باز هم مقایسه
نامه ی یک نوجوان به من
با سپاس از دوست نوجوان عزیزم که به من اجازه داده با تغییر اسمش، مشکل او را با پدرش در اینجا مطرح کنم و در حد توانم او را راهنمایی کنم. شاید کسان دیگری هم مشکل مشابه او را داشته باشند که خوانندگان را به فکر وابدارد.
اگر دوستان راه حل مناسبی به نظرشان می رسد، لطفاً دریغ نفرمایید. و اما پیام این دوست نوجوان:
خانم مولا سلام
خسته نباشید.
من ... ، پسری هستم پانزده ساله که تازه وبلاگ شما را از طریق گوگول پیدا کردم و دارم تمام مطالب شما را بندرت می خوانم و خیلی چیزها یاد گرفتم. اما ایکاش می توانستم این وبلاگ را به پدرم معرفی کنم تا بخواند و بداند رفتار درستی با من ندارد.
او مدام مرا با پسرهای عمه ام مقایسه می کند. درس من خوب است و همیشه رتبه های بالایی دارم اما او مثلن به من می گوید:
خاک بر سرت! پسر عمه هات عین مایکل جکسون می رقصند و تو هنوز نمی تونی پاهاتو تکون بدی؟
آیا همه باید مثل مایکل جکسون برقصند که پدرشان به او افتخار کند؟
یادم هست وقتی ده ساله بودم این حرف را به من زد. به اتاقم رفتم و پنهانی گریه کردم بخصوص که مادرم ساکت ماند. البته پدر من خیلی بد اخلاق است. بعد که بیرون رفتم تا با بچه ها بازی کنم، خواهر دوستم که شش ساله بود میان بازی پرید منهم از حرصم که زورم به پدرم نرسیده بود، او را هل دادم که با باسن به زمین خورد و گریه کرد.
ترسیدم و به خانه فرار کردم. فردای آن روز مادرش به مادرم شکایت کرد و او گفته بود: امشب که باباش اومد بهش میگم تا ادبش کنه.
تا شب هر چه التماس کردم مادرم گفت اگر زن همسایه به پدرت بگوید آنوقت سر من داد می زند که چرا به او نگفته ام و شب سر شام به پدر گفت: دیروز آقا زاده دختر همسایه رو هل داده انداخته زمین.
پدرم به او زل زد و گفت: خوب کاری کرد. پس از یه دختر کتک بخوره خوبه؟ بعد رو به من کرد و گفت:
خوب کردی بابا... بازم اگه دیدیش بزنش!
یکی دیگه از کارایی که میکنه و خیلی رنج می برم اینه که همش سرم داد می زنه. انگار همیشه ازم عصبانیه! همیشه گیج میشم که چه کار کنم که بابام ازم راضی باشه و چکار نکنم که عصبانیش نکنم. هر چی هم سنم بیشتر میشه و فکر می کنم که دیگه اشتباه نمی کنم باز ایرادای دیگه ازم می گیره و مقایسه کردنش اونقدر زیاد شده که از پسر عمه هام بدم اومده. اگه میشه اسم منو عوض کنید و اسم شهرمو و منو راهنمایی کنید.
با تشکر...
جواب من:
دوست نادیده ی عزیز من درود بر تو که هشیاری و دنبال جواب.
تو خوبی. و اینو بدون که هر انسانی از بدو تولد تا زمان مرگ دچار اشتباه میشه و با یاد گرفتن از اشتباهاش رو به بهتر شدن میره. پس تو لازم نیست سعی کنی کامل و بی نقص باشی که هیچکس چنین نیست. بخصوص که بعضی از تجربه ها فقط یک بار در زندگی اتفاق می افتند.
مقایسه کردن انسانها با یکدیگه کار بسیار بیهوده ایه. پدر تو چون تو رو خیلی دوست داره دلش می خواد هر خصلت و هنر و کاری که دیگران بلد هستند رو در تو ببینه. اما فکر و حتا راه عملکرد او اشتباهه که شاید خودش متوجه نیست.
متآسفانه رفتار نادرست او در مورد مادرت (که باعث وجود ترس در مادرت شده) و در نتیجه تو (و برادر و خواهرای دیگه اگه داشته باشی)، باعث شده تو واکنش اون بغض رو روی دختر بیگناه همسایه خالی کنی که این اشتباه تو بوده و امیدوارم دیگه هیچوقت تکرارش نکنی.
از من به تو نصیحت، هر موجودی (انسان یا حیوان) ضعیف تر از خودت رو که در مقابلت می بینی، مهربونیتو بیشتر کن. اونجور موقع ها باید دلت رو بزرگتر کنی و حتا اگر کاری کردن که تو رو آزردند، بجای استفاده از زور بازوت، با او به نرمی حرف بزنی و یا رفتار کنی. همیشه حرف زدن مهربانانه و آرام، اثر بهتر و مداوم تری روی دیگران میگذاره. منطقی عمل کردن در مورد فرد خاطی، تنها راه جلوگیری از تکرار اشتباه اوست و هیچ لزومی نداره آدما برای شنیده شدن سر هم داد بزنند. فریاد زدن با حرف زدن فرقش زمین تا آسمانه.
سعی کن با پدرت حرف بزنی. روبروش بشین و با صدای آروم حرفاتو بزن. بگو من اول سن بلوغم و دوست دارم بدونم دلیل این رفتار شما چیه؟ من خیلی سعی می کنم اما احساس می کنم شما هیچوقت از من راضی نیستین یا همیشه ازم عصبانی هستین. می خوام دلیلشو بدونم تا بتونیم رابطه ی بهتری با هم داشته باشیم.
شک ندارم جواب هر چی باشه در بهتر شدن رابطه تون مفیده. چون متوجه میشه تو صدای خودتو داری و می تونی ابراز وجود کنی. اونم مودبانه و محترمانه.
یادت باشه وقتی انسان ها بجای دعوا که: چرا تو این کار رو کردی، چرا اون کار رو نکردی و امثالهم، اگر از هم بپرسند دلیل این رفتار یا حرف ات چیه؟ این علامت سوال از بین میره و همیشه جواب خوبی میده. چون هیچکس دوست نداره بهش ایراد بگیرند. از جمله تو و من دوست عزیز. اما وقتی اون ایرادشونو به صورت سوال عنوان کنیم، اولین خوبیش اینه که طرف مقابل رو به فکر کردن وا می داره. اگر اشتباه میکنه که درستش می کنه یا لااقل سعی میکنه تکرارش نکنه. حتا اگه ساکت بمونه و اونموقع هیچی به تو نگه، شک نکن تآثیر گذار بوده و او رو متوجه کارش کرده.
یا شاید با جوابی که پدرت بهت میدن متوجه بشی که برات سوتفاهم شده و قصد ایشون اصلن آزار تو نبوده. تنها مشکل این بوده که ایشون راه دیگه ای بلد نبوده و در زمان بچگی با خودش همین رفتار رو کردند. که اینجا باید ازشون بخوای تجدید نظری در رفتارشون داشته باشن. (خیلی مودبانه و محترم و دوستانه)
حتا اگر در اون لحظه پدرت رو ناراحت یا غمگین کنی، ولی باعث میشه ایشون روی رفتارش فکر کنه و بهتر به عنوان یک پدر مسئول رفتار کنه و به فکر چاره بیافته.
امیدوارم تونسته باشم کمکی کرده باشم. شاید دوستان دیگه هم که تجربه ی بیشتری دارند بهت کمک فکری کنند اما لطفن منو از نتیجه باخبر کن.
یادت باشه تنها نیستی.
برات بهترین آرزوها رو دارم و ازت ممنونم که برام نوشتی