خودت با لحن نامناسبی با او صحبت می کنی، یا نه؟

کاش بیشتر توضیح داده بودی. 

به تو پیشنهاد می کنم که اینهمه انرژی و جوانی ات را در خانه محدود نکنی. به یاد گرفتن تخصصی که دوست داری فکر کن و اگر شرایط مالی اش را داری حتمن سعی کن هنری یاد بگیری که بتوانی از آن پول هم بسازی تا از نظر مالی همیشه مستقل بمانی. (برایم نوشته بودی برادرهایی هم داری. حتا اگر از آنها برای ثبت نام در کلاس ها کمک مالی بگیری خوب است)

دومین چیزی که به نظرم می رسد این که موضوع را به مادربزرگ (مادر مادرت) یا خاله ای اگر داری که روابط نزدیکی با مادرت دارد درمیان بگذاری و بخواهی که با او حرف بزند تا متوجه اشتباهش بشود. 

می گذارم تا دوستان دیگر هم نظراتشان را برایت بنویسند و خودت با شرایط ات راهی را انتخاب کن. فقط شتابزده ازدواج کردن را راه حل ندان. نمی خواهی که از چاله به چاه بیافتی! دلیل شروع یک زندگی مشترک نباید فرار از خانه ی پدری باشد.

از اعتمادت سپاسگزارم نازنین و امیدوارم مشکلت به بهترین وجه حل بشود.