عجایبی بیش نیستیم!
گاهی شنیدن خبرهایی آدمو به سکوت بدی دچار می کنه ولی آنچنان با اعصابش بازی می کنه که نه تمام روز از فکرش بیرون میره نه شب خواب راحت داره.
پریشب تو اخبار نشون می داد مادری که دو بچه ی نوزده ماهه و دو سال و نیمه رو توی وان گذاشته و خودش تو حمام نمونده بود. در نتیجه بچه ها هر دو غرق شده بودند و معلوم نیست چجوری نشنیده دست و پا می زدند یا... مادر تبرئه شد چون کارش عمدی نبود اما بعد از دادگاه به خونه رفته و توی همون وان خودشو کشت!
و بعد مادر جوونی رو نشون داد که دخترش دو روز از ضربه ای که به سرش خورده بوده مدام گریه می کرده و بی تابی ولی او توجهی نمی کنه. تا غروب روز دوم که گریه های اون طفل بی گناه به جیغ های مکرر تبدیل میشه و مادر تازه به اورژانس زنگ می زنه ولی دیر شده و دخترک از بین رفت!
نُه سال زندانی براش بریدن و پدر بچه و همسر جدیدشو نشون می داد که هر دو ناراحت بودن بخصوص نامادری. مادر رو هم نشون می داد که قیافه ای مثل سنگ داشت. نمی دونم از شوک مرگ دخترش بود یا مریضی روحی داشت.
هنوز نفهمیدم چرا وقتی نمی تونیم مسئولیتمونو به هر عنوانی بپذیریم و انجام بدیم، قبولش می کنیم؟!