X
تبلیغات
مبارزه با کودک آزاری

شماره تلفن انجمن حمایت از حقوق کودکان

42152 یا 09335223987

و

شماره تلفن برای بچه ها: 123 می باشد



ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط نسرین مولا در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1392 و ساعت 0:1 |

من ۲۳ سال دارم و با پسری دوست هستم. این پسر خصوصیاتش کاملا متضاد پدرم هست و علت اینکه من او را دوست دارم همین است. من همیشه از پدرم متنفر بودم... در واقع اصلن از حرف زدنش، غذا خوردنش و همه ی رفتارهایش چندشم می شود. مادرم همیشه می گوید 
:چرا اینقدر با پدرت دعوا می کنی؟ درست است که اخلاقهای بدی هم دارد ولی بالاخره پدر توست...
من هیچوقت نتوانستم جواب مادرم را بدهم. خودم هم نمی دانستم چرا اینقدر از پدرم بیزارم تا اینکه وبلاگ شما را خواندم و خاطرات مبهمی یادم آمد. یادم آمد که این نفرت از بچگی در من شکل گرفت. حدود ده یازده ساله بودم و تازه علائم بلوغ داشت در من شکل می گرفت. هر وقت می رفتم حمام پدرم به بهانه ی برداشتن چیزی می آمد و مثلا می گفت بذار بشورمت، تو بلد نیستی خودت را تمیز بشوری و به بدن من دست می زد. یک جور خاصی دست میزد که حس بدی پیدا می کردم...

چیزهای زیادی یادم نیست، فقط به خاطر دارم که تا همین چند سال پیش هم هر وقت می خواستم به حمام بروم، سعی می کردم پدرم در خانه نباشد. یک شیشه بالای درب حمام ما بود که گاهی پدرم را می دیدم که سرک می کشد وقتی می گفتم چیه؟! می گفت: 

هیچی حوله ام  را می خوام بدم مامانت بشوره، اومدم ورش دارم... 

چیزهای زیادی یادم نیست، نمی دانم اتفاق های دیگری هم افتاده یا نه و راستش اصلن ترجیح می دهم به خاطر نیاورم. ولی نفرت عجیبی از پدرم در من وجود دارد! اینقدر که گاهی تصمیم میگیرم در غذایش سم بریزم!


+ نوشته شده توسط نسرین مولا در سه شنبه سی ام مهر 1392 و ساعت 16:54 |

هفت ساله بودم که یک روز با یکی از دوستان خانوادگی مان به پیک نیک رفتیم. دوست پدرم پیشنهاد کرد که بچه ها را با هم به جنگل ببرد تا سرگرم شوند. ما بچه ها با خوشحالی آماده ی رفتن شدیم اما خواهر بزرگترم که ده ساله بود، بهانه ای آورد و با ما نیامد! در آن لحظه من متوجه نشدم که دلیل نیامدنش چه بود تا اینکه کمی از جمع اولیه دور شدیم و آن مرد کثیف، بچه های دیگر را به بهانه ای دنبال نخود سیاه فرستاد و از من خواست که... 

حتا از گفتنش چندشم می شود. من به حد مرگ ترسیده بودم، هیچ راه فراری نداشتم و در دستانش گرفتار بودم... به جرئت می توانم بگویم که آن چند دقیقه، عذاب آورترین لحظه ی زندگی ام بود و هست. 

وقتی برگشتیم، ترسیدم به مادرم بگویم چون فکر می کردم کسی که سرزنش خواهد شد، من هستم! اما به خواهرم گفتم و آنجا بود که فهمیدم خواهرم هم چندبار اسیر خواسته های شوم این مرد کثیف شده است. خدا را شکر در مورد هر دو نفرمان، این قضیه متوقف شد اما باورتان نمی شود که روزی هزار بار برای مردنش دعا می کردم. هر وقت می خواستیم به خانه شان برویم و یا آنها قرار بود مهمان ما باشند، انگار همه ی دنیا روی سرمان خراب می شد.

پنج سال بعد، آن مرد را به جرم عضویت در یک باند آدم ربایی و به جرم تجاوز به یک زن شوهردار اعدام کردند. آن روز بهترین روز زندگیم بود اما آن خاطره ی تلخ هیچ وقت از ذهنم پاک نشد...


+ نوشته شده توسط نسرین مولا در سه شنبه سی ام مهر 1392 و ساعت 0:28 |


ما در یکی از شهرستان ها زندگی می کردیم. سه برادر و دو خواهر دارم. مادرم چون کارهای کشاورزی انجام میداد، شبها خیلی خسته می شد و زود خوابش می برد. من و خواهر برادرهایم جای خواب مشخصی نداشتیم. تابستانها بالای پشت بام می خوابیدیم و زمستانها هر کدام گوشه ای از هال یا اتاق ها رختخواب خود را پهن می کردیم و می خوابیدم. مادر و پدرم هم در اتاق خودشان می خوابیدند. من مدرسه ی ابتدایی درس می خواندم و برادر بزرگترم دبیرستانی بود. خیلی درسخوان بود و مادرم خیلی دوستش داشت. اصلا در شهرستان ما مردم پسرها را بیشتر از دخترها دوست دارند...

شب ها من سعی می کردم گوشه ی دیوار بخوابم تا برادرم نتواند بیاید. همیشه از خواهرهایم می خواستم که کنار من بخوابند. یک طرف دیوار باشد و طرف دیگر، یکی از خواهر هایم. اما همیشه آنها قبول نمی کردند. گاهی خودشان دیرتر می خوابیدند و یا درس داشتند، گاهی هم لجبازی می کردند و پیش من نمی خوابیدند. من جرئت نمی کردم به آنها چیزی بگویم. می ترسیدم به مادر و پدرم بگویم و آنها مرا کتک بزنند چون هر وقت که برادرهایم کار بدی می کردند ما دخترها کتک می خوردیم!

 خلاصه اینکه هر شب با ترس و لرز به خواب می رفتم. مدام سعی می کردم خودم را بیدار نگهدارم، اما اکثرن خوابم می برد و وقتی بیدار می شدم که برادرم داشت به من دست می زد و خودش را به من می مالید. چندشم می شد.

 همه ی روزهای کودکی ام با نگرانی و ترس شب  شد. خیلی لاغر و ضعیف و استخوانی بودم. غذا از گلویم پایین نمی رفت. دلم می خواست برادرم را بکشم و روزها همه اش با او دعوایم می شد، ولی مادرم جانب او را می گرفت. 

 حالا هم که در تهران دانشجو هستم حالم از پسرها به هم می خورد. اگر مادر و پدرم بگذارند من هیچ وقت ازدواج نمی کنم ولی آنها نمی گذارند.




پاسخ روانشناس محترم به این بانو:

دوست خوبم می دونم وقتی آدم از یکی ضربه می خوره می ره سراغ خانوادش تا ازش حمایت کنن و تو دیگه کسی رو نداشتی برای حمایت . متاسفانه اگر ازدواج کنی هم با همسرت و هم با فرزند پسرت مشکل خواهی داشت پس در واقع واقع هم قربانی شدی و هم قربانی خواهی کرد . بدون که باید از این وضعیت خارج شی وگرنه همه ی عمر رو پر از استرس می گذرونی .
+ نوشته شده توسط نسرین مولا در دوشنبه بیست و نهم مهر 1392 و ساعت 7:50 |



 روی عنوان کلیک کنید:


تجاوز های خانگی و مجازات هایش




برچسب‌ها: معرفی سایت های مفید
+ نوشته شده توسط نسرین مولا در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1392 و ساعت 10:23 |


یک آدرس جدید برای کمک به عزیزانی که درینمورد


 نیاز به مشاوره ی حقوقی رایگان دارند:



  http://www.khanehamn.org/




برچسب‌ها: معرفی سایت های مفید
+ نوشته شده توسط نسرین مولا در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1392 و ساعت 9:44 |


یک سایت اطلاعاتی برای اینکه بدانید 

به کودکانتان چطور درینمورد برخورد کنید


http://www.asriran.com/fa/news/299134



برچسب‌ها: معرفی سایت های مفید
+ نوشته شده توسط نسرین مولا در شنبه بیست و هفتم مهر 1392 و ساعت 15:59 |

نمی دونم چی بگم، بازهم این زخم متعفن قدیمی... 

برای خودم نبود چون بچگی من نسبت به خواهر و خواهرزاده ام زشت بودم.
یه برادر عوضی دارم که همه چیشو رو این نیازش گذاشت.
من که تنها هشت سالم بود، حامی خواهر و خواهرزاده ام بودم! باید وای می ایستادم، مواظبت می کردم، مثه یه بزرگتر...
همه ی حواسم به خواهر و خواهرزادم بود. مشق و غذا و بازی معنی نداشت! فقط باید دستای لرزون دوتاشون رو می گرفتم و می بردمشون دور از دسترس اون آشغال.
بدبختی اینجا بود که من جریان رو به مادرم و به دو تا ازخواهرهام گفتم اما نتیجه؟ هیچی!!!
تا آخرش هم من باید فرشته نجات می شدم.
برادرم می دونست همه خبر دارن و بازهم ادامه می داد! حتا وقتی خواهرم دانشجو بود. وقتی که من نبودم (دانشجوی شهرستان بودم)

دلسوزی نمی خوام. فقط از مامانم گله دارم. اینکه همه بدونن ولی کاری نکنن درده. من هشت سالم بود و اون دوتا پنج و شش ساله! تلخیش به اینه که من و خواهرم باورمون نمیشه هیچ خواهر و برادری باهم تنهاباشن و کاری بهم نداشته باشن!
 

پاسخ روانشناس به این دوست عزیز:

متاسفانه بچه که بودی باید انرژی یه بزرگتر رو صرف مراقبت اون عزیزان می کردی و این می تونه الان تو رو خسته و کلافه کرده باشه . این بدبینی هم تو و هم باقی آدما که نمی دونن تو چرا بدبین شدی رو آزار می ده . تو همیشه سنسورهات روشنه و مراقبی ، این خستگی تمومی نداره ؟

+ نوشته شده توسط نسرین مولا در شنبه بیست و هفتم مهر 1392 و ساعت 15:39 |
نُه ساله بودم و خواهرم یازده سال داشت...

  یک شب خواهرم بزرگترم به مآموریت رفته بود و از آنجایی که همسرش تنها بود، قرار شد شب در منزل ما بخوابد. من و خواهرم در اتاق پذیرایی کنار هم خوابیده بودیم و او در یکی دیگر از اتاق ها...
نصف شب خواهرم مرا با ترس و وحشت از خواب بیدار کرد و گفت که شوهر خواهرم به کنارش آمده، بازویش را لمس کرده و کمی کنارش مانده و وقتی می خواسته برود به او گفته بود:

 به کسی در این مورد چیزی نگو! 

 البته خواهرم ماجرا را به پدر و مادر و خواهرم که همسرش بود گفت اما از ترس آبرو، این زندگی همچنان ادامه یافت و از آن زمان یک کلمه هم با این دامادمان حرفی نمی زنم، آنهم در صورتی که چندین بار برای عذر خواهی پا پیش گذاشته و گفت که آن شب مست بوده و نفهمیده چه می کرده.

الان نزدیک بیست سال از آن ماجرا گذشته و خواهرم به دلیل نفرتی که از جنس مرد پیدا کرده تن به ازدواج نمی دهد!

+ نوشته شده توسط نسرین مولا در شنبه بیست و هفتم مهر 1392 و ساعت 9:51 |


معمولن این تجاوزها توسط آشنا، فامیل و یا حتا یکی از افراد خانواده که مورد اعتماد زیاد خانواده هست، انجام می گیرند!

نداشتن تجربه و دانش کافی بچه ها باعث می شود که با شنیدن حرف هایی از قبیل:

* ما فقط داریم یه بازی مخصوص می کنیم که باید بین خودمون بمونه و به هیچکس نگیم.

* اگه بدن همو ببینم عیبی نداره.

* اگه به کسی بگی من باهات بازی کردم...

تن به این بی حرمتی به بدن بشود و عمری را با مشکلات روح و روانی همراه کند. گاهی این مشکل، در بزرگسالی به صورت دیگری خود را بروز می دهد. این واکنش می تواند بصورت تجاوز به دیگری باشد و یا حس بد و منفی نسبت به خود! 

این اشخاص گاهی خود را مقصر می دانند و تا زمانی که با یک روانکاو صحبت نکند، درمان نمی یابد و زندگی عادی نخواهد داشت.

نقش پدر و مادر هر کودکی، بزرگترین و اولین اثر را در مورد این مهم دارد. پدر و مادر باید به کودک خود یاد بدهند که جای خصوصی بدنشان را هیچکس بجز دکتر هنگام معاینه ی پزشکی، نباید ببیند. که آن هم باید در حضور پدر یا مادر باشد چون بدن انسان قابل احترام است و کاملن شخصی و خصوصی.

دومین کاری که آنها می توانند انجام بدهند، اعتماد به حرف کودکان است و نزدیکی روابط در مورد اینکه اگر مورد آزار قرار گرفتند، به آنها مراجعه کنند و شخص متجاوز را معرفی کنند. از عصبانی شدن و دعوا به فرزندان، باید کاملن حذر داشت تا او راحت حرفش را با والدین درمیان بگذارد.

در صورت شکایت فرزندان، نباید به هیچ وجه موضوع را سرسری گرفت. باید آن را پی گیری کنند و با رودررویی با شخص متجاوز، جلوی این کار را بگیرند. برای این کار، داشتن یک رابطه ی نزدیک با فرزندان و اعتماد بینابین لازم است.



برچسب‌ها: نقش پدر و مادر
+ نوشته شده توسط نسرین مولا در شنبه بیست و هفتم مهر 1392 و ساعت 9:44 |

 

www.asriran.com


گفتن تجربه های شما می تواند راهگشایی باشد برای پدر و مادر هایی که به اطرافیانشان زیادی اعتماد می کنند و حرف های بچه ها را از روی سن کم و گاهی بازی و ذهن رویایی او می دانند. 

شاید حرف زدن شما و شکستن سکوتتان، باعث مرهمی باشد برای روح زخم خورده تان و درسی برای دیگران.

 

+ نوشته شده توسط نسرین مولا در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1392 و ساعت 12:55 |